بخشي از خاطرات فقيه و مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمي منتظري .
بي جا : بي نا، 1379 .
2 ج . (1600 ص)
عنوان عطف : خاطرات .
كتابنامه به صورت زيرنويس .
1 . منتظري، حسينعلي، 1301-خاطرات . 2. منتظري، حسينعلي، 1301-مصاحبه ها .
3 . ايران - تاريخ - پهلوي، 1320 - 1357 - اسناد و مدارك .
الف . عنوان . ب . عنوان : خاطرات .
9 م / 1670 DSR
084092 / 955
- 1379
آگاهي از زندگي شخصيتهاي سخت كوش و تاريخ ساز و بهره گيري از
اندوخته ها و تجربيات علمي -عملي آنان، و نيز گزارش وقايع تاريخي
آن گونه كه به وقوع پيوسته است براي نسلهاي آينده از زبان و بيان
گردانندگان و پديدآورندگان آن، چيزي نيست كه اهميت آن بر هيچ
خردمندي پوشيده باشد; بويژه اگر ما در شرايط و زمانه اي قرار گرفته
باشيم كه برخي تلاشها بر واژگونه جلوه دادن، به فراموشي سپردن و
سرپوش نهادن بر حقايق مسلم تاريخي متمركز شده باشد.
بدون ترديد نقش برجسته و جايگاه ممتاز فقيه مجاهد و مظلوم حضرت
آيت الله العظمي منتظري در شكل گيري و پيدايش و تداوم انقلاب اسلامي
ايران، و نيز مجاهدتهاي علمي -فرهنگي و تلاشهاي گسترده معظم له در
ارائه ديدگاههاي جديد و خلق آثار ارزشمند در تاريخ فقه شيعه و تربيت
چند هزار طلبه فاضل و خدمتگزار و دهها مجتهد مسلم در حوزه هاي
علميه، شخصيت اين بزرگمرد را درخشش ويژه اي بخشيده است كه
آشنايي با زندگينامه و آگاهي از خاطرات معظم له مورد توجه و استفاده
عموم مردم به ويژه پژوهشگران تاريخ انقلاب اسلامي ميباشد; و
بي ترديد پژوهندگان تاريخ فقه و فرهنگ حوزه هاي علميه نيز از آن
بي نياز نخواهند بود.
اينك آنچه در دست داريد حاصل دهها جلسه گفتگوي صريح و
صميمانه با ايشان است كه تا اوايل سال 1376 ه. ش انجام گرفته و پس از
پياده شدن از نوار و ويرايش و تنظيم و باز بيني مجدد معظم له ارائه
ميگردد. قابل ذكر است از آنجا كه در دوران حصر غير قانوني ملاقات
حضوري با ايشان با ممانعت نيروهاي امنيتي روبرو ميگرديد، معظم له
شخصا مطالب پياده شده از نوار را مورد باز بيني قرار داده و ضمن انجام
اصلاحات لازم، بخشي از خاطرات خويش را - كه قبلا به آن اشاره نشده
بود- به همراه حوادث آبان ماه سال 1376 و برخي از مسائلي كه در زمان
حصر ايشان اتفاق افتاده بر مطالب كتاب افزوده اند.
-------------------- ج1 - 43 --------------------
در اين گفتگو زندگي و خاطرات استاد بزرگوار از ابعاد مختلف و از
زواياي گوناگون مورد پرسش واقع شده است، و معظم له با كمال فروتني
كه از خصوصيات اخلاقي ايشان است به پرسشهاي ما پاسخ گفته اند.
استاد بزرگوار در اين گفتگو به عنوان :
"نوجواني كه دوران استبداد رضاخان را درك كرده و خاطرات فراموش
ناشدني و تلخي را از آن دوران سياه در خاطر دارد."
" طلبه خوش استعدادي كه در حوزه هاي علميه اصفهان و قم درس
خوانده و با اساتيد و بزرگان اين دو حوزه و روش تدريس آنها آشنايي
كامل يافته است ."
"شاگرد مبرز آيت الله العظمي بروجردي " كه تقرير درسهاي ايشان را
نوشته و مورد عنايت معظم له بوده است .
"دوست و هم مباحثه شهيد بزرگوار آيت الله مطهري " كه ساليان درازي با
ايشان هم حجره بوده و بيش از همه با ايشان مراوده و آشنايي داشته است .
"مبارز و مجاهدي خستگي ناپذير" كه در كنار استاد بزرگوارش آيت الله
العظمي امام خميني (قدس سره) به مبارزه با رژيم استبدادي شاهنشاهي
پرداخته و اطلاعات گسترده اي را از نيروهاي مبارز و چگونگي
شكل گيري هسته هاي اوليه انقلاب اسلامي در خاطر دارد.
"نماينده تام الاختيار آيت الله العظمي امام خميني (قدس سره)"پس از تبعيد
معظم له به نجف اشرف كه نقش محوري مبارزه را در ايران به عهده گرفته و
در كنار ديگر نيروهاي انقلاب در زمان غربت انقلاب پرچم مبارزه را
برافراشته نگاه داشته است .
"زنداني و تبعيدي سالهاي ستم " كه خاطرات تلخ و شيرين منحصر به
فردي از تبعيدها و زندانهاي مكرر خود دارد.
"همرزم و همسنگر مفسر قرآن كريم، مجاهد نستوه، مرحوم آيت الله
طالقاني " كه يكي از شعارهاي اصلي مردم بپاخاسته ايران در اوج انقلاب،
آزادي اين دو بزرگوار از زندان بوده است .
"پدر بزرگوار قهرمان مبارزات بين الملل اسلامي شهيد حجه الاسلام
محمد منتظري " كه خاطرات ويژه اي از آن شهيد بزرگوار و ديگر شهيدان
راه آزادي همچون شهيد بزرگوار آيت الله سعيدي دارد.
-------------------- ج1 - 44 --------------------
"عضو برجسته شوراي انقلاب " كه در روزهاي نخست پيروزي از سوي
رهبر انقلاب حضرت امام خميني (قدس سره) براي جهت دهي و پيشبرد
اهداف انقلاب اسلامي برگزيده شده است .
" رئيس مجلس خبرگان قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران " كه از
سوي مردم تهران و سپس از طرف فرهيختگان و برگزيدگان ملت براي
اين مسئوليت خطير انتخاب شده است .
"پايه گذار اقامه نماز جمعه در انقلاب " كه پيش از انقلاب و پس از آن
بيش از هر كس بر اقامه اين فريضه عبادي - سياسي تاكيد ورزيده است .
"قائم مقام رهبري " كه به عنوان دوم شخص انقلاب از سوي قاطبه ملت
ايران و سپس از سوي مجلس خبرگان براي اين منصب شناخته شد و
چندين سال در اين سنگر مورد مراجعه مردم بوده است .
" مظلومترين شخصيت سياسي " كه در مقطعي از زمان براي بركناري وي
از صحنه سياست، بيشترين اتهامات را متوجه وي كردند; و براي عموم
مردم، اين دوران از زندگي ايشان در هاله اي از ابهام فرو رفته است .
"استاد شناخته شده فقه و اصول، فلسفه، كلام، نهج البلاغه و حديث " كه
شاگردان بسيار و بزرگاني را در طول عمر پر بركت خود تربيت كرده است .
"تنها مدرسي كه يك دوره كامل راجع به مساله ولايت فقيه و فقه دولت
اسلامي تدريس كرده " كه درسهاي ايشان به صورت چهار جلد كتاب نفيس به
طبع رسيده است و به عنوان كتاب مرجع مورد استفاده اهل تحقيق ميباشد.
"مرجع محترمي كه مورد عنايت قاطبه مردم است " و فتاواي راهگشا و
رساله عمليه و مناسك حج و حاشيه عروه و رساله استفتائات معظم له
مورد استفاده مقلدين حضرتش ميباشد.
و در نهايت "پيرمردي تلخي روزگار چشيده و فراز و نشيب هاي فراوان
ديده با كوله باري از تجربه " كه اكنون 78 سال از عمر سراسر تلاش و
كوشش خود را پشت سر گذاشته و در اين گفتگو به راهنمايي و اندرز
فرزندان فكري و معنوي خويش پرداخته است و....
اكنون اين شخصيت بزرگوار با ما و با آيندگان به گفتگو نشسته است ; و در اين
-------------------- ج1 - 45 --------------------
ميان ما فقط گزارشگري هستيم كه در حد امكانات و اطلاعات
خود كوشيديم با طرح پرسشهايي خاطرات گذشته را در ذهن استاد زنده
كنيم، و در ارتباط با نكات مفيد و نقاط مبهم مورد نياز تاريخ و جامعه
پاسخهاي معظم له را به رشته تحرير كشيم و آن را براي آيندگان به يادگار
گذاريم .
در تهيه اين مجموعه دو مشكل اساسي همواره رخ مينمود:
نخست اينكه استاد در ارتباط با كارهايي كه مربوط به تعريف از خودشان ميشد
به سختي سخن ميگفتند و به حداقل گفتار اكتفا ميكردند، و نيز هر جا
سخن به تنقيص، سستي ها و كارشكني هاي برخي افراد ميرسيد لب فرو مي-
بستند و با اصرار گاهي تنها به اشاره اي اكتفا ميفرمودند; ديگر اينكه ما
تنها در محدوده خوانده ها و شنيده هاي خويش از استاد پرسش ميكرديم،
و از تحليل وقايع و مسائل پشت پرده حوادث و از آنچه در زواياي ذهن و
زندگي استاد گذشته بود آگاهيهاي چنداني نداشتيم، از اين رو آنچه در اين
مجموعه گرد آمده است، فقط بخشي از خاطراتي است كه ارائه آن در اين
شرايط براي ما ميسور بوده است، و "الميسور لايترك بالمعسور". اميد
است در فرصتهاي مناسب آگاهيهاي گسترده تري از خاطرات و
ديدگاههاي اين فقيه عاليقدر در اختيار پژوهشگران قرار گيرد.
توجه به چند نكته :
1 - پيوستهايي كه در ارتباط با هر فصل ارائه گرديده مدارك و اسنادي
است كه از سوي استاد بزرگوار تصوير آن در اختيار ما قرار گرفته و اصل
آن نزد معظم له موجود ميباشد.
2 - بسياري از اسناد و مدارك در ارتباط با زندگينامه و ديدگاههاي
معظم له در كتابهاي "صحيفه نور"، "بررسي و تحليلي از نهضت امام خميني "،
" فقيه عاليقدر "، " واقعيتها و قضاوتها " و نيز " اسناد انقلاب اسلامي "،
" روزنامه ها ي كثيرالانتشار" به ويژه پس از پيروزي انقلاب اسلامي و
دوران قائم مقامي معظم له، " مقالات "، "تك نگاريها" و "كتابهاي درسي
مدارس " و... آمده است كه براي پرهيز از اطاله كلام از درج آنها در اين
مجموعه خودداري نموده ايم، و در حقيقت اين مجموعه را ميتوان مكمل
و ادامه آنها محسوب نمود.
-------------------- ج1 - 46 --------------------
3 - بي ترديد اگر پرونده ساواك معظم له در اختيار ما ميبود نكات جديد
و مهم ديگري بر اين مجموعه افزوده ميشد كه در شناخت زواياي
ناشناخته تاريخ انقلاب و شخصيت معظم له و نقش منحصر به فرد ايشان در
مبارزات ملت مسلمان ايران، و نيز درك ميزان حساسيت ساواك شاه
نسبت به ايشان افق جديدي را روشن مينمود; بدين اميد كه در آينده
مجموعه آن اسناد در اختيار پژوهندگان تاريخ انقلاب اسلامي قرار گيرد.
4 - مطلبي كه لازم به ذكر است اينكه معظم له در پاسخ پرسشها و هم
چنين در مورد بخش پيوستها اصرار داشتند كه همه مطالب ثبت شود، هر
چند بسا خود ايشان را زير سئوال ببرد و يا مخالف نظر فعلي ايشان باشد.
ايشان ميفرمودند: "واقعيتها بايد حفظ شود و هيچ يك از ما هم معصوم
نيستيم، و قبل از اينكه ديگران از ما انتقاد كنند خود ما بايد از خود
انتقاد كنيم و در رفع اشكالات بكوشيم، و كرارا فرموده استاد بزرگ مرحوم
آيت الله العظمي بروجردي را بيان ميفرمودند كه : "انا كل يوم رجل ".
5 - در اين مجموعه به هيچ وجه ما درصدد قهرمان سازي و مطلق كردن
افراد نمي باشيم ; طبق اعتقاد ما شيعه اماميه به غير از چهارده معصوم پاك
كه خداوند آنها را از گناه و اشتباه مصون نگاه داشته است، همه انسانها
در معرض خطا و اشتباه ميباشند; اما همواره بهترين انسانها كساني هستند
كه در نيكي ها از ديگران پيشي گرفته و از خطاهاي كمتري برخوردارند، و
همين اندازه براي احترام نهادن و سرمشق گرفتن از اين فرزانگان كافي
است .
"و من ذا الذي ترضي سجاياه كلها؟ كفي المرا نبلا ان تعد معايبه "
در پايان اميدواريم اين تلاش مورد قبول مردم آگاه و صاحبان اصلي
انقلاب، زجر كشيدگان، شهيد دادگان و شيفتگان انقلاب اسلامي در هر
گوشه از جهان قرار گيرد; و به دست نااهلان و نامحرماني كه از دور هم
دستي بر آتش نداشته اند در فراموشخانه هاي تاريك و انبارهاي متروك
به فراموشي سپرده نگردد.
"والسلام عليكم و علي جميع عباد الله الصالحين "
بهار 1379
حوزه علميه قم - چند تن از شاگردان معظم له
-------------------- ج1 - 47 --------------------
-------------------- ج1 - 48 --------------------
مقدمه فقيه عاليقدر
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين، والصلوه والسلام علي خير خلقه محمد و آله
الطاهرين، و لعنه الله علي اعدائهم اجمعين
از آنجا كه تاريخ هر انقلاب همچون خود انقلاب معمولا در معرض
تحريف و تعرض قرار ميگيرد لذا نسل معاصر انقلاب مسئوليت دارد تا
پيش از آنكه تاريخ انقلابش توسط ديگران به گونه اي تحريف شده نگاشته
شود خود اقدام نموده و با تعهد كامل، در حد اطلاع خويش نسلهاي آينده
را در متن جريانات و حوادث انقلاب قرار دهد تا به صحت و دقت
قضاوت آنان كمك نموده، و از جانب ديگر لحظات حساس آن را به
درستي در تاريخ ثبت نمايد.
از آنجا كه اينجانب از آغاز نهضت اسلامي اخير در ايران به هدايت و
رهبري روحانيت بويژه مرحوم امام خميني (اعلي الله مقامه) در همه
مراحل حضور داشته و در حد قدرت و توان از هيچ تلاش و كوششي
جهت رشد و شكوفايي نهضت و نهايتا پيروزي انقلاب دريغ ننموده ام و
پس از آن نيز جهت تحكيم نظام اسلامي و پياده شدن اهداف انقلاب و
تحكيم موقعيت اجتماعي رهبر فقيد با ارائه تذكرات و نظريات
خيرخواهانه كوشيده و قهرا شاهد و ناظر بسياري از حوادث و جريانات
بوده ام، لذا توسط جمعي از دوستان و علاقه مندان به تاريخ انقلاب خواسته
شد تا آنچه را كه از خاطرات حوادث انقلاب به ياد دارم در پاسخ به
پرسشهاي آنان ارائه نمايم .
بر اين اساس پيش از حصر غير قانوني در منزل -عليرغم اشتغالات
علمي و درسي و مراجعات مختلف و نداشتن فرصت كافي - به دليل آن كه به حفظ
-------------------- ج1 - 49 --------------------
تاريخ صحيح انقلاب اهتمام فراوان دارم پيشنهاد آنان را پذيرفته
و طي دهها جلسه گفتگو آنچه را كه عليرغم گذشت زمان در خاطر داشتم
ارائه نمودم . كتاب حاضر تنظيم شده اين جلسات است كه در زمان حصر
به دفعات مورد باز بيني و اضافات لازم از ناحيه اينجانب قرار گرفته و
خدمت مردم شريف و هوشيار كه صاحبان اصلي انقلاب و تاريخ آن
هستند تقديم ميگردد.
قابل ذكر است در مواردي كه بيان خاطره اي موجب تنقيص افراد
ميگرديد حتي الامكان از ذكر نام خودداري شده است و در مواردي كه به
ناچار نامي از اشخاص به ميان آمده صرفا جهت حفظ امانت و قداست
تاريخ بوده است نه خداي ناكرده تنقيص افراد.
ضمن تقدير و تشكر از همه فضلا و دوستان متصدي اين كار مهم
تاريخي، سلامت و توفيق آنان و همه خدمتگزاران به انقلاب و فرهنگ
مترقي اسلام عزيز را از خداوند متعال خواستارم .
والسلام علي جميع اخواننا المسلمين و رحمه الله و بركاته
29 محرم الحرام 1421 - 1379/2/15
قم المقدسه - حسينعلي منتظري
-------------------- ج1 - 50 --------------------
فصل اول " نجف آباد، اصفهان، اساتيد و تحصيلات "(1320 - 1301 ه. ش)
از خانه تا مدرسه
س : خدمت استاد محترم، فقيه عاليقدر، مرجع بزرگوار، حضرت آيت الله
العظمي منتظري هستيم تا از تجربيات پربها و با ارزش ايشان از آغاز
طلبگي تا مراحل مختلف تدريس و اجتهاد و فقاهت استفاده كنيم ; به
عنوان نخستين سئوال از ايشان درخواست ميكنيم كه وضعيت خانوادگي
و دوران كودكي و آغاز طلبگي خود را براي ما بيان فرمايند.
ج : اعوذ بالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين
اولا من از برادران تشكر ميكنم كه درصدد تحقيق يك سري مسائل
مربوط به روحانيت هستند، گرچه من خودم را در آن مقامي كه آقايان ذكر
كردند قابل نمي دانم، من يك طلبه كوچك هستم، ولي تحقيقات شما راجع
به روحانيت و حوادث مربوط به انقلاب اسلامي ايران قابل تقدير است .
من در خانه كوچكي در نجف آباد اصفهان به دنيا آمدم ; پدرم كشاورز
بود و وضعش از نظر مالي خيلي بد بود، البته باغ و زمين هم از خودش يك
مختصري داشت ولي رعيت مردم بود; آن زمان در نجف آباد يك روحاني
مورد احترامي بود به نام "حاج شيخ احمد حججي "(اعلي الله مقامه)(1) ايشان
برخلاف ساير روحانيون، در متن اجتماع وارد ميشد; با بازاري، با
كشاورز، با ضعفا، با فقرا با همه اينها مربوط بود و اينها را تشويق به
علم و دانش و آموختن مسائل ديني ميكرد; پدر من هم در عين حال كه مشغول
كشاورزي اش بود در جلسات مرحوم حاج شيخ احمد شركت ميكرد;
مرحوم حاج شيخ احمد كاري كرده بود كه شايد نصف مردم نجف آباد از
بازاري و كشاورز با مسائل ديني، با قرآن، با احاديث، با عربي تا يك
اندازه اي -بدون اينكه به مدرسه رفته باشند- آشنا شده بودند. پدر من يك
روز هم به مدرسه طلبگي براي درس خواندن نرفته بود
[1] متوفاي سال 1365 ه. ق، مدفون در پارك نماز نجف آباد
-------------------- ج1 - 53 --------------------
ولي در همان حد كه درس خوانده بود به مسائل ديني خيلي خوب وارد بود، اغلب قرآن را
از حفظ داشت، و اين اواخر هم سخنراني ميكرد هم نماز جماعت
ميخواند، و تا آخر عمر كار كشاورزيش را داشت . من در ابتدا مقداري
پيش پدرم درس خواندم، به مكتبهاي سابق هم چهار پنج ماهي رفتم، يكي
دو ماه هم به يك مدرسه ملي رفتم، معلم آنجا يك روز به جهت بدي خط با
شلاق مرا زد و من مريض شدم و از آن پس ديگر به مدرسه نرفتم ; بعد
پدرم مرا به يك مكتب برد، و بعد از مدتي برد در مسجدي جنب منزل
مرحوم حاج آقا حسين قريشي، مدتي هم شبها در آن مسجد يك مقدار
صيغه هاي عربي و صرف مير را خواندم ; بعد من را فرستادند اصفهان، چند
ماهي هم اصفهان نزد مرحوم حجه الاسلام حاج شيخ غلامحسين منصور
ادبيات خواندم .
مهاجرت به قم و عنايت آيت الله العظمي حائري يزدي
بعد شرايط جور شد و به قم آمدم،در زمان مرحوم آيت الله العظمي حاج
شيخ عبدالكريم حائري (1) بود، سنه 1314 شمسي ; من متولد 1301 هستم،
آن وقت 13 ساله بودم ; در همان زمان از طرف دولت طلبه ها را براي
عمامه گذاشتن در مدرسه فيضيه امتحان ميكردند، من دو دوره را در دو
روز امتحان دادم، يعني يك روز امتحان دوره اول و فرداي آن امتحان
دوره دوم ; البته من نمي خواستم عمامه بگذارم .
حدود ده ماه در قم بودم، شهريه هم به من نمي دادند، مرحوم آيت الله
العظمي حاج شيخ عبدالكريم حائري گفته بودند به بچه ها شهريه ندهيد،
خيلي هم وضعمان بد بود، پدرم روزي ده شاهي براي من مقرر كرده بود،
دوتا ده شاهي ميشود يك ريال ; من يادم هست در طول اين ده ماه كه در
قم بودم بوي اين سوهانها را از دكانها استشمام ميكردم ولي توان خريد
آن را نداشتم، خلاصه وضع طلبه ها خوب نبود; مرحوم حجه الاسلام آقاي
حاج شيخ ابراهيم رياضي مقسم شهريه مرحوم آيت الله حاج شيخ
عبدالكريم و مورد اعتماد ايشان بود، ايشان وساطت كرده بود كه براي من شهريه
[1] مرحوم آيت الله العظمي حاج شيخ عبد الكريم حايري يزدي در سال 1355 ه. ق به رحمت ايزدي پيوستند و در مسجد بالاسر در كنار حرم مطهر حضرت معصومه (س) مدفون هستند.
-------------------- ج1 - 54 --------------------
درست كنند، گفته بودند: نه ! قانونمان اجازه نمي دهد كه به بچه ها
شهريه بدهيم ! تا اينكه يك بار در همين حمام خان قم مرحوم حاج شيخ
عبدالكريم تصادفا آمدند حمام و من هم با حاج شيخ ابراهيم رفته بودم
حمام، حاج شيخ ابراهيم به حاج شيخ عبدالكريم گفت اين بچه كه ميگفتم
شما به او شهريه بدهيد اين است، بعد حاج شيخ عبدالكريم يك شعر
سيوطي (1) از من پرسيد و من توضيح دادم، ايشان خيلي خوشش آمد و
تعريفم را كرد، و اين باعث شده بود كه اجازه دهند مبلغ ده تومان را به
اقساط به من بدهند.
حوزه علميه قم در زمان آيت الله العظمي حائري
س : در آن زمان كه مرحوم آيت الله حائري رياست حوزه را داشتند،
چنانچه از وضعيت حوزه علميه قم و شرايط تحصيلي طلاب خاطره اي به
ياد داريد بيان فرماييد.
ج : آن زمان در مدرسه حاج ملا صادق زندگي ميكردم، مرحوم حاج ميرزا مهدي
بروجردي همه كاره مرحوم حاج شيخ عبدالكريم بود كه پول و شهريه دست او بود
و اصلا او سرش شلوغتراز مرحوم حاج شيخ عبدالكريم بود; يادم هست كه حاج شيخ
غلامحسين منصور كه استاد ما بود چقدر زحمت كشيدند كه فقط حاج ميرزا مهدي را
بتوانند ببينند كه مثلا براي ايشان شهريه قرار بدهد، اوضاع اجمالا به اين
شكل بود; ولي من بچه طلبه بودم و با مرحوم حاج شيخ عبدالكريم و علماي بزرگ
سر و كار نداشتم،اما حاج شيخ ابراهيم رياضي و حاج شيخ غلامحسين منصور و
بعضي علماي ديگر را ميديدم، مثلا مرحوم حاج شيخ ابوالمكارم -پدر
مرحوم آقاي رباني املشي و از علماي املش - آنجا بود و من يك كتاب
جامي از ايشان امانت گرفتم چند وقت بعد يك صفحه اش پاره شده بود،
گريه ميكردم كه يك صفحه اش پاره شده چطور من اين كتاب را به ايشان
بدهم، امكانات طلبه ها خيلي كم بود، يادم هست در مدرسه حاج
ملاصادق طلبه هاي رشتي نسبتا امكاناتشان خوب بود، ولي طلبه هاي اصفهان
[1] كتاب "البهجه المرضيه في شرح الالفيه " از كتابهاي سطح مياني ادبيات عرب است كه در حوزه ها تدريس ميشود وبه نام شارح آن "جلال الدين سيوطي " معروف است .
-------------------- ج1 - 55 --------------------
خيلي وضعشان بد بود مخصوصا من كه سطح زندگيمان در سطح
خيلي نازلي بود.
س : روابط مرحوم حاج شيخ عبدالكريم با مردم عادي چگونه بود؟
ج : ايشان ميآمدند در صحن حضرت معصومه (س) نماز جماعت ميخواندند،
مردم همه ميآمدند نماز ميخواندند; و همان وقت آيت الله حاج سيد احمد
خوانساري هم داخل مدرسه فيضيه نماز جماعت ميخواند، حاج
سيد احمد تقريبا چهارصد پانصد طلبه پشت سرش نماز ميخواندند، براي
نماز حاج شيخ صحن كوچك پر ميشد ولي بيشتر مردم عادي بودند، و به محض
اينكه سلام نمازش را ميداد سوار الاغش ميشد و ميرفت وگرنه مردم ميريختند
دورش ; ولي اينكه منزل و بيت ايشان چگونه اداره ميشد من خبر ندارم .
بازگشت به اصفهان
من حدود ده ماه در قم در مدرسه حاج ملاصادق ماندم، در اين مدت هم
نزد مرحوم آقاي منصور ادبيات ميخواندم و هم نزد مرحوم آقاي رياضي
" شرايع " ميخواندم، بعد ديگر نتوانستم بمانم، برگشتم اصفهان، در اصفهان
دو هفته يك بار ميرفتم نجف آباد، يك بقچه نان و يك مقدار ماست و
سنجد و گردو و مانند اينها ميآوردم و يكي دو هفته با اينها ميگذراندم،
اما در قم اين امكانات نبود، لذا نتوانستم قم بمانم و به اصفهان رفتم ;آن
وقت حوزه اصفهان داير بود، مردم هم وجوهات ميدادند، اما مرحوم
حجه الاسلام آقاي حاج ملاحسينعلي صديقين نماينده مرحوم آيت الله
العظمي سيد ابوالحسن اصفهاني وجوهاتي را كه ميگرفت ميفرستاد
نجف، البته معروف بود كه مردم در ابتدا كمتر وجوهات ميدادند و مرحوم
آقا سيد ابوالحسن بتدريج مردم را به وجوهات دادن عادت داد; من در
مدرسه جده بزرگ اصفهان ساكن بودم، با حجه الاسلام آقاي حاج شيخ
ابوالقاسم مسافري كه الان در نارمك تهران مسجد دارند هم حجره بوديم،
من شرح لمعه ميخواندم و ايشان گو يا سيوطي ميخواند، در هر ماه از
محل موقوفه مدرسه به هر حجره چهار قران ميدادند، در واقع
-------------------- ج1 - 56 --------------------
هر يك از ما دو قران شهريه داشتيم و مابقي ديگر همان نان و ماست و چيزهاي
ديگري بود كه از نجف آباد ميآورديم . ما به اين شكل زندگي ميكرديم،
اين گونه كه حالا وجوهات تقسيم ميشود آن زمان به طلبه هاي در سطح
ما داده نمي شد، طلبه هاي سطح بالا را نمي دانم،ظاهرا براي آنها هم خبري
نبود، چون همه معترض بودند كه چرا وجوهي را كه داده ميشود
ميفرستند نجف و به حوزه اصفهان چيزي نمي دهند، آن وقت چنين
شيوه اي كه به حوزه ها شهريه بدهند رايج نشده بود، همان موقوفات
مدارس بود كه بعد موقوفات را هم از طرف دولت تصاحب كردند و اين
چهار قران هم قطع شد.
يك مدتي هم با حجه الاسلام آشيخ اسدالله نوراللهي كه الان در
نجف آباد است و نيز با حجه الاسلام آقاي حاج آقا يحيي فقيه ايماني
مباحثه ميكرديم، مدتي هم با آقاي حاج آقا يحيي فقيه ايماني تفسير
صافي را مباحثه ميكرديم ; البته در آن زمانها كسي ما را راهنمايي
نمي كرد، الان مثلا ميبينيم بعضي مدارس در قم يا جاهاي ديگر هست كه
براي طلاب برنامه ميگذارند، آنها را راهنمايي ميكنند كه چه درسهايي
را بخوانند، مثلا قرآن، نهج البلاغه، تاريخ و اين جور چيزها جزو
برنامه هاست، ولي اين برنامه ها آن وقت نبود، مثلا من تا وقتي كه شرح
لمعه ميخواندم حساب و عددنويسي خوب بلد نبودم، بعد مرحوم
حجه الاسلام حاج شيخ غلامحسين منصور مقداري اين گونه علوم را به من
ياد داد. بعد من در اصفهان شروع كردم به درس گفتن، گاهي سيوطي درس
ميگفتم گاهي جامع المقدمات بخصوص "صرف مير"; بيست الي سي شاگرد
داشتم، و اين انگيزه بسيار مهمي بود براي من در مطالعه اين درسها، ولذا
من توصيه ميكنم آقايان از درس گفتن غفلت نكنند، درس گفتن انسان را
وادار ميكند كه مطلب را خوب درك كند، چون بالاخره ميخواهد پيش
شاگردها روسفيد باشد و آبرويش نرود; اين انگيزه ميشود براي اينكه
مطالعه كند، فكر كند; خلاصه اگر من چيزي ياد گرفته ام به واسطه همين
درس گفتن ها بوده است، از صرف مير شروع كردم بعد انموذج و صمديه و
بعد هم سيوطي، بيانم هم خيلي ساده بود، به همين جهت افراد از درس من
استقبال ميكردند; چهار پنج سالي را در اصفهان گذراندم ولي هم از نظر
مادي در مضيقه بوديم هم از نظر استاد، مثلا ما يك وقت ميخواستيم
منظومه منطق بخوانيم اين اواخر در اصفهان يك آقايي را پيدا كرديم در " مدرسه
-------------------- ج1 - 57 --------------------
ميرزا حسين " نزديك "مسجد سيد"، آن وقتها كه ماشين و اين
چيزها نبود بر فرض اگر هم بود ما پولش را نداشتيم، پياده شايد چند
كيلومتر ميرفتيم استاد نيامده بود، خلاصه خيلي وقتها ميشد استاد
گيرمان نمي آمد; استادي كه نسبتا منظم داشتيم در مدرسه جده بزرگ
مرحوم آيت الله حاج شيخ محمدحسن عالم نجف آبادي (1) بود، كه "معالم "،
يك مقدار "شرح لمعه "، يك مقدار " قوانين "، يك مقدار "رسائل " و يك
مقدار "مكاسب " را خدمت ايشان خوانديم، ايشان درسش خيلي منظم بود،
خدا رحمتش كند، اين طور كه من شنيدم ايشان شصت سال شرح لمعه را
درس گفته بود، نقل ميكردند كه مرحوم آيت الله حاج سيد احمد
خوانساري پيش ايشان شرح لمعه را خوانده بوده، خيلي بعد ما هم پيش
ايشان شرح لمعه را خوانديم، ضمنا نزد حضرات حجج اسلام والمسلمين
آقايان حاج سيد عباس صفي و حاج آقا مصطفي فقيه ايماني و حاج
آقا حسين نظام الديني كچويي و حاج شيخ محمدتقي هرندي نيز قسمتهايي
از شرح لمعه را خواندم ; غرضم اين است كه اين چهار پنج سال در اصفهان
وضعمان اين بود.
س : فرموديد در زماني كه شرح لمعه را تحصيل ميكرديد درسهاي
سطوح پايين را هم تدريس ميفرموديد، از شاگردان آن دوره خود آيا
كساني را به ياد داريد؟
ج : نه، يادم نيست، بعضي از شاگردهاي قم را يادم هست ولي اصفهان را
يادم نيست، در اصفهان يك پيرمردي بود از اهالي "سده " به اصطلاح اين
زمان " خميني شهر "، اسمش ملاعبدالرحمن بود خدا رحمتش كند حدود
هشتاد و پنج سال داشت، ميآمد پيش من درس صرف مير ميخواند، به
ايشان ميگفتم : ملاعبدالرحمن، تو درس براي چه ميخواني ؟ ميگفت من
بايد درس بخوانم مجتهد بشوم !
[1] متوفاي سال 1384 ه. ق، مدفون در تكيه كازروني تخت فولاد اصفهان .
-------------------- ج1 - 58 --------------------
س : شما از علماي خميني شهر آقاي حاج شيخ عبدالجواد جبل عاملي و
آقاي حاج شيخ علي مشكوه را هم ميشناختيد؟
ج : در آن زمان آنها را نمي شناختم، آن وقت كه من اصفهان بودم حاج
شيخ عبدالجواد و آقاي مشكوه قم بودند ولي بعد در قم با آنها آشنا شدم
و رفيق بوديم و آنها از بزرگان علما بودند.
س : تعداد شاگرداني كه پاي درس شما ميآمدند چند نفر بودند؟
ج : من در اصفهان كه صرف مير درس ميدادم بيست و پنج تا سي نفر
شاگرد داشتم، اتاق پر ميشد.
س : درآن زمان هنوز معمم نبوديد؟
ج : نه من در دفعه دوم كه آمدم قم معمم شدم .
س : حضرتعالي در اصفهان هم حجره و يا هم مباحثه اي اگر داشتيد
بفرماييد چه كساني بودند و معاشرت شما با يكديگر چگونه بود؟
ج : من آن وقتي كه به اصفهان رفتم دوازده سالم بيشتر نبود، مدتي يك
هم مباحثه داشتم كه از من خيلي بزرگتر بود و آدم خيلي متديني بود،
هم حجره هم بوديم، پدرم به اعتبار اينكه من بچه بودم من را به ايشان
سپرده بود كه مثلا از من مواظبت كند، ايشان بعد از مباحثه ميرفت به
سراغ نماز جماعت و عبادتش و كارها را ميگذاشت بر عهده من، من بايد
غذا بپزم، جارو كنم، كارهاي ديگر حجره را انجام بدهم، اين گونه كارها
را به من تحميل ميكرد، اينها را ميگويم كه بچه طلبه ها مواظب حقوق
هم حجره ايهاي خود باشند، ايشان گاهي با من دعوا هم ميكرد شايد سيلي
هم به من ميزد تا جايي كه من خيلي دلگير شده از اصل طلبگي هم سير
ميشدم، بعد تصادفا يك جوري شد كه ايشان را بردند سربازي، من ديگر
از اين جهت راحت شدم ; منظور اينكه من گرفتاري اين جوري هم داشتم،
مربي بايد هميشه روحيات و افكار طرف را ملاحظه كند و به خاطر اينكه
كوچكتر است كارها را به او تحميل نكند. از جمله هم مباحثه ايهاي ديگر
من مرحوم حاج ميرزا محمود معين بود، از جمله مباحثه هايي
-------------------- ج1 - 59 --------------------
كه براي من خيلي نافع بود اين بود كه من مطول را تا اول باب قصر خوانده بودم بعد
ايشان گفت بيا از اول باب قصر تا آخر مطول با هم مباحثه كنيم بدون اين
كه از كسي چيزي بپرسيم، آن وقت اين بحث به ما خيلي فشار ميآورد، ما
ناچار بوديم با فشار مطالعه كنيم و همين كار را هم كرديم و از باب قصر
به بعد يعني معاني و بيان و بديع تا آخر مطول همه را مجبور شديم لغتهايش
را ببينيم، جامع الشواهد ببينيم، بالاخره خودمان تا آخر آن را مطالعه و
مباحثه كرديم و آن مباحثه براي تقويت ما خيلي موثر بود.
شخصيت آيت الله حاج شيخ احمد حججي
س : لطفا در رابطه با افرادي كه در رشد و تربيت شما موثر بودند
بخصوص درباره علما و روحانيون نجف آباد توضيحات بيشتري
بفرماييد.
ج : در آن زمان يكي از روحانيون بسيار خوب و موثر نجف آباد مرحوم
آيت الله حاج شيخ احمد حججي بود; مرحوم حاج شيخ احمد به جذب و
پرورش طلاب در نجف آباد معروف بود. در آن زمان به شوخي به كسي
ميگفتند: "حاج شيخ احمد را ميگويم بيايد نفسش به بچه ات بخورد،
بچه ات را ببرد طلبه كند!" اخلاق او اين جور بود بچه هايي را كه تشخيص
ميداد يك مقدار استعداد دارند هر جور بود ميبردشان طلبه بشوند، گاهي
اوقات يك كمكهايي هم به آنها ميكرد، هميشه هم حرص ميخورد و
ميگفت : "آخه پول را برمي دارد ميفرستد نجف، ما اينجا طلبه را ميبينيم
كه گرسنگي ميخورد! مگر آسيد ابوالحسن اين پول را ميخواهد چه كند؟!
مگر غير از اينكه به طلبه ها ميدهد!" ولي خوب امكانات كم داشت، گاهي
اوقات فرض بگيريد ميخواستيم برويم اصفهان وسيله كه نداشتيم حاج
شيخ احمد يك الاغ داشت ما را سوار ميكرد، يا نان و وسايلمان را با الاغ
تا اصفهان ميبرد، حدود پنج فرسخ (30 كيلومتر) از اصفهان تا نجف آباد
راه بود، دو هفته يك بار اين برنامه ما بود كه پنجشنبه و جمعه از اصفهان
برويم نجف آباد مقداري نان و وسيله برداريم و برگرديم اصفهان ; منظور
اين است كه مرحوم حاج شيخ احمد روي تربيت
-------------------- ج1 - 60 --------------------
طلاب عنايت داشت و بچه هاي مردم را به درس خواندن و طلبه شدن تشويق ميكرد; من يادم
هست كه پدر مرحوم آيت الله آقاي حاج شيخ عباس ايزدي امام جمعه
نجف آباد از متمولين نجف آباد بود از كساني كه ميشد بگويي با آخوند و
روحانيت سر و كار ندارند، و مرحوم حاج شيخ احمد از حاج شيخ عباس
خوشش آمده بود، به لطائف الحيل او را آورد اصفهان كه طلبه بشود، در
دهات هم ميگشت و اشخاص را به طلبگي تشويق ميكرد، ميفرمود: "من
اشخاص را ميبرم درس طلبگي بخوانند، مقيد هم نيستم كه اينها همه
بمانند مجتهد بشوند،مردم فقط مجتهد نمي خواهند، بلكه اينها دو يا سه سال
كه بمانند يك رساله فارسي هم كه بخوانند، يك معراج السعاده هم كه ياد
بگيرند، نمازشان را هم كه بتوانند درست بخوانند، همين قدر كه گليم خود
را بتوانند از آب بيرون بكشند، همين هم بسيار موثر است، اينها در
دهاتشان ميروند و اين مسائل را براي مردم ميگويند و سطح اطلاعات و
معلومات ديني مردم بالا ميآيد و اين در رشد مردم موثر است "; ايشان
حتي به اداريها هم سفارش ميكرد، ميگفت : "بابا صبح به صبح نيم ساعت
بياييد درس بخوانيد بعد هم برويد سراغ كار و زندگيتان "; خواندن رساله
فارسي و معراج السعاده و ياد دادن و تشويق به حفظ كردن سوره هاي
كوچك قرآن جزو برنامه هاي ايشان بود; ايشان واقعا به نجف آباد و حومه
آن خيلي حق دارد; پدر من و خيلي افراد ديگر از تربيت شدگان ايشان
بودند، من هم تقريبا تربيت شده ايشان هستم، ضمنا قسمتهايي از كتاب
سيوطي را نيز من در " مدرسه نوريه اصفهان " نزد ايشان خواندم ; بعد ايشان
متاسفانه در اثر مرض قند و كفگيرك از دنيا رفت و عمر زيادي
نكرد(رحمه الله عليه).
س : لطفا بفرماييد مرحوم حاج شيخ احمد حججي آيا در مسائل
اجتماعي - سياسي آن زمان كه ظاهرا زمان رضاشاه بود دخالت ميكرد يا
خير؟
ج : مرحوم حاج شيخ احمد بسيار عالم روشني بود، روحانيين ديگر در
نجف آباد خيلي با مردم سر و كار نداشتند، نمازشان را در مسجد
ميخواندند و ميرفتند، حتي كسي جرات نداشت از آقا يك مساله بپرسد;
ولي برعكس مرحوم حاج شيخ احمد خانه اش يك سر نجف آباد بود و
مسجدش يك سر ديگر، معمولا يك ساعت به غروب راه ميافتاد برود
مسجد، در بين راه به دكانهاي مختلف سر ميزد، مردم مساله
-------------------- ج1 - 61 --------------------
ميپرسيدند، يك كسي مساله اي داشت، كاري داشت، نزاعي و اختلافي داشت ميگفت
حاج آقا خواهش ميكنم تشريف بياوريد، ايشان در همان دكان مساله اش
را حل ميكرد و جوابش را ميداد، وضو يادش ميداد، نماز يادش ميداد،
وجوهاتش را حساب ميكرد، اختلافات را حل ميكرد و...; من يادم
هست يك زمان پنج شش ساله بودم در باغ گوسفند ميچراندم، ايشان قدم
زنان وارد باغ شدند و سراغ پدرم را از من گرفتند،من دويدم رفتم به پدرم
گفتم يك كسي كه يك چيزي روي سرش هست آمده با شما كار دارد، آن
زمان من كلمه عمامه را نمي دانستم، پدرم آمد ديد مرحوم حاج شيخ احمد
است، ايشان خيلي با مردم خودماني بود، در بيان مسائل و احكام خيلي
خوش ذوق بود; اما راجع به مسائل سياسي، اين مسائلي كه الان هست آن
روزها در آنجا خيلي مطرح نبود.
از كارهايي كه مرحوم حاج شيخ احمد كرد اصلاح قبله نجف آباد بود،
هنگامي كه ايشان به نجف آباد آمده -در آن زمان بيست و چهار پنج سالش
بيشتر نبوده - به مردم گفته است اين قبله شما درست نيست، در ابتدا مردم
با نظر او مخالفت ميكرده اند و حتي تا اين اواخر بعضي از روحانيون
نجف آباد نظر او را درست نمي دانستند، تا اينكه بالاخره ايشان مجبور
ميشود از علماي اصفهان كمك بگيرد، و مرحوم آيت الله حاج ميرزا
محمد صادق را آورده بود و ثابت كرده بود كه مردم نجف آباد سالها به
طرف جنوب يعني با چهل و پنج درجه انحراف از قبله نماز ميخوانده اند;
ايشان از اين گونه خدمات براي مردم داشت، بسيار آدم مقاوم و شجاعي
بود، در اظهار عقيده و انتقاد حتي انتقاد از روحانيت هراسي نداشت،
ميگفت : "روحاني بايد در ميان مردم باشد، اين يعني چه كه مردم بترسند
به يك روحاني حرفشان را بزنند".
ايشان بر عكس ساير روحانيون زندگي تشريفاتي و بيروني و اندروني
نداشت، و تا آخر هم در يكي از خانه هاي قديمي نجف آباد زندگي ميكرد،
دوتا زن هم داشت كه هر كدام از آنها در يك اطاق زندگي ميكردند، ايشان
در همان خانه هم از مردم پذيرايي ميكرد، هم مجلس تشكيل ميداد، هم
مباحثه ميكرد، هم محل زندگيش بود، برادرشان هم در آن خانه بودند;
اين جور نبود كه مثلا وجوهي برسد ايشان خرج زندگي خودش بكند;
اصلا در زندگي هيچ تشريفاتي نداشت، خيلي ساده زندگي ميكرد; اينكه
گاهي اوقات شعار داده ميشود كه روحانيون بايد هم سطح
-------------------- ج1 - 62 --------------------
مردم ضعيف باشند واقعا ايشان اين گونه بود، به همين جهت مردم خيلي به او ايمان
داشتند. ايشان در مسائل واقعا اهل نظر بود. يادم ميآيد همان وقت
ميگفت : "آقا حسين بروجردي از آسيد ابوالحسن كمتر نيست "; در آن
زمان عروه الوثقي با چهار حاشيه چاپ شده بود از جمله آيت الله
بروجردي هم بر عروه الوثقي حاشيه زده بود، ايشان ميگفت : "من حاشيه
آقاي بروجردي را ديده ام، ايشان اگر از آسيد ابوالحسن بهتر نباشد كمتر
نيست "; آن زمان مرحوم آيت الله العظمي آقاي بروجردي در بروجرد
بودند. خلاصه مرحوم حاج شيخ احمد اهل تشخيص بود و خودش هم در
مسائل اظهار نظر ميكرد. يك بار من به ايشان گفتم : آقا ما كتاب نداريم،
ايشان فرمود:"اگر پول گيرت آمد خرج كن، بخور، سالم باش، كتاب را برو
در كتابخانه مطالعه كن يا امانت بگير"; خودش در خانه اش يك دوره
وسائل و تقريرات اصول شيخ انصاري و دو سه كتاب ديگر از اين قبيل
بيشتر نداشت، ميگفت : "كتاب انبار بكني چه فايده اي دارد؟ بايستي سالم
باشي، كتاب را آدم از يكي امانت ميگيرد و مطالعه ميكند و پس ميدهد"،
ميگفت : "سعي كنيد خودتان را سالم نگه داريد كه بتوانيد مطالعه كنيد،
اگر كتاب باشد و نتوانيد مطالعه كنيد چه فايده اي دارد؟".
ايشان در جمع بين روايات بسيار خوش سليقه بود، و به افراد پر و بال
ميداد كه در مسائل اظهار نظر كنند و حرف خود را بزنند، يك روز همراه
ايشان به اصفهان ميرفتيم، الاغ ايشان رسيد به يك الاغ ديگر و هر دو
الاغ بنا كردند به صدا كردن، گفت : "آشيخ حسينعلي، انسان بايد با انسان
ديگر خوب برخورد كند ببين اين الاغ به آن الاغ كه رسيد چطور دارد
چاق سلامتي و احوالپرسي ميكند"، ايشان با من بچه طلبه اين سبك
برخورد ميكرد. همين حجه الاسلام آقاي شيخ قنبرعلي مهرابي كه الان از
علماي كوشك است من يادم هست كه در بين راه با حاج شيخ احمد
ميرفتيم كوشك، ايشان در بين نماز جماعت دعا ميخواند، مرحوم حاج
شيخ احمد از دعا خواندن ايشان خوشش آمد،گفت : اينجا طلبه ندارد تو
بايد بيايي طلبه بشوي ! حاج شيخ قنبرعلي از من بزرگتر بود، ايشان را
آورد اصفهان طلبه شد، البته يك قدري هم سنش بالا بود، ميگفت : فرضا
دو سه سال درس ميخواند بعد ميآيد در محل، وجودش براي مردم نافع
واقع ميشود.
(پيوست شماره 1)
-------------------- ج1 - 63 --------------------
س : اين روش كار حاج شيخ احمد كه افراد بيايند يكي دو سالي درس
بخوانند و مجموعه اي از احكام اسلام را ياد بگيرند بعد به جامعه برگردند،
اگر امروز در حوزه ها احيا بشود آيا نمي تواند براي گسترش احكام اسلام
مفيد واقع شود؟
ج : بله، خيلي چيز خوبي ميتواند باشد; ايشان ميگفتند اصلا يك طلبه
درس خوانده را نمي شود مجبور كرد كه برود در يك روستا بماند، معمولا
نمي روند بمانند، اگر ما ميتوانستيم از هر روستا چهار پنج نفر را
ميآورديم اينها دو سه سال درس ميخواندند بعد ميرفتند در روستا
كشاورزي ميكردند، دكانداري ميكردند، در ضمن مسائل و احكام را هم
براي مردم ميگفتند كار بسيار شايسته اي بود; ايشان ميگفتند معمولا
افرادي كه چندين سال در حوزه ها درس خوانده اند حاضر نيستند در
روستاها بروند بمانند، اما اگر اين برنامه پياده بشود برنامه بسيار
مفيد و خوبي است .
استاد بزرگوار حاج شيخ غلامحسين منصور
س : لطفا راجع به مرحوم حاج شيخ غلامحسين منصور هم كه شما
فرموديد رياضيات را از ايشان ياد گرفته ايد توضيحاتي بفرماييد.
ج : حاج شيخ غلامحسين منصور هم از علماي نجف آباد بودند، ايشان و
حاج شيخ ابراهيم رياضي هر دو تربيت شده حاج شيخ احمد بودند، در
واقع حاج شيخ احمد آنها را براي طلبگي آورده بود; من بيشتر دروس
ادبياتم را پيش حاج شيخ غلامحسين منصور خواندم، چه در نجف آباد چه
در اصفهان و چه در قم، خودش ميگفت : من همه صمديه را حفظ دارم و
شايد پنجاه دوره اين كتاب را درس گفته ام ; ايشان ميگفت "انموذج " و
"سيوطي " را هم حدود بيست و پنج دوره درس گفته ام . ايشان در يك ايام
تعطيلي يك دوره كتاب "جامي " را در ظرف بيست و پنج روز در مدرسه
حاج ملاصادق قم براي من درس گفت، خداوند رحمتش كند; ايشان
خيلي مقيد بود كه لهجه من نجف آبادي نباشد، همچنين تاكيد داشت كه
زياد چاي نخورم، خدا ان شاء الله همه شان را رحمت
-------------------- ج1 - 64 --------------------
كند. در همان ايام كه ايشان ادبيات به من ياد ميداد ميديد كه من رياضيات بلد نيستم، به
همين جهت درس رياضيات هم براي من گذاشت ; ايشان ميفرمود من هم
رياضيات بلد نبودم مدتي با آقاي دكتر علي پزشكي در مدرسه چهارباغ
اصفهان هم حجره بوديم من پيش ايشان رياضيات را خواندم، ايشان در
رياضيات خيلي وارد بود، جذر و كعب و... را درس ميگفت و همه اينها را
به من ياد داد، البته كتاب و متن مشخصي نداشت، مطالب را ميگفت و من
مينوشتم . از جمله چيزهايي كه يادم ميداد تاريخ بود، يك ماه رمضان من
قم ماندم، گفت ميخواهم برايت تاريخ بگويم، يك دوره تاريخ
پيغمبر اكرم (ص) و تمام جنگهاي آن حضرت را براي من گفت، و ميگفت
يادداشت كن، من هم يادداشت ميكردم ; او خودش اطلاعاتي داشت در
ضمن مطالعه هم ميكرد و براي من درس ميگفت تا خودش هم در ذهنش
تمرين كرده باشد. پس به طور خلاصه كساني كه در تربيت من بسيار موثر
بودند در درجه اول پدرم بود چون با علما سرو كار داشت، بعد مرحوم
حاج شيخ احمد بود با آن عنايتي كه به تربيت طلاب داشت، با آن
ساده زيستي و ارتباط و علاقه اي كه با مردم داشت، و اين روحيات از
همان اول در من خيلي تاثير گذاشت ; به نظر من روحاني بايد با مردم سر و
كار داشته باشد، اهل تشريفات و اين حرفها نباشد، نخواهد براي خودش
امتياز قائل بشود.اينكه ما ميشنيديم كه مثلا پيغمبر اكرم (ص) وقتي كه با
اصحاب مينشستند دايره وار مينشستند و جلسه شان امتياز نداشت و اگر
يكي از خارج ميآمد ميگفت "ايكم محمد؟" (كدام يك از شما محمد(ص)
است)، واقعا ميشود گفت مرحوم حاج شيخ احمد اين گونه بود، و اين گونه
بي تكلف زندگي كردن در روح من خيلي اثر ميگذاشت ; و بعد هم اساتيد
ديگر، خداوند درجات همه را متعالي فرمايد.
شخصيت آيت الله حاج شيخ محمد حسن عالم نجف آبادي
از افراد ديگري كه در زندگي من بسيار تاثير داشت مرحوم آيت الله
حاج شيخ محمدحسن عالم نجف آبادي بود كه قبلا عرض كردم من يك
مقدار شرح لمعه و قوانين و رسائل و مكاسب را پيش ايشان خواندم،
ايشان از نظر زهد و تقوا در اصفهان
-------------------- ج1 - 65 --------------------
خيلي معروف بود; پول وجوهات را خرج زندگي خودش نمي كرد، با اينكه مرجع وجوهات مردم بود، مع ذلك
آنها را ميگرفت و بين طلبه ها و نيازمندان تقسيم ميكرد، اما خودش از
منبر رفتن و اين جور چيزها ارتزاق ميكرد و تا اين آخر هم كه پيرمرد
شده بود باز از پول منبر زندگي خود را ميگذرانيد.
عالم جليل القدر آيت الله حاج ميرزا علي آقا شيرازي
در اين اواخر كه من اصفهان بودم با مرحوم آيت الله حاج ميرزا علي آقا
شيرازي مانوس شده بودم ; ايشان در مدرسه صدر نهج البلاغه درس
ميدادند، گاهي از اوقات درس ايشان ميرفتم ; بعد وقتي كه من آمدم قم و
با مرحوم شهيد مطهري آشنا شدم و در تابستان با هم به اصفهان رفتيم به
ايشان گفتم برويم درس نهج البلاغه، گفت مگر نهج البلاغه درس خواندني
است ؟ گفتم اگر حاج ميرزا علي آقا درس بگويد آري ! بعد به اتفاق آقاي
مطهري رفتيم در مدرسه صدر پاي درس ايشان، مرحوم آقاي مطهري
خيلي مجذوب ايشان شد; و در كتاب عدل الهي خود اين داستان را نقل
ميكند كه "هم مباحثه من كه اهل اصفهان بود پيشنهاد كرد كه در درس
نهج البلاغه حاج ميرزا علي آقا شركت كنيم و اين پيشنهاد براي من طلبه
كفايه خوانده سنگين بود ولي رفتم و زود به اشتباه بزرگ خود پي بردم و
دانستم نهج البلاغه را من نمي شناخته ام، به علاوه ديدم با مردي از اهل
تقوا و معنويت روبرو هستم كه خودش نهج البلاغه مجسم بود و مواعظ
نهج البلاغه در اعماق جانش فرو رفته بود". وقتي كه حاج ميرزا علي آقا
فوت شد به دستور مرحوم آيت الله بروجردي جنازه اش را در شيخان قم
دفن كردند;(1) يك روز آقاي مطهري از تهران آمده بود قم گفت : "من اين
دفعه به قصد زيارت قبر حاج ميرزا علي آقا به قم آمدم، مخصوص زيارت
قبر ايشان ". خود من هم الان گاهي ميروم در شيخان سر قبر حاج ميرزا
علي آقاي شيرازي ; ايشان مرد از دنيا گذشته و وارسته اي بود، در طب
قديم استاد بود، ولي خيلي كم طبابت ميكرد; ما يك مقدار
[1] مرحوم آيت الله حاج ميرزا علي آقا شيرازي در سال 1292 ه . ق متولد و درسال 1375 ه. ق به رحمت ايزدي پيوست .
-------------------- ج1 - 66 --------------------
قانون بوعلي سينا را پيش ايشان خوانديم، قسمتهايي از نهج البلاغه را هم پيش ايشان
خوانديم . ايشان اواخر عمر آيت الله العظمي بروجردي آمدند قم ; گاهي
هم براي طلبه ها منبر ميرفتند، از اول تا آخر منبر خودش گريه ميكرد،
ديگران هم گريه ميكردند، همين طور نهج البلاغه را با يك حالي
ميخواند، و نوعا از اينكه پشت سرش نماز بخوانند كراهت داشت ; در
خانه اش تا آخر هم برق نكشيده بود، يك روز به ايشان گفتم آقا چرا برق
نمي كشيد؟ فرمود: برق حرام نيست ولي من خودم ديدم مامور شهرداري
داشت روي ديوار خانه مردم تير ميكوبيد و صاحبخانه ميگفت من راضي
نيستم، خانه مرا دزدگاه قرار ميدهي، مامور ميگفت من از طرف
شهرداري دستور دارم اگر روي تخم چشم تو هم هست تير را بكوبم ! و اين
برق كه اين جوري ميآيد من در استفاده از آن شبهه ميكنم، به ايشان
گفتم شما كه در آن تصرف نمي كنيد، گفت چرا اگر من از برق استفاده كنم
اين تصرف در مسير برق هم هست، روي اين شبهه ها ايشان تا آخر هم
در خانه اش برق نكشيد.
ايشان به آيات و روايات خيلي علاقه داشت و با آنها آشنا و مانوس
بود; معنو يات حاج ميرزا علي آقا هم در من و هم در مرحوم شهيد مطهري
خيلي اثر گذاشت . يادم هست يك شب ايشان آمد قم و آقاي حاج آقا
رضا صدر آمده بود ديدن ايشان، در حجره آقاي مطهري وارد شده بودند،
آن شب تا ساعت 12 نشستند و شعر خواندند، ايشان طبع شعر هم داشت،
آن شب ايشان براي نماز شب بيدار نشد، به قدري متاثر بود مثل اينكه
فرزندشان فوت شده باشد، بعد ميگفت : من شانزده هفده ساله كه بودم يك
شب براي نماز شب بيدار نشدم، آن روز را تا شب گريه ميكردم، الان باز
آن حادثه تكرار شده است، ايشان آن قدر عنايت و توجه داشت كه نماز
شبش ترك نشود و خيلي زندگي ساده اي داشت . من و مرحوم مطهري
يك روز دعوتش كرده بوديم برايش پلو هم پخته بوديم، يك وقت ديديم
ساعت ده مقداري نان و چغندر گرفته و ميآيد، گفت من گرسنه ام الان غذا
ميخورم، گفتيم آقا براي شما پلو درست كرده ايم، فرمودند: "بچم (بچه ام)
هر وقت گرسنه ات شد غذا بخور، خودت را معطل نكن، هر وقت هم
خوابت گرفت بخواب، اما آن وقت را كه سر حالي به بطالت نگذران !" من
گاهي اوقات خوابم ميگرفت به مرحوم شهيد مطهري ميگفتم : حاج ميرزا
علي آقا گفت هر وقت خوابت گرفت بخواب، من حالا ميخواهم بروم
بخوابم ! مرحوم مطهري هم شوخي
-------------------- ج1 - 67 --------------------
ميكرد و ميگفت : همه نصيحتهاي حاج ميرزا علي آقا را كه مربوط به خوردن و خوابيدن است خوب از بر
كرده اي !. يك روز در اصفهان من در حجره آن مرحوم در مدرسه صدر
مهمان ايشان شدم به نان و دوغ، ايشان در ضمن نقل كردند كه شبي خواب
ديدم قيامت شده و هر كسي را به جايي فرستادند و به من گفتند اين باغ
هم مال تو، باغ زيبايي بود ولي من در عالم خواب در باغ قدم ميزدم و
از روي حسرت ميگفتم : علي آقا، آخر حيوان مردي و تو را روي آب و
علف رها كردند.
عالم بزرگوار آيت الله حاج آقا رحيم ارباب و حاج شيخ جواد فريدني
س : آيا حضرتعالي در اصفهان اساتيد ديگري هم داشتيد؟
ج : در اصفهان اين اواخر پيش مرحوم آيت الله حاج آقا رحيم ارباب (1)
يك مدتي پنج شنبه و جمعه ها منظومه منطق ميخوانديم، ايشان از علماي
معروف اصفهان بود، معمم هم نشده بود، ايشان هم در رياضيات خيلي
وارد بود هم در فلسفه، و ما ميرفتيم پيش ايشان منظومه منطق را
ميخوانديم . يك آقاي ديگر كه من الان اسمش را يادم نيست در مدرسه
ميرزا حسين بود يك مدتي هم خدمت ايشان منظومه منطق خوانديم، و
مدتي نيز نزد حجه الاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ جواد فريدني
قسمتي از منظومه حكمت را خواندم ; ايشان در منطق و فلسفه خيلي مسلط
بود. من به همراه جناب حجه الاسلام آقاي حاج آقا يحيي فقيه ايماني در
" مدرسه الماسيه اصفهان " نزد ايشان منظومه حكمت ميخوانديم .
[1] مرحوم آيت الله حاج آقا رحيم ارباب يكي از علماي برجسته اصفهان بودند كه در جمادي الثاني 1297 ه. ق در اصفهان متولد شدند و در 18 ذي الحجه 1396 ه-. ق از دنيا رحلت فرمودند و در تخت فولاد در كنار گلزار شهداي اصفهان مدفون ميباشند; ايشان فقط به هنگام نماز عمامه ميگذاشتند و قائل به وجوب تعييني نماز جمعه بودند، و خود در اصفهان نماز جمعه برقرار ميكردند.
-------------------- ج1 - 68 --------------------
مرحوم آيت الله حاج سيد علي اصغر برزاني
يكي از اساتيد من آيت الله آقاي حاج سيد علي اصغر برزاني از علماي
اصفهان بود، خدمت ايشان يك مدتي رسائل خواندم، من يادم هست كه
صفحه اول رسائل را ده پانزده روز گفت، هر چه "قطع طريقي و موضوعي "
از اين طرف و آن طرف در حفظ داشت براي ما گفت، درس آقاي ناييني
را ديده بود و شاگرد ايشان بود. البته در اصفهان عمده درس سطح ما نزد
آقاي حاج شيخ محمد حسن عالم نجف آبادي بود.
شخصيت مرحوم آيت الله سيد محمد مدرس نجف آبادي
س : در آن زمان سطح علمي حوزه علميه اصفهان در چه حدي بود و از
علماي مشهور اصفهان چه كساني را به ياد داريد؟
ج : در آن زمان تعداد طلبه ها در اصفهان كم بود و تقريبا علماي بزرگ از
دنيا رفته بودند; يكي از علماي مشهور اصفهان در آن زمان مرحوم
آيت الله حاج سيد محمد مدرس نجف آبادي بود كه حاشيه بر كفايه ايشان
به چاپ رسيده است، ايشان از شاگردان خوب مرحوم آخوند خراساني
بودند و در مدرسه جده بزرگ درس خارج اصول ميگفتند، درس خارج
ايشان شلوغترين درس در آن زمان بود و فضلاي اصفهان در درس ايشان
شركت ميكردند.
فقيه بزرگوار آيت الله سيد علي آيت نجف آبادي
يكي ديگر از علماي مهم در آن زمان مرحوم آيت الله حاج سيد علي
آيت نجف آبادي (1) بود، مرحوم حاج سيد علي روزي چهار پنج تا درس
ميگفت، هم درس شوارق ميگفت هم درس خارج فقه و هم درس خارج
اصول ; درس ايشان بعد از درس
[1] متوفاي سال 1362 ه. ق، مدفون در تكيه تويسركاني تخت فولاد اصفهان .
-------------------- ج1 - 69 --------------------
آيت الله مدرس نجف آبادي بيشترين جمعيت را داشت، البته تعداد طلبه ها در آن زمان زياد نبود، مثلا درس
حاج سيد محمد كه بزرگترين درس اصفهان بود از نظر جمعيت شايد سي
چهل نفر بودند و درس حاج سيد علي حدود ده بيست نفر بودند.
س : مرحوم حاج سيد محمد و حاج سيد علي آيا مرجعيت هم داشتند؟
ج : نه، مرجع تقليد نبودند ولي ملا بودند; مرحوم امام خميني راجع به
حاج سيد علي ميگفتند: وقتي علماي اصفهان همراه با آيت الله حاج آقا
نورالله مسجد شاهي و آيت الله حاج ميرزا محمد صادق خاتون آبادي كه
در اصفهان مرجع تقليد بودند در ادامه مبارزاتي كه با رضاخان داشتند
آمدند قم، حاج سيد علي هم با آنها آمده بود قم، بعد ميفرمود حاج ميرزا
محمد صادق گفت : "اين آسيد علي ميخواهد بگويد كه من از آقاي ناييني
و آسيد ابوالحسن كمتر نيستم و بيراه هم نمي گويد، اما حيف كه روضه خوان
است "; البته مرحوم حاج سيد علي منبر هم ميرفت، منبرش هم دقيق و
خوب بود،و علت اينكه منبر ميرفت اين بود كه گفته بود: من در مبارزاتي
كه با انگليسيها داشتيم در عراق به زندان افتادم و بنا بود مرا اعدام كنند،
آنجا نذر كردم كه اگر چنانچه از زندان انگليسيها نجات پيدا كردم تا آخر
عمر براي امام حسين (ع) منبر بروم، لذا در عين حالي كه درس خارج
ميگفتند و شخصيت بزرگ و محترمي بودند هر جا ايشان را دعوت
ميكردند منبر هم ميرفتند، مجلسهاي دو سه هزار نفري هم گاهي داشتند
و روي منبر شوخي هم ميكردند.
آيت الله آقاي حاج شيخ محمد رضا مسجد شاهي
يكي ديگر از علماي اصفهان در آن زمان آيت الله آقاي حاج شيخ
محمد رضا مسجد شاهي (1) بودند كه ايشان در نجف با مرحوم حاج شيخ
عبدالكريم حائري رفيق يا هم مباحثه بوده اند، وقتي كه علماي اصفهان
مهاجرت ميكنند به قم حاج شيخ عبدالكريم به حاج شيخ محمدرضا
خيلي اصرار ميكند كه در قم بمانند; ايشان در فقه
[1] متوفاي سال 1362 ه. ق .
-------------------- ج1 - 70 --------------------
و اصول خيلي خوب بود، كتابي هم به نام "وقايه الاذهان " دارد كه چاپ شده است، در ادبيات
هم ايشان ممتاز بودند، معروف است ميگويند هشتاد هزار شعر از حفظ بوده،
خودش هم شاعر بود كه هم به عربي شعر ميسروده و هم به فارسي، در
رياضيات و هيئت هم متبحر بودند، ايشان پسري داشتند به نام
"حجه الاسلام آقاي مجدالعلماء "(1) كه در زمان حيات پدرش در اصفهان
درس هيئت ميگفت و ما به درس ايشان ميرفتيم، هيئت فارسي و
تشريح الافلاك شيخ بهايي را نزد همين آقاي مجدالعلماء خوانديم، آن
وقت ما براي درس به منزل آنها ميرفتيم و پدر ايشان مرحوم حاج شيخ
محمدرضا را گاهي آنجا ملاقات ميكرديم، من هيئت فارسي را جوري
ياد گرفته بودم كه آن را براي بعضي ها درس هم ميگفتم البته الان متاركه
شده است، كتاب تشريح الافلاك شيخ بهايي كتابي بود مختصر و زبده در
علم هيئت كه به عنوان متن درسي مورد استفاده قرار ميگرفت ; من در
اينجا به عنوان فكاهي يك حكايتي را بگويم كه با بحث بي تناسب نيست،
مرحوم آيت الله حاج شيخ محمدرضا از منزلشان كه ميخواستند به مسجد
نو براي تدريس بروند گاهي با الاغ و گاهي پياده ميرفتند، آن وقتها
معمولا افراد با الاغ در بازار نمي رفتند ولي چون ايشان شخصيتي بود با
الاغ كه از بازار ميگذشتند مردم راه باز ميكردند و احترام ميكردند،
ايشان گفته بود من گاهي از اوقات كه هوس ميكنم پياده بروم عبايم را
روي سرم ميكشم از يك گوشه اي ميروم و كسي هم به من توجهي ندارد،
اما آن وقت كه سوار الاغ هستم مردم خيلي احترام ميكنند! معلوم ميشود
احترامها مال الاغ است نه مال من !
آيت الله حاج سيد مهدي درچه اي
يكي ديگر از علماي آن زمان مرحوم آقاي آيت الله حاج سيد مهدي
درچه اي (2) بود كه در"مدرسه نيم آورد" بود، ايشان برادر مرحوم آيت الله
حاج سيد محمد باقر درچه اي استاد آيت الله بروجردي بود.
[1] متوفاي سال 1403 ه. ق، مدفون در محل مسجد نو بازار اصفهان .
[2] متوفاي سال 1364 ه. ق، مدفون در تكيه كازروني تخت فولاد اصفهان .
-------------------- ج1 - 71 --------------------
وضعيت عمومي حوزه علميه اصفهان
زمان ما در اصفهان اينها معروف بودند; البته آن زمان حوزه سر و
ساماني نداشت، از طرف حكومت آخوندها را تعقيب ميكردند; همين
حجه الاسلام آقاي حاج آقا يحيي فقيه ايماني كه هم مباحثه من بود اول
معمم بود ولي مجبور شد عمامه اش را بردارد، حتي گاهي اوقات پاسبانها
ميآمدند داخل حجره رخت و لباسها را ميگشتند و اگر عمامه اي بود
ميبردند يا پاره ميكردند، و ايشان مجبور شد كلاهي بشود; به اين شكل
بود كه طلبه هارا متفرق كردند، بزرگان و علما بودند ولي شاگرد كم داشتند،
حوزه ورشكسته اي بود، پول و امكانات نداشتند. مثلا من يادم هست كه
يك دفعه مرحوم حاج سيد علي به هر يك از طلبه هاي نجف آباد يك
تومان داد، اين هم نه اينكه خودش پول بدهد حواله داد رفتند در دفتر
كارخانه از آقاي كازروني كه كارخانه دار بود گرفتند; اوضاع و احوال به
اين شكل بود، ولي اصل حوزه اصفهان استخوان بندي قديمش خيلي
محكم بود، من اين مطلب را در جاي ديگري هم گفته ام، مرحوم آيت الله
العظمي آقاي بروجردي بعد از درس اصولشان در مدرسه فيضيه ميرفتند
در حجره اي مينشستند، آنجا هفت هشت نفر با ايشان بودند مرحوم امام
هم بودند، يادم هست ايشان يك روز به مناسبتي خواستند از اصفهان
تعريف كنند و ضمنا تعريفي هم از من كرده باشند، فرمودند: "بله وقتي ما
اصفهان بوديم اصفهان علما و بزرگاني داشت، كه من وقتي از اصفهان به
نجف رفتم با اينكه در نجف مثل مرحوم آقاي آخوند خراساني و اين
بزرگان بودند ميخواهم بگويم علماي اصفهان آن روز از علماي نجف آن
روز "اوم !..."، و سري تكان دادند يعني مثلا بهتر بودند يا بدتر نبودند;
منظور آقاي بروجردي از علماي آن روز اصفهان شخصيتهايي مانند
آيت الله آسيد محمدباقر درچه اي استاد ايشان بود كه آنها را از علماي
نجف آن روز كمتر نمي دانستند، بعد ايشان شروع كردند از مرحوم آيت الله
آخوند گزي تعريف كردن و فرمودند: "مرحوم آخوند ملا عبدالكريم
گزي (1) هم ملا بود، هم محقق، هم عارف، هم به درد مردم ميخورد، هم
ساده زندگي ميكرد، مرافعات مردم را حل ميكرد، مشكلات مردم را
[1] متوفاي سال 1339 ه. ق، مدفون در تكيه كازروني تخت فولاد اصفهان .
-------------------- ج1 - 72 --------------------
حل ميكرد و..."، ظاهر كلام ايشان اين بود كه ميخواستند آينده مرا تشبيه
كنند به مرحوم آخوند گزي .
مشكلات تحصيل طلبگي
غرض اينكه زمان ما زمان بحران حكومت رضاخان بود، عمامه ها را
برمي داشتند، مزاحم طلبه ها ميشدند، ما كه عمامه نداشتيم ولي آنها كه
عمامه داشتند در ترس و وحشت بودند، خيلي از آنها هم كلاهي شدند و
رفتند به دهات، از نظر اقتصادي هم وضع طلبه ها خيلي بد بود; خود
آيت الله حاج سيد علي نجف آبادي زن و بچه اش در نجف آباد بودند، با اين
مقام علميش در مدرسه صدر يك حجره داشت، آن وقت گاهي در حجره
اين طلبه يا آن طلبه و گاهي از اوقات بعضي بازاريهاي اصفهان ايشان را
ميبردند در خانه يك شامي، آبگوشتي به ايشان ميدادند; وضع اين گونه
بود.
س : آن زمان شما از اينكه طلبه شده ايد احساس پشيماني نمي كرديد؟
ج : نه اتفاقا، خيلي هم به حكومت بدبين بوديم و اينها را ظالم و متعدي
ميدانستيم، اصلا آرزو هم نداشتيم يك وقت مقام آنها را داشته باشيم،به
همين طلبگي هم خيلي دلخوش و علاقه مند بوديم .
س : در آن زمان آيا مشكلاتي بر سر راه تحصيل شما وجود داشت و آيا
غير از كتابهاي درسي كتابهاي ديگري هم مطالعه ميكرديد؟
ج : عرض كردم، در آن زمان ما نه كتاب داشتيم ونه كسي ما را راهنمايي
ميكرد كه فلان كتاب را بخوانيد،كتابهاي متفرقه اي كه چاپ ميشد از آنها
اطلاع پيدا نمي كرديم، با روزنامه هم سر و كار نداشتيم، راديو هم كه آن
زمان نبود، فقط همان درس نهج البلاغه بود كه آن هم تصادفا يك روز
برخورد كردم به مرحوم حاج آقا مرتضي ملاباشي كه شاگرد حاج ميرزا
علي آقا شيرازي بود و ايشان مرا به رفتن درس نهج البلاغه تشويق كرد.
-------------------- ج1 - 73 --------------------
س : مرحوم ملاباشي چه كسي بود؟
ج : حاج آقا مرتضي ملاباشي فردي پولدار بود و زن و بچه هم نداشت،
ايشان ميگفت من ثروتمند بودم و داشتم به انحراف كشيده ميشدم، اتفاقا
در شيراز از يك منبري يك جمله از نهج البلاغه شنيدم و آن جمله مرا
تكان داد و از آن روز عاشق نهج البلاغه شده ام ; روحيات و لحن بيان حاج
ميرزا علي آقا انسان را تكان ميداد، هر وقت خطبه هاي آخرت و تقوا را
ميخواند خود ايشان گريه ميكرد، و اين روحيه در ساختن روحيه ما
خيلي موثر بود.
اما كتابهاي متفرقه ما اصلا نداشتيم حتي كتابهاي درسي را هم نوعا
نداشتيم، من يادم هست يك كتاب معالم به دو ريال و ده شاهي خريده
بودم و كتاب شرح لمعه را هم كه وقفي بود از كسي به امانت گرفته بودم
بعدبه صاحبش برگرداندم، ما پول نداشتيم كتابهاي اصليمان را بخريم چه
رسد به كتابهاي متفرقه ; امروز الحمدلله كتابخانه ها و اين امكانات براي
آقايان طلاب و دانشجويان هست كه بايد قدر بدانند و از آنها استفاده كنند،
آن وقت اصلا اين امكانات نبود، براي به دست آوردن كتاب بايد آن قدر
اين و آن را ميديديم تا يك كتاب وقفي را به امانت به ما بدهند.
س : آيا در آن زمان مدرسه هاي دولتي داير شده بود يا خير؟
ج : بله، مدرسه دولتي بود اما مردم متدين خيلي به مدارس دولتي
خوش بين نبودند، لذا در نجف آباد يك مدرسه ملي بود در مقابل
مدرسه هاي دولتي كه از دانش آموزان پول ميگرفتند و سرپرست آن
فردي به نام آملا حسينعلي بود كه مقداري هم درس طلبگي خوانده بود و
فرد متعبدي بود، من دو سه ماهي در آن مدرسه درس خواندم، يك روز
من را براي بد نوشتن يك كلمه كتك زدند به حدي كه مريض شدم، ديگر
از مدرسه رفتن بيزار شدم و به مدرسه نرفتم، پدرم مرا به مكتب برد تا
درس بخوانم، در مكتب يك جلد تفسير منهج الصادقين خطي بود كه از
روي آن، هم تمرين خط ميكردم و هم درس ميخواندم .
-------------------- ج1 - 74 --------------------
مرحوم حاج سيد محمد هاشمي
س : از ساير علما و فضلاي آن موقع اصفهان اگر كسي را به خاطر داريد
بفرماييد.
ج : از جمله كساني كه آن موقع مطرح بود و ما با ايشان مانوس بوديم
مرحوم حجه الاسلام آقاي سيد محمد هاشمي (1) پدر آقاي سيد هادي
هاشمي بود، ايشان از شخصيتهاي آن وقت به شمار ميرفت و معروف بود
و براي ايشان احترام قائل بوديم و ايشان هم گاهي از من احوال ميپرسيد
و دلجويي ميكرد چون ميديد كه من بچه طلبه اي هستم كه درس
ميخوانم و گاهي اشكالات درسهايم را از ايشان ميپرسيدم .
مرحوم شيخ محمد علي حبيب آبادي
از جمله ديگر اساتيد من مرحوم حجه الاسلام شيخ محمد علي حبيب آبادي (2)
بود، ايشان از بزرگان آن زمان بود و در "مدرسه نيم آورد" مغني و حاشيه
تدريس ميكرد، مغني ايشان مخصوصا خيلي معروف بود، به اغراق ميگفت
"علم ما كان و ما يكون " در مغني است،من پيش ايشان مغني و حاشيه خواندم .
مرحوم آيت الله سيد مهدي حجازي
از جمله شخصيتهاي ديگر آقاي سيد مهدي حجازي بود كه من به معيت
حجه الاسلام آقاي حاج آقا يحيي فقيه ايماني يك مقداري از رسائل
" مبحث اجماع " را پيش ايشان خوانديم، آدم ملا و متديني بود، ايشان
آدمي بود كه زود عصباني ميشد، يك وقتي يادم هست آن اوايل كه سن و
سال من كم بود به ايشان گفتم آقا اين ختم انعام دليلي دارد؟ سندي دارد؟
گفتند بله، مرحوم مجلسي ميگويد حديث آن
[1] متوفاي سال 1359 ه. ش
[2] متوفاي سال 1396 ه. ق، مدفون در تخت فولاد اصفهان .
-------------------- ج1 - 75 --------------------
معتبر است، در آن زمان من تازه در معالم خوانده بودم كه اگر كسي صحه روي حديثي گذاشت براي ما
حجت نيست ما خودمان بايد برويم ببينيم كه مثلا سندش چه جوري است
و اينكه ممكن است مدارك صحت نزد آن شخص با ما فرق كند و...، من
يك دفعه گفتم حالا مرحوم مجلسي بگويد حديث معتبر است كه براي ما
حجت نيست ما بايد خودمان سند حديث را بررسي كنيم، ايشان عصباني
شد تسبيحش را پرت كرد به طرف من به طوري كه بند تسبيح پاره شد،
گفت حالا يك بچه آمده است دارد به مجلسي اشكال ميكند! با اينكه به
نظر ميرسد اين روحيه را نبايد در بچه ها سركوب كرد، بالاخره ما در
معالم خوانده بوديم كه صحه گذاشتن يك فرد ديگر بر روي حديث براي
ما حجت نيست، من آنچه در ذهنم بود گفتم، ايشان نبايد اين گونه به من
پرخاش ميكرد.
به فرمايش مرحوم آيت الله بروجردي قداست بزرگان و بزرگي بزرگان
به جاي خود، اما هيچ وقت بزرگي بزرگان نبايد مانع از فكر كردن خود ما
بشود، يك بچه هم وقتي مطلبي را ميگويد بالاخره اين را بايد يك
جوري قانعش كرد نه اينكه كوبيدش . اين دستور امام صادق (ع) است كه
ميفرمايد: "تواضعوا لمن تعلمونه العلم " استاد بايد نسبت به شاگردش
تواضع داشته باشد و به او شخصيت بدهد; علي اي حال مرحوم آيت الله
سيد مهدي حجازي هم آدم ملايي بود، پيدا بود به قم هم خيلي بي عقيده
است، براي اينكه بعدها كه من آمدم قم يك بار رفتم اصفهان -ايشان در
اين اواخر براي من احترام قائل بود مرا با سواد ميدانست چون آن وقتي
كه من پيش ايشان درس ميخواندم اشكال ميكردم - ايشان گفت قم چه
ميخواني ؟ گفتم منظومه، گفت منظومه پيش كي ؟ گفتم پيش آقاي خميني،
گفت منظومه ؟ مگر در قم كسي هست كه منظومه بلد باشد؟! پيدا بود كه در
نظر ايشان سطح قم پايين است، اين گونه تبليغات شده بود، ظاهرا
ريشه اش اين بود كه آن زمان كه علماي اصفهان با حاج آقا نورالله به قم
آمده بودند در قم خيلي برخورد خوبي با آنها نشده بود، حاج آقا نورالله
در قم مسموم شده بود، اين مسائل مثل اينكه يك خاطره سوئي براي
علماي اصفهان نسبت به قم ايجاد كرده بود.
-------------------- ج1 - 76 --------------------
روش تدريس اساتيد
س : لطفا راجع به روش تدريس اساتيد برجسته حوزه علميه اصفهان در
آن زمان و تمايزي كه روش آنها داشت، مثلا خلاصه درس را قبلا
ميگفتند يا نه، و نيز سطح فكر سياسي -اجتماعي آنان و جو سياسي حوزه
اصفهان اگر مطالبي در خاطرتان هست بفرماييد.
ج : در روش تدريس اساتيد تمايز خاصي نبود، البته تفاوتهاي جزئي
وجود داشت، مثلا حاج شيخ محمد حسن كه شرح لمعه ميگفت معمولا از
روي كتاب ميخواند و از خارج كم مطلب ميگفت، ولي حاج شيخ
محمدعلي حبيب آبادي مطالب را از حفظ ميگفت و بيان او به گونه اي بود
كه اگر كسي خواب هم بود از خواب بيدار ميشد، بقيه اين جور نبودند،
آقاي حاج سيد علي اصغر برزاني هم كه ما پيش ايشان رسائل را شروع
كرديم تقريبا بين سطح و خارج درس ميگفت، تقريرات آقاي ناييني را كه
آن زمان چاپ نشده بود تقريبا در درس ميگفت و ما آن زمان تعجب
ميكرديم كه اين همه علم را ايشان از كجا آورده است !
اوضاع سياسي حوزه اصفهان
در آن زمان طلبه كم بود، فشار رضاخان بر روحانيت بسيار زياد بود،
آنها را اذيت ميكردند عمامه هايشان را بر ميداشتند، مسائل سياسي در
حوزه اصفهان مطرح نبود، طلبه ها دنبال روزنامه و اين جور چيزها اصلا
نبودند، يك وقت يادم هست گفتند يك راديو آورده اند در خيابان
چهارباغ داخل يك قهوه خانه، آنجا افرادي ميروند به اسم چاي خوردن
راديو گوش ميدهند، من هم يك شب رفتم آنجا -چاي يكي ده شاهي بود
يك چاي خوردم كه ببينم راديو چيه ؟ يك راديو آن وسط گذاشته بودند
شايد هزار نفر آمده بودند كه راديو را ببينند، ما تازه اسم راديو را
ميشنيديم ; خواندن روزنامه هم بين مردم و طلبه هاي حوزه مرسوم نبود،
مسائل سياسي هم مطرح نبود، اگر هم بود در سطح بعضي بزرگان مطرح
بود، در محيط ما و سطح ما اينها هيچ مطرح نبود.
-------------------- ج1 - 77 --------------------
مساله اتحاد شكل و كشف حجاب
س : حضرتعالي فرموديد كه آن زمان دستگاه حكومتي رضاخان اتحاد
شكل را رايج كرده بود و عمامه ها را برمي داشتند حتي ميآمدند پستوها
را ميگشتند، راجع به قضيه اتحاد شكل و البسه كه منجر به كشف حجاب و
رفع عمامه علما شد اگر خاطراتي داريد بفرماييد.
ج : بله، من در اصفهان همين اندازه يادم هست كه پاسبانها طلبه ها را
اذيت ميكردند، يك پاسباني بود خيلي بدخو و خشن، و نمي دانم روي چه
جهتي طلبه ها اسم او را گذاشته بودند "هندل ميرزا"، او هم فهميده بود كه
آخوند ها به او ميگويند هندل ميرزا، از آن دور كه اينها را ميديد
ميگفت : "آشيخ وايسا هندل ميرزا آمد! "، اين شخص عمامه خيلي ها را
برداشت،فحش ميداد، اذيت ميكرد.
يك خاطره از حاج آقا رضا رفيع راجع به تغيير لباس روحانيت
يك خاطره ديگري در نظرم هست مربوط به حاج آقا رضا رفيع كه
-گو يا در مجله دنيا- عكسي از او انداخته بودند با عمامه و عكس ديگري
با كلاه، در آنجا حاج آقا رضا رفيع يك مقاله اي نوشته بود زير اين عنوان
كه "چرا من كلاهي شدم "، خلاصه آن مقاله اين بود كه من با رضاشاه در
گرگان بودم و معمم بودم، رضاشاه به من گفت ما به تهران كه برگشتيم بعد
از بيست و چهار ساعت به طرف خوزستان ميرويم و شما بايد در اين
سفر همراه ما كلاهي باشي، اين امر براي من خيلي گران و سخت بود كه
تغيير لباس بدهم، گفتم : آقاي حاج مخبر السلطنه نخست وزير ميدانند كه
من معمم باشم براي دولت و مقام سلطنت بهتر است، رضاخان گفت : نخير
همين است كه من ميگويم، شما بايستي كلاهي همراه ما باشي !، لذا ما به
تهران كه برگشتيم با اكبر ميرزاي صارم الدوله رفتيم خيابان لاله زار يك
دست كت و شلوار و پاپيون خريديم به پانصد تومان، بعد وقتي كه لباسها
را پوشيدم و رفتم به دربار همين شاه فعلي محمد رضا گفت : عجب خوب
اين لباس به شما ميآيد; حاج آقا رضا ريش پر پشت و
-------------------- ج1 - 78 --------------------
بلندي داشت، من يادم هست همين حاج آقا رضا خدمت آيت الله بروجردي ميآمد پالتوي
بلندي داشت يك عبا هم ميانداخت روي دوشش با كلاه ; بالاخره نوشته
بود وقتي كه رضاخان حركت كرد به طرف خوزستان ما هم در ركابش
بوديم به قم كه رسيديم رضاخان گفت : شنيدم كه حاج شيخ عبدالكريم
مريض است آقاي دكتر اعلم الملك بروند از طرف من از ايشان عيادت و
احوالپرسي كنند شما هم با او برو، آن وقت من يك قدري مشكلم بود كه با
كلاه خدمت حاج شيخ بروم، بالاخره رفتيم، وقتي ايشان را عيادت كرديم
و برگشتيم رضاخان از دكتر پرسيد: آشيخ عبدالكريم راجع به تغيير لباس
آقاي قائم مقام عكس العملي نشان نداد؟ دكتر گفت نه،اتفاقا در حدود نيم
ساعت كه پيش حاج شيخ عبدالكريم بوديم از زمين و آسمان صحبت به
ميان آمد ولي راجع به تغيير شكل لباس حاج آقا رضا چيزي نگفت .
رضاخان گفت : پس معلوم ميشود تغيير لباس روحانيت چندان
عكس العملي ندارد، و از خوزستان كه برگشتيم دستور داد كه لباس
آخوندها را بردارند و تغيير شكل بدهند. قائم مقام اين خاطره را در آن
مجله نوشته بود; و من اين نوشته را به مرحوم امام و آقاي شريعتمداري
نشان دادم و گفتم ببينيد چگونه رضاخان از سكوت مرحوم حاج شيخ
سوء استفاده كرده است . بالاخره در زمان رضاخان براي اتحاد شكل در
لباس فشار خيلي زياد بود، البته بزرگان و آيات را گو يا استثناء كرده
بودند ولي عمامه بقيه را برمي داشتند،اذيت ميكردند،لباس زنها هم همين
طور، من يادم هست در نجف آباد پاسبانها اذان صبح ميرفتند مقابل حمام
زنانه ميايستادند كه وقتي زنها ميخواهند بروند حمام يا بيرون ميآيند
روسري و چادرشان را بردارند; تا اين اندازه فشار ميآوردند.
ايجاد ايستگاه نواقلي بر سر راههاي ورودي شهرها
يكي ديگر از كارهاي رضاخان كه باعث نارضايتي مردم ميشد ايجاد
نواقلي بر سر راههاي ورودي شهرها بود، بدين شكل كه هر كالايي به شهر
وارد يا از شهر خارج ميشد از آن ماليات ميگرفتند; يك وقت اين قدر
سخت ميگرفتند كه اگر از نجف آباد با يك بقچه نان ميآمديم اصفهان
همان را سر راه ميگرفتند كه بايد براي
-------------------- ج1 - 79 --------------------
آن ماليات بدهي، ما يك مقدار نان كه از نجف آباد ميآورديم گاهي اوقات كه با ماشين ميآمديم اگر پول
نداشتيم بدهيم نانها را از ما ميگرفتند، گاهي اوقات مجبور ميشديم از
ماشين پياده شويم و از راههاي ديگر برويم كه از دم دروازه و نواقلي عبور
نكنيم !در نجف آباد اگر ميخواستيم از باغ چيزي به خانه ببريم دم نواقلي
از آن ماليات ميگرفتند; اين يك نوع مالياتي بود كه مردم را به ستوه
ميآورد، معمولا آدمهاي خشني را هم براي اين كار ميگذاشتند، گاهي
مردم را كتك ميزدند و اذيت ميكردند.
دو داستان عبرت آموز
دوتا داستان كه تقريبا داستانهاي سياسي هم هست به مناسبت در همين
جا يادآور ميشوم چون محتمل است ديگر فرصتي مناسب پيدا نكنيم .
ببينيد حوزه هاي علميه ما چه قم چه نجف هميشه هدف توطئه دشمنان
اسلام و استعمارگران بوده است و چون ميدانسته اند كه در حقيقت
حوزه ها هستند كه به مردم فكر و جهت ميدهند پيوسته درصدد نفوذ در
آنها بوده اند،و قطعا بدانيد الان هم ايادي دارند،با اينكه ما اكنون خيال
ميكنيم استعمار شكست خورده اما شكست نخورده، سبك استعمار
عوض شده به قول خودشان ميگويند استعمار جديد. استعمار روشهاي
مختلف دارد; اينها در نجف در قم هميشه ايادي داشته اند و ايادي اينها
شيطنتهايي ميكرده اند; و ما در عين حال كه كار آخوندي و ديني مان را
ميكنيم بايستي توجه داشته باشيم كه يك وقت آنها سر ما كلاه نگذارند،
اينها بسا افرادي را ميفرستادند درس طلبگي بخوانند طلبه بشوند براي
اينكه رموز آخوندي را ياد بگيرند و به نفع آنها كار بكنند، من اين
داستانها را ميگويم چون ممكن است در آينده ما يك چنين گرفتاريهايي پيدا
كنيم :
1 - حاجي نوري و كتاب فصل الخطاب في تحريف الكتاب :
آقاي حاج شيخ محمد علي گرامي از مرحوم آيت الله مرعشي نجفي داستاني
را براي من نقل كرد كه خيلي تكان دهنده بود، ايشان گفتند: آيت الله مرعشي يك وقت
-------------------- ج1 - 80 --------------------
به من گفت يك داستاني برايت بگويم كه هيچ جا
نوشته نشده است و اين داستان مهمي است . شما ميدانيد يكي از
كتابهايي كه به عالم تشيع ضربه زد كتاب فصل الخطاب " حاجي نوري
بود،(1) در اين كتاب روايات ضعيفي كه راجع به تحريف كتاب ( قرآن)
است جمع آوري شده، با اينكه عقيده ما اين است كه قرآن كريم تحريف
نشده است، روايات تحريف هم در كتابهاي شيعه آمده هم در كتابهاي
اهل سنت، حتي در صحيح بخاري رواياتي هست مبني بر تحريف كتاب،
وقتي كه آيات بر پيامبر اكرم (ص) نازل ميشده به مناسبت آيه گاهي اوقات
آن حضرت به عنوان شرح و شان نزول آيه مطلبي بيان ميكردند و امكان
دارد آنها كه ميشنيدند خيال ميكردند اين هم جزو آيه است، البته اين
حمل به صحت آن است ; منظور اينكه مرحوم حاجي نوري كه اين روايات
را جمع كرد راه اتهام به شيعه را باز كرد و به تشيع لطمه زد . داستاني
را كه آيت الله مرعشي نقل كردند اين است كه سردار كابلي كه لابد نامش را
شنيده ايد، از علماي بزرگ و شخصيت ملايي بود در رياضيات و هيئت
خيلي وارد بود،راجع به قبله كتاب نوشته، ترجمه انجيل برنابا هم به قلم
او چاپ شده، ساكن كرمانشاه بودند و از علماي خيلي متتبع شيعه به
شمار ميآمدند - ميگفتند: من روزها ميرفتم خدمت حاجي نوري -
شايد شاگردش بوده يا كمكش ميكرده - يك روز يك سيد به ظاهر
جليل القدري آمد پيش حاجي نوري نشست بنا كرد با دست روي پاي
خود زدن و گفت خدا به جدم "علي " ظلم كرده و بنا كرد ابراز تاسف و
تاثركردن، حاجي نوري گفت يعني چه خدا ظلم كرده ؟ گفت آخه جد من
مولا اميرالمومنين اين همه مصيبت ديد، اين همه در خانه نشست با آن
سوابقي كه در اسلام داشت با آن همه فداكاري، اگر خدا اسم علي را در
قرآن آورده بود ديگر به اين شكل حقش غصب نمي شد، به اين شكل
خانه نشين نمي شد، خدا به جد من ظلم كرده ! حاجي نوري گفت : نه خدا به
جد تو ظلم نكرده، علي (ع) اسمش در قرآن آمده، اين همه روايات داريم كه
نام علي اميرالمومنين (ع) در قرآن بوده، منتها آنان كه ميخواستند خلافت
بكنند آمدند قرآن را تحريف كردند، گفت كجاي قرآن ؟ گفت در روايات
هست ميخواهي من براي تو آن روايات را جمع آوري كنم، بعد گفت كي ؟
گفت مثلا فردا بيا; فردا آمد پيش
[1] متوفاي سال 1320 ه. ق، مدفون در نجف اشرف .
-------------------- ج1 - 81 --------------------
حاجي نوري، حاجي نوري رواياتي را جمع آوري كرده بود به او داد، او خيلي خوشحال شد و گفت باز هم هست
؟! گفت بله، بالاخره حاجي نوري وقت گذاشت و رواياتي را كه راجع به
تحريف قرآن است جمع آوري كرد، اين سيد هم ميآمد اينها را ميگرفت،
يك نسخه از آن را هم حاجي نوري ميفرستاد به تهران پيش يك كسي،
اين گذشت تا اينكه سردار كابلي ميگويد من يك وقتي ميخواستم
مسافرت بكنم به خارج، رفتم به سفارت انگليس در بغداد گذرنامه ام را
ويزا كنم، ديدم يك كسي چپ چپ به من نگاه ميكند بعد آخر كار گفت من
را ميشناسي ؟ من فكر كردم يادم نيامد، گفت من آسيد فلان هستم، ديدم
همان سيدي است كه پيش حاجي نوري آمد و الان با ريش تراشيده جزو
مامورين سفارت است ! معلوم شد كه اين فرد مامور انگليس بوده به
صورت سيد درآمده و حاجي نوري را تحريك كرده كه چنين چيزي را
گردآوري كند. اساس دين ما قرآن است، اگر بنا بشود قرآن تحريف شده
باشد همه چيز فرو ميريزد، سياست انگليس ميخواهد اختلاف درست
كند و قرآن را از سنديت بيندازد. البته بعد حاجي نوري هم پشيمان شد و
كسي را فرستاد به تهران كه آن كتاب را چاپ نكنند، اما بعد از فوت ايشان
آن كتاب چاپ شد و الان هم اين كتاب از مستندات مغرضان و دشمنان
اسلام است، بالاخره حاجي نوري با آن قدس و تقوا يك كسي بايد به
صورت يك سيد نزد ايشان بيايد و براي مولا اميرالمومنين (ع) اظهار تاثر
كند و حاجي را تحريك كند تا يك چنين كتابي بنويسد.
2 - روضه خواني در كنار سفارت عثماني :
يك داستان ديگر كه من آن را زياد شنيده ام و ظاهرا مسلم است اين
است كه در زمان حكومت عثماني كه حكومت مقتدر و مهمي بوده و
انگليسي ها ميخواسته اند آن را متلاشي كنند و آخر هم در جنگ جهاني
اول آن را متلاشي كردند، در كنار سفارت عثماني ( سفارت تركيه) در
تهران مسجدي بوده كه مامورين سفارت كه سني مذهب بوده اند در آن
مسجد صبحها نماز ميخوانده اند، در اين مسجد يك شيخي هر روز صبح
روضه حضرت زهرا(س) و اينكه خليفه دوم در را به پهلوي حضرت زهرا زد
و... ميخوانده، يك كسي ميگويد من گفتم اينكه اين شيخ هر روز اين روضه را در
-------------------- ج1 - 82 --------------------
اينجا ميخواند يك چيزي بايد باشد، آمدم و به او گفتم
شيخنا، شما روضه ديگري بلد نيستيد بخوانيد هر روز صبح اين روضه را
ميخوانيد؟ گفت چرا، گفتم پس چرا هر روز اين روضه را ميخواني ؟
گفت من يك باني دارم روزي پنج ريال به من ميدهد ميگويد اين روضه
را در اين مسجد بخوان من هم ميخوانم، گفتم ميشود اين با نيت را به من
معرفي كني ؟ گفت بله، يك دكاندار در همين خيابان است . آن شخص
ميرود با آن دكاندار رفاقت ميكند بعد ميگويد شما چطور شده كه هر
روز در اين مسجد روضه حضرت زهرا (س) ميگويي بخوانند؟ ميگويد يك
كسي روزي دو تومان به من ميدهد كه در اين مسجد روضه حضرت زهرا
خوانده شود، من پانزده ريال آن را برمي دارم و پنج ريال را ميدهم به
اين شيخ روضه بخواند، بعد تعقيب ميكند ببيند كه باني اين روضه چه كسي
است، معلوم ميشود روزي بيست و پنج تومان از سفارت انگليس
ميدهند كه صبحها روضه حضرت زهرا (س) در اين مسجد كه در كنار
سفارت عثماني است خوانده شود و بازار جنگ شيعه و سني هر روز گرم
باشد.
بالاخره بايد توجه كنيم كه استعمار آمريكا و انگليس هنوز نمرده اند
و هر روز با يك روش ممكن است سر ما كلاه بگذارند. در نوشتن و در
گفتن، آقايان بايد دقت كنند و به صرف اينكه كسي آمد يك چيزي گفت
نبايد تحريك بشوند و يك چيزي بگويند يا چيزي بنويسند، و يا اگر
ميخواهند چيزي بنويسند به شكلي بنويسند كه به مباني و به جايي لطمه
نزند يا مورد سوء استفاده قرار نگيرد.
-------------------- ج1 - 83 --------------------
فصل دوم قم، حوزه علميه و آيات ثلاث " (1326 - 1320 ه. ش)
مهاجرت مجدد به حوزه علميه قم
س : چگونگي آمدن مجدد حضرتعالي به حوزه علميه قم براي بار دوم و
علت و تاريخ آن را بيان فرماييد، و بفرماييد كه اين مرتبه در چه مكاني
مستقر شديد و هم حجره ايهاي شما چه كساني بودند؟
ج : دفعه اول كه به قم آمدم و حدود ده ماه ماندم در سنه 1314 ه. ش بود
بعد رفتم اصفهان، پنج شش سال اصفهان بودم ; در اصفهان شرح لمعه و
قوانين و قسمت زيادي از رسائل و يك مقدار از مكاسب را خواندم، آقاي
حاج شيخ جعفر شمس گيلاني كه الان امام جمعه لنگرود است با آقاي
حاج آقا باقر خوانساري فرزند مرحوم آيت الله حاج سيد محمدتقي
خوانساري كه الان در مسجد امام تهران پيشنماز است آمدند اصفهان،
تصادفا آمدند حجره ما و من با آنان حسابي مانوس شدم، حاج شيخ جعفر
شمس فردي خوش ذوق و خوش استعداد بود شعر هم ميگفت، يك روز
صحبت شد گفتند شما چرا اصفهان مانده اي ؟ گفتم خوب ديگر، گفتند نه
شما بياييد برويم قم، شما در قم بهتر ميتواني درس بخواني، در اصفهان
آقاي حاج آقا باقر پيش من يك مقدار " شرح نظام " را شروع كرده بود به
خواندن و از درس من خوشش آمده بود، اصرار كرد كه شما حتما بايد به
قم بياييد، بالاخره با تشويق اين دونفر من بار ديگر به قم آمدم .
شركت در درس آيت الله حاج شيخ عبدالرزاق عمامه گذاري قبل از فرار رضاخان
در مدرسه حاج ملاصادق حجره گرفتم، آقاي حاج شيخ عبدالرزاق
قائني در همان مدرسه مكاسب درس ميگفت، در درس ايشان شركت
كردم، عمامه هم گذاشتم يعني عمامه سرم گذاشتند، اتفاقا چند روز بعد
براي همين عمامه مرا گرفتند بردند شهرباني، يك چند ساعتي نگه داشتند،
و بعد با سفارش مرحوم آيت الله صدر
-------------------- ج1 - 87 --------------------
تعهدي گرفتند و گفتند برو; دو سه ماه بعد هم در شهريور 1320 رضاخان از ايران فرار كرد. در همان زمان
ما پيش حاج شيخ عبدالرزاق درس ميخوانديم، حاج شيخ جعفر شمس
هم پيش ايشان درس مكاسب و رسائل ميخواند، حاج شيخ عبدالرزاق
مرد ملايي بود اما بيانشان كمي سنگين بود.
شركت در درس آيت الله داماد و آيت الله بهاءالديني و آشنايي با شهيد مطهري
بعد از مدتي آمدم به مدرسه فيضيه در آنجا يك حجره گرفتم و با مرحوم
آقاي حاج آقا صدر كلباسي اصفهاني هم مباحثه شديم، با هم درس
آيت الله آقاي داماد ميرفتيم و مباحثه ميكرديم، آقاي داماد از اول
مبحث اوامر كفايه درس ميگفت، بعد حاج آقا صدر رفت مسافرت و من
بي هم مباحثه شدم .
بعد تصادفا با آقاي مطهري آشنا شدم، ايشان هم ميآمد درس آقاي
داماد، شش هفت نفر بيشتر نبوديم كه در درس آقاي داماد شركت
ميكرديم، ايشان يك روز گفت حاضري با هم مباحثه كنيم ؟ گفتم بله،و از
آن روز به بعد رفاقت ما با مرحوم شهيد مطهري آغاز شد و حدود
يازده سال هم مباحثه بوديم و آن قدر با هم مانوس شده بوديم كه يك عده
خيال ميكردند من خراساني هستم، افرادي هم خيال ميكردند ايشان
اصفهاني است ; ايشان به اصفهان و نجف آباد ميآمد، و اصلا هر چه داشتيم
با هم ميخورديم، حساب جدايي نداشتيم، يك مختصر شهريه هم كه
ميدادند مال دوتايي مان بود. همراه شهيد مطهري سطح كفايه و يك مقدار
زيادي از مكاسب را نزد مرحوم آيت الله آقاي داماد خوانديم . مقداري از
كتاب رسائل را هم نزد آيت الله آقاي حاج آقا رضا بهاء الديني (1)
خوانديم، و درسها را با يكديگر بحث ميكرديم .
(پيوست شماره 2)
[1] متوفاي سال 1376 ه. ش، مدفون در جوار حرم مطهر حضرت معصومه (س).
-------------------- ج1 - 88 --------------------
ازدواج و تشكيل خانواده
من چون به تحصيل علم علاقه داشتم و با وضع بد اقتصادي كه داشتيم
از دواج را مانع از تحصيل ميپنداشتم لذا به طور كلي ذهن خود را از آن
منصرف ميكردم تا اينكه پس از آشنايي و رفاقت كامل با مرحوم شهيد
مطهري، براي گذراندن تعطيلي تابستان به اصفهان رفتيم و در مدرسه
نيم آورد يك حجره گرفتيم و علاوه بر بحثهاي رايج حوزوي، در درس
نهج البلاغه مرحوم حاج ميرزا علي آقا شيرازي شركت ميكرديم . يك روز
مرحوم مطهري صحبت از از دواج كرد -ايشان دو سه سال از من بزرگتر
بود- و گفت تجرد امر غلطي است، تصميم بگيريم براي سال تحصيلي هر
دو مزدوجا وارد قم شويم، من وضع بد اقتصادي را به عنوان مانع ذكر
كردم، ولي ايشان گفتند خدا رزاق است . بالاخره يك صبح جمعه در
مدرسه نيم آورد من به قرآن تفال زدم، اين آيه آمد: والذين يقولون ربنا
هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قره اعين و اجعلنا للمتقين اماما(1)، بعد
تفال زدم كه آيا مانع از تحصيل من نمي شود،اين آيه از سوره يوسف آمد: و
كذلك يجتبيك ربك و يعلمك من تاويل الاحاديث و يتم نعمته عليك (2)،
تفال زدم براي موردي در اصفهان اين آيه آمد: فجعلنا عاليها سافلها (3)
و براي مورد ديگري در نجف آباد اين آيه آمد : تلك الجنه التي نورث من
عبادنا من كان تقيا(4) كه آيه ها همه دلگرم كننده بودند. بالاخره من به
طرف نجف آباد و مرحوم مطهري به طرف مشهد و هر دو به قصد از دواج حركت
كرديم، من به قرارداد عمل كردم ولي ايشان عمل نكردند و عذرهايي ذكر
كردند. من پس از تاخيري دو ماهه از سال تحصيلي با همسر به قم آمدم و
با زحمت زياد يك اطاق كوچك اجاره اي به ماهي سه تومان با زندگي
خيلي ساده به سختي تهيه نمودم -اصلا همه شهريه من در ماه چهل و پنج
ريال بود-. مرحوم مطهري ميگفت تو هميشه سعي ميكني در اردا نقاط قم
اطاق اجاره كني، و من ميگفتم با كمبود بودجه چاره اي جز اين نيست ; و بالاخره
پس از گذشت چند سال اولين فرزندم مرحوم شهيد محمد را پيدا
كردم ; و آن هم جريان جالبي دارد: شبي در خواب ديدم صفحه اول بيع
مكاسب شيخ را مطالعه ميكنم، يك دفعه چشم راست من از حدقه خارج
شد و روي كتاب افتاد و مع ذلك چشم من ميبيند، بسيار تعجب كردم، و
بعد معلوم شد همان ايام انعقاد نطفه آن مرحوم بوده است كه مخفي نماند
تناسب خواب با كلمه "قره اعين " كه در آيه شريفه بود. هنگام تولد آن
مرحوم خانواده من در نجف آباد و من در بروجرد بودم و از آنجا به مشهد
رفتم، پس از مراجعت به نجف آباد مواجه شدم با تولد آن مرحوم . جده اي
داشتم بسيار متدينه بود ولي زمين گير شده بود و در ايوان كنار اطاق من
بود، به من گفت قدر اين فرزند را بدان زيرا من در شب تولد او خواب
ديدم كه دور اطاق تو كه بچه در آن متولد ميشد چهارده معصوم پاك
(سلام الله عليهم اجمعين) حاضرند و دست به دعا برداشته اند و براي بچه
و خانواده تو دعا ميكنند; اين بود اجمال داستان و چون نقل آن ملازم
با تعريف از خود است ميخواستم نقل نكنم ولي براي حفظ تاريخ
و مخصوصا آيه هاي دلگرم كننده قرآن آن را نقل كردم . خداوند درجات
مرحوم شهيد مطهري و مرحوم شهيد محمد را عالي فرمايد.
شركت در درس اخلاق و منظومه آيت الله خميني
در همان زمان مرحوم آيت الله خميني عصرهاي پنج شنبه و جمعه در
مدرسه فيضيه درس اخلاق ميگفتند، درس اخلاق ايشان خيلي جاذبه
داشت هم طلبه ها ميآمدند هم غير طلبه ها، آن وقت طلبه زياد نبود، در آن
زمان ميگفتند هشتصد طلبه در حوزه قم وجود دارد، آيت الله خميني زير
كتابخانه مدرسه فيضيه عصرهاي پنج شنبه و جمعه درس اخلاق ميگفتند،
البته در درس اخلاق ايشان عرفان هم زياد بود چيزهايي از كلمات
خواجه عبدالله انصاري ميگفتند، بيان ايشان بسيار پرجاذبه و خوب بود،
از توبه و انابه و معاد مطالبي را ميفرمود، تا جايي كه بسياري از افراد
گريه ميكردند، درس ايشان براي ما جاذبه زيادي داشت و بسيار سازنده
بود و آشنايي من با آيت الله خميني از همين جا شروع شد; من هنوز
درس فلسفه ايشان نمي رفتم، ايشان
-------------------- ج1 - 90 --------------------
درس فلسفه داشت، منظومه و اسفار ميگفتند، و درس فقه و اصول نداشتند ولي درس اخلاق ايشان عمومي
بود. بازاريها هم ميآمدند يك عده از بازاريهاي بنام كه شخصيت بودند
اينها هم مقيد بودند كه بيايند، بسياري از وعاظ و منبريهاي قم هم
ميآمدند، از درس ايشان خيلي خوشمان ميآمد، گاهي اوقات درس
اخلاق كه تمام ميشد من و آقاي مطهري ميرفتيم خدمت ايشان و اگر
نظرياتي داشتيم اظهار ميكرديم، مثلا يادم هست كه يك وقت با ايشان
صحبت كرديم كه اين اختلافي كه در قم هست الان سه تا آقا هستند كه
مريدهايشان با هم اختلاف دارند اين چيز بدي است، اگر يك جوري
ميشد كه آيت الله بروجردي را از بروجرد دعوت ميكردند ميآمدند قم و
ايشان زعامت حوزه را به عهده ميگرفتند اين اختلافات كمتر ميشد،
مرحوم آقاي خميني گفتند: "مي ترسيم سه تا چهارتا بشود!".
بعد ايشان تدريس منظومه را از اول شروع كردند، من و مرحوم شهيد
مطهري در درس منظومه ايشان شركت كرديم، اين آخرين منظومه ايشان
بود و ديگر منظومه نگفتند.
شاگردهاي ايشان ده تا بيست نفر ميشدند، ما به صورت جدي اين
درس را مطالعه و مباحثه ميكرديم به شكلي كه يك سوم منظومه را كه
خوانده بوديم بعضيها كه ميآمدند درس، من آن قسمتهايي را كه نخوانده
بودند براي آنان درس ميگفتم، از جمله آن افراد خدا رحمتش كند مرحوم
حاج سيد يعقوب زنجاني بود، ايشان وقتي آمدند درس آقاي خميني، به
من گفت : شما اولش را براي من بگوييد، من از اول منظومه قسمتهاي
زيادي را براي حاج سيد يعقوب درس گفتم . ما منظومه را تا اول طبيعيات
نزد آقاي خميني خوانديم، برخي افراد گفتند اين بهترين منظومه ايشان
بوده، يعني خلاصه مطالب اسفار را هم ميگفتند.
روش تدريس آيت الله خميني (ره)
س : روش ايشان (حضرت امام) در تدريس منظومه چگونه بود؟
ج : ايشان خيلي خوش بيان بودند و اساس مطلب را براي شاگرد بازگو ميكردند،
-------------------- ج1 - 91 --------------------
در مساله "الفهلويون الوجود عندهم، حقيقه ذات تشكك تعم "
اصل حرف كساني را كه قائلند وجود حقيقت واحده داراي مراتب است به
قدري خوب بيان كردند كه ما گفتيم اصلا غير از اين نمي شود باشد، من
گفتم حاج آقا پس اينها كه اين همه قائلين به وحدت وجود را تكفير
ميكنند اين كه تكفير ندارد، ايشان گفتند ميداني سرش چيست ؟ آنها
فلسفه را مطالعه ميكنند و پيش اهلش نمي خوانند، اگر پيش اهلش بخوانند
و از زبان اهلش بفهمند ديگر تكفير نمي كنند. ايشان يك صفحه منظومه را
-مطلبش را- اول خيلي خوب بيان ميكردند به گونه اي كه همه نوعا
ميفهميدند مگر كسي كه استعدادش پايين بود، بيان ايشان سنگين نبود و
از اصطلاحات گيج كننده پرهيز ميكردند. من يادم هست يك وقتي
تابستان رفتيم اصفهان، در درس مرحوم حاج شيخ محمود مفيد كه از
علماي اصفهان بود و فلسفه ميگفت يك روز شركت كرديم، ديگر فرداي
آن روز نرفتيم براي اينكه اصطلاحهاي گيج كننده اي به كار ميبرد، اما
مرحوم امام مطلب را در سطحي ميگفت كه همه بفهمند.
س : يعني ايشان خلاصه درس را اول از خارج ميگفتند بعد به عبارت
متن ميپرداختند؟
ج : بله، مطالب درس را به طور كامل از خارج توضيح ميدادند بعد
عبارت را ميخواندند، مثلا اگر درس پنجاه دقيقه طول ميكشيد هفت
هشت دقيقه عبارت خواندن بود و باقي وقت مطالب خارج، كه مطلب
چيست و رد و ايراد آن كدام است ; مطالب را هم خيلي مرتب و با
دسته بندي ميگفتند،برعكس مرحوم آقاي داماد رحمه الله عليه با اينكه خيلي
ملا بودند اما گاهي اوقات اصل مطلب با اشكال قاطي ميشد، لذا گاهي
اوقات انسان نمي فهميد كه حالا دارند اشكال ميكنند يا تاييد ميكنند.
س : با اين حساب حضرتعالي منظومه را دو مرتبه خوانده ايد؟
ج : نه، آنچه در اصفهان پيش آشيخ جواد فريدني خوانديم قسمت كمي از
منظومه بود ولي همه منظومه حكمت را تا اول طبيعيات پيش امام خوانديم
و طبيعيات را نيز با مرحوم مطهري مباحثه كرديم .
-------------------- ج1 - 92 --------------------
شركت در درس اسفار آيت الله خميني
آيت الله خميني يك درس اسفار هم ميگفتند كه هفت هشت نفر از
بزرگان از جمله آقاي حاج شيخ عبدالجواد ( جبل عاملي خميني شهري) و
آقاي حاج آقا رضا صدر و آقاي حاج آقا عزالدين زنجاني كه حالا مشهد
است و چند نفر ديگر در آن شركت ميكردند، من و مرحوم مطهري به
آقاي خميني گفتيم ما هم بياييم در آن درس شركت كنيم چون معمولا
ميبايست از ايشان اجازه گرفت، به بعضي افراد ميگفتند نه صلاحتان
نيست، آن وقت ما اجازه گرفتيم مبحث نفس اسفار و معاد جسماني را
شركت كرديم، اسفاري كه ما پيش ايشان خوانديم همين مبحث نفس بود
بعد با مرحوم شهيد مطهري اول اسفار را با هم مباحثه كرديم، يعني الهيات
بالمعني الاعم اسفار را با مرحوم شهيد مطهري مباحثه كرديم و پيش كسي
نخوانديم، البته بعد آن را هم تدريس كردم .
س : در بين فضلا معروف است كه حضرتعالي در حكمت هم صاحب نظر
هستيد، با اين سوابقي كه خودتان هم بيان فرموديد بايد اين طور باشد;
اولا اساتيد ديگري كه در حكمت و نيز علم كلام و متون علم كلامي كه
تحصيل فرموده ايد اگر داشته ايد بيان فرماييد، ثانيا اگر به مطالب جديد و
مبناهاي تازه اي در فلسفه و حكمت اسلامي رسيده ايد و در صورت امكان
دورنمايي از تحولات فلسفه را تا آن زمان كه شما به آن پرداختيد بيان
فرماييد.
ج : البته من ادعا ندارم كه در فلسفه امتياز خاصي دارم،همان گونه كه
عرض كردم فلسفه را من اول در اصفهان مقداري پيش آقاي حاج شيخ
جواد فريدني خواندم، بعد پيش مرحوم امام منظومه و مبحث نفس اسفار
را خواندم، منتها چيزي كه هست فلسفه با ذوق من جور در ميآمد، فلسفه
بيشتر ذوقي و يافتني است، البته تقريبا ده بيست صفحه شفاي بوعلي سينا
را هم با مرحوم مطهري نزد مرحوم علامه طباطبايي خوانديم ; من اين را
بگويم كه اساسا اگر من چيزي را ياد گرفتم با درس گفتن بوده است، من
هم منظومه را چندين مرتبه درس گفتم هم قسمتهاي
-------------------- ج1 - 93 --------------------
زيادي از اسفار را، حتي مقدار زيادي از اسفار را در زندان اوين درس گفتم و رفقايي كه
بودند شركت ميكردند.
شركت در جلسات علامه طباطبايي و چگونگي تدوين اصول فلسفه و روش رئاليسم
الان كه مطلب به اينجا رسيد بد نيست اين مطلب را راجع به چگونگي
تاليف كتاب "اصول فلسفه و روش رئاليسم " مرحوم علامه طباطبايي
بگويم . چگونگي و ضرورت تاليف كتاب اصول فلسفه مرحوم طباطبايي
اين بود كه يكي از آقايان -آقاي حاج شيخ عبدالكريم نيري بروجردي -
رفته بود تهران، در راه با يك دكتر ماركسيست برخورد كرده بود، آمده
بود به علامه طباطبايي اظهار كرده بود كه اين ماركسيستها چنين و چنان
ميگويند، و ايشان تصميم گرفته بودند كه يك چيزي در اين ارتباط
بنويسند و در ميان جمعي براي حك و اصلاح نوشته هايشان را بازگو
كنند، شب اول مرحوم مطهري رفته بود، شب بعد به من گفت كه يك چنين
جلسه اي شروع شده تو هم بيا، شب دوم من هم رفتم ديدم علامه
طباطبايي يك متني نوشته و آن را ميخواند و آقايان هم دارند آن را
مينويسند، در آن جلسه مرحوم آقاي مطهري بود آقاي حاج شيخ جعفر سبحاني
بود آقاي اميني بود مرحوم شهيد بهشتي بود خلاصه شش هفت نفر
ميشدند، من هم قلم دست گرفتم يك مقدار نوشتم، بعد ديدم اينكه ما
عبارت را بنويسيم مطلب دستمان نمي آيد، گفتم آقا اين چه كاري است كه
شما مطالب را بخوانيد و ما بنويسيم، شما بخوانيد ما روي مطالب آن بحث
و گفتگو ميكنيم بعد از روي نسخه شما استنساخ ميكنيم،آن وقتها دستگاه
تايپ و فتوكپي در اختيار نبود، يك عده گفتند نه، يك عده گفتند حرف
خوبي است، بالاخره تصويب شد، مرحوم علامه يك متني مينوشتند و
ميآوردند روي آن بحث ميشد بعد بعضي آن را ميگرفتند استنساخ
ميكردند، من استنساخ هم نكردم، گفتم بعد لابد چاپ ميشود ميبينيم . از
آن افرادي كه خيلي اشكال ميكرد يكي من بودم يكي مرحوم آقاي
بهشتي -مرحوم آقاي مطهري هميشه اين اشكال را به من داشت كه چرا اين قدر
-------------------- ج1 - 94 --------------------
اشكال ميكني - خود ايشان هر وقت ميخواست اشكال كند فكر
ميكرد كه به قول خودش يك اشكال بكري باشد ولي من مطلبي كه به
ذهنم ميآمد ميگفتم، گاهي درست در ميآمد و گاهي استاد جواب
ميداد، اغلب اين اشكالها كه در اصول فلسفه هست يا مال من است يا
مرحوم شهيد بهشتي، اين دوره اصول فلسفه را كه ايشان شبهاي پنج شنبه و
جمعه درس ميداد من مرتب بودم و اين براي ما خيلي مفيد بود مخصوصا
آن گفتگوهايي كه انجام ميگرفت، البته همه آن بحثها در كتاب منعكس
نشده است، و مرحوم مطهري پاورقيهايي كه نوشته مال بعد است، متاسفانه
از آن جلسات نوار گرفته نشد، البته آن وقتها نوار گرفتن خيلي معمول
نبود، اگر نوار گرفته شده بود چيزهاي مفيدي بود، هم اشكالاتي كه ميشد
نوعا اشكالات خوبي بود و هم جوابهاي علامه خيلي جوابهاي
قانع كننده اي بود ولي اينها جايي منعكس نيست، البته وقتي مباحثه ميشد
ايشان ميرفتند اجمال اشكالات و پاسخ خودشان را منعكس ميكردند
اما تمام خصوصيات آن منعكس نشده است .
تحصيل شوارق نزد آيت الله حاج سيد احمد خوانساري
" شوارق " را پيش مرحوم آيت الله آقاي حاج سيد احمد خوانساري
پنج شنبه و جمعه ها ميخوانديم، البته ايشان هم از خارج خيلي نمي گفت
عبارت را ميخواند گاهي اوقات ما يك سئوال ميكرديم آن وقت ايشان
با يك كلمه جواب ميدادند، حدود يك سوم شوارق را پنج شنبه و جمعه ها
پيش آيت الله خوانساري درس گرفتيم .
تدريس شرح تجريد و باب حادي عشر در علم كلام
س : ضمن اينكه ميفرماييد در علم فلسفه و كلام چه تحصيلاتي داشتيد
بفرماييد كه مبنايتان در فلسفه بر اصالت وجود است يا بر اصالت ماهيت و
اينكه تفاوت اين دو نظريه چيست، و هر يك از اين ديدگاهها چه تاثيري
در مباني عقيدتي ما نظير معاد دارد و همچنين مساله حركت جوهري ؟
-------------------- ج1 - 95 --------------------
ج : در علم كلام باب حادي عشر را با بعضيها مباحثه كردم، نصف بيشتر
شرح تجريد علامه را هم در مسجد عشقعلي درس گفتم، سي چهل تا
شاگرد داشتم، همان وقت كه شرح تجريد را درس ميگفتم به نظرم ميآمد
كه اشكالات زيادي بر آن وارد است، به نظرم ميرسيد مرحوم علامه
خيلي سطحي با مسائل برخورد كرده است، از بعضيها پرسيدم گفتند:
مرحوم علامه (رحمه الله عليه) اين شرح را در دوران نوجواني نوشته است،
روي همين جهت اشكال خور زياد دارد. و اين مساله كه وجود اصيل است
و حقيقت واحده داراي مراتب ميباشد به نظر اينجانب قابل انكار نيست،
البته شرح آن در اينجا نمي گنجد.
مساله حركت جوهري و تجرد روح
اما در مساله حركت جوهري بايد گفت آنچه در مساله معاد موثر است
مساله تجرد روح است، مساله تجرد روح را اگر نتوانيم ثابت كنيم در معاد
به اشكال برمي خوريم، مساله تجرد روح از مسلمات است، روح ظاهرا
همان طور كه صدر المتالهين ميگويد "جسمانيه الحدوث و روحانيه البقاء "
است و با حركت جوهري به مرحله تجرد ميرسد، به اين معنا كه روح
محصول عالي ماده است، انسان در مقام تكامل به مرحله تجرد ميرسد،
قرآن كريم هم بر اين معنا دلالت دارد:"ثم انشاناه خلقا آخر"(1) همين را كه
از نطفه شروع شده خلق آخر قرار داديم، به اين معنا كه ماده در اثرحركت
تكاملي به اولين مرحله تجرد ميرسد، بعد مراحل تجرد را طي ميكند تا
ميرسد به تجرد عقلاني، و مجرد كه شد مجرد ديگر باقيست . اين گونه
نيست كه خداوند بدن انسان را كه كامل شد يك روح مجرد از يك عالمي
بياورد در اين بدن قرار بدهد، اصلا اين محال است كه يك موجود مستقل
مجردي جداگانه بيايد با اين ماده جفت بشود، قضيه جسم و جان قضيه
راكب و مركوب نيست بلكه همين ماده است كه تكامل پيدا ميكند و به
اولين مرحله تجرد كه رسيد مراحل بعدي تجرد را طي ميكند; و مساله
معاد هم بر همين اساس مبتني است اما اين بحث مقدماتي دارد كه اينجا
جاي بحث آن نيست .
[1] سوره مومنون (23)، آيه 14
-------------------- ج1 - 96 --------------------
س : مساله حركت جوهري كه روي آن بحث و گفتگوهايي انجام شده
اگر امكان دارد مقداري راجع به چگونگي و اهميت آن توضيحاتي
بفرماييد.
ج : حركت جوهري به اين معناست كه به طور كلي اعراض نمودهاي
جوهرند، اعراض چيز مستقلي نيستند و اين نمي شود كه خود جوهر
متحرك و متدرج نباشد اما اعراض متدرج باشند، تكامل عرض به تبع
تكامل خود جوهر است، تا در ذات تدرج و تكاملي نباشد اعراض تكامل
پيدا نمي كنند، براي اينكه اعراض وجودشان متحد با وجود جوهر است
جوهر وجود جدايي ندارد، هر چه ما "نمود" آن را مشاهده ميكنيم "بود"
آن جوهر است، اگر چنانچه جوهر تدرج و تكامل نداشته باشد دگرگوني
حاصل نمي شود، نمي شود وجود هر چيز سرجايش باشد و نمودش تغيير
كند، سيب خودش تكامل پيدا ميكند كه رنگش و وزنش عوض ميشود،
اجمالا اعراض وجود جدايي ندارند و وجودشان از مراتب وجود جوهر
است، متحد با وجود جوهر هستند، جلوه آن هستند; اين يك واقعيتي
است كه مرحوم صدر المتالهين كشف كرده است حقيقت هم همين جور
است، و اصلا اينكه يك نطفه انسان ميشود اين فقط كم و اعراضش عوض
نمي شود بلكه صورت نوعيش عوض ميشود، در اين صورت نطفه تا
برسد به مرحله انسانيت داراي يك صورت نوعيه متصله متدرجه متكامله
است .
س : اكنون كه فرموديد حركت جوهري به عنوان يك واقعيت در
دگرگوني پديده ها نقش اصلي را دارد بفرماييد آيا از اين نظريه در فلسفه
تاريخ براي بررسي علل انحطاط و زوال يا رشد و تعالي تمدنها و جوامع
ميتوان استفاده نمود؟
ج : اين مطلبي است كه بايد در جاي خود مورد بررسي قرار گيرد; اجمالا
بايد گفت در چنين مواردي كه اراده انسانها و جو و شرايط خارجي در آن
موثر است استفاده از اين قانون جاي تامل دارد كه الان نمي توان به
بررسي اين مساله پرداخت .
-------------------- ج1 - 97 --------------------
حوزه در زمان آيات ثلاث : آيت الله صدر، آيت الله حجت و آيت الله خوانساري
س : لطفا از سابقه آشنايي خودتان با مرحوم آيت الله بروجردي و
همچنين وضع حوزه علميه قم بعد از در گذشت مرحوم آيت الله حائري
موسس حوزه علميه قم و قبل از تشريف فرمايي آيت الله بروجردي و نيز
در ارتباط با مراجع ثلاث (1) آن عصر مطالبي بيان بفرماييد.
ج : در زمان مرحوم آيت الله حائري من قم نبودم در حدود ده ماهي
آمدم قم بعد رفتم اصفهان و آن زمان كه ايشان مرحوم شد من اصفهان
بودم، من دو باره در سال 1320 آمدم قم و مراجع قم در آن زمان آيت الله
صدر، آيت الله حجت و آيت الله حاج سيد محمدتقي خوانساري بودند،
آيت الله حاج سيد احمد خوانساري هم در كنار آنان معروف بود اما شهريه
نمي داد، شايد گاهي مواقع اگر كسي به ايشان مراجعه ميكرد ايشان هم به
بعضيها كمك ميكرد اما شهريه نمي داد، ما پنج شنبه جمعه ها پيش ايشان
شوارق ميخوانديم، ما سه نفر بوديم من و آقاي حاج شيخ اسدالله
نوراللهي (نجف آبادي) و آقاي شيخ علي اصغر شاهرودي ميرفتيم در
منزل ايشان شوارق ميخوانديم، من با آيت الله خوانساري مانوس بودم،
ايشان مرجع و مشاربالبنان بودند، در نماز جماعتشان خيلي از رجال و
وجوه ميرفتند آنها كه وسواسي بودند و جاهاي ديگر به دلشان
نمي چسبيد ميرفتند نماز حاج سيد احمد خوانساري، من و مرحوم آقاي
مطهري هم در نماز ايشان شركت ميكرديم، ايشان در همين مسجد اول
بازار نماز ميخواندند. بعد كه ايشان رفتند تهران آيت الله داماد درآن
مسجد نماز ميخواندند و الان پسرشان آقاي آسيد علي محقق داماد در
آنجا نماز ميخوانند، بالاخره علما و فضلا معمولا نماز ايشان ميرفتند،
ولي آنان كه حوزه را اداره ميكردند و شهريه ميدادند اين سه بزرگوار
بودند: آيت الله صدر، آيت الله حجت و آيت الله سيد محمدتقي
خوانساري، آن وقت معروف بود كه حوزه هشتصد طلبه دارد، هر يك از اين
[1] آيات ثلاث : آيت الله حاج سيد محمدتقي خوانساري، متوفي در سال 1371 ه. ق، مدفون در حرم مطهرحضرت معصومه (س); آيت الله حجت كوه كمره اي، متوفي در سال 1372 ه. ق، مدفون در مدرسه حجتيه قم ; آيت الله سيد صدرالدين صدر، متوفي در سال 1373 ه-. ق، مدفون در حرم مطهر حضرت معصومه (س).
-------------------- ج1 - 98 --------------------
آقايان در ماه پانزده قران (ريال) به هر طلبه شهريه ميدادند، اما
ثبت نامش يك مقدار مشكل بود، بايد افراد مختلف را ميديدي تا شهريه
درست ميشد.
من يادم هست كه آيت الله صدر يك وقت گفته بودند طلبه هايي كه مثلا
امتياز دارند و خوبند يك چيزي اضافه به آنها داده شود اما ديگران با
ايشان همراهي نكردند، ايشان خودش حوزه امتحاني قرارداد و گفتند اگر
كسي نمره خوب بياورد غير از آن پانزده قران مبلغي اضافه به او ميدهند،
يكي از ممتحنين آن حوزه آيت الله حاج سيد احمد زنجاني بود يكي از
آنها نيز آيت الله خميني بود، و خيلي هم با دقت امتحان ميگرفتند، من
رفتم امتحان دادم نمره 16 به من دادند، آن وقت بنا بود كه از ده به
بعد يك نمره يك قران به شهريه اضافه كنند،بالنتيجه شهريه من از آقاي صدر
از پانزده قران به 21 قران افزايش يافت .
هر يك از سه بزرگوار مريدهاي خاصي داشتند، خودشان با هم گرم
بودند جنگ و دعوا نداشتند،اما مريدها همان وقتها كه ما تازه آمده بوديم
قم يك اشعاري به نفع يا عليه هم ساخته بودند و اين اشعار در دهان
طلبه ها بود، مثلا راجع به مرحوم حجت ميگفتند: "سيدنا الحجه ذو الجلاله
الله يشفيه من الكساله "، و يا...; در آن زمان آيت الله حاج شيخ محمدعلي
اراكي ملازم آيت الله حاج سيد محمدتقي خوانساري بود، معروف بود كه
آنان هم مباحثه بوده اند ولي از بس به ايشان علاقه مند بود درس ايشان هم
ميآمد، حتي دخترش را با اينكه آقاي حاج سيد محمدتقي زن داشت به
از دواج ايشان درآورده بود.
شركت در درس آيت الله حجت، آيت الله صدر و آيت الله شاهرودي
قبل از اينكه آيت الله آقاي بروجردي به قم بيايند با مرحوم آقاي
مطهري ميرفتيم درس آقاي حجت، موضوع بحث "اقل و اكثر" بود; من
اين را توصيه ميكنم به آقايان طلاب كه درسها را "پيش مطالعه " كنند،
پيش مطالعه خيلي موثر است كه وقتي وارد جلسه درس ميشوند با
بصيرت وارد بشوند، من با مرحوم آقاي مطهري كفايه را مباحثه ميكرديم
بعد ميرفتيم درس مرحوم آقاي حجت، آن وقت يادم هست ايشان
-------------------- ج1 - 99 --------------------
در مساله "ملاقي و ملاقا"ي كفايه مرحوم آخوند بنا بود بحث كنند، آنجا چندتا
ضمير و كلمات مشابه دارد كه درك عبارت را مشكل ميكند، مرحوم
آقاي حجت فرمودند بله فردا بحث ملاقي و ملاقا هست و هر كسي فردا
عبارت كفايه را صحيح بخواند من ده تومان به او جايزه ميدهم -ده تومان
آن وقت خيلي بود شهريه طلبه ها در ماه (از هر يك از مراجع) پانزده قران
بود- من و آقاي مطهري هر دو عبارت را بلد بوديم با هم مباحثه كرده
بوديم، آقاي مطهري گفت : آقا گوش بدهيد كه من الان ميخوانم، ايشان
گفتند گوش كن، برو مطالعه كن، فردا بيا بخوان -مرحوم آقاي حجت يكي
از خصوصيات درسش اين بود كه يك مطلبي را كه ميخواست بگويد
خيلي به آن جلوه ميداد اگر مطلب كوچك هم بود خيلي به آن پر و بال
ميداد كه طرف مرعوب ميشد- آقاي مطهري گفت آقا من همين الان
ميتوانم بخوانم، ايشان با اخم گفت خوب بخوان . آقاي مطهري هم همان
جا عبارت را خواند، آقاي حجت به يك آقايي گفت ده تومان به ايشان
بدهيد ايشان درست خواند، بالاخره همان وقت ده تومان به آقاي مطهري
دادند; ما حدود ده ماه در درس آقاي حجت شركت كرديم، بعد وقتي كه
مرحوم آقاي بروجردي به قم آمد رفتيم درس آقاي بروجردي ; البته قبل
از آقاي حجت من درس مرحوم آقاي صدر را هم يك سالي شبها ميرفتم
اما خيلي مطالعه نمي كردم چون هنوز درس خارج برايم زود بود، اين در
همان اوايل و زماني بود كه تازه به قم آمده بودم و سطح ميخواندم ; حدود
يك سال و نيم هم درس آيت الله آشيخ عباسعلي شاهرودي رفتم
(رحمه الله عليه) ايشان هم خيلي خوش بيان بود، يك مطلب راكه ميگفت گو يا
براي اشكال كردن مطرح ميكرد، يك حرف را كه از آخوند (صاحب
كفايه) نقل ميكرد بعد ميفرمود و"يرد عليه اولا و ثانيا و ثالثا"و گاهي
ده پانزده اشكال ميكرد; ايشان هر سه چهار ماه يك بار ده پانزده قران به
شاگردهايش ميداد، البته ما براي پولش نمي رفتيم براي درس ميرفتيم،
ولي عرض كردم سطح را هنوز آن جور كه بايد مسلط نشده بودم، درسهاي
خارج ميرفتيم از باب اينكه راهنما نداشتيم ; و من به آقايان توصيه
ميكنم كه سطح را خوب بخوانند كه درس خارج درس اجتهاديست،
درسي است كه بايد آنجا خودشان اهل نظر باشند، اتخاذ فتوا بكنند، و
توصيه ميكنم شاگردها به فكر خودشان اعتماد داشته باشند، در مسائل
خودشان فكر كنند، مقلد استاد نباشند، خودشان در مساله اتخاذ نظر بكنند بعد بروند ببينند
استاد چيز تازه اي دارد يا نه،خلاصه مساله پيش مطالعه و
پيش مباحثه براي اينكه انسان خوب درس بخواند خيلي اثر دارد.
علي اي حال علمايي كه آن وقت حوزه را اداره ميكردند همين سه نفر
بزرگوار بودند، در كنارشان حاج سيد احمد خوانساري و آشيخ
عباسعلي شاهرودي و شايد بعض ديگر هم بودند كه يك درس خارج مختصري
داشتند.
س : لطفا بفرماييد شاگردان مشهور آيات ثلاث چه كساني بودند و مردم
در آن زمان از چه كساني تقليد ميكردند و بويژه حضرتعالي از چه كسي
تقليد ميكرديد؟
ج : از شاگردان مشهور آيات ثلاث الان كسي را به ياد ندارم ولي هر كدام
شاگردهايشان به صدنفر نمي رسيد، آقاي حجت شايد صدنفر شاگرد
داشت، آقاي صدر هفتاد هشتاد نفر و آقاي حاج سيد محمدتقي
خوانساري هم چهل پنجاه نفر، درس خارج خوان آن زمان كم بود، در
درس آقاي صدر حاج آقا رضا پسر ايشان جزو مستشكلين بود; و اما
مردم آن وقت معمولا همه از آيت الله حاج سيد ابوالحسن اصفهاني (1)
تقليد ميكردند، ولي من و آقاي مطهري آن وقت حاشيه هاي مرحوم آقاي
بروجردي بر عروه را ميديديم و به نظر ميآمد كه حاشيه هاي دقيقي
است، چون به مبناي مسائل اشاره داشت و به ذهنمان ميآمد كه شايد
آقاي بروجردي اعلم باشد، آن وقت ما احتياطمي كرديم بين
آسيد ابوالحسن و آقاي بروجردي، بعد كم كم اسم حاج آقا حسين قمي هم
كه در كربلا بود سر زبانها افتاد، علي اي حال اين سه نفر در تقليد
مشاربالبنان بودند; از علماي قم آقاي حجت كمي مقلد داشت، آقاي آسيد
محمدتقي هم داشت اما خيلي كم، آقاي صدر را من اصلا نشنيده بودم كه
مقلد داشته باشد. اما كسي كه در ميان مردم شهرت داشت آسيد ابوالحسن
اصفهاني بود، آقاي بروجردي هم بيشتر در بروجرد و آقاي حاج آقا
حسين قمي هم در كربلا مقلد داشتند، من و آقاي مطهري روي اين اصل
در مسائل احتياط ميكرديم .
[1] متوفاي سال 1365 ه. ق، مدفون در حرم مطهر اميرالمومنين حضرت علي (ع) در نجف اشرف .
س : گو يا جنابعالي نزد مرحوم آيت الله آقاي حاج مير سيد علي يثربي
كاشاني نيز درس خوانده ايد; اگر خاطره اي از ايشان داريد بيان فرماييد.
ج : آري، مرحوم آيت الله يثربي از شاگردان خيلي خوب مرحوم
آيت الله آقاي حاج آقا ضياء الدين عراقي در نجف بوده اند،بعد از نجف به
قم آمده اند و در زمان حيات مرحوم آيت الله حائري موسس حوزه علميه
قم يكي از مدرسين عاليرتبه قم بوده اند، ايشان خيلي بحاث و خوش بيان
و شاگرد پرور بوده اند و مرحوم امام و آيت الله داماد از شاگردان خوب
ايشان بوده اند، سپس ايشان ساكن كاشان شده بودند. پس از رحلت
مرحوم آيت الله اصفهاني كه مردم نوعا در تقليد به آيت الله بروجردي
مراجعه كردند اتفاقا آيت الله بروجردي باقي ماندن بر تقليد از ميت را
اشكال ميكردند، در همان زمان آيت الله يثربي به قم ميآيند ودر مساله
بقاء بر ميت با آيت الله بروجردي بحث كرده و ايشان را به جواز بقاي بر
ميت قانع ميكنند و در اين جريان مرحوم امام نيز نقش داشتند; و ضمنا
درس اصول هم شروع كردند از اول مبحث برائت كه جمع زيادي در درس
ايشان و از جمله من و شهيد مطهري حاضر ميشديم ; پس از مدتي ايشان
از ناحيه خانواده خود تحت فشار قرار گرفتند و به كاشان برگشتند، و پس
از چندي از ناحيه مرحوم آيت الله بروجردي جمعي از جمله من مامور
شديم به كاشان برويم و از ناحيه آيت الله بروجردي ايشان را به قم
برگردانيم ولي بالاخره نتوانستند به قم برگردند. ايشان يك بار هم به
اصفهان سفر كردند و من در اصفهان از ايشان ديدن كردم و ايشان هم به
نجف آباد به عنوان بازديد تشريف آوردند و من از ايشان پذيرايي مفصلي
كردم . گاهي روي شوخي ميگفتند: آشيخ حسينعلي، من كه نمك به حرام
نيستم و سور نجف آباد را فراموش نكرده ام . ايشان نقل ميكردند وقتي كه
ميخواستم از نجف به ايران بيايم استاد من مرحوم آقاي حاج آقا ضياء
عراقي به من گفتند: مرحوم آقاي آخوند خراساني بهترين شاگرد خود
آقاي حاج مير سيد علي يزدي را به ايران فرستاد، من هم تو را كه بهترين
شاگرد من هستي به ايران ميفرستم، اگر با ايشان برخورد كردي دوست
دارم با ايشان بحث مفصلي انجام دهي .
من در كاشان و ايشان در يزد و من مايوس بودم از اينكه ايشان را ببينم، تا اينكه تصادفا شبي دير وقت كسي
درب خانه ما را زد و من خودم در را باز كردم ديدم سيد محترمي است،
گفتند اجازه ميفرماييد وارد شوم، گفتم بفرماييد; پس از ورود گفتند از
يزد عازم تهران بوديم ماشين ما در اينجا خراب شد،رفقا در گاراژ ماندند
من هم سراغ منزل عالم محل را گرفتم منزل شما را نشان دادند، گفتم
جنابعالي ؟ گفتند مير سيد علي يزدي هستم . پس از تعارفات معمول سخن
مرحوم آقاي عراقي را نقل كردم و با ايشان بحث مفصلي به راه انداختم و
انصافا ايشان را خيلي قوي يافتم . مرحوم آقاي يثربي همه سياستها و
حوادث جهان را مستند به انگليسيها ميدانستند و كوچكترين حادثه را نيز
به آنها نسبت ميدادند، ايشان ميفرمودند در زمان توده بازيهاي ايران،
دكتر يزدي معروف كه از سران حزب توده بود براي تبليغ به كاشان آمده
بود و چون پسر خاله من بود سري هم به خانه من زد، من به او گفتم : خدا
لعنت كند انگليسيها را كه اين توده بازيها را راه انداخته اند، او گفت
مارا كه به شوروي نسبت ميدهند، گفتم همه اين بازيها مربوط به انگليس
است، تو هم انگليسي هستي .
فصل سوم " آيت الله العظمي بروجردي و مرجعيت عامه " (1340 - 1326 ه. ش)
آشنايي با آيت الله بروجردي
من و آقاي مطهري خيلي دلمان ميخواست از نزديك آيت الله
بروجردي را ببينيم، در يك تابستان آقاي مطهري با حاج آقا صدر
كلباسي رفتند بروجرد سال بعد هم من رفتم، آن سال تابستان من حدود
چهل روز در بروجرد ماندم و در درس آقاي بروجردي شركت ميكردم،
ايشان خارج مكاسب محرمه را ميگفتند، موضوع درس "ولايت از قبل
جائر" بود و تقريبا پنجاه شصت نفر همه ريش سفيد از علما در درس ايشان
شركت ميكردند، يك پيرمردي بود ميگفت من پانزده سال از آقاي
بروجردي بزرگترم، ميگفت من درسهايم را در اصفهان خوانده بودم و
برگشتم بروجرد آقاي بروجردي سيوطي ميخواند. آن وقت اين
پيرمردها ميآمدند درس آقاي بروجردي خيلي به ترتيب مينشستند هر
كس جايش معين بود، ما كه يك بچه طلبه بوديم حق نداشتيم در رديف
علما بنشينيم ما وسط اتاق مينشستيم، يك اتاق بزرگ كه وسطش ستون
بود، اين حوزه درس آيت الله بروجردي بود.
س : همه شان اهل بروجرد بودند يا اينكه از شهرستانهاي مختلف آمده
بودند؟
ج : بروجرد سابقه حوزوي داشت، آخوندهاي مسن در آن زياد بودند،
معلوم ميشد آنجا جلوتر حوزه داشته و اينها بقاياي حوزه سابق بودند،
درس آقاي بروجردي دوسه نفر مستشكل داشت، يكي حاج شيخ علي
خرم آبادي كه شايد بهترين شاگرد آقاي بروجردي بود و آقاي بروجردي
به او خيلي عنايت داشت، ديگري حاج شيخ بهاء الدين حجتي بروجردي
بود كه آقاي بروجردي به ايشان هم عنايت داشت تا جايي كه وقتي ايشان
آمدند قم هنوز به نظرشان نمي آمد كه در قم افرادي فاضل باشند گاهي
اوقات كه صحبت ميكردند ميفرمودند خوب است درس، تقرير داشته
باشد; در نجف آقاي آخوند درس را كه ميگفت بعد شاگردهاي خوب
ايشان هر كدام يك حوزه تقرير داشتند و براي ديگران درس را تقرير
ميكردند، بعد اظهار ميكردند كه خوب است آن دونفر از بروجرد بيايند
اينجا كه مثلا درس را تقرير كنند، يك سيدي
هم بود به نام آقاي حاج سيد اسماعيل كه اشكالهاي خوبي به آقاي بروجردي ميگرفت، آقاي
بروجردي هم برايش احترام قائل بود.
ويژگيهاي درسي و روش تربيتي آيت الله بروجردي
ما از بيان روان و ساده آيت الله بروجردي خيلي خوشمان ميآمد،
درس ايشان اين گونه بود كه اولا مطالعه كرده بود، ثانيا يك جوري
ميگفت كه طلبه ها بفهمند، به قول خودش ميگفت درس نبايد با عبارات
گيج كننده همراه باشد، تكرار هم ماشاء الله زياد داشت، عبارتها را
"كان يكون " معنا ميكرد، خيلي معطل ميكرد، يك مساله را گاهي روز شنبه
كه مطرح ميكرد تا روز چهارشنبه به آن ور ميرفت، مثلا ميديد يك نكته
مساله مانده براي اينكه آن نكته را بگويد فردا ميآمد آن مطلب را دو باره
از سر ميگرفت .
اگر آقايان ديده باشند در اين "نهايه الاصول " كه من از تقريرات درسي
ايشان نوشته ام عبارت ثانيا و ثالثا و رابعا همه مال ايشان است، البته
آن وقت كه من نهايه الاصول رانوشتم ابتداي كارم بود.نوشتن خيلي بلد نبودم
مقداري مطالب كه يادم مانده بود نوشتم ; و به طور كلي آن وقت كه آقاي
بروجردي آمد قم درس نوشتن در قم معمول نبود، مرحوم آيت الله آقاي
داماد اصلا با درس نوشتن مخالف بود و ميگفت طلبه ها را بي سواد بار
ميآورد، آقاي داماد عقيده اش اين بود كه طلبه ها به نوشته خود اتكا
ميكنند و بي سواد بار ميآيند، ولي آقاي بروجردي بر نوشتن تاكيد
ميكردند و لذا وقتي من چند صفحه اوايل نهايه الاصول را نوشته بودم و به
ايشان دادم ايشان به من يك قواره پارچه قبا و بيست تومان جايزه داد،
نسبت به افراد ديگر هم ايشان اين گونه بود، معمول ايشان اين بود كه
طلبه ها را خيلي تشويق ميكرد، من يادم هست همين بحث " صلات مسافر "
را كه از درسهاي ايشان نوشتم و چاپ شده آقاي بروجردي ضمن بحث،
مساله "خروج الي ما دون المسافه " را در روزهاي قبل مطرح كرده بودند،
كه اگر كسي در يك جا خواست ده روز بماند اما در نظر اوست كه در اين
مدت به محلي كه فاصله آن كمتر از چهار فرسخ است برود و برگردد نظر
ايشان اين بود كه براي يك ساعت هم كه شده جايز نيست و قصد اقامه به هم ميخورد، من
اين مساله را از درسهاي ايشان نوشته بودم، تا اينكه
تابستان شد و بعدش هم ماه رمضان و حدود چهار ماه بين درس فاصله
افتاد، ايشان پس از شروع درسها از بس به اين مساله عنايت داشت و
فتواي ايشان خلاف مشهور بود پس از شروع شدن درس گفتند فردا يك
مساله اي كه خيلي مهم است يعني مساله "خروج الي ما دون المسافه " را
ميخواهم مطرح كنم آقايان مطالعه كنند، بعد از درس من به ايشان گفتم
اين مساله را كه شما فرموديد، گفتند نه، شايد اشاره كرديم -البته گاهي
اشاره هم ميكردند،گفتم آقا شما فرموده ايد من هم نوشته ام، گفتند گمان
نمي كنم، گفتم آقا من نوشته ام، فرمودند كه خوب بياور ببينم، من هم نوشته
را خدمت ايشان بردم، تند و قلم خورده و شكسته نوشته بودم با اين حال
همان دفتر را بردم دادم به ايشان، شيوه نوشتن من اين گونه بود كه حرف
استاد را مينوشتم و خودم اگر اشكال داشتم زير آن خط ميكشيدم و
مينوشتم، فرداي آن روز اتفاقا من دير آمدم درس، قبل از درس ايشان
ميرفتيم درس اسفار آيت الله خميني، بعد از درس با خود آقاي خميني
ميآمديم درس آقاي بروجردي، آقاي خميني گاهي درس را طول ميداد
يا آقاي بروجردي زودتر ميآمد و لذا گاهي دير به درس آقاي بروجردي
ميرسيديم، بعد كه آمديم ديدم طلبه ها ميگويند امروز نبودي آقاي
بروجردي براي تو خيلي معركه كرد كه : "اين آقاي آشيخ حسينعلي مطلب
را خوب نوشته، قاعده نوشتن را خوب رعايت ميكند، خط افقي كشيده
مطالب ما را با مطالب خودش مخلوط نكرده "، بالاخره از نوشته من خيلي
تعريف كرده بود و گفته بود پس ما اين مساله را گفته ايم، ايشان هم نوشته
حالا برويم مساله بعد، بعدا ايشان 250 تومان روي دفتر من گذاشته بود و
براي من فرستاد، آن روز 250 تومان خيلي بود; منظور اينكه آقاي
بروجردي اين جور تشويقها را داشت، نسبت به ديگران هم كه درس
مينوشتند به همين شكل تشويق ميكرد.
خود ايشان ميگفتند كه من در سن بيست و پنج سالگي نكاتي را از
درس خارج رياض و قوانين كه در اصفهان درس ميگفتم يادداشت
كرده ام كه حالا از آنها استفاده ميكنم، و اين حرف درستي است چون
انسان وقتي كه جوان است ذهنش جوال است و اگر مطالبي را كه به ذهنش
ميآيد يادداشت كند در سنين بعد ميتواند از آنها استفاده كند.
س : لطفا علت و چگونگي آمدن آيت الله العظمي بروجردي به قم را بيان
فرماييد.
ج : آيت الله بروجردي در بروجرد كه بود مرض فتق داشت، بعدا مرض
ايشان خيلي خطرناك شده بود به شكلي كه ايشان را در ماشين خوابانيده
بودند تا براي معالجه به تهران ببرند، معروف بود -البته من اين را از
خودشان نشنيدم - به قم كه رسيده بودند حالت گريه اي در ايشان پيدا شده
و متوسل شده بودند به حضرت معصومه (س) و حال ايشان بهتر شده بود و
توانسته بودند بنشينند،بعد ايشان را برده بودند به بيمارستان فيروزآبادي
تهران، شاه هم رفته بود به ديدن ايشان، و علت اينكه شاه به ديدن آقاي
بروجردي رفته بود اين بود كه آقاي بروجردي در عشاير و خوانين نفوذ
عجيبي داشت، اگر ايشان يك حكمي ميكرد عشاير آنجا همه قيام
ميكردند خيلي به ايشان ايمان داشتند، پيش از محمدرضاشاه پدرش
رضاخان هم اين را احساس كرده بود، و يك روز وقتي آقاي بروجردي
از مكه برمي گشته دم مرز ايشان را ميگيرند و ميآورند تهران، خبر اين
قضيه به عشاير ميرسد و نزديك بوده قيام كنند، رضاخان ميگويد تحقيق
كنيد ببينيد اين كيست ؟ تحقيقات ميكنند بعد معلوم ميشود كه آقاي
بروجردي است و در عشاير پايگاه دارد، ميگويد او را رها كنيد هر جا
ميخواهد برود، بعد ايشان به مشهد ميرود و از مشهد به بروجرد; مرحوم
حاج آقا حسين قمي هم يك زمان راجع به حجاب و اين مسائل اصرار
داشت كه در تهران با رضاخان ملاقات كند به همه جا متوسل شده بود و
علما خيلي حمايت نكرده بودند، ايشان مرحوم آقاي حاج سيد كاظم
كروني پدر آسيد ابوالحسن كروني را كه تهران بود ميفرستد پيش آقاي
بروجردي، آقاي بروجردي تهديد ميكند كه اگر چنانچه خواسته هاي
آقاي قمي اجرا نشود من هم ميآيم تهران، مثلا يك چنين تهديدي، آنها
ميدانستند كه اگر او راه بيفتد عشاير راه ميافتند، روي اين اصل زود
با آقاي قمي صحبت كردند و بالاخره ايشان را فرستادند به كربلا; منظور اين
است كه دولت يك حساب اين جوري روي آقاي بروجردي باز ميكرد،
چون لرها مسلح بودند و آنها اگر قيام ميكردند بالاخره يك
شورشي ميشد. محمدرضاشاه هم كه ديدن آقاي بروجردي رفت قدرت آقاي
بروجردي در لرستان و عشاير را ميدانست، البته آن وقت دولتي ها با
علما خيلي بد نبودند، شاه آمده بود ديدن آقاي بروجردي و عكس هم
گرفته بودند; بعد طلبه ها با آقايان در قم زمزمه كردند كه يك كاري بكنند
آقاي بروجردي بيايند قم، حاج ميرزا مهدي بروجردي كه زمان حاج
شيخ عبدالكريم همه كاره ايشان بود و در زمان آقايان ثلاث مسئوليت
نداشت -ايشان پدر خانم آيت الله گلپايگاني ميشد- رفته بود پيش آقاي
بروجردي و صحبت كرده بود كه ايشان را بياورد قم، بعد گفتند كه آقاي
خميني و ديگران هم رفتند پيش ايشان و براي آمدن به قم از ايشان
دعوت كرده بودند، و بالاخره ايشان را راضي كرده بودند كه بعد از بهبود
كسالتشان به قم بيايند، ما هم خيلي خوشحال بوديم كه ايشان به قم بيايند
و با ديگران براي دعوت از ايشان براي آمدن به قم صحبت ميكرديم، من
يادم هست قبلش به آقاي خميني ميگفتيم كه از آقاي بروجردي بخواهيد
به قم بيايند و ايشان گفتند ميترسيم سه تا آقا چهارتا بشود، باورشان
نمي آمد كه آقاي بروجردي بتواند كاري انجام دهد، ولي بعد كه آقاي
بروجردي به قم آمده بود روزي ايشان فرمودند: "آقاي بروجردي
بيست سال دير به قم آمد، درس ايشان جوري است كه طلبه ها غير مستقيم
بدون اينكه بفهمند ميبينند مجتهد شده اند"، اين تعبير آقاي خميني نسبت
به درس آقاي بروجردي بود، ايشان بيانش روان بود و تا جايي كه احساس
ميكرد مطلب كاملا روشن نشده آن را تكرار ميكرد، حاج ميرزا علي آقا
شيرازي ميگفت ايشان (آيت الله بروجردي) در اصفهان مطلبي را گفت ما
ميگفتيم آقا ما فهميديم، ايشان ميگفت من هنوز خودم نفهميده ام،
ميگويم خودم بفهمم ! منظور اين است كه بزرگان دعوت كردند و ايشان از
راه تهران آمدند قم، در ده فرسخي قم يعني در علي آباد و كوشك نصرت از
ايشان استقبال شد، علما هر يك هياتها و افرادي را ميفرستادند.من يادم
هست يك اتوبوس هم مرحوم آيت الله حاج آقا مرتضي حائري گرفت،
من و آقاي مطهري جزو اتوبوس آقاي حائري بوديم .
آنجا كه آقاي بروجردي پياده شدند من جلوي ايشان ايستاده بودم،
فرمودند شما مثل اينكه بروجرد بوديد؟ گفتم بله آقا من تابستان در
بروجرد خدمت شما بودم، البته در آن زمان ايشان هنوز اسم من را
نمي دانستند.
بالاخره ايشان آمدند قم و در خانه اي كه بعدا منزل آقاي داماد شد وارد
شدند -جلوي منزل آقاي شريعتمداري - بعد از آنجا منتقل شدند به منزل
ديگري مجاور حمام اتابك، مرحوم آقاي صدر (رحمه الله عليه) جاي نمازش
را در صحن به ايشان داد -ايشان در صحن نماز آبرومندي داشت - و در
حقيقت خود ايشان (آيت الله صدر) ايثار كرد و رفت خانه نشين شد،
آقاي بروجردي به نماز جماعت ميآمد و در خانه درس هم شروع كردند،
درس فقه ايشان از كتاب اجاره بود و اصول را هم از اول شروع كردند;
صبحها فقه ميگفتند عصرها اصول، پنجاه شصت نفر در درس ايشان
شركت ميكردند اما پنجاه شصت نفر چه كساني بودند، مثلا آقاي
گلپايگاني ميآمد آقاي خميني ميآمد آقاي داماد ميآمد،اينها كه ايشان
را دعوت كرده بودند ميآمدند، آقاي مرعشي نجفي از آقاي بروجردي
خيلي تعريف ميكرد گاهي هم پيش آقاي بروجردي ميآمد اما در درس
ايشان شركت نمي كرد. در آن زمان مرجع تقليد مرحوم آيت الله
سيد ابوالحسن اصفهاني در نجف بود، مردم وجوهاتشان را به ايشان
ميدادند، بعدا معلوم شد آقاي بروجردي در تهران كه بوده يك عده از
تجار تهران در همان بيمارستان با ايشان ملاقات كرده بودند و به ايشان
گفته بودند كه اگر شما به قم برويد ما وجوهات را به شما ميدهيم،لذا وقتي
كه ايشان به قم آمدند شهريه شروع كردند، دوسه ماه كه شهريه دادند ديگر
نتوانستند شهريه بدهند، خوانين منطقه خرم آباد هم كه خيلي خانهاي
بزرگي بودند هفتاد هشتاد نفرشان آمده بودند قم ميگفتند ما نمي گذاريم
آيت الله بروجردي در قم بماند، آبروي ما آقاي بروجردي است چرا
آقاي بروجردي در قم است ؟ ميخواستند ايشان را ببرند، آن وقت آقاي
خميني و آقاي ميرزا محمدتقي اشراقي آمدند كه جواب لرها را بدهند، در
آن مجلس من هم بودم، به آنها ميگفتند بابا آخر آقاي بروجردي در قم كه
باشد آقاي ايران است بروجرد كه بيايد آقاي بروجرد است، بعد يكي از
آن خوانين گفت نه ايشان تنها آقاي بروجرد نيست آقاي خرم آباد هم
هست ! آميرزا محمدتقي اشراقي گفت باباجون خرم آباد به اندازه جمكران
قم هم نيست حالا تو هي خرم آباد خرم آباد ميكني ! (البته ايشان اغراق ميكرد) خود آقاي
بروجردي هم در جلسه بود، بالاخره خوانين را
يك جوري قانعشان كردند رفتند وگرنه آنان آمده بودند آقاي بروجردي
را ببرند، ولي آقاي بروجردي خيلي متاثر بود كه شهريه نتوانسته بدهد،
البته آن وقت كه آقاي بروجردي به قم آمد شهريه ديگر آقايان هم متزلزل
و مختل شد، در آن زمان من يادم هست سه چهار ماه به طلبه ها خيلي بد
گذشت، به ما هم از نظر اقتصادي خيلي سخت ميگذشت، اما هيچ وقت از
درس سرد نشديم . بالاخره شهريه آقاي بروجردي جور نمي شد و آقاي
خميني و ديگران به ايشان دلداري ميدادند، ميگفتند آقا طلبه ها كه شما
را براي پول نمي خواهند شما را براي درس ميخواهند براي ايمان شما را
ميخواهند، و به اين شكل ايشان را دلگرم ميكردند. البته طلبه ها هم در
آن زمان زياد شده بودند، معروف بود كه اين اواخر قم سه هزار طلبه دارد،
از هشتصد نفر به سه هزار نفر رسيده بود.
مشكلات زندگي طلبه ها در آن زمان
يادم هست يك وقت با مرحوم شهيد مطهري مباحثه ميكرديم نزديك
ظهر شد ايشان گفتند: "بالاخره ما امروز نان گيرمان نيامد"، ما درآن وقت
پول نداشتيم حتي نان تهيه كنيم، به ما طلبه هاي ناآشنا نسيه نمي دادند،
من رفتم تا حدود مسجد امام حسن (ع) كه يك طلبه اي را پيدا كنم از او دوريال
و ده شاهي قرض بگيرم يك نان تهيه كنم، كسي را پيدا نكردم، يك نان
سنگك را ميدادند دوريال و ده شاهي، برگشتم در مدرسه فيضيه ديدم
مرحوم حاج آقا فخر طاهري قهدريجاني -آدم شوخ و خوشمزه اي بود-
پاي درخت توت مدرسه فيضيه ايستاده، گفتم حاج آقا دو ريال و ده
شاهي نداري به ما بدهي ! گفت والله من نياز به حمام پيدا كرده ام آمدم از
يكي دوريال و ده شاهي بگيرم بروم حمام كسي را پيدا نكرده ام ! وضع
طلبه ها به اين شكل بود اما ما در عين حال مباحثه مان را ميكرديم،
درسمان را ميخوانديم و هيچ از وضعمان دلسرد نبوديم ; و لذا توصيه
ميكنم به آقايان كه به تحصيل اهميت بدهند و بدانند در اين طريقي كه
هستند مرضي خداوند است، پيغمبر اكرم (ص) فرمودند: "طلب العلم فريضه
علي كل مسلم،الاو ان الله يحب بغاه العلم "، خداوند طالبين علم را
دوست دارد، آنها مورد محبت خدا هستند; بزرگان و مشايخ ما با فقر و فلاكت
درس ميخواندند و همانها توانستند به اسلام و تشيع خدمت بكنند، اصلا
كساني كه در زرق و برق دنيا و مقام و تشريفات وارد بشوند ناچار
ميشوند از مسير روحانيت و حقيقت يك قدري منحرف شوند، البته من
نمي خواهم بگويم همه اين گونه اند اما دنيا خيلي فريبنده است .
مسافرتهاي تبليغي و مرارتهاي آن
س : آن زمان در ايام ماه مبارك رمضان و يا محرم و صفر آيا برنامه
تبليغي براي طلبه ها وجود داشت ؟
ج : وجود داشت اما نه خيلي زياد، من در اصفهان هنوز به آن حد نرسيده
بودم بعدا از قم جاهايي براي تبليغ رفتم، اما عمده اش اين است كه يك
راهنما كه به ما ياد بدهد چه چيزهايي را بخوانيم مثلا نهج البلاغه ببينيم
قرآن ببينيم، اطلاعات تاريخي داشته باشيم اينها نبود، مگر اين اواخر كه
خودمان روي بعضي مسائل كار ميكرديم، اينها راهنما ميخواهد كه از
اول افراد را بيندازند در اين مسير، به او بگويند نهج البلاغه مطالعه كن
تفسير مطالعه كن، تاريخ مطالعه كن و...; وگرنه درسهاي معمولي مقدمات و
سيوطي را كه نمي شود براي مردم گفت .
س : آيا آيت الله بروجردي كسي را براي تبليغ اعزام ميكردند؟
ج : ايشان راجع به تبليغ خيلي عنايت داشتند ومعمولا براي ماه رمضان و
محرم و صفر گروهي از فضلا و طلاب را به جاهاي مختلف مخصوصا
دهات ميفرستادند و كمك هم ميكردند.
س : شما در آن ايام مجموعا چند مرتبه سفر تبليغي رفتيد و آيا خاطره اي
از آن سفرها به ياد داريد؟
ج : من چندين بار براي تبليغ مسافرت كردم، چند بار به فريدن رفتم - چادگان، رزوه،
اسكندري -; يك بار از طرف آيت الله بروجردي به
شهريار رفتم و ايشان براي من نوشته اي را مرقوم فرمودند (پيوست شماره 3)،
يك بار ديگر نيز جمعي از جمله من براي ماه مبارك رمضان از طرف
ايشان براي تبليغ اعزام شديم، من به آباده رفته و پس از چند روز به
شيراز رفتم كه در مسجد باقرآباد منبر ميرفتم و در منزل آقاي حاج سيد محمد
جعفر طاهري كه امام مسجد بودند مهمان بودم و در آن سفر با علماي
معروف شيراز از جمله مرحوم آيت الله محلاتي آشنا شدم . يك بار هم قبل
از آمدن آيت الله بروجردي به قم با آقاي حاج شيخ اسدالله نوراللهي
نجف آبادي براي دهه محرم به كاشان رفتيم و در آنجا علاوه بر منبر روزها
نزد مرحوم آيت الله آقاي حاج مير سيد علي يثربي مساله ترتب را
ميخوانديم و هر روز در حدود سه ساعت بحث ميكرديم . ايشان بسيار
مرد بحاثي بودند و به شاگرد فرصت اشكال و بحث ميدادند. در آن سفر
همچنين با مرحوم آيت الله حاج شيخ محمد خالصي كه در كاشان تبعيد
بودند آشنا شديم .
يك بار نيز قبل از اربعين از يكي از آقايان سي تومان قرض گرفتم و
رفتم پيشواي ورامين البته با سفارش يكي از آقايان، در آنجا به يكي از
آقايان قم برخوردم و از وضع مجالس آنجا سئوال كردم، گفت : فعلا اينجا
يك مجلس هست و حدود بيست نفر طلبه از قم آمده اند و همه در آن
مجلس شركت ميكنند و هر كس نوبتش نشد صاحب مجلس از باب
ضرورت دو تومان به او ميدهد و در حقيقت عذر او را ميخواهد ولي
فردا باز همه شركت ميكنند، گفتم پس خيلي محترمانه است !! در نتيجه من
اصلا در مجلس روضه شركت نكردم و بالاخره پس از مشاوره با آقاي
محقق نيشابوري اثاثيه و كتابها را به دوش گرفتيم و پياده به جوادآباد
رفتيم . در آنجا در منزل سيد پيرمرد محترمي به نام آقاي حاج
سيد اسماعيل وارد شديم كه روضه داشتند و هر دو در روز اربعين منبر
رفتيم و پيدا بود كه منبر ما مطلوب واقع شد و مردم هم خيلي احترام
كردند، ولي پس از ما سيد پيرمردي كه پيدا بود معلوماتي ندارد و
روضه خوان حرفه اي است منبر رفت و در منبر صحبت از خمس و زكات
كرد و بعد گفت همين دو شيخ را ميبينيد، هر كدام مستحق بيست تومان
زكاتند كه به آنها بدهيد واز اينجا بروند! اين جمله را كه گفت يك دفعه
مثل اينكه طاق اطاق را بر سر من كوفتند و از همان جا تصميم به بازگشت
گرفتم، و هر چند مردم و صاحبخانه به سيد اعتراض كردند ولي بالاخره من از ماندن در
آنجا ابا كردم و در حقيقت وداع من بود با مسافرتهاي
تبليغي با آن وضع ناهنجار و بي ضابطه .
يك مرتبه نيز وقتي كه در و شنوه در حضور مرحوم آيت الله العظمي
بروجردي بودم و در نوشتن رجال به ايشان كمك ميكردم جمعي از
" كروگان جاسب " خدمت ايشان رسيدند و از تبليغات و فعاليتهاي بهاييها
در آنجا شكايت كردند، و بالاخره آقايان حاضرين گفتند آقاي منتظري
براي اين امر متعين ميباشد چون در رشته بهائيت مطالعاتي دارد،و من به
معيت خانواده با آن جمع به وسيله الاغ به طرف كروگان رفتيم و مدتي در
آنجا بودم و رسما بهاييها را دعوت كردم كه در مجلس شركت كنند و با
زبان لين و استدلالي از روي كتابهاي خود آنان با آنان صحبت ميكردم، و
بيشتر صحبتهاي من در آنجا و همچنين قبلا در چادگان و اسكندري
فريدن در مبارزه با بهائيت بود چون بهاييها زياد نفوذ پيدا كرده و تبليغ
ميكردند، در چادگان خان بزرگ و ملاك آنجا بهايي شده بود و از مبلغين
آنان پذيرايي ميكرد، من هم در اين رشته مطالعات زيادي داشتم ; و روي
اين اصل نيز وقتي كه آقاي حاج عزيزالله روحاني نجف آبادي كه از
دوستان و مرد متدين و متعهدي ميباشد بهائيت -دين پدري خود را- ترك
كرده بود و محفل تهران اصرار داشتند او را برگردانند، از من دعوت شد
شبي به تهران رفتم و در محفل آنان با سه نفر از مبلغين آنان كه خيلي هم
پرحافظه و زبردست بودند مواجه شدم و بحث كردم و در همان هنگام
نتيجه بحث آن شب را به صورت كتابچه اي به نام " مناظره مسلمان و بهايي "
چاپ و منتشر كردم .
رياست و مرجعيت عامه آيت الله بروجردي
در اين بين دو سالي طول كشيد، آيت الله آقاي سيد ابوالحسن اصفهاني
اواخر سنه 1365 ه. ق از دنيا رفت و كمي قبل از فوت ايشان آقاي
بروجردي يك مسافرت به مشهد مقدس داشتند، ايشان مشهد كه رفته بود
آنجا آقاي حاج شيخ علي اكبر نهاوندي جاي نمازش را به ايشان داده بود،
بالاخره در مشهد رفت و آمد زوار سبب ميشد كه ايشان معروفيت بيشتري
پيدا بكند، آسيد ابوالحسن كه فوت شد
ديگر مساله تقليد بين آقاي بروجردي و آقاي حاج آقا حسين قمي كه در كربلا بود دور ميزد، حاج
آقا حسين را هم از كربلا به نجف بردند و سه ماه بعد ايشان هم فوت شد(1) و
تقريبا آقاي بروجردي شاخص شد، البته در قم علماي ديگر بودند آقاي
حاج سيد محمدتقي خوانساري و آقاي حجت، و هر يك براي خود
تعدادي مقلد داشتند، اما آن كسي كه در سطح جهان تشيع معروف گرديد
مرحوم آقاي بروجردي بود. آن وقت ديگر شهريه ايشان زياد شد، كم كم
پاي درسشان شلوغ شد، تعداد طلبه هايي كه در درس ايشان شركت
ميكردند به سيصد چهارصد نفر رسيد، يعني خارج خوان بيشتر از اين
تقريبا در حوزه نبود. ما اول كه پيش ايشان شروع كرديم پنجاه شصت نفر
بوديم ولي بعدا تعداد شاگردان به سيصد چهارصد نفر ميرسيد.
درسها و تقريرات آيت الله بروجردي
س : آيت الله بروجردي چه كتابهايي را تدريس ميفرمودند و تقريراتي
كه از درسهاي ايشان نوشته شده پيرامون چه مباحثي است ؟
ج : كتابهايي كه آيت الله بروجردي تدريس ميكردند در فقه، اول "اجاره "
بود كه " مبحث غصب " را هم ضمن آن تدريس كردند، بعد مقداري از كتاب
" وصيت " را گفتند، كه من اينها را از درسهاي ايشان نوشته ام،بعد ايشان يك
" صلات " گفتند و ابتدا " مبحث نماز جمعه " و " نماز مسافر " را مطرح كردند كه
من آنها را نوشتم ولي در وسط آن مدتي به نجف آباد رفتم، البته قسمتهاي
ديگري از صلات را هم نوشته ام كه خيلي مرتب نيست، صلات ايشان را
آقاي فاضل لنكراني هم نوشته و چاپ شده ولي آقاي فاضل اوايل آن را
نبود و " مبحث نوافل " را از من گرفت، نماز جمعه و نماز مسافر را كه من
نوشته بودم چاپ شده است، همچنين ايشان يك " خمس " هم گفتند كه
آقاي حاج سيد عباس ابوترابي آن را نوشته و چاپ هم شده است، ولي
درس "اصول " ايشان را خيلي اشخاص نوشتند، تقريراتي كه من نوشته
بودم تحت عنوان "نهايه الاصول " چاپ شده است ايشان هم خيلي اصرار داشتند كه چاپ بشود; آن
[1] متوفاي سال 1366 ه. ق، مدفون در كنار حرم مطهر حضرت علي (ع).
قسمت كه اول چاپ شده جلد اول اصول است،
جلد دوم " مبحث قطع و ظن " و قسمتي از " برائت " است كه خيلي مرتب
نيست، يك يادداشتهايي است تا اواسط برائت و احتياط(1); البته ديگر
ايشان نتوانستند ادامه بدهند و اصول ايشان تعطيل شد و به آخر نرسيد.
س : آيت الله بروجردي در چه مكاني تدريس ميفرمودند؟
ج : اوايل كه شاگردان ايشان زياد نبود در اطاق همان خانه اي كه در آن
مستقر بودند درس را شروع كردند، بعد كه شاگردان ايشان زياد شد آمدند
در صحن حضرت معصومه (س) تابستانها در صحن درس ميگفتند زمستانها
در مسجد بالاسر، سر قبر مرحوم حاج شيخ عبدالكريم، منتها يك اطاق
بزرگي بود در داخل مسجد بالاسر; اصولشان را هم در مدرسه فيضيه
ميگفتند، يك مدتي هم اين اواخر عصرها در مسجد عشقعلي درس
ميگفتند، چون اين مسجد نزديك منزلشان بود و آمدن به صحن براي
ايشان مشكل بود.
س : حضرتعالي درسهاي ايشان را چگونه مينوشتيد و به هنگام چاپ
آيا با مشكلي مواجه نبوديد؟
ج : اين سبك نوشتن كه من الان ميبينم آقايان طلبه ها در درسها قلم به
دست ميگيرند و مينويسند آن زمان متداول نبود، شايد بعضيها بودند ولي
من هيچ وقت يك روز هم در درس قلم و كاغذ به دست نگرفتم، من آن
روزها حافظه ام خيلي قوي بود درسها را گوش ميكردم حتي اسامي
روات را كه ايشان ميگفتند فلاني از طبقه چندم است در ذهنم ميماند، بعد
خودم ميرفتم مطالب را تنظيم ميكردم و مينوشتم، چون ايشان زياد
تكرار ميكردند من وقتي مساله تمام ميشد مينشستم مينوشتم، مثلا
بحث " نماز جمعه " را من يادم هست ايشان گفتند من رفتم نجف آباد نوشتم،
همين كه الان چاپ شده است تحت عنوان "البدرالزاهر في
[1] يادداشتهاي معظم له در زمينه مباحث "قطع و ظن " و بخشي از مباحث "برائت " تنظيم شده و به همراه جلد اول - كه قبلا به چاپ رسيده بود- در يك مجلد توسط نشر تفكر به چاپ رسيده است .
صلات الجمعه و المسافر" يا مثلا مساله "اجتماع امر و نهي " را يادم هست خيلي طول
كشيد ايشان روز اول مبناي خودش را گفت بعد جوانب مساله را مورد
بحث قرار داد، بعد كه تمام شد و رفت سراغ مساله بعدي من يك پنج شنبه
و جمعه به خودم فشار آوردم مطالب را جمع و جور كردم و نوشتم، سبك
نوشتن من به اين شكل بود. ايشان هم پيش افراد گاهي از نوشته هاي من
تعريف ميكرد، بعد صحبت چاپ آن شد، من كه پول نداشتم كسي هم آن
وقتها نبود كه با سرمايه خودش اين قبيل كتابها را چاپ كند، الان شما
ميبينيد كه مطبوعات و چاپ كتابها اين قدر زياد رونق پيدا كرده،آن وقت
به اين شكل نبود، چاپ كتاب باني ميخواست، تا اينكه آقاي حاج آقا
مهدي حائري تهراني كه سرمايه مختصري داشتند و با علامه طباطبايي در
چاپ كتاب همكاري ميكردند گفتند ما يك مقدار از هزينه آن را تامين
ميكنيم، من هم نيم دانگ خانه در نجف آباد داشتم فروخته بودم پولش
دستم بود، بالاخره بنا شد در هزار نسخه "نهايه الاصول " را چاپ كنيم،
مقداري از سرمايه اش مال من بود مقداري از علامه طباطبايي مقداري هم
از آقاي حائري، كتاب را براي چاپ داديم به چاپخانه آقاي برقعي، بعد
بعضي ميگفتند كه ايشان در ابتداي آن چند كلمه تقريظ بنويسند، ايشان
خودشان فرمودند: "فرد موجهي نظير آقاي گلپايگاني در اين زمينه چيزي
از من بپرسد و من در جواب او چيزي در تاييد اين كتاب بنويسم و..."، من
گفتم اصلا تقريظ نمي خواهد چون اگر نوشته خوب باشد جاي خودش را
باز ميكند و اگر خوب نباشد تقريظ هم فايده اي ندارد، ايشان خوشحال
شدند كه من گفتم تقريظ نمي خواهد، و جزوه به جزوه كه چاپ ميشد
ميآوردم ايشان ميخواندند، خوشحال بودند كه اولين كتابشان چاپ
ميشود، البته ايشان كتابهاي ديگري هم داشتند ولي گو يا مايل نبودند كه
آنها را به چاپ برسانند. حالا چاپ اين كتاب هم داستاني دارد، و آن
اينكه در وسطهاي كار يك وقت ديديم آقاي حاج آقا محمد مقدس (1) -كه
از علماي اصفهان و وكيل آقاي بروجردي بود و در ايام تحصيلي ميآمد
به قم و در درس آقاي بروجردي شركت ميكرد و با ما هم رفيق بود- آمد
در چاپخانه برقعي من را پيدا كرد و گفت آقاي بروجردي ميرفتند براي
درس، جلوي مسجد عشقعلي درشكه اش را نگه
[1] متوفاي سال 1378 ه. ق، مدفون در تكيه مقدس تخت فولاد اصفهان .
داشته و گفتند بيا بالا من كه سوار شدم فرمودند: آشيخ حسينعلي را ميبيني ؟ گفتم امري داشته باشيد
بفرماييد، گفتند: بله شما به آشيخ حسينعلي بگوييد اين كتاب تا هر جايش
كه چاپ شده همين طور بگذاريد باشد هرچه هم خرج چاپش شده بيايند
از من بگيرند فعلا بگذاريد به همين شكل باشد! من به آقاي مقدس گفتم به
چه مناسبتي اين مطلب را فرموده ؟ گفت ديگر من نمي دانم، خودت بيا به
آقاي بروجردي بگو كه حاج آقا محمد پيغام شما را رسانده، گفتم كي
بيايم ؟ گفت فردا صبح، فردا صبح كه رفتم ديدم آقاي حاج آقا محمد
خودش آمده نشسته، رفتيم پيش آقا، گفتم آقا پيغام حضرتعالي را آقاي
حاج آقا محمد مقدس رساند ولي اين چه وضعي است ؟ من كه خودسرانه
كتاب را چاپ نكردم، شما خودتان نظر داديد، من جزوه به جزوه آوردم
شما نگاه كرديد، حالا ميگويند فلاني ميخواسته قاچاقي كتاب را چاپ
بكند آقاي بروجردي نگذاشته !! شما حيثيت اشخاص را رعايت كنيد، شما
آقا، بزرگوار، تاج سر همه، ولي حيثيت افراد هم بايد رعايت بشود،گفتند:
"آخه من ميترسم كتاب چاپ بشود، برود نجف بعد بگويند چنين و چنان "
ايشان گو يا از جو نجف وحشت داشتند، گفتم آقا آيا شما از شيخ انصاري
مهمتريد؟ شيخ انصاري با آن عظمتش مباني اش را نوشته بعد مرحوم
آخوند به ايشان اشكال كرده، حاج آقا رضا اشكال كرده، ديگران اشكال
كرده اند،كتاب همين اندازه كه افراد آن را بخوانند و در معرض اشكال قرار
بگيرد اين خيلي مهم است، وانگهي اين تقريرات است، تقريرات قاعده اش
اين است كه اگر خوبي داشته باشد ميگويند مال استاد است، اگر يك
جايش اشكال داشته باشد ميگويند مقرر نفهميده، آخر اين چه وحشتي
است كه شما داريد! گفتند خيلي خوب به جهنم، بگذاريد منتشر بشود! گفتم
آقا به جهنم نه، به بهشت !! بالاخره ايشان را راضي كرديم كه كتاب منتشر
بشود. چند وقت بعد آقاي فاضل لنكراني من را ديد و گفت شما خوب راه
را براي ما باز كردي، ما ميخواستيم " صلات " را چاپ كنيم و ايشان قبول
نمي كرد; آقاي فاضل متاخر از من بود، شرح لمعه را پيش من خوانده بود
منتها خوش استعداد بود، درس آقاي بروجردي هم ميآمد و آن وقتهايي
كه من نجف آباد ميرفتم ايشان مباحث صلات را نوشته بود.
تاكيد آيت الله بروجردي بر نوشتن و تقرير درسها توسط شاگردان
مرحوم آيت الله بروجردي وقتي كه قم تشريف داشتند يكي بر نوشتن
درسها و ديگري بر تقرير درس توسط بعضي از شاگردان تاكيد داشتند،
ايشان ميگفتند ما در نجف كه بوديم مرحوم آخوند درس كه ميگفتند بعد
از درس شش هفت نفر از شاگردان ممتاز، جلسه اي جدا داشتند و هر كدام
براي ده بيست نفر از شاگردان حرف استاد را تقرير ميكردند، و اگر
شاگردها "ان قلت و قلت " هم داشتند (ايراد و اشكال داشتند) مطرح
ميكردند، چون همه نمي شد با مرحوم آخوند اشكالات خود را مطرح
كنند، و آيت الله بروجردي روي اين جهت اصرار داشتند.
س : شيوه تقرير درس الان در مجامع دانشگاهي به شكل ديگري به
عنوان " كنفرانس " مطرح است يعني بعضي از شاگردها راجع به موضوعي
كنفرانس ميدهند، اگر در حوزه هم اين شيوه متداول بشود يعني فرض
كنيد هفته اي يك روز يك يا چند نفر از شاگردها بيايند برداشتها و نتيجه
تحقيقات خود پيرامون آن درس را براي بقيه تقرير كنند، حال در حضور
استاد يا در يك جلسه جداگانه، آيا اين عامل شكوفايي استعدادها و
احياي همان سيره ديرينه حوزه ها نيست ؟
ج : البته اينكه طلبه ها بروند راجع به مساله مورد بحث تحقيق كنند و
نتيجه تحقيقات خود را در جلسه اي براي ديگران مطرح كنند كار بسيار خوبي
است و باعث رشد شاگردان است، اما آنچه آيت الله بروجردي مطرح
ميكردند اين بود كه اگر استاد بر فرض در هفته پنج درس ميگويد در
جلسه تقرير بدون حضور استاد همه آن پنج درس تكرار بشود و اين
باعث ميشود كه آن درسها پخته تر شود.
و اما عنايت ايشان به نوشتن درسها باعث شد كه ما قسمتهاي زيادي از
درسهاي ايشان را بنويسيم، مثلا من مبحث اجاره ي ايشان را نوشتم
" مبحث غصب " و " وصيت " و "شركت " ايشان را نوشتم، بعد "صلاه " را گفتند كه
من قسمتي از آن را نوشتم -قسمت "نماز جمعه " و "نماز مسافر" را-
قسمتهاي ديگرش را هم نوشتم اما چون آقاي فاضل آن را نوشته بود و
چاپ شد ديگر از چاپ آن صرف نظر كردم، بعد ايشان " خمس " را فرمودند
كه البته من ننوشته ام ديگران نوشته اند و چاپ شده است .
اين اواخر ايشان " مبحث قضاء " را شروع كردند من يادم هست يكي از طلبه ها مرتب سر
درس اشكال ميكرد، ايشان فرمودند من حالا در اين سن بايد استراحت
كنم مع ذلك ميآيم براي شما درس ميگويم چون ميبينم خواهي نخواهي
دستگاه قضايي بايد باشد و آقايان طلاب هم ميروند در دستگاههاي
قضايي، اين درس را ميگويم كه اقلا با مباني فقه اسلامي و قضاي اسلام
آشنا بشوند كه قضاوتهاي ناحق نكنند; ايشان ميخواستند بفرمايند حالا
من با اين سن و سال ميآيم درس ميگويم آقايان بايد قدر بدانند. من
جلد اول "اصول " ايشان را (خارج كفايه) نيز تقريبا به صورت كامل و
جلد دوم را به صورت ناقص نوشتم، البته ايشان هم تا اواسط " برائت " و
"احتياط" بيشتر ادامه ندادند و درس اصول را كه عصرها ميگفتند رها
كردند.
متورم شدن اصول و ضرورت تهذيب آن
س : حضرتعالي به عنوان فقيهي كه درسهاي اصول مرحوم آيت الله
بروجردي را تقرير فرموده ايد نظرتان درباره مباحث اصولي كه فعلا در
حوزه تدريس ميشود چيست ؟ كدام يك از مباحث اصول در استنباط
احكام فقهي لازم و مفيد است و كدام مبحث غير لازم و غير مفيد، و به طور
كلي اگر نظر خاصي در ارتباط با مباحث اصول داريد بفرماييد.
ج : اينكه ميفرماييد كدام يك از مباحث اصول در فقه بيشتر مورد
استفاده واقع ميشود اين مطلبي است گسترده كه نمي شود الان يك به يك
مباحث را شمرد و گفت كدام يك تا چه اندازه مفيد است . اما اجمالا يك
سري از مباحث اصول هست كه مطالب آنها يك امور عرفي ارتكازي
است و توجه داشتن به آنها ضرورت دارد; مثلا اينكه آيا امر دلالت بر
وجوب دارد يانه، يا اينكه فوريت از آن فهميده ميشود يانه، اينها را بايد
به ارتكاز عرف مراجعه كرد، و اصحاب ائمه (عليهم السلام) هم كه از روايات
مطالبي را ميفهميدند اين سنخ از مسائل در ارتكاز ذهنشان بوده است،
اينكه امر مولا را بايد عمل كرد مگر اينكه مولا تصريح بر خلاف بكند،
اينها يك چيزي است ارتكازي ; اما خوب بزرگان آمدند اين سنخ مسائل
را بيشتر شرح و بسط دادند. و گو يا اولين كسي هم كه علم اصول را
پايه گذاري كرد شافعي "يكي از پيشوايان چهارگانه
مذاهب اهل سنت " بوده است، مرحوم آيت الله بروجردي نظرش اين بود كه علم اصول را
شافعي پايه گذاري كرد. مرحوم آيت الله بروجردي يك وقت در درس
ميفرمود: "اصول ما خيلي متورم شده است " و ايشان نوعا در هر مساله
اصولي به جاي اينكه به نقل اقوال و مسائل حاشيه اي بپردازند يك راه
باريكي به اصل مساله داشتند و نكته اصلي را كه ماده عامله مساله است
مطرح ميكردند و به مقدمات بعيده مساله و حواشي نمي پرداختند،
برخلاف بعضي از كتابهاي اصولي كه خيلي به مقدمات مساله ميپردازند;
ما با اين وقت كمي كه داريم و با اين مسائل گسترده اي كه در دنياي امروز
مورد نياز است بايد به مسائل مهمتر توجه كنيم، يك وقت فقها و روحانيت
در صحنه نبودند، نه در مسائل حكومتي بودند نه در مسائل اقتصادي و
سياسي، همه اينها دست افرادي ديگر بود و فقها سراغ اين مسائل
نمي رفتند و كسي هم در اين زمينه ها به سراغ آنها نمي آمد، اما امروز
مسائل پيچيده اي در اقتصاد و سياست مطرح است، مسائل بانكها، مساله
پول و نقش آن در اقتصاد، بيع صرف و درهم و ديناري كه در روايات
آمده و تطبيق آن با پول رايج، اين سنخ مسائل كمتر بررسي شده و مورد
ابتلا هم هست و امروز پاسخ اينها را از ما ميخواهند، وقتي ما اين گونه
مسائل لازم را داريم بياييم وقتمان را صرف كنيم برسر مساله "كلي قسم
ثالث " كه در فقه مورد ابتلا واقع نمي شود، يا اگر هم بشود در يك جاهاي
نادر و محدودي است ; يا مساله "مقدمه واجب " با آن تفصيلات -مي گويند
مرحوم حاج ميرزا حبيب الله رشتي (رحمه الله عليه) چهار سال مساله مقدمه
واجب را درس گفتند، بعد از چهار سال گفته بودند: ظاهرا مساله ثمره
عملي ندارد! يكي از طلبه ها گفته بود: آقا چهار سال وقت ما را تضييع
كرديد براي يك مساله اي كه ثمره عملي ندارد؟! ايشان گفته بود: بنشين
سر جايت، من در اين چهار سال علم اولين و آخرين را برايت گفتم !-
خوب اين مقدمه واجب را در چند جلسه ميتوان بحث كرد. حالا ما بياييم
چهار سال وقت صرف كنيم، اين همان چيزي است كه مرحوم آيت الله
بروجردي ميفرمودند اصول متورم شده است . بعضيها ميگويند اين
مباحث ذهن انسان را باز ميكند،اما وقتي كه ما از ذي المقدمه باز ميمانيم
و همه وقتمان را بايد در مقدمات صرف كنيم اين چه فايده اي دارد. يك
وقت من به مرحوم امام (ره) عرض كردم كه ميگويند توغل در فلسفه ذهن
انسان را مخدوش ميكند و عرفيت انسان را از بين ميبرد و براي فقه مضر است،
ايشان فرمودند: تعمق در اصول اين خاصيت را دارد براي اينكه
مسائل فلسفه ربطي به فقه ندارد، مثل اينكه تعمق در مسائل رياضي
لطمه اي به فقه نمي زند، اما چون اصول به فقه مربوط ميشود اگر كسي
خيلي در اين مقدمات بماند و مرتب تشكيك كند ذوق عرفي او از بين
ميرود، و آن گونه كه " محمدبن مسلم " و "زراره " از روايات مطلبي را
ميفهميدند انسان نمي فهمد; و حرف ايشان هم حرف بي راهي نيست .
مسلما " شيخ طوسي " و " محقق " از بزرگان فقه ما هستند ولي اين اصول به
اين گستردگي در آن زمان نبوده است .
پس اجمالا اصول لازم است ولي بسياري از مباحث آن ارتكازي و
عرفي است كه فقط بايد به آنها اشاره بشود، بايد اصول را جمع و جور و
تهذيب كرد، مرحوم حاج شيخ محمدحسين اصفهاني هم نظرشان اين بوده
كه بايد اصول تهذيب بشود، گو يا چيزهايي هم در اين زمينه نوشته بودند،
به هرحال اگر افراد يا گروهي اين كار را به عهده بگيرند و مسائل غير مفيد
را صرفا به عنوان يك تاريخچه يادآوري كنند و به آن نپردازند و مسائل
مورد نياز را دسته بندي كنند كار خوبي است، مثل " مباحث اماء و عبيد "
در فقه كه صرفا به عنوان يك مبحث تاريخي بايد به آن توجه كرد و لزومي
ندارد در زمان ما بابها و مباحثي به اين عنوان در فقه عمومي گشوده شود.
مثلا باب " تعادل و تراجيح " در فقه خيلي كاربرد دارد ولي كمتر به آن
توجه ميشود و خيلي ها اين مبحث را چون اواخر مباحث اصول واقع شده است
اصلا نمي خوانند. مرحوم حاج آقا رضا صدر ميگفت : مرحوم حاج آقا
ضياء عراقي گفته بوده ما در اصفهان با حاج ميرزا محمد صادق
خاتون آبادي رفيق بوديم، بعد ايشان رفتند نجف و بعد من هم رفتم نجف با
ايشان صحبت كردم او گفت من ميروم درس حاج ميرزا حبيب الله رشتي،
من هم رفتم وقتي به درس ايشان رفتيم ايشان گفتند: قال العضدي -در آن
زمان كتاب اصولي بوده است مال عضدي - يك مطلب از عضدي نقل كرد
و بعد گفت : فيه اولا و ثانيا و ثالثا و رابعا و ده تا اشكال به حرف ايشان
كرد، بعد فردا به درس ايشان رفتيم باز همين حرف عضدي رانقل كرد و ده تا
اشكال ديگر به او كرد روز سوم باز به همين ترتيب ... خوب حالا عضدي
كه يكي از اصوليين عامه است يك حرفي را زده حالا در سه روز سي تا
اشكال به حرف او مطرح ميشود، آقاي حاج آقا ضياء ميگويد من به
رفيقم گفتم اين درس براي ما ثمري ندارد، بعد رفتم درس مرحوم آخوند خراساني
( صاحب كفايه الاصول)(1) ديدم مرحوم آخوند تندتند اصول
مسائل را مطرح ميكند و ميگذرد -مي گويند خيلي هم خوش بيان بوده
است - بالاخره در درس ايشان شركت كرده بودند. من يك بار بعد از يكي
از زندانها از منزل آقاي فلسفي به منزل آيت الله آقاي حاج سيد احمد
خوانساري رفتم، ايشان گفتند من درس مرحوم آخوند خراساني را درك
كرده ام ايشان در دوره آخر از اول اصول تا "جمع بين حكم ظاهري و
واقعي " يعني همه جلد اول كفايه و جلد دوم تا مبحث "جمع بين حكم
ظاهري و واقعي " را در سه سال تدريس كرده اند، اگر بقيه آن را هم
ميگفته اند حداكثر شش سال ميشده است، اما آن گونه كه مرحوم حاج
ميرزا حبيب الله رشتي مشي ميكرده يك دوره اصول بيست سال هم تمام
نمي شده . به نظر من اگر يك لجنه با صلاحيتي مباحث اصول را متناسب با
روشهاي آموزشي تهذيب و تدوين كنند كار خوبي است .
س : حضرتعالي خودتان علاوه بر طرح مباحث اصولي در كتابهاي
فقهيتان كه به تناسب مطرح شده آيا به طور مستقل درس اصول هم
تدريس فرموده ايد؟
ج : بله من بعضي از مباحث اصول را هم گفته ام، از خارج جلد دوم كفايه
شروع كردم، " مبحث قطع و ظن " و قسمتهايي از " برائت " را گفتم، اينها قبل
از انقلاب بود ولي به خاطر گرفتاريها وقت نكردم آنها را بنويسم .
عنايت آيت الله بروجردي به رجال احاديث و طبقات رجال
س : راجع به عنايت آيت الله بروجردي به طبقات رجال احاديث هم
توضيحاتي بفرماييد.
ج : مساله رجال احاديث در درسهاي مرحوم آقاي حجت، آقاي
خوانساري و آقاي صدر خيلي معمول نبود، در قم معروف بود كه آقاي
مرعشي نجفي در رجال مطالعاتي دارند ولي در درس ايشان هم يك عده
خاصي شركت ميكردند، اما آقاي بروجردي در
درسشان خيلي عنايت به رجال داشتند و اين طور كه از ايشان نقل ميكردند -البته من از خودشان
نشنيدم - گفته بودند آن زمان كه من در بروجرد درس ميگفتم بعضي افراد
را ميديدم كه خيلي از مسائل دقيق را درك نمي كنند، اما رجال چون جنبه
تاريخي دارد همه ميفهمند، اين سبب شد كه من براي اينكه درس داير
باشد و همه عنايت داشته باشند هر روز يكي از شخصيتهاي رجال را
مطالعه ميكردم و در درس خصوصياتش را ميگفتم، ايشان در اين زمينه
از بس مطالعه كرده بود يك تخصصي پيدا كرده بودند، بعد ايشان [اسانيد]
" كافي " و " تهذيب " و " من لايحضر " را تنظيم كرده بودند كه اين آخرها آقاي
حاج ميرزا مهدي صادقي تبريزي به صورت ناقص آن را چاپ كرد اما
آستانه حضرت رضا(ع) بنا بود به صورت كامل آن را چاپ بكند كه آقاي
حاج ميرزا حسن نوري (رحمه الله عليه) متصدي آن بود -چون به خط ايشان
نوشته شده بود- منتها ايشان تصادف كرد و از دنيا رفت، حالا من نمي دانم
آستانه حضرت رضا(ع) مشغول چاپ آن هست يا نه (1); مرحوم آيت الله
بروجردي اين "اسانيد" را به ترتيب حروف تهجي منظم كرده بود و
عقيده اش اين بود كه مشكلات رجالي از داخل خود "اسانيد" به دست
ميآيد و حل ميشود، عنايت داشتند كه مثلا در كافي اسامي روات به
همان گونه كه آمده ثبت گردد، مثلا يك جا نوشته "محمد بن عبدالجبار
الصهباني " يك جا نوشته "عن الصهباني " يك جا آمده " محمدالصهباني " اينها
پشت سرهم كه بيايد بعضي شارح بعضي ديگر ميشود.
ديگر اينكه سلسله روات تا امام معصوم كه پشت سرهم قرار ميگرفت
در مقايسه با هم اگر سقطهايي در سلسله بعضي سندها بود مشخص ميشد
و به اين ترتيب طبقات روات معين ميشد; مثلا ميبيني پنجاه روايت
پشت سرهم دارد "احمد بن ادريس عن محمد بن عبدالجبار الصهباني عن
الحسن بن محبوب عن ابي حمزه "، يك جا نوشته مثلا "عن الصهباني عن
ابي حمزه "، معلوم ميشود كه اينجا "ابن محبوب " از وسط افتاده است،ايشان
روي همين ترتيب در "و شنوه "(2) شروع كرده بودند يك
[1] كتاب "اسانيد" به خط مرحوم آقاي نوري از طرف آستانه حضرت رضا(ع) چاپ و منتشر شده است .
[2] "وشنوه " روستايي است ييلاقي در اطراف قم از بخش كهك كه مرحوم آيت الله بروجردي در ايام تابستان به خاطر گرمي هواي قم به آنجا تشريف ميبردند.
رجالي بنويسند كه "راوي " و "مروي عنه "ها را معين كند، همين كاري را كه رجال اردبيلي
كرده، و بعد كه كتاب اردبيلي چاپ شد ايشان هم آن را تمام نكرد براي
اينكه ميگفت تقريبا همان كاري كه ما ميخواستيم بكنيم انجام شده است،
و خود ايشان اين كتاب رجال اردبيلي را داد چاپ كردند، ايشان در
و شنوه كه بودند گفته بودند آقايان بدلا، آميرزا مهدي صادقي و
آميرزا حسين صادقي بنشينند فيش برداري كنند، و بعد ايشان به نوشته اي
نگاه ميكرد و روي "اسانيد"ش نظر ميداد و راوي و مروي عنه ها را
مشخص ميكرد، من هم آنجا نشسته بودم روز بعد رفتم پهلوي آقاي
بروجردي نشستم ببينم ايشان چكار ميكند، در نوشته ايشان نگاه كردم
فهميدم كه اينها اسانيد است و ايشان آنها را تنظيم كرده و طبق آن جايگاه
روات را مشخص ميكند، همان طور كه نگاه ميكردم يك جا ديدم يكي از
چشمشان افتاد، گفتم آقا شما يكي را جا انداختيد، ايشان گفتند شما خوب
متوجه شديد كه من چكار ميكنم پس ممكن است روزهاي ديگر اين كار
را به شما محول كنم، ولي روز بعد از كروگان جاسب تقاضاي فردي كردند
كه بتواند عليه بهاييها در آنجا تبليغ كند و آقايان مرا براي اين جهت
به آيت الله بروجردي معرفي كردند و من به آنجا اعزام شده و از شركت در
آن جلسات محروم شدم، پس از مراجعت به قم روزي مشهدي رضا كه در
بيت ايشان خادم بود به من گفت : آقاي منتظري آنها تو را دك كردند، چون
ديدند داري جا باز ميكني ; علي اي حال آيت الله بروجردي روي رجال
زحمت كشيده بود و طبقات رجال تقريبا حفظش شده بود. در درس هم
زياد از آن استفاده ميكرد و در حوزه اين يك امتيازي بود براي ايشان،
من يك وقت به ايشان عرض كردم خوب است اينها به چاپ برسد، گفتند:
اينها يك وقت نجف ميرود -ايشان روي نجف حساس بودند- ممكن
است نكاتش را درك نكنند، من گفتم آقا ما كه نكاتش را فهميديم خوب
نجفي ها هم وقتي كه خواندند نكاتش را درك ميكنند، ولي بالاخره ايشان
تا زنده بود كتابهايش را چاپ نكرد، حتي يك حاشيه بر كفايه داشتند كه
يك روز آوردند سر درس قسمتي را در مساله مقدمه واجب از روي آن
خواندند و من در نهايه الاصول نقل كرده ام كه ميگويند آن هم از بين رفته
است . من يك بار مساله اي را در طهارت از ايشان پرسيدم، ايشان
ميخواست مبناي خودش را در مساله بگويد، نوشته هايش را كه هنگام
حاشيه زدن بر عروه نوشته بود آورد و از روي آن خواند كه من نمي دانم الان آن
نوشته ها چه شده است . من توصيه ميكنم به آقاياني كه تاليف
دارند تاليفاتشان را تنظيم كنند و در اختيار ديگران بگذارند،نگويند كه
يك وقت به يك جايش اشكال ميكنند، همه نوشته ها غير از كلام خدا و
معصومين (ع) قابل اشكال است ولي محسناتي هم دارد و از نوشته هايشان
ديگران هم استفاده ميكنند.
ابتكار آيت الله بروجردي در طبقات رجال احاديث
س : آيا مرحوم آيت الله بروجردي در رجال هم تاليف يا تدريس داشتند؟
ج : ايشان چيزي به عنوان درس رجال نداشتند، ولي مقيد بودند كه
سندهاي احاديث را بخوانند، مثلا ميگفتند اين راوي طبقه چندم است،
روايت ضعيف يا صحيحه است، طبقات را ايشان زياد ذكر ميكردند، و
ميفرمودند اهل سنت رجال را طبقه بندي كرده اند و علماي ما طبقه بندي
نكرده اند;ايشان به طبقه بندي شدن رجال عنايت داشتند، و ميفرمودند مبدا
را بايد پيامبر اكرم (ص) قرار دهيم و صحابه كه از پيامبر اكرم (ص) حديث
دارند طبقه اول روات محسوب ميشوند، و تابعين كه از صحابه حديث
دارند طبقه دوم ميباشند، روي همين حساب اصحاب امام باقر (ع) مثل
"زراره " و "محمدبن مسلم " طبقه چهارم ميشوند يعني اينها اگر بخواهند از
پيغمبر(ص) حديث داشته باشند معمولا با سه واسطه ميتوانند حديث داشته
باشند، حالا ممكن است بعضي از رجال معمر باشند كه دو طبقه حسابشان
ميكنيم مثل " حمادبن عيسي " و " حمادبن عثمان " كه چون عمر اينها طولاني
بوده هم طبقه پنج ميشوند هم طبقه شش . ايشان معمولا هر سي سال را
يك طبقه حساب ميكردند، يعني بين استاد و شاگرد معمولا سي سال
تفاوت سن ميباشد; روي اين اصل ايشان ميگفتند از زمان پيغمبر(ص) كه
حساب كني تا زمان شيخ طوسي دوازده طبقه ميشود; كليني طبقه نهم
است، صدوق طبقه دهم، شيخ مفيد طبقه يازدهم، شيخ طوسي طبقه
دوازدهم، بدين ترتيب شيخ طوسي اگر بخواهد حديث از پيامبر(ص) داشته
باشد معمولا به يازده واسطه ميشود، آن وقت بعد از شيخ طوسي تا شهيد
ثاني هم دوازده طبقه ميشود، پس شهيد ثاني در راس طبقه بيست و
چهارم است، و بعداز شهيد ثاني تا
زمان ما نيز دوازده طبقه است كه آقاي بروجردي ميشد راس طبقه سي و ششم، و ميگفتند: هر طبقه، صغار و
كبار هم دارد، آن وقت من با آقاي مطهري ميگفتيم روي اين حساب ما از
صغار طبقه سي و هفتم و مثل آقاي خميني و آقاي گلپايگاني از كبار طبقه
سي و هفتم محسوب ميشويم چون همه ما از شاگردان آقاي بروجردي
بوديم، آقاي بروجردي كه طبقه سي و ششم باشد ما صغار سي و هفتم و
اينها كبار سي و هفتم ميشوند; و ايشان از بس اينها را ميگفتند ديگر ما
ياد گرفته بوديم كه مثلا " زراره " طبقه چهارم است، " صفار " طبقه هشتم
است و....
اصول و جوامع روايي
از طرف ديگر اصحاب ائمه (ع) هر كدام رواياتي را گردآوري كرده بودند
كه "اصل " ناميده ميشد، بعد در زمان حضرت رضا(ع) يك عده از بزرگان
مثل " صفوان بن يحيي " و " علي بن حكم " و " بزنطي " آمدند اين اصول را
جمع آوري كردند، اينها اسمش شد " جوامع اوليه "، مثلا " جامع بزنطي "،
" جامع علي بن حكم ". بعد اين جوامع اوليه پيش مرحوم كليني، شيخ طوسي
و شيخ صدوق بوده و اينها از آن جوامع با ذكر سند روايت نقل ميكردند و
به اين شكل كتاب تهذيب "، " استبصار "، " كافي " و " من لايحضر " را تدوين
كردند كه به اينها گفته ميشود "جوامع ثانويه " كه از روي " جوامع اوليه "
تنظيم شده،بعد كتابهايي مثل "وسائل " و "وافي " و " بحار " را تنظيم كردند
كه به اينها ميگفتند "جوامع در مرتبه سوم "; ايشان روي كتب اربعه خيلي
عنايت داشتند ميفرمودند مولفين اينها به صرف اينكه يك روايت در يك
جايي آمده اعتماد نمي كردند بلكه اجازه روايت داشتند و پيش مشايخ و
اساتيدشان اين روايات را خوانده بودند مثلا شيخ سند دارد تا كتاب
بزنطي، علاوه بر اينكه جامع بزنطي نزد او بوده ولي تنها به آن اعتماد
نمي كرده بلكه شيخ اين روايات را مثلا پيش مفيد خوانده، مفيد هم پيش
ابن قولويه خوانده به همين شكل تا ميرسد به خود بزنطي ; بعد ايشان
ميگفتند در كتب اربعه قضيه به اين شكل بوده ولي در غير كتب اربعه اجازه
روايت به اين شكل نبوده لذا به كتب اربعه خيلي اعتماد داشتند، اما بعضي از كتابها نظير
" محاسن برقي " و " جعفريات " را خيلي قبول نداشتند و
ميگفتند مثلا يك كتاب از هند آورده اند به نام جعفريات،ما چه ميدانيم
كه اين همان جعفرياتي است كه از ائمه (ع) رسيده، ايشان در فقه به اين
كتابها اعتماد نمي كردند و ميفرمودند به عنوان تاييد بد نيست .
احياي كتب قدما توسط آيت الله بروجردي در حوزه
قبل از اينكه مرحوم آيت الله بروجردي به قم بيايند اصلا كسي كتب
اربعه يا كتب قدما را نگاه نمي كرد، فقط همين "وسايل " را نگاه ميكردند
گاهي اوقات وسايل را هم نگاه نمي كردند فقط در "جواهر" بحث ميكردند،
مرحوم آقاي حجت كمي اين جور چيزها را داشت اما آقايان ديگر اصلا
در اين واديها نبودند.
بسياري از كتب كه الان ميبينيد در دستهاست از بركت مرحوم آيت الله
بروجردي است، مثلا " مفتاح الكرامه " را كه اول چاپ كرده بودند دوره اش
را ميفروختند 35 قران، به بعضي طلبه ها هم مجاني ميدادند بعضي طلبه ها
آن را فروخته بودند به عطاريها كه در آن دارو بپيچند، ولي مرحوم
آيت الله بروجردي وقتي آمدند قم به اقوال قدما خيلي عنايت داشتند ولذا
مفتاح الكرامه خيلي قرب پيدا كرد. " الجوامع الفقهيه " را مرحوم آيت الله
بروجردي زنده كرد، نهايه شيخ طوسي، كتابهاي صدوق، كتب قدما و اصول
متلقات از معصومين (ع) را اصلا كسي به آنها مراجعه نمي كرد; مرحوم
آيت الله بروجردي كتابهاي فقهي را كمياب كرد، مفتاح الكرامه را كمياب
كرد. "خلاف " شيخ طوسي را تا زمان ايشان اصلا چاپ نكرده بودند، اين
كتاب خيلي با ارزش است، مرحوم آيت الله بروجردي خودش آن را
خطي نوشته بود بعد نسخه هاي مختلف آن را از جاهاي مختلف
جمع آوري كرد و دستور داد يك نسخه آن را چاپ كردند البته مخارجش
را آقاي كوشانپور داد -خداوند او را رحمت كند- "منتهي " و " تذكره "ي
علامه را كسي سراغش نمي رفت همه اينها را مرحوم آيت الله بروجردي
در قم زنده كرد.
س : اين آقاي كوشانپور كه فرموديد چه كسي بود و به چه عنوان در
چاپ اين كتاب كمك ميكرد؟
ج : آقاي كوشانپور آدم ثروتمندي بود كه اهل وجوهات بود، منتها مقيد
بود كه وجوهاتش را در اين جور كارهاي تبليغي مصرف كند، ايشان در
تهران چند خانه هم داشت كه بعضي از علماي تهران در آن مينشستند
حتي مرحوم شهيد مطهري هم مدت كمي در يكي از خانه هاي آقاي
كوشانپور زندگي ميكرد، البته اجاره اش را به عنوان وجوهات حساب
ميكرد، اين شخص مقلد آيت الله بروجردي بود، و در نشر اين كتابها از
وجوهات كمك ميكرد، بعد كه ايشان از دار دنيا رفت بازماندگانش
موسسه اي به همين نام درست كردند.
اهتمام به گردآوري منظم احاديث شيعه ( جامع احاديث الشيعه)
س : نظريه آيت الله بروجردي در گردآوري احاديث شيعه چگونه بود و
حضرتعالي با اين طرح تا چه اندازه همكاري داشتيد؟
ج : مرحوم آيت الله بروجردي در درسهايشان كه روايات را ميخواندند
نوعا در هر باب به صاحب وسايل اشكال ميگرفتند و معمولا
اشكالهايشان هم وارد بود، صاحب وسايل بسا يك قسمت از روايت را
ذكر كرده و دنباله آن را ذكر نكرده است در صورتي كه اين دو قسمت با هم
ارتباط داشته است ; گاهي اوقات دو سه تا روايت كه پيداست اينها يك
روايت بوده ولي سندهاي مختلف دارد قاعده اش اين بود كه اينها را
پهلوي هم ذكر ميكرد كه اين كار را نكرده، يا مثلا رواياتي كه يك مفهوم
را با دو لحن بيان داشته قاعده اش اين بود كه هر دو را پهلوي هم ذكر
ميكرد كه هر يك قرينه ديگري ميشد اما اينها را پهلوي هم ذكر نكرده،
روي اين جهت ايشان هميشه به صاحب وسايل اشكال داشتند كه در
تنظيم روايات اين جور جهات را رعايت نكرده است، مثلا بجا بود روايتي
را كه مشايخ ثلاث ذكر كرده اند پهلوي هم ذكر ميكرد تا انسان ميفهميد
اين روايت را هر سه نفر (كليني، شيخ طوسي و صدوق) نقل كرده اند، از
اين گونه اشكالها داشتند; ايشان به فكر افتادند كه خودشان روايات را
تنظيم كنند، يك دسته از فضلا را دعوت كردند كه اين كار را شروع كنند،
البته اين نكته را بايد گفت آن طور كه مرحوم آيت الله بروجردي به وضع
روايت بصير و مسلط بودند افرادي كه دعوت شده بودند -كه يكي از آنها
من بودم - بصيرت لازم را نداشتيم، بايد اينها تازه بيايند از صفر شروع
كنند; افراد هم مختلف بودند بعضيها خوب بودند، بعضيها درجه شان
پايين تر بود، علي اي حال اينها آمدند، ايشان هم خيلي وقت صرف كرد،
جلسه هاي زيادي ميآمد مينشست، در كيفيت تنظيم دستورهاي مهمي
ميدادند، خيلي هم عنايت داشتند كه اين كار انجام بشود، با اينكه كار-
هاي مهمي به ايشان مراجعه ميشد گاهي اطرافيها در بيت ايشان حرص
ميخوردند كه ايشان كارهاي مهم را گذاشته اند و دارند به اين كتاب ور
ميروند ولي ايشان خيلي عنايت داشتند كه اين كتاب بر اسلوب صحيح
پايه ريزي شود، اول هم صحبت اين بود كه هم احاديث شيعه و هم
احاديث سني تنظيم بشود و اگر شده بود خيلي خوب بود، يعني احاديث
" صحاح سته " هم در هر بابي درج ميشد، اين كار زحمت طلبه ها را كمتر
ميكرد، خوب هم بود چون در بسياري از مسائل روايات ما نظر دارند به
روايات اهل سنت، خود مرحوم آقاي بروجردي هم ميدانستند كه اين كار
مهمي است ولي روي بعضي جهات كه ممكن است بعدا بگويند دارند
كتابهاي سني ها را احيا ميكنند از آن صرف نظر كردند، ايشان روي اين
جهات خيلي حساب ميكرد كه مثلا جوي براي علماي شيعه درست
نكنند، و الاخود ايشان به اين موضوع عنايت داشت و كتابهاي آنها را هم
داشت ; بالاخره ايشان هر روز ميآمدند يك برنامه و دستوري ميدادند.
يك روز ايشان يك فرمايشي فرمودند من به ايشان گفتم : آقا شما چند
روز پيش آن جور دستور داديد حالا اين جور ميفرماييد؟ ايشان گفتند:
"انا في كل يوم رجل " -من هر روز يك برداشت جديدي دارم - من عرض
كردم : آقا با "انا في كل يوم رجل " نمي شود كتاب نوشت، براي اينكه يك
برنامه بايد از اول باشد كه همه روي آن برنامه كار كنند، و بالاخره گاهي
نظرياتي به ذهن خود ايشان ميآمد يا افراد تذكراتي ميدادند، و سليقه و
متد اينكه چه جور تنظيم كنيم عوض ميشد. علي اي حال شايد بيست و
چهار پنج نفر ميشدند،بنا شد هر دو نفري يك كتاب را با هم تنظيم كنند،
من با آقاي ابراهيم اميني تابستان رفتيم نجف آباد " روايات ارث " را تنظيم
كرديم، البته براي ما خوب بود با روايات آشنا ميشديم، مرحوم آقاي رباني شيرازي با آقاي حاج
شيخ محسن حرم پناهي " صلات " را تنظيم
كردند، يك عده " طهارت " را تنظيم كردند كه بعد بياورند آنها را با هم
يكنواخت كنند، چون بايد يك سبك باشد; ايشان عنايت داشت كه در
مقدمه اين كتاب حديث متواتر ثقلين بيايد، چون ما با سني ها اگر چه در
مساله امامت اختلاف داريم ولي طبق اين حديث كه مورد قبول آنها نيز
هست پيامبر اكرم (ص) گفتار عترت را در كنار قرآن قرار داده است و
فرموده اگر به اين دو تمسك كنيد گمراه نمي شويد; بنابر اين اگر بخواهيم
به دستور پيامبر (ص) عمل كرده باشيم، براي عمل كردن به دستورات فقه
اسلام بايد فقه عترت را به دست بياوريم و به همان عمل كنيم، به همين
جهت من يك روز رفتم خدمت ايشان، ايشان دو جلد كتاب عبقات را كه
مربوط به حديث ثقلين بود دادند به من و فرمودند شما اين كتاب را
خلاصه گيري كنيد - عبقات هم خيلي شلوغ است - بالاخره اين توفيق براي
من حاصل شد كه اين دو جلد كتاب را كه هر جلد حدود هشتصد صفحه و
همه مربوط به حديث ثقلين است مطالعه و خلاصه گيري كنم، متاسفانه آن
زمان دستگاههاي فتوكپي و زيراكس و اينها كه الان هست نبود ما متن
همان چيزهايي كه راجع به ارث نوشته بوديم و حديث ثقلين را داديم به
آيت الله بروجردي و ديگر نفهميديم چطور شد; ولي اين كار براي افراد
خيلي مفيد بود، همه با زير و بم كار و نكات روايات و خصوصيات كتابها
آشنا شدند و اين خود در واقع تمرين يك كار دسته جمعي بود.
ظاهرا خود مرحوم آيت الله بروجردي يك مقدمه اي مربوط به حديث
ثقلين براي آن كتاب تنظيم كرده بودند حالا نوشته ماكه داديم به ايشان اثر
داشته يا نداشته نمي دانم، اين كتابها در زمان مرحوم آيت الله بروجردي
به چاپ نرسيد، ولي آقاي كوشانپور كه پس از فوت آقاي بروجردي به آقاي
شاهرودي مراجعه كرده بود از آقاي شاهرودي اجازه گرفته بود كه از
وجوهات آنها را چاپ كند ولي ايشان هم مرحوم شد، يادم هست كه همان
اوايل انقلاب آقاي حاج شيخ اسماعيل ملايري كه ادامه اين كار را به عهده
گرفته بودند به من گفتند شما به آقاي خميني بگوييد كه حدود ده هزار
تومان خرج اين كار است آن را تامين كنند تا چاپ اين كتابها ادامه پيدا
كند، من هم به آيت الله خميني گفتم ايشان هم قبول كردند، منتها بعد آقاي
حاج شيخ اسماعيل نيامدند، ظاهرا به آيت الله خوئي مراجعه كرده بودند
كه براي ادامه كار و چاپ كتابها از ايشان كمك بگيرد، به هرحال اين
كتاب خوبي است ولي كيفيت چاپ آن از جهت
علامت گذاري و ويراستاري به شكل مطلوب نيست .
س : به نظر حضرتعالي آيا اين مجموعه كتاب " جامع احاديث الشيعه "
عينا مطابق با همان طرح ايده آلي است كه مرحوم آيت الله بروجردي در
نظر داشتند؟
ج : بالاخره وقتي انسان ميخواهد روايات يك مساله فقهي را مورد
بررسي قرار دهد اگر بخواهد ده بيست جلد كتاب روايت اطراف خود
جمع كند مشكل است، كتاب جامع الاحاديث اين كار را كرده كه اين
روايات را يكجا جمع آوري كرده است، البته تكرار در بعضي جاها لازم
است و نمي شود به صرف آدرس دادن اكتفا كرد، مثلا همين مستمسك
آيت الله حكيم را كه نگاه ميكنيم گاهي انسان كلافه ميشود، در يك
مساله مثلا ميگويد: "كصحيحه زراره الماضيه " و ما چقدر بايد بگرديم تا
آن صحيحه را در يك صفحه يا چند صفحه جلوتر پيدا كنيم، با اينكه خود
آن صحيحه نيم خط يا يك خط بيشتر نيست، كتاب جامع الاحاديث هم
گاهي اين گونه است كه اگر در يك باب مثلا بيست عدد روايت است
بسياري از آنها را گفته " تقدم في باب فلان " (در فلان باب اين روايت آمده
است) و اين مراجعه به بابهاي ديگر بخصوص اگر در جلدهاي متعدد باشد
خسته كننده است و بسا انسان حوصله مراجعه را پيدا نكند، و اگر چنانچه
اين كار ميشد كه روايات مهم هر باب چه از كتابهاي شيعه چه از كتابهاي
سنت گردآوري ميشد مخصوصا روايتهاي صحيحي كه نقطه اتكاي
فتواست، كار را آسانتر ميكرد و فايده بيشتري داشت .
اين مطلب را هم من همين جا اضافه كنم كه بسا در روايات ما نكاتي
هست كه به روايات اهل سنت اشاره دارد، مرحوم آيت الله بروجردي يك
وقت مطلبي را به اين مضمون ميفرمودند كه فقه ما مثل حاشيه اي است بر
فقه اهل سنت، چون حكومت و دولت و ملت همه سني بودند روايات
اهل سنت در آن زمان مطرح بوده، فتاواي آنها مطرح بوده و روايات ائمه
ما گاهي ناظر به فتاواي آنها بوده است، اگر در يك مساله رواياتي كه در
صحيح بخاري و مسلم و ساير كتب اهل سنت هست اينها را هر چند در
پاورقي ذكر ميكرديم و طالب علم اينها را با روايات خودمان تطبيق
ميكرد خيلي بهتر بود. البته ما راجع به تنظيم جامع احاديث همه زحمت
خودمان را كشيديم و آن اوايل در جلسات دسته جمعي همه نوشته ها
يكنواخت ميشد ولي بعدا همه اينها در
اختيار حجه الاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ اسماعيل ملايري قرار گرفت و الان ايشان تنهاست و
خودشان آنها را تنظيم ميكنند، البته به كار خودشان مسلط هم شده اند
خداوند به ايشان توفيق عنايت كند.
همكاري با آيت الله رباني شيرازي در نگاشتن پاورقي بر وسائل الشيعه
از جمله كارهايي كه در همان زمان انجام گرفت و تا اندازه اي مشابه
كار "جامع احاديث الشيعه " بود زدن پاورقي بر كتاب وسائل الشيعه بود،
مرحوم رباني شيرازي يك روز به بنده پيشنهاد كردند كه بياييد براي
وسائل الشيعه پاورقيهايي تنظيم كنيم، البته اصل اين كار را آقاي محمدي
كتابفروش به آقاي رباني پيشنهاد كرده بود، ايشان اين پيشنهاد را با من
مطرح كردند و ما با يكديگر اين كار را شروع كرديم، كتاب طهارت و
"صلات " را من فيش برداري كردم، آقاي رباني اول ميگفت براي هر
روايتي يك حاشيه ميزنيم ولي من گفتم اين درست نيست ما بايد به
صورت باب يك و باب دو نظير آنچه در متن هست در پاورقي باب بندي
كنيم و روايات پراكنده يا قطعه قطعه شده را در ارتباط باهم بياوريم .
آقاي رباني هم قبول كرد و كار به همان سبكي كه الان چاپ شده است
شروع شد، بعد اين خبر به گوش آيت الله بروجردي رسيد و اين كار در
واقع يك مقدار كار جامع الاحاديث را انجام ميداد و پايه هاي آن را
سست ميكرد، بعد ايشان ابراز ناراحتي كرده بود، وقتي من فهميدم ايشان
از اين جهت ناراضي است از كار دست كشيدم، چون اول فكر نمي كردم كه
اين مساله به جايي برخورد كند، هر كدام ميتوانست كاري مستقل براي
خودش باشد و كتاب وسايل هم احيا ميشد، بالاخره مرحوم آقاي
بروجردي از اين كار ناراحت شد و من با همه زحمتهايي كه روي آن
كشيده بودم به خاطر آقاي بروجردي كنار كشيدم، ولي آقاي رباني گفتند
ما داريم كتاب وسايل را تنظيم و تكميل ميكنيم و اين چكار به
جامع الاحاديث دارد، آن براي خودش جدا اين هم براي خودش جدا،
بالاخره ايشان كار را ادامه دادند والان هم پاورقيها همان گونه كه ملاحظه
ميكنيد با كتاب وسايل چاپ شده است .
جايگاه فلسفه در حوزه علميه و نظريه آيت الله بروجردي
س : يكي از بزرگان كه خدمت شما فلسفه درس خوانده اند در مورد
كلاسهاي شما در تدريس منظومه ميفرمودند اين كلاسها خيلي شلوغ
ميشد و ظاهرا در مركز شهر - مسجد امام حسن (ع)- بوده، ايشان
ميفرمودند: آن طور كه من يادم ميآيد آقاي بروجردي فرمودند كه اين
درس را يك جاي دورتر ببريد، و شما طبق نقل ايشان آن را برده ايد در
خيابان امام كه افراد كمتر بيايند ولي بعد از دوسه روز جمعيت همچنان
زيادتر شده بود.
ج : هر كس اين را گفته بد نقل كرده است، مطلب اين جوري است كه
درس منظومه من خيلي شلوغ ميشد، اين اواخر يكي از شبستانهاي
مسجد امام پر ميشد در حدود چهارصد نفر بودند آن وقت چهارصد نفر
خيلي بود، من نشسته روي زمين درس ميگفتم و مجبور بودم خيلي بلند
صحبت كنم كه صدا به همه برسد منبر و بلندگو نبود، براي من در آن موقع
منظومه گفتن خيلي روان شده بود، يعني وقتي كه ميخواستم بروم درس به دو
دقيقه از بالا تا پايين صفحه را يك نگاه ميكردم و ميرفتم، همه مطلب
را از خارج ميگفتم حافظه من آن زمان خيلي قوي بود، من بر اساس
شيوه مرحوم امام درس ميگفتم، عبارت خواني هفت هشت دقيقه بيشتر
طول نمي كشيد، مرحوم علامه طباطبايي هم در آن زمان اسفار ميگفت و
ميگفتند شايد حدود دويست و پنجاه تا سيصد نفر شاگرد دارد، بعضي از
بزرگان هم درس اسفار ايشان ميرفتند، در آن موقع درسهاي فلسفه
معروف حوزه همين درس منظومه من بود و اسفار ايشان، البته ديگران هم
ميگفتند اما خيلي كم ; يك روز مرحوم حاج آقا محمد مقدس اصفهاني به
من رسيد و گفت آشيخ حسينعلي ! گفتم بله، گفت آيت الله بروجردي به من
گفتند به شما بگويم ديگر منظومه درس نگو! گفتم چطور؟! گفت هيچ ; گفتند
شما ديگر منظومه درس نگوييد، تعطيل كنيد. اين گذشت عصر كه شد
مشهدي حسن گلكار كه در خانه مرحوم آيت الله بروجردي بود آمد درب
خانه من و گفت آقاي حاج محمدحسين احسن گفتند شما بياييد منزل
آيت الله بروجردي، من رفتم منزل آقاي بروجردي و در اين فكر بودم كه
چگونه به شاگردهايم بگويم آيت الله
بروجردي گفته درس را تعطيل كنيد، در اين مساله مانده بودم، بالاخره رفتم ديدم حاج محمدحسين ميگويد
آقاي بروجردي دستور دادند كه به فلاني يعني آشيخ حسينعلي بگو ديگر
درس منظومه نگويد و شاگردهاي آقاي طباطبايي را اسمهايشان را
بنويسد تا شهريه آنان را قطع كنيم، من يك دفعه جا خوردم ! گفتم اين چه
حرفي است اصلا اين كار مشكلي است، شاگردهاي آقاي طباطبايي را من
چه ميدانم چه كساني هستند مگر اينكه من بروم آنجا وقتي ايشان درس
ميگويند دم در بايستم و يكي يكي اسم طلبه ها را بپرسم و بنويسم اين
خيلي چيز بدي است، بعد گفتم يك كاري بكن برويم خدمت آقاي
بروجردي ببينيم ايشان چه ميگويند و منظورشان چيست ؟ راه را باز كرد
و رفتيم خدمت آقاي بروجردي، گفتم : آقا پيغام حضرتعالي را آقاي حاج
آقا محمد مقدس رساندند، اين چيزي كه شما راجع به درس آقاي
طباطبايي فرموديد اولا من كه شاگردهاي ايشان را نمي شناسم و ثانيا اين
خيلي بد است، يادم هست آن وقت به مرحوم آيت الله بروجردي گفتم آقا
از درسهاي حوزه آن قسمت كه در دانشگاهها و در دنيا يك مقدار روي
آن حساب ميكنند همين فلسفه است و اين براي شما هم بد است، فردا
ميگويند آيت الله بروجردي فلسفه را تحريم كرده، اين چيز خوبي نيست،
بعد يك وقت ديدم آقاي بروجردي فرمودند: "من هم ميدانم، من خودم
در اصفهان فلسفه خوانده ام ولي نمي دانيد كه از مشهد چقدر به ما فشار
ميآورند!" -بعد معلوم شد كه طرفداران آيت الله حاج ميرزا مهدي
اصفهاني و شاگردهاي ايشان روي آيت الله بروجردي براي درسهاي
فلسفه فشار ميآورده اند- بعد فرمودند: "از طرف ديگر بعضيها مسائل
فلسفه را درك نمي كنند، فكرشان منحرف ميشود، من در اصفهان كه بودم
يك طلبه اي از درس فلسفه آخوند كاشي كه آمد گفت من الان يك تكه
خدا هستم براي اينكه حقيقت وجود يكي است، من هم كه وجود دارم و...
كساني كه نمي فهمند آن وقت نتيجه برعكس ميدهد; فلسفه باشد اما براي
يك افراد خاصي دريك جاي مخصوصي، اين جور عمومي نباشد كه
چهارصد پانصد نفر پاي يك درس بريزند، اين درست نيست مخصوصا
منظومه و اسفار، بخصوص اسفار كه وقتي مرحوم صدر المتالهين در اسفار
ميرسد به حرفهاي صوفيه و عرفا آن وقت اينجا كشش ميدهد، اينها را
خيلي افراد درك نمي كنند و عوضي ميفهمند". من از فرمايشات ايشان
فهميدم كه آقاي بروجردي با اصل فلسفه گفتن مخالف نيست،گفتم
پس آقا اجازه دهيد من به جاي منظومه يك اشارات درس بگويم -و منشا
اشارات گفتن من اين شد-، طالبش هم قهرا كم است، گفتند باشد من كه با
فلسفه مخالف نيستم آخه اين جور كه حالا چهارصد نفر سر يك درس فلسفه
بيايند... و نمي داني چقدر از مشهد فشار آورده اند و... دو باره مشهد
را گفتند; ايشان از حرفهاي مشهد خيلي ناراحت شده بود و اينكه طلبه ها
چيزهاي عرفاني و درويشي را درك نمي كنند، گفتم پس اجازه بدهيد من
خودم اشارات درس بگويم و به آقاي طباطبايي هم بگويم كتاب شفا يا
يك كتاب ديگر كه جاذبه داشته و حرفهاي درويشي نداشته باشد بگويند،
گفتند ايشان اطاعت نمي كند; گفتم نه آقا همه مطيع شما هستند چه كسي
تخلف ميكند؟ گفتند اگر قبول كند كه خيلي خوب است .
بعد رفتم منزل مرحوم علامه طباطبايي -خدا رحمتش كند ايشان در
خانه زير كرسي نشسته بودند اتفاقا چند روز هم بود مريض بودند اواخر
ماه رجب بود- جريان را به ايشان گفتم، ايشان اول ناراحت شد و فرمود:
"اين چه وضعي است ! با فلسفه كه نمي شود مخالفت كرد! من شاگردهايم را
بر ميدارم ميروم كوشك نصرت "محلي در خارج از قم " آنجا درس
ميگويم "; گفتم آقا ببينيد طلبه هايي كه آمده اند قم فقط براي اسفار شما
كه نيامده اند اينها درس خارج آقاي بروجردي هم ميخواهند، شهريه هم
ميخواهند، آخر كوشك نصرت در بيابان اين كه عملي نيست ! شما عنايت
بفرماييد من هم به آقاي بروجردي گفتم كه ايشان از نظر شما تخلف
نمي كنند، شما حالا كه مريض هستيد نزديكيهاي ماه رمضان هم كه طلبه ها
ميروند، آن وقت بعد از ماه رمضان درس "شفا" بگوييد، ايشان گفتند آخر
انسان مطالب را چگونه ... گفتم باباجان در اين كتاب شفا يك جا لفظ
"وجود" هست، شما در اين لفظ هرچه مبنا و نظريه راجع به وجود داريد
بفرماييد، بالاخره ايشان مرجع ما و رئيس حوزه علميه است و بايد با هم
بسازيم ; در نهايت ايشان به زور قبول كردند و به همين شكل هم عمل
كردند، ايشان به عنوان مريضي تا ماه مبارك رمضان درس نگفتند، و بعد از
ماه رمضان هم شفا شروع كردند و كسي هم نفهميد كه منشا آن چه بود! ما
هم در مسجد امام كتاب اشارات را شروع كرديم . يك روز يك شخصي
زير گذرخان به من برخورد كرد و گفت : آشيخ حسينعلي شنيدم در مسجد
امام دو باره اشارات شروع كرده اي ! اگر به گوش آقاي بروجردي برسد!
گفتم من از خود آقاي بروجردي اجازه گرفتم،بالاخره
قضيه از اين قرار بود و ما مشكل را به اين نحو حل كرديم و به اين شكل بود كه علامه
طباطبايي شفا شروع كرد و من اشارات شروع كردم .
در اينجا يك نكته را يادآور ميشوم : ظاهرا مرحوم ميرزا و شاگردان
ايشان در مشهد با اصل خواندن فلسفه مخالف نبوده اند بلكه با بسط آن در
ميان كساني كه درك عميق ندارند و ممكن است آراي فلاسفه را
وحي منزل بدانند و بسا به انحراف كشيده شوند مخالف بوده اند; ولذا بعضي
از آقايان در خود مشهد مقدس به تدريس فلسفه اشتغال داشتند. شايد نزد
آقايان وانمود شده بود كه در حوزه قم تدريس فلسفه عمومي و بي كنترل
ميباشد و نگراني آقايان از اين جهت بود، در صورتي كه مرحوم امام نيز
با اينكه استاد فلسفه قم بودند به همه كس اجازه شركت در درس فلسفه
خود را نمي دادند و شركت در درس فلسفه ايشان متوقف بر استجازه از
ايشان بود; ضمنا شرايط زماني و مكاني نيز در اين مساله مانند ساير
مسائل بي تاثير نيست .
رابطه آيت الله بروجردي و فدائيان اسلام
س : بازگرديم به مسائل سياسي -اجتماعي آن زمان، لطفا رابطه مرحوم
آيت الله بروجردي با مرحوم نواب صفوي و جريان فدائيان اسلام و
اختلاف بين آنان و مسائلي را كه در اين ارتباط به ياد داريد بيان فرماييد.
ج : اصل هدف مرحوم نواب صفوي و كساني كه اطراف او بودند نظير
آسيد هاشم و واحدي هدف حقي بود، منتها براي بيان هر حرف حقي
انسان بايد محيط و اطراف را نگاه كند كه چگونه آن را مطرح كند، روش
مطرح كردن حرف حق را بايد در نظر گرفت ; آنچه در آن زمان به نظر
ميآمد اين بود كه اينان پياده كردن هدفشان را خيلي با تندي شروع
كردند، جوري كه تقريبا همه حوزه به هم ريخت، يادم هست جوري شده
بود كه آقاي واحدي ميخواست از مدرسه فيضيه برود حمام،
پانصد ششصد طلبه دنبالش راه ميافتادند اصلا درس و بحث همه به هم
خورده بود، حرفها و شعارها حق بود و نوع طلبه هاي جوان از روي
احساسات به ايشان ايمان آورده بودند، مرحوم آيت الله بروجردي هم
آدمي نبود كه مسائل را نفهمد، بعضيها ممكن است اصلا
مسائل را درك نكنند، ولي ايشان مسائل را درك ميكردند، ميدانستند اينها حق است اما
روشي كه اين آقايان در حوزه داشتند براي بزرگان حوزه مورد پسند نبود،
مثلا به آقاي بروجردي اهانت ميكردند، به علما اهانت ميكردند، يك
جوري كه عقلاي قوم را عصباني كرده بود، ميشد با اين تندي هم برخورد
نكرد، مثلا عده اي جمع بشوند بروند بعضي مسائل را از آقاي بروجردي
بخواهند; اينها مستقيما مسائل را با طلبه هاي جوان و با مردم در ميان
ميگذاشتند به گونه اي كه حوزه را قبضه كرده بودند، بچه طلبه ها نوعا چون
احساساتي بودند دور اينها جمع بودند، من يادم هست كه مرحوم مطهري
خودش براي من نقل كرد و گفت : من بيش از يك ساعت رفتم با آقاي
نواب دنبال رودخانه راه رفتيم و صحبت كرديم، گفتم درست است كه شما
حرفهاي حقي داريد اما بالاخره آقاي بروجردي الان رئيس مذهب
است، رئيس حوزه است، بايد قداست ايشان را حفظ كرد و در پرتو
رياست ايشان كار كرد نه اينكه بياييم همه اينها را با اين تنديها بشكنيم و
به آنان اهانت كنيم، با اين شكل نتيجه اي نمي گيريم، اين را آقاي مطهري
براي من نقل كرد، و صحبتهاي مرحوم مطهري براي اين بود كه آقاي نواب
صفوي را از آن حالت تندي يك قدري بيرون بياورد. حتي آيت الله
خميني من يادم هست كه در خانه ايشان ما پنج شش نفر هم بيشتر نبوديم،
تازه پيش ايشان "زكات " شروع كرده بوديم، آقاي مطهري هم بود، صحبت
فدائيان اسلام شد، ايشان گفتند آخر اين چه برنامه اي است كه اينها دارند،
چهارتا بچه حوزه را به هم ريخته اند،به همه اهانت ميكنند،بايد شهرباني
دخالت كند، كنترل كند، آخه اين تنديها يعني چه ! حتي ايشان هم نظرشان
در آن شرايطاين گونه بود; آن وقت كساني مثل مرحوم رباني شيرازي،
آشيخ علي لر و آقاي حاج شيخ اسماعيل ملايري مبعوث شدند كه به اين
غائله خاتمه بدهند و بالاخره به اين جريان در حوزه علميه قم خاتمه
دادند، البته ما ته دلمان از حركت فدائيان اسلام براي مبارزه با رژيم
شاهنشاهي و پياده شدن دستورات اسلام خوشحال بوديم و حرفهاي آنها
را حرفهاي حقي ميدانستيم، منتها شيوه هاي آنها در حوزه شيوه هاي
تندي بود.
س : اين افرادكه فرموديد آيا از طرف آيت الله بروجردي مبعوث شده بودند؟
ج : بله، ظاهرا از طرف آقاي بروجردي مامور بودند، شرايط جوري شده بود كه حوزه
به هم خورده بود، كارها به دست بچه ها افتاده بود، آقاي
بروجردي تحقير ميشد، يعني قداست ايشان و علما شكسته ميشد و
حرف ايشان زمين ميخورد، و در صورت شكسته شدن ايشان ديگر
چيزي باقي نمي ماند، حكومت هم آن چهارنفر را ميگرفت ميبرد اعدام
ميكرد، واقعا آن وقت اين جور شده بود، ما در عين حالي كه طرفدار نواب
بوديم از بي نظمي و به هم ريختگي حوزه هم رنج ميبرديم، ديگر هيچ كس
حرف هيچ كس را گوش نمي داد، آقاي نواب كه راه ميافتاد هزار تا هزار
و پانصد بچه طلبه دنبالش در خيابان راه ميافتادند، ديگر كسي به آقاي
بروجردي اعتنا نداشت به آقاي خميني و ديگران كسي اعتنا نداشت،
ضمنا آيت الله بروجردي مايل نبود دولت در اين مساله دخالت كند. به نظر
ميآمد اگر آقاي نواب و ديگران ميآمدند جلساتي تشكيل ميدادند و
عقلاي قم را با خود همراه ميكردند و با آقاي بروجردي تفاهم ميكردند
شايد بهتر نتيجه گرفته ميشد، بالاخره كار به جايي رسيد كه يك شب بعد
از نماز مغرب و عشاء كه طرفداران مرحوم نواب آمدند در مدرسه فيضيه
شعار بدهند آقايان تعقيبشان كردند و آنها رفتند تهران .
س : طلبه ها تعقيبشان كردند يا شهرباني ؟
ج : نه، طلبه ها نگذاشتند شهرباني دخالت كند، امثال آقاي رباني شيرازي
و آقاي آشيخ علي لر و آقاي حاج شيخ اسماعيل ملايري بودند.
س : مركزشان در آن زمان قم بود؟
ج : البته شخص مرحوم نواب صفوي بيشتر در تهران بود، گاهي به قم
ميآمد، اما تعدادي از طرفداران آنها در قم بودند، صحن مدرسه فيضيه در
كنترل آنها بود; البته اگر آقاي بروجردي به شهرباني ميگفت آنها گوش
ميكردند ولي آقاي بروجردي نگذاشت كار به آنجا برسد.
س : بعضي نظرشان اين است كه آيت الله بروجردي و بعضي اطرافيان
ايشان در آن شرايط براي مقابله با كمونيستها نظرشان بر حفظ سلطنت
بوده، آيا اين نظريه درست است ؟
ج : من از اين موضوع بي اطلاعم، ولي اجمالا ميدانم كه آيت الله
بروجردي از شاه هم دل خوشي نداشت .
س : آيا از معاريف كساني از آنها حمايت ميكردند؟
ج : از معاريف به عنوان حمايت من يادم نيست، اما -از تندرويها كه
بگذريم - ما در دلمان از اينكه به شاه و به دولت و به نخست وزير حمله
ميكردند خوشمان ميآمد، بچه طلبه ها عموما از همين شعارها كه ميدادند
استقبال ميكردند، اينها جلسات سخنراني تشكيل ميدادند درسها را به هم
ميزدند، اينها ميخواستند انقلاب را از حوزه شروع كنند; اما اينكه از
معاريف كسي حامي اينها باشد من يادم نيست . البته آن زمان كساني بودند
كه ميخواستند من و آقاي مطهري و آيت الله خميني را در نظر آيت الله
بروجردي به عنوان طرفداران و حمايت كنندگان مرحوم نواب جلوه دهند
و به اصطلاح در ذهن آيت الله بروجردي براي ما پرونده سازي كنند; يكي
از اينها يك وقت گفت : در آن جلسه كه براي اين منظور تشكيل شده بود
من به آنها گفتم فلاني را استثنا كنيد براي اينكه آقاي بروجردي به فلاني
از باب اينكه مقرر درسهايش است علاقه مند است و اين حرف را نسبت به او
باور نمي كند، او را كنار بگذاريد تا نسبت به آن دونفر ديگر قبول كند،و
همين كار را هم كرده بودند مرا قلم زده بودند و به آقاي بروجردي تفهيم
كرده بودند كه آن دونفر -آقاي خميني و آقاي مطهري - حامي نواب هستند
و طلبه ها را عليه شما تحريك ميكنند، تا اينكه بالاخره فدائيان اسلام از
قم رفتند تهران اطراف آيت الله كاشاني جمع شدند.
تفتين عليه امام خميني و شهيد مطهري نزد آيت الله بروجردي
تابستان آن سال آيت الله بروجردي رفتند و شنوه، من خدمت آقاي
بروجردي بودم يك روز آقايي آمد و به آقاي بروجردي گفت : آقا اينها
وقتي كه رفتند تهران آيت الله كاشاني تشويقشان كرده و نفري پنجاه تومان
هم به آنها داده،پنجاه تومان آن روز خيلي پول بود،در همين اثنا كه حرف
ميزد آقاي بروجردي گفت : "من نمي دانم چرا بعضي از عقلاي قم از اينها
حمايت ميكردند" بعد رو كرد به حاج محمدحسين
و گفت : "حاج محمدحسين، آقاي خميني از مشهد يك نامه اي نوشته بودند آن نامه را
بياوريد ما جواب بدهيم، يادتان باشد" تا اين حرف را زد من همه چيز را
فهميدم ; اينكه آقاي بروجردي فرمودند تعجب است كه عقلاي قم با اين
وضع از اينها حمايت ميكردند نظرشان به آقاي خميني بود. من فوري نامه
نوشتم -آن روز تلفن نبود، يعني ما نداشتيم - به آقاي مطهري كه فريمان
بود، به اين مضمون كه من پيش آقاي بروجردي بودم و يك چنين مسائلي
مطرح شد و ذهن آقاي بروجردي را نسبت به آقاي خميني مكدر كرده اند
شما اين قضيه را به آقاي خميني كه الان در مشهد است بگوييد تا در
جريان باشد چه ميگذرد، و آقاي مطهري هم ماجرا را به ايشان رسانده
بود; اين قضيه گذشت ولي من هنوز باورم نمي شد كه آقاي بروجردي
واقعا در ذهنش رفته باشد كه اين دونفر علي رغم نظر ايشان نواب را تاييد
ميكرده اند و از دست آنان ناراحت باشد.
رفتن شهيد مطهري به تهران
آقاي مطهري ناچار شد برود تهران، بيشتر به جهت مخارج زندگي، چون
واقعا از جهت زندگي بر ما سخت ميگذشت، ايشان ميگفت بنا نيست
هميشه ما با فقر زندگي كنيم ; به من گفت بروم به آقاي بروجردي قضيه
رفتنش را بگويم، و از طرف ايشان خداحافظي كنم ; ميگفت اگر خودم
براي خداحافظي پيش آقاي بروجردي بروم ممكن است بگويند چرا و
بي اعتنايي شود، بعد يك نامه نوشتند خدمت ايشان هم به عنوان
عذرخواهي و هم تقدير و تشكر از زحمات ايشان كه در اين مدت از شما
استفاده كرديم و...، اين نامه را نوشته بود و گفت شما اين نامه را به
آقاي بروجردي بدهيد; روز پانزده شعبان بود آقاي بروجردي نشسته بود و
جمعيت زيادي هم اطراف ايشان بودند من رفتم خدمت ايشان و گفتم
آقاي مطهري اين نامه را دادند خدمت شما و خداحافظي هم كردند، آقاي
بروجردي نامه را نگرفت ; گفتم : بالاخره ايشان ...، ايشان گفته ...، با
ناراحتي نامه را كنار زد، من پيش ديگران خجالت زده شدم . آقاي حاج
ميرزا ابوالحسن به من گفت : مگر نمي داني به آقاي بروجردي گفته شده كه
آقاي مطهري و آقاي خميني هستند كه فدائيان و نواب را عليه شما تحريك ميكردند،
آن وقت تو آمده اي نامه اينها را ميدهي به آقاي
بروجردي ! بعد من جريان را به آقاي مطهري گفتم، ايشان خيلي متاثر شد.
تا آن وقت من نمي دانستم كه پيش آقاي بروجردي تا اين حد تفتين شده
است و تا اين اندازه ممكن است در ذهن بزرگان اثر گذاشت، در صورتي
كه خود آقاي مطهري به من گفت كه من رفتم با نواب صحبت كردم و گفتم
با اين تندي كه شما داريد نتيجه نمي گيريد و حوزه را به هم ميزنيد و
بايستي كاري كرد، حالا كه يك مرجع هست ايشان را تا اندازه اي همراه
كنيد تا نتيجه بهتري به دست آيد و...; خلاصه آنها كار خودشان را كردند،
از اين قضيه معلوم ميشود كساني كه اهداف سوئي دارند گاهي ممكن است
شرايطي رافراهم كنند كه نظر بزرگان را راجع به شخصي يامساله اي برگردانند.
س : اكنون كه بدين مناسبت نام شهيد مطهري مطرح شد، حضرتعالي كه
تحقيقا يكي از نزديكترين افراد به ايشان بوده ايد بفرماييد ايشان از نظر
فكري داراي چه خصوصياتي بودند و از نظر علوم حوزه در چه پايه اي
قرار داشتند؟
ج : مرحوم آيت الله آقاي مطهري بسيار آدم خوش فكر و با استعدادي
بود، هم ذوق فلسفيش خوب بود هم ذوق فقهي و اصوليش، در همه مسائل
اهل مطالعه و دقت بود، درك و دامنه تفكرش خيلي وسيع بود. اين درك
وسيع خودش يك مساله اي است كه انسان از يك مساله خاصي بتواند
مسائل را در سطح وسيع استنباط كند و در ابواب مختلف براي آن نمونه و
مصداق پيدا كند; در اين جهت آقاي مطهري خيلي قوي بود.
س : به نظر شما ايشان از نظر اجتهاد حوزوي در چه حدي بودند؟
ج : ايشان از اين جهت خيلي خوب بودند، در مسائل فقهي اهل نظر
بودند; و اگر خداوند به ايشان عمر بيشتر عنايت كرده بود و ايشان در
حوزه ميماندند مسلما يكي از مراجع بزرگ در اين زمان به شمار
ميآمدند همراه با مزاياي ديگري .
س : جريان خواب جنابعالي راجع به مرحوم شهيد مطهري و نماز شب
چگونه بوده است ؟
ج : مرحوم شهيد مطهري در آن مدتي كه ما با هم بوديم نسبت به نماز شب خيلي
مقيد بود و به من هم نسبت به انجام آن اصرار ميكرد و من علاوه بر
اينكه كمي مشكلم بود، در اثر درد چشم دكترها مرا از وضو با آبهاي شور
و كثيف حوضها منع كرده بودند و لذا لازم بود از آب جاري رودخانه براي
وضو استفاده كنم و شب من جرات نمي كردم لب رودخانه بروم چون
بسياري از اوقات سگهاي ولگرد وجود داشتند; تا اينكه شبي خواب ديدم
كه در خوابم و كسي در اطاق را زد، گفتم : كي هستي ؟ گفت : من
عثمان بن حنيف ميباشم، حضرت اميرالمومنين (ع) مرا فرستاده اند و
فرمودند پاشو نماز شب بخوان و يك نامه خيلي كوچك چهارگوش از
طرف آن حضرت به من دادند كه در وسطآن به خط نسخ سبز روشن
نوشته شده بود: "هذه برائه لك من النار"; من در فكر بودم كه
عثمان بن حنيف از اصحاب اميرالمومنين (ع) و در عصر آن حضرت بودند،
چگونه ممكن است سراغ من آمده باشند، و ضمنا از مشاهده نامه خيلي
مشعوف بودم كه ناگاه كسي درب زد و من از خواب اول خود بيدار شدم،
ديدم مرحوم شهيد مطهري است با يك آفتابه آب و گفت : چون از
وضو گرفتن از حوض مدرسه ابا داشتي آفتابه را از رودخانه آب كرده ام،
پاشو نماز شب بخوان و ديگر بهانه اي نداري ; گفتم بنشين تا جريان خوابم
را برايت بگويم، خيلي خوشحال شد و گفت : پس من عثمان بن حنيف
ميباشم، گفتم پس نامه كو؟! و بالاخره پا شدم نماز شب را بجا آوردم .
(پيوست شماره 2)
برادران و خواهران محترم توجه دارند كه چه مقدار در كتاب و سنت
نسبت به نماز شب تاكيد شده و در حديثي در ضمن وصاياي رسول خدا(ص)
به اميرالمومنين (ع) به آن حضرت فرمودند: "و عليك بصلاه الليل،و عليك بصلاه
الليل "
اقدام آيت الله بروجردي براي جلوگيري از اعدام فدائيان اسلام
س : آيا مرحوم آيت الله بروجردي براي جلوگيري از اعدام فدائيان
اسلام (1) اقدامي نفرمودند؟
ج : بله، وقتي سران فدائيان اسلام دستگير شدندو قضيه اعدام آنها مطرح شد از
[1] فدائيان اسلام صبحگاه روز 27 دي ماه سال 1334 شمسي اعدام شده و به شهادت رسيدند.
قراري كه گفتند آقاي بروجردي براي آزادي آنها اقدام كرد و
حاجي احمد را همراه با نامه اي براي ملاقات با شاه فرستاد، ولي آن وقت
گفته بودند كه شاه رفته است آبعلي يا جاي ديگر و ايشان را معطل كرده
بودند تا وقتي كه فدائيان را اعدام كرده بودند بعد نامه آقاي بروجردي را
قبول كرده بودند; جريان فدائيان اسلام در حوزه اجمالا به اين شكل بود.
البته آنان هدفشان خوب بود افراد پاكي بودند، يادم هست مرحوم نواب
در مدرسه فيضيه منبر رفت، سوره "الهيكم التكاثر" را خواند به قدري اين
منبر آتشين بود كه هر كسي را تحريك ميكرد -خدا رحمتش كند- از روي
ايمان صحبت ميكرد و سخنانش بسيار موثر بود. مرحوم آسيد
عبدالحسين واحدي هم طلبه بود، من در مدرسه دارالشفاء سه ماه با او
هم حجره بودم، ايشان مرتب پيش مرحوم نواب ميرفت و با او رابطه
داشت، اينها واقعا از روي ايمان كار ميكردند، اما جوري بود كه بزرگان
را ناديده ميگرفتند. البته شايد هم بشود گفت معمولا با بزرگان نمي شود
انقلاب كرد، انقلاب از طبقه پايين شروع ميشود اينها هم با قطع نظر از
بزرگان كار ميكردند، به همين جهت قهرا بزرگان قم با آنها جور نبودند،
البته شايد اجمالا بيت آقاي صدر با آنان موافق بودند، قرائن تا اندازه اي
اين معنا را نشان ميداد.
س : يعني شخص مرحوم آيت الله صدر از آنان حمايت ميكرد يا فرزند
ايشان مرحوم حاج آقا رضا صدر با فدائيان اسلام موافق بودند؟
ج : نه اينكه با صراحت ولي قرائن نشان ميداد كه بيت مرحوم صدر
موافق باشند، حالا من مطلبي را ميگويم تا جو آن موقع روشنتر شود.
به رسميت شناختن اسرائيل توسط شاه و مخالفت طلاب با آن
يكي از مسائلي كه در آن موقع اتفاق افتاد قضيه فلسطين بود،
اسرائيلي ها در آنجا مسلمانان را شكست دادند و از كشورشان بيرون
راندند، آن وقت صحبت شد كه ايران هم ميخواهد اسرائيل را به رسميت
بشناسد; در آن زمان مرحوم آيت الله حاج سيد محمدتقي خوانساري از
كساني بود كه با آيت الله كاشاني عليه به رسميت شناختن
اسرائيل همراه بود و آقاي حاج آقا رضا صدر هم در همين جهت فعاليت ميكرد، حاج
آقا رضا صدر به آقاي سيد جواد حسني كه اهل نجف آباد بود و طلبه
خوب و متديني هم بود (رحمه الله عليه) گفته بود كه بيايد عليه به رسميت
شناختن اسرائيل صحبت كند. ايشان آمده بود در مدرسه فيضيه روي
حجرالانقلاب (1) ايستاده بود و براي جمعيت زيادي از طلبه ها سخنراني
كرده بود و گفته بود الان يهوديها دارند مسلمانان را ميكشند و ما ساكت
نشسته ايم، از فردا من براي رفتن به فلسطين حركت ميكنم هر كس
خواست بيايد اسم نويسي كند، در مدرسه فيضيه دفتر گذاشتند و طلبه ها
يكي يكي براي حركت به فلسطين ميآمدند اسم مينوشتند، حالا با چه
اسلحه اي ! با چه امكاناتي ! طلبه اي كه پانزده قران شهريه دارد! بالاخره
تندتند اسم مينوشتند، آن وقت يك جمعيتي را راه انداخته بودند رفته
بودند جلوي در خانه آقاي بروجردي كه مثلا ما ميخواهيم برويم
فلسطين، آقاي بروجردي هم فرموده بودند ان شاء الله اقدام ميكنيم و...
بالاخره همين سبب شده بود كه دولت هم به دست و پا افتاده بود، و
آجودان شهرباني كل كشور تيمسار ابوالقاسم ايزدي -برادر آيت الله
ايزدي - را فرستاده بودند پيش آقاي بروجردي، البته دروغ گفته بودند ولي
در ذهن آقاي بروجردي القا كرده بودند كه ما به رسميت نشناخته ايم،
بالاخره آقاي بروجردي متقاعد شدند كه جلوي حركت و سرو صداي
طلاب را بگيرند، با آيت الله حاج سيد محمدتقي خوانساري و بعضي
علماي ديگر جلسه تشكيل دادند و جلوي حركت طلاب را گرفتند. اين
قضيه گذشت تا اينكه يك دفعه آقاي سيد جواد حسني به من گفت ما
خيلي وضعمان از نظر مالي بد است، اگر ميشد آقاي بروجردي يك جاي
تبليغي مرا ميفرستاد خوب بود، حاج محمد حسين هم به من گفته بود اگر
كساني ميخواهند به تبليغ بروند معرفي كنيد، من گفتم آسيد جواد حسني
هست و خيلي طلبه خوب و متديني است، اسمش را نوشتيم كه بفرستندش به
[1] سنگ بزرگي كه در صحن مدرسه فيضيه پهلوي حوض وجود داشت و افراد روي آن ميايستادند و سخنراني ميكردند. در جريان فدائيان اسلام واعتراض به غصب سرزمين فلسطين ودر تظاهرات و راهپيماييها كه از مدرسه فيضيه شروع ميشد و در سخنرانيهايي كه به مناسبت بزرگداشت پانزده خرداد 1342 معمولا هر سال در مدرسه فيضيه در زير چتر پليسي رژيم انجام ميشد، چون افراد انقلابي معمولا از اين سنگ به عنوان يك كرسي خطابه استفاده ميكردند اين سنگ به عنوان "حجرالانقلاب " شهرت يافته بود.
يك ده براي تبليغ، كسي آنجا نزد آيت الله بروجردي گفته بود آقا اين
همان است كه براي قضيه فلسطين سخنراني كرده بود، آقايان هم از
فرستادن ايشان دست نگه داشتند; اين خبر به من رسيد خودم را آماده
كردم و رفتم در خانه آقاي بروجردي كه وقتي ميخواهند بروند درس با
ايشان صحبت كنم، در را كه باز كردند تا چشمشان به من افتاد گفتند
آشيخ حسينعلي شما در مدح و تعديل اشخاص و اين چيزها يك قدري
بيشتر دقت كنيد، گفتم آقا من اين شخص را كه معرفي كردم حالا هم
ميگويم، ايشان اگر براي قضيه فلسطين صحبت كرده از روي ايمان و
اعتقاد بوده، ايشان شخص بسيار مومن و متديني است، چون ايشان براي
فلسطين صحبت كرده اين شده " ذنب لايغفر " كه تا ابد بايد چوبش را
بخورد؟ البته من چون قاطع برخورد كردم ايشان گفت : خيلي خوب چشم،
ولي عملا كاري انجام نگرفت، بعد ايشان خودش رفت بندر غازيان و در
همانجا ماند تا مرحوم شد (رحمه الله عليه).منظور اين است كه اگر كسي راجع
به اسرائيل سخنراني ميكرد افراد ميرفتند و ميگفتند كه بله ميخواسته
حوزه را به هم بريزد! يا از طرف چه كسي تحريك شده است و... و حاج
آقا رضا صدر كه از آقاي حسني حمايت ميكرد چون پسر آيت الله صدر
بود افرادي وانمود ميكردند كه لابد ميخواهد با آيت الله بروجردي
مخالفت كند، خوب اين حرفها بود يك سري چيزهاي جزئي را افراد
ميروند بزرگ ميكنند. قاعده اش اين است كه بزرگان تحت تاثير هر
حرفي واقع نشوند يا اقلا اگر حرفها را ميخواهند بشنوند فقط از اطرافيها
يا از آنهايي كه دائما با آنان تماس ميگيرند نشنوند. من خدمت امام هم
اين اواخر عرض كردم، شما در گزارشها فقط به گزارشهاي مسئولين
قناعت نكنيد، افراد ديگري هم داشته باشيد به صورت ناشناس، كه حتي
احمد آقا پسر شما هم آنها را نشناسد -احمد آقا هم نشسته بود-; هميشه
طيفي دور مراجع و بزرگان هستند كه اصطلاحا به آنها ميگويند "ديوار
گوشتي " كه جريانات را مطابق اهداف و سياست خودشان گزارش
ميدهند و كنترل ميكنند، و اين واقعيت چه نسبت به مراجع و چه نسبت به
مسئولين بزرگ ضرر دارد، و اين را نبايد بدي آقاي بروجردي دانست،
آنها گزارش ميدادند كه اينها ميخواستند عليه آقاي بروجردي قيام كنند،
با اينكه صحبت آن طلبه از روي عرق ديني بوده است نه از باب مخالفت با
آيت الله بروجردي ; در مورد مرحوم امام هم قضيه به همين صورت است و بسياري از تصميمات و
اشتباهاتي كه اتفاق افتاد به خاطر گزارشات
خلاف واقعي بوده است كه برخي اطرافيان و مسئولان به ايشان ارائه
ميدادند.
تفاوت خط مشي سياسي آيت الله بروجردي و آيت الله كاشاني
س : با توضيحاتي كه در مورد فدائيان اسلام فرموديد تقريبا دورنمايي از
علت اختلاف آيت الله العظمي بروجردي با آيت الله سيد ابوالقاسم كاشاني
روشن شد، منتها اگر امكان دارد توضيحات بيشتري راجع به روابط اين
دو بزرگوار و احيانا اختلافاتي كه با هم داشتند مشخصا بيان فرماييد.
ج : من آن جور اختلافي را عرض نكردم همين اندازه بود كه بچه هاي داغ
و تند و احساساتي دور آيت الله كاشاني بودند، و بسا در ذهن ايشان اين
بود كه آيت الله بروجردي هم بايد بيفتد جلو و مثل همانها داغ باشد;البته
شايد عقيده ايشان هم اين نبود، اما از برخورد آنها با مسائل، انتزاع
اختلاف در خط مشي ميشد; و الااين اواخر شنيده بودم كه مرحوم
آيت الله بروجردي حتي به آيت الله كاشاني كمك ميكرد و براي ايشان
ماهيانه قرار داده بود، آقاي بروجردي سعه صدر داشت، اما بچه هاي داغ
و تند ميرفتند اطراف آيت الله كاشاني و ايشان به آنها پر و بال ميداد،
سياست ايشان اين بود كه در مقابل حكومت نيروهايي را اطراف خود
داشته باشد، بالاخره ايشان با سياست حكومت مخالف بود، ايشان گاهي
نسبت به آيت الله بروجردي ميگفتند چرا ساكت نشسته اند؟ چرا در فلان
مساله كوتاه آمده اند؟ اما اينكه اختلافهاي ديگري با هم داشته باشند من
چنين چيزي را احساس نكردم، خلاصه اينها در مسائل سياسي دو
سياست يا به تعبير ديگر دو مشرب داشتند.
يك نمونه از كمك آيت الله بروجردي به آيت الله كاشاني
در همين ارتباط بد نيست به اين داستان هم توجه كنيد: آيت الله آقاي
عالمي كه از علماي معروف سمنان هستند چند شب پيش اينجا بودند،
گفتند: من اين اواخر رفتم خدمت آقاي كاشاني، من با ايشان آشنا بودم،
آقاي كاشاني گفت : ما نسبت به آقاي
بروجردي بد فكر ميكرديم، خلاف فكر ميكرديم ; بعد گفت : بله اين خانه من در گرو طرفداران آقاي مصدق
بود،اينها دوازده هزار و پانصد تومان به ما قرض داده بودند و ميخواستند
خانه را تصرف كنند، من هم نداشتم كه پول آنها را بدهم، به يك نفر گفتم
اوهم نداشت، از اين جهت خيلي ناراحت بودم ; يك وقت ديدم حاجي احمد
از طرف آيت الله بروجردي آمد دوازده هزار و پانصد تومان پول براي من
آورد، همان اندازه كه بدهكار بودم . آقاي عالمي گفت اين براي من خيلي
تعجب آور بود، براي اينكه شنيده بودم روابط آقاي بروجردي با آقاي
كاشاني خوب نيست، دوازده هزار و پانصد تومان هم آن روز خيلي پول
بود. گفت : آمدم قم به حاجي احمد گفتم جريان پول بردن براي آقاي
كاشاني چه بوده است ؟ حاجي احمد گفت يك روز آقاي بروجردي مرا
صدا زد و گفت برو از آن كيسه كه داخل آن وجوهات است دوازده هزار
تومان بردار -آيت الله بروجردي يك كيسه داشت كه مخصوص وجوهات
بود، يك كيسه هم داشت كه پولهاي شخصي خودش در آن بود، آقاي
بروجردي خودش از وجوهات خرج نمي كرد- گفت برو از آن كيسه ديگر
هم كه مال خودش بود و در يك اطاق ديگر بود پانصد تومان بردار، بعد
گفت اينها را ببر بده به آقاي كاشاني،من هم بردم دادم ; اين جريان را آقاي
عالمي نقل ميكرد. البته من اجمالا كمكهاي آيت الله بروجردي به آيت الله
كاشاني را ميدانستم ولي اين جريان را به اين تفصيل نمي دانستم .(1)
روابط اينجانب با آيت الله كاشاني
من يك داستان با آيت الله كاشاني دارم نمي دانم تاكنون جايي نقل شده
است يا نه ؟ من با مرحوم آيت الله كاشاني رفيق بودم ايشان خيلي به من
علاقه داشت، گاهي اوقات كه من ميرفتم تهران معمولا شبها در مدرسه
سپهسالار ( شهيد مطهري فعلي) منزل ميكردم گاهي سري هم به آيت الله
كاشاني ميزدم، يك شب داشتم ميرفتم
[1] آيت الله كاشاني در اسفندماه سال 1340 شمسي رحلت فرمود و در كنار مزار حضرت عبدالعظيم حسني در شهرري مدفون گرديد.
منزل ايشان ديدم دوتا ماشين سواري جلوي منزل ايشان ايستاده است، گفتند آقا ميخواهد برود
روضه، تا ايشان چشمش به من افتاد گفت شما هم بياييد برويم روضه، من
نشستم توي ماشين آقاي كاشاني، بعد چند نفر ديگر هم سوار شدند، رفتيم
در محله آب منگل تهران آنجا در يك خانه اي روضه بود -اين در وقتي
بود كه آقاي كاشاني بروبيايي پيدا كرده و رئيس مجلس شده بود- وقتي ما
اول كوچه رسيديم ديديم شايد دهها هزار نفر جمعيت داخل خيابان و
كوچه ها ايستاده اند، همه جا را چراغاني كرده اند كه آقاي كاشاني
ميخواهد بيايد روضه، آقا را با سلام و صلوات بردند، پليسها هم اطراف
آقا را گرفته بودند و من در لابلاي جمعيت عقب ماندم، فكر كردم برگردم
شايد به ايشان بربخورد از آن طرف من هم كه نمي توانستم خودم را
بچسبانم به آقا، بالاخره ايشان را بردند و ما مانديم، شايد تا آن خانه
سيصد متر مانده بود و همه كوچه پر از جمعيت بود، من هم شايد نيم ساعت
طول كشيد تا خودم را رساندم به آن خانه، وقتي به در خانه رسيدم ايشان
كه آن بالا روي يك ايوانچه نشسته بود بلند شد و گفت : آقاي منتظري،
آقاي منتظري، تشريف بياوريد. سبك آيت الله كاشاني اين بود كه از
اهل علم هر كس ميخواهد باشد ولو مريدش هم نبود پيش مردم تجليل
ميكرد، يك طلبه كه يك گوشه ميديد بلند ميشد يا الله ميگفت تجليل
ميكرد، مردم تا ديدند آقاي كاشاني از آن بالا صدا ميزند راه را باز
كردند، آن شب اصلا مجلس روضه شده بود مجلس تجليل از آقاي
كاشاني، مداحها و روضه خوانها همه شعر در مدح آيت الله كاشاني
ميخواندند، همان موقع كه پهلوي ايشان نشسته بودم ديدم دكتر مظفر
بقايي هم آمد و آن طرف آقاي كاشاني نشست، من اين طرف ايشان
نشسته بودم آقاي دكتر بقايي هم آن طرف ايشان، بعد يكدفعه ديديم
عكاسها آمدند عكس و فيلم بگيرند، من پيش خودم گفتم اگر اين عكس را
بگيرند لابد فردا در همه روزنامه ها منعكس ميشود، و در بيت آيت الله
بروجردي مساله درست ميشود كه تو اينجا پيش آقاي بروجردي هستي
آنجا هم هستي ! تا ديدم دارند مقدمات فيلم و عكس را فراهم ميكنند گفتم
آقا من بايد بروم، در مدرسه را شب ميبندند، ايشان گفتند بنشين
آشيخ حسينعلي، گفتم آقا در مدرسه را ميبندند من تا ديرنشده بايد بروم،
خلاصه من جلسه را ترك كردم .
س : فرموديد كه با آيت الله كاشاني روابطي داشتيد و مورد علاقه ايشان
بوديد، لطفا توضيحات بيشتري راجع به اين روابط و منشا آشنايي خود با
ايشان بفرماييد.
ج : اولين منشا آشنايي با ايشان اين بود كه من ميخواستم براي معالجه
چشم بروم تهران، آقاي مطهري كه هم حجره من بود و در جريان بود
ميخواست من را راهنمايي كند، من و آقاي مطهري با آيت الله خميني
خيلي مربوط بوديم، جريان چشم درد را با آيت الله خميني در ميان
گذاشتيم ايشان فرمودند برويد پيش آقاي كاشاني يك توصيه بكند، سلام
من را هم به ايشان برسانيد، در ضمن توصيه كردند كه از اخلاق آقاي
كاشاني هم استفاده كنيد. تعبير آقاي خميني اين بود: "شما برويد پيش
آقاي كاشاني، هم توصيه ميكند و هم از اخلاق ايشان استفاده كنيد"معلوم
شد كه آقاي كاشاني و آقاي خميني با هم روابط دارند; من و آقاي مطهري
رفتيم تهران پيش آقاي كاشاني گفتيم ميخواهيم برويم دكتر، آن روز دكتر
معروف براي چشم " پرفسور شمس " بود، ايشان فوري يك نامه نوشت به
پرفسور شمس . آغاز آشنايي ما با ايشان از اينجا بود، بعد گهگاهي
ميرفتيم پيش ايشان، يكبار براي انتخابات نجف آباد رفتيم، گاهي اوقات
كه ميرفتيم مسائل فقهي و علمي مطرح ميشد; يك وقت يادم هست در
دزاشيب (1) منزل فردي به نام آقاي گرامي - كه ظاهرا از اقوام ايشان بود و
گاهي براي اينكه از مسائل سياسي و رفت و آمدها به دور باشد براي
استراحت به آنجا ميرفت - در منطقه شمال تهران خدمت ايشان رفتم،
اتفاقا تا رسيدم چند نفر ديگر هم بودند يك مساله فقهي مطرح بود، ايشان
از من پرسيد من نظرم را گفتم، ايشان گفت : ديديد ايشان هم گفت، نگاه
كنيد ايشان يك بچه طلبه نيست يكي از مجتهدين است ; اينجا بنا كردند از
من تعريف كردن . ايشان گاهي با من بحث علمي هم ميكرد و من چون
خودماني حرف ميزدم و ايشان هم طبعا آدم خودماني بود از اين جور
اخلاق خوشش ميآمد. من هر وقت ميرفتم تهران سري به ايشان ميزدم .
س : عبارات مرحوم آيت الله كاشاني درآن جلسه در ارتباط باشما چه بود؟
ج : گفتند: "شما به هيكل ايشان نگاه نكنيد، ايشان يكي از علماي اهل
نظر و اجتهاد ميباشند".
س : مرحوم آيت الله كاشاني از نظر علمي در چه حدي بودند و تا چه
ميزان نسبت به مسائل فقهي تسلط داشتند؟
ج : ايشان از نظر علمي خوب بودند، البته بعضي مسائل را آن طور كه
بايد نكاتش يادشان باشد نبود، ولي مجموعا اهل نظر بودند; و در مقابل هر
چه بخواهيد شجاعت داشتند.
انتخابات مجلس و پيشنهاد كانديداتوري
س : جريان انتخابات نجف آباد كه براي آن خدمت آيت الله كاشاني
رفتيد چگونه بود؟ لطفا توضيح بفرماييد؟
ج : قضيه انتخابات نجف آباد اين بود كه نجف آباد براي يك دوره مجلس
كانديدا ميخواست، در آن زمان آيت الله كاشاني در انتخابات دخالت
ميكرد كه افراد خوب به مجلس بروند، مثلا آقاي " شمس قنات آبادي " را
براي شاهرود معرفي كرده بود. يك روز من در منزل نشسته بودم ديدم
چند نفر از رجال نجف آباد آمدند كه ما براي وكالت نجف آباد فردي را
ميخواهيم كه ديني و ملي باشد، آدم خوبي باشد، شما به عنوان معرف
بياييد برويم پيش آيت الله كاشاني يك نفر را به ما معرفي كند،يك نامه هم
از آقاي شيخ ابراهيم رياضي آورده بودند. من از دخالت در اين كار اكراه
داشتم و مراعات ميكردم چون آيت الله بروجردي خيلي دلش
نمي خواست در اين مسائل دخالت كند، ولي آيت الله كاشاني صد درصد
دخالت ميكرد. مع ذلك نجف آباديها آمدند مرا به عنوان معرف بردند پيش
آقاي كاشاني، رفتيم همان خانه دزاشيب نامه آشيخ ابراهيم را به ايشان
دادم و گفتم آقايان از حوزه نجف آباد اند يك كسي را ميخواهند كه شما
به او اطمينان داشته باشيد، طرفدار دين و مذهب و استقلال
كشور و مخالف آمريكا و انگليس باشد، آيت الله كاشاني هم فرمودند خيلي خوب
من "دكتر محمود شروين " را مناسب ميدانم، اتفاقا من همانجا ديدم دكتر
شروين نشسته پيش آقاي كاشاني ; نجف آباديها گفتند شما "زيرك زاده " را
به ما بدهيد; مهندس زيرك زاده اهل روستاهاي بالاي نجف آباد و ظاهرا
جزو جبهه ملي بود، آقاي كاشاني گفت نه، ايشان بناست تهران كانديدا
بشود. بعدا ما برگشتيم ولي نجف آباديها به دكتر شروين اشكالاتي داشتند و
او را براي شهر مذهبي نجف آباد مناسب نمي ديدند. مرحوم آشيخ ابراهيم
گفته بود اين كي بوده كه آقاي كاشاني معرفي كرده ؟! من گفتم چون
آشيخ ابراهيم قبلا نامه نوشته خود ايشان نامه اي بنويسد كه آيت الله
كاشاني ايشان را عوض كند و ما مجددا نامه آشيخ ابراهيم را برداشتيم
برديم پيش آيت الله كاشاني و گفتيم بالاخره مردم نجف آباد ايشان را
پذيرا نيستند. بعد مردم نجف آباد به ما فشار آوردند كه خود شما يا مرحوم
مطهري اين كار را قبول كنيد، ميگفتند بالاخره يك روحاني هم به مجلس
برود. من براي اينكه مساله اي در ذهن آيت الله بروجردي ايجاد نشود
خدمت ايشان رسيدم و همه مسائل را به ايشان گفتم، آيت الله بروجردي
فرمود "نه شما حيف است در اين مسائل وارد شويد آقاي مطهري هم
حيف است " اما از اصل قضيه و رفتن ما پيش آيت الله كاشاني بدشان
نيامد.
س : علت اينكه مرحوم حاج شيخ ابراهيم رياضي و مردم نجف آباد دكتر
شروين را پذيرا نبودند چه بود؟ و دكتر زيرك زاده چه مزيتي بر او داشت ؟
ج : مردم نجف آباد دكتر شروين را نمي شناختند و ظاهر او هم متناسب با
مقدسين نبود، ولي زيرك زاده از اهالي دهات نجف آباد بود و مردم او را
محلي ميدانستند.
عنايت آيت الله بروجردي به اتحاد جهان اسلام
مرحوم آيت الله بروجردي به وحدت مسلمانان بخصوص وحدت شيعه
و سني حساس بود و خيلي علاقه مند بود كه جهان اسلام با هم مربوط
باشد، آقاي بروجردي از آقاي شيخ محمدتقي قمي كه در مصر دارالتقريب
را تشكيل داد خيلي تعريف
ميكرد، " مجله رساله الاسلام " را كه از مصر ميفرستادند آقاي بروجردي تمامش را مطالعه ميكرد. من يك جلسه
خدمت آقاي بروجردي بودم كه حدود سه ساعت طول كشيد، آقاي شيخ
محمدتقي قمي به ايشان گزارش ميداد كه در آنجا چه كرده ايم و آقاي
بروجردي راهنمايي ميكرد كه مثلا اين كار و آن كار را بكنيد.
نمونه ديگر اينكه حجه الاسلام آقاي وكيلي -خدا رحمتش كند- اشعاري
گفته و فقه را به شعر درآورده بود كه چاپ هم شده است، در اولش راجع به
عمر و ابوبكر چيزهايي نوشته بود، كتاب را به آيت الله بروجردي نشان
داده بود، آقاي بروجردي گفته بود اين كتاب از كتب ضاله است حق
نداري منتشر كني، اين قسمتها را برو عوض كن ; ايشان عقيده نداشت كه
كتابي چاپ كنيم و در آن به عمر و ابوبكر لعن كنيم . من يادم هست در
همان زمانها آيت الله اميني (1) صاحب كتاب الغدير آمده بود اصفهان ما
هم از او استقبال كرديم در مسجد سيد اصفهان منبر ميرفت و در ضمن
سخنان خود مساله خلافت و عقايد شيعه را مطرح ميكرد. بالاخره با
سخنرانيهاي ايشان در اصفهان جو ضد سني گري و مراسم نهم ربيع داشت
گل ميكرد. آن وقت كه آقاي اميني به اصفهان آمده بودند دهه صفر بود
دنبالش هم نهم ربيع بود كه به عنوان عيد عمر در اصفهان معركه است . من
در همان زمانها آمدم قم، يك روز پيش آقاي بروجردي بودم آقاي حاج
سيد محمد باقر ابطحي هم پدر خانمش را آورده بود آنجا به آقاي
بروجردي معرفي كند، يكدفعه آقاي بروجردي فرمودند: "آقا اين چه
وضعي است در اصفهان ! در وقتي كه اسرائيل حمله كرده كانال سوئز را
دارد ميگيرد، در مصر مسلمانان اين طور گرفتارند، ما بياييم جنگ شيعه
و سني راه بيندازيم ؟ در اصفهان اين چه وضعي است ؟" خلاصه آقاي
بروجردي از اين وضع عصباني بود.اسم آقاي اميني را نياورد اما پيدا بود
از منبرهاي تند ايشان و آن جو عيد عمر گرفتن اصفهان خيلي ناراحت
است .
آن فتواي معروف شيخ شلتوت را هم كه همه ميدانند; آن فتوا كه در آن
شلتوت فقه شيعه را به رسميت شناخت در اثر فعاليت آيت الله بروجردي بود،ايشان به اين جور
[1] آيت الله حاج شيخ عبدالحسين اميني در تيرماه سال 1349 شمسي در تهران از دنيا رفتند و جنازه ايشان به نجف اشرف منتقل گرديد و در كتابخانه اي كه در كنار مرقد مطهر حضرت علي (ع) تاسيس كرده بودند به خاك سپرده شد.
علما كمك ميكرد، افراد ميفرستاد با آنان ارتباط
برقرار ميكرد. ايشان دارالتقريب را تاييد ميكرد به آشيخ محمدتقي كمك
ميكرد، گاهي از علماي سني مذهب خارج از كشور كه به ايران ميآمدند
تجليل ميكرد و به آنها احترام ميگذاشت، ميگفتند در مسائل اسلامي
شيعه و سني بايد با هم هماهنگ باشند.
س : آقاي آشيخ محمدتقي قمي به ابتكار خودش دارالتقريب را تشكيل
داد يا به ابتكار آيت الله بروجردي ؟
ج : نمي دانم، به نظرم به ابتكار خودش بوده، شايد آيت الله بروجردي
هم دخالت داشته اند. وقتي ايشان (شيخ محمدتقي) آمد قم براي طلبه ها
صحبت ميكرد، طلبه ها از ايشان خيلي استقبال و تجليل كردند، ايشان هم
به شكلي مسائل را مطرح ميكرد كه طلبه هاي جوان خوششان ميآمد.
ايشان ميگفت كفار دارند باهم متحد ميشوند چرا ما بايد پراكنده باشيم
خود ايشان به من ميگفت حوزه بايد براي تبليغ اسلام در همه دنيا به
زبانهاي مختلف خود را آماده كنند. ايشان داستان قابل توجهي را براي ما
نقل كرد، ميگفت وقتي كه اندونزي از دست هلنديها نجات يافت و مستقل
شد يك نفر را از اندونزي فرستادند الازهر مصر كه هزارتا مبلغ اسلام براي
آنها بفرستد چون آنها سالها بود كه از اسلام دور نگاه داشته شده بودند
-مثل كشورهاي مسلمان نشين شوروي كه الان آزاد شده اند- آشيخ
محمدتقي ميگفت من خودم را رساندم به آن شخص كه از طرف سو كارنو
براي اين كار آمده بود گفتم خوب شما مبلغ اسلام ميخواهيد براي شما
مذهب خاص كه مهم نيست ؟ گفت نه، گفتم بياييد لااقل پنجاه نفر آنها را از
مذهب شيعه انتخاب بكنيد، بالاخره مذهب شيعه مذهب اهل بيت و عترت
پيغمبر است، آن شخص گفت من حرفي ندارم ما براي مذهب شيعه اهميت
قائليم منتها بايد پنجاه نفري كه ما ميپذيريم چند شرط داشته باشند:يكي
اينكه زبان بلد باشند يا زبان انگليسي كه زبان بين المللي است يا زبان
منطقه آنجا را كه بتوانيم براي تبليغ از آنها استفاده كنيم، ديگر اينكه
يك مقام مسئول يا مرجعي مثل آسيد ابوالحسن اصفهاني ضمانت بدهد كه اينها
از نظر اخلاقي يا از نظر مالي در آنجا كار خلافي مرتكب نشوند. آشيخ
محمدتقي گفت من هر چه فكر كردم ديدم الازهر هر هزار نفر را دارد كه
بفرستد اما ما شيعه پنجاه نفر را
هم نداريم، نجف هم ندارد; چرا بايد اين جور باشد كه ما زبانهاي خارجي را كه ابزار تحقيق و تبليغ است بلد
نباشيم و مسئولين ما نتوانند افرادي را زير نظر بگيرند و ضمانت كنند كه
اين افراد مورد تاييد هستند! اين مربوط به يك تشكيلات است، الازهر
تشكيلات دارد ولي ما فاقد آن هستيم .
س : وظيفه اصلي دارالتقريب در آن زمان چه بود و چه فعاليتهايي انجام
ميداد؟
ج : سعي ميكرد كدورتهايي را كه بين شيعه و اهل سنت و بين علماي
فريقين بود حتي المقدور بر طرف كند و آنان را در برابر دشمنان اسلام
هماهنگ نمايد و تبليغ ميشد كه بايد پنج مذهب مانند پنج انگشت تبديل
به مشت واحد شود در برابر دشمنان اسلام و " مجله رساله الاسلام " را نيز
چاپ ميكرد و به كشورهاي اسلامي ميفرستاد، و فتواي معروف شيخ
شلتوت كه مذهب شيعه را مذهب رسمي اعلام نمود محصول همين
دارالتقريب بود.
س : بعضي ميگويند مرحوم آشيخ محمدتقي در آن زمانها با دربار
رابطه اي داشته و بعد از انقلاب هم ايشان به همين جهت مورد توجه واقع
نشد، اگر توضيحي به نظرتان ميرسد بفرماييد.
ج : ايشان رفته بود مصر در الازهر درس بخواند بعد به خاطر برخورد با
افكار گوناگون و روحيه انقلابي كه داشته دارالتقريب را راه انداخته بود،
و بعد كه دارالتقريب سرو صدايي به هم زد لابد براي ادامه كار كمكهايي
ميخواسته، و در آن زمان اسم حكومت ايران در مصر كارساز بوده و از
اين طريق ميتوانسته امكاناتي فراهم كند. در آن زمان اگر كسي
ميخواست در كشورهاي خارج كار بكند ناچار بود از حكومت وقت
استفاده كند. آقاي حاج آقا موسي صدر هم در لبنان با دولت ايران مربوط
بود، خود ايشان آمد خانه ما گفت من ميخواهم بروم پيش شاه، با شاه
ملاقات دارم ; و بعد از رفتن آمد و گفت راجع به حنيف نژاد و مجاهدين كه
ميخواستند اعدامشان كنند با شاه صحبت كردم، راجع به من هم صحبت
كرده بود چون مرا ميخواستند تبعيد كنند، شاه محول كرده بود به علم و
گفته بود با علم صحبت بكنيد;
منظور اين است كه آقاي حاج آقا موسي ميخواست در لبنان فعاليت كند ناچار بود قدرتي پشتيبانش باشد، آن
وقت حوزه علميه ما نه امكانات مادي داشت و نه قدرتي، ناچار بود كه با
قدرت حكومت ايران بروند آنجا، حكومت هم براي اينكه زباني آنجا
داشته باشد يك نمايندگي داشته باشد اينها را تاييد ميكرد اين يك چيز
طبيعي بود، نمي شود همه آن را بر بدي حمل كرد، در آن شرايط كه
جمهوري اسلامي نبود، حكومت محمدرضا بود و اسمش حكومت شيعه
بود. وقتي به مرحوم آقاي حكيم اعتراض ميكردند كه چرا شما از
حكومت ايران حمايت ميكنيد ميگفت آخر تنها يك كشور به نام شيعه
هست كه جايگاه فقه صادق آل محمد(ص) است و پادشاه آن شيعه است در
مقابل حكومتهاي ديگر ما ناچاريم اينها را تاييد كنيم .
س : آيا سفارش آقا موسي صدر به شاه در مورد شما موثر بود؟ ظاهرا در
مورد حنيف نژاد و مجاهدين بي تاثير بوده است ؟
ج : نه راجع به من موثر بود و نه راجع به حنيف نژاد و مجاهدين ; شاه
ايشان را به علم محول نموده بود و در حقيقت اين حواله ها يك بازي
سياسي بود.
حزب توده و موضع آيت الله بروجردي در برابر آنها
س : اصولا موضع آيت الله بروجردي و حوزه علميه قم در برابر جريان
حزب توده چه بود؟ و اينكه آيت الله بروجردي آن زمان تا حدودي به
دربار نزديك بوده آيا بدين علت بوده كه از تجزيه ايران توسط حزب
توده و شوروي ها وحشت داشتند يا چيز ديگري بوده است ؟
ج : بالاخره حزب توده در نظر مردم تصوير حزب خلاف مذهب، حزب
خلاف خدا، حزب بي ديني، حزب مصادره اموال و... را داشت، من يادم
هست يك وقت در نجف آباد توده ايها دكانها را غارت ميكردند، مادر من
خدا رحمتش كند ميگفت من ديدم دكان قنادي عمويدالله ايزدي را دارند
غارت ميكنند، كله قندها را پرت ميكنند بيرون و به مردم ميگويند مال
خودتان است هرچه ميخواهيد ببريد، چهار پنج تا از اين قندها را آورده
بود خانه، گفت من اينها را آورده ام كه بدهم به صاحبش، بعد كه
ماجرا تمام شد رفت قندها راداد به صاحبش .بالاخره اوضاع به اين شكل بود و مردم
آنها كه مذهبي بودند ناراحت ميشدند;البته خيلي از اينها توده نفتي بودند
يعني جريانهايي كه انگليسيها راه انداخته بودند به اسم توده اي (1) و اين
تنديها را ميكردند كه مردم را ناراحت كنند. غارت كردن دكانهاي
نجف آباد را من خودم يادم هست، در يك زمان توده ايهاي اصلي را از
طرف دولت ميگرفتند ولي اين توده ايهاي نفتي وابسته به انگليس جلودار
قضايا بودند، خود من در نجف آباد عليه حزب توده و كمونيستها خيلي
سخنراني كردم .
نقش توده اي هاي نفتي در سقوط دولت دكتر مصدق
س : در زمان مرجعيت مرحوم آيت الله بروجردي گو يا در قم تظاهراتي
عليه شخص معممي به نام " برقعي " كه در ارتباط با حزب توده بود صورت
گرفت، حضرتعالي اگر اطلاعاتي از جزئيات اين قضايا داريد بفرماييد.
ج : بله آن وقت حزب توده يك كنگره صلحي گو يا در سوئيس تشكيل
دادند و از آقاي حاج سيد علي اكبر برقعي كه آدم بيسوادي هم نبود -فردي
بود نويسنده موقر و مودب و خوب هم حرف ميزد- دعوت كرده بودند كه
در آن كنگره شركت كند، اينها شعارهاي ظاهر الصلاحي هم داشتند از قبيل
دفاع از حقوق مستضعفين، حقوق محرومين و...، بالاخره ايشان در آن
جلسه شركت كرده بود و كمونيست هم نبود، بعد چپي ها و توده ايها از او
حمايت ميكردند و در قم به نفعش شعار ميدادند، بالاخره در زمان
مرحوم آيت الله بروجردي كاري كردند كه آسيد علي اكبر برقعي تبعيد شد، و
[1] حزب توده درآن زمان چنانكه ازاسمش پيداست شعار حمايت از زحمتكشان و رنجبران را ميداد و با دربار و حاميان آن مبارزه ميكرد. برخي از افراد مسلمان هم صرف نظر از جنبه وابستگي وتفكر حزب توده به ايدئولوژي ماركسيستي،عضو آن بودند;چنانكه مشهوراست حزب توده درسال 1332 بيش از سي هزارعضو در ايران داشت،و راه انداختن تشكيلات "توده ايهاي نفتي " توسط رژيم و در پشت صحنه توسط استعمار پير انگليس براي از بين بردن واز اعتبارانداختن شعارهاي مردمي حزب توده و كمونيسم درايران ازيك طرف و ترسانيدن روحانيت و مردم مذهبي از طرف ديگر بوده است، كه همين امر سبب ميشد مردم و روحانيت عليه مصدق آماده شوند،چون مصدق مسلمان ودشمن انگليس بود ولي از آزادي قانوني همه گروههاو احزاب مذهبي وغيرمذهبي دفاع ميكرد.
حاميان ايشان نيز بساطشان را از قم جمع كردند رفتند تهران و قضيه
تمام شد. اصولا آيت الله بروجردي روي مساله كمو نيزم خيلي حساس
بودند. در قضيه مرحوم مصدق هم دربار شاه توده نفتي ها را فرستاد -حتي
در و شنوه كه آيت الله بروجردي تابستانها در آنجا بودند- عليه روحانيت
شعار بدهند و تظاهرات كنند، تا جايي كه آيت الله بروجردي تماس گرفت
و گفت اين چه وضعي است كه راه انداخته ايد! دربار ميخواست با دكتر
مصدق مبارزه كند و با اين كارها عليه مصدق جوسازي ميكرد. دربار
توده ايها را تحريك ميكرد كه عليه روحانيت و عليه دين شعار بدهند كه
وقتي آقاي مصدق را ميخواهند كنار بزنند كسي از او حمايت نكند،
اوضاع جوري شده بود كه وقتي در و شنوه ما داشتيم جامع الاحاديث را
مقابله ميكرديم و سي چهل نفر بوديم، خبر آوردند كه مصدق سقوط كرد
يكي از آقايان سجده شكر به جا آورد كه الحمدلله ديگر از شرشان راحت
شديم خطر از اسلام برطرف شد! درباريها با اين بازيها ميخواستند زمينه
فراهم كنند كه براي سقوط دكتر مصدق روحانيت با آنها همراهي كند.
نمونه اي ديگر از فعاليتهاي دربار به اسم حزب توده
بر اساس سياستي كه عرض كردم بعدا معلوم شد به اسم كمونيستها و به
تحريك دربار نامه هايي به علما و آخوندها نوشته ميشد و آنها را تهديد
ميكردند كه مثلا شما را ميكشيم، و چنين و چنان ميكنيم ; آقاي حاج
آقا حسن رضو يان نجف آبادي براي من نقل كرد كه من قبل از سقوط دكتر
مصدق رفتم نزد آقاي ابوالقاسم پاينده -صاحب امتياز و موسس مجله صبا
كه نجف آبادي بود و سابقه طلبگي داشت و گاهي در مجله اش به پر و پاي
آخوندها هم ميپيچيد و يك چيزهايي راجع به آخوندها مينوشت - گفت :
من ديدم ابوالقاسم پاينده در يك صفحه بزرگ اسامي بسياري از
روحانيون رانوشته،بعد منشي اش را صدا زد و متني را به او داد،و گفت بيا
اين متن را براي اين آدرسها بفرست . گفت من آن وقت نفهميدم كه آن متن
چه بود، بعد كه مصدق سقوط كرد شنيدم به علما نامه هايي تهديد آميز نوشته شده ... به ابوالقاسم
پاينده گفتم آن متن كه تو آن روز به منشي ات
دادي و گفتي براي آخوندها بفرست تهديد آخوندها نبود؟ خنده اش گرفت
و گفت بله .ابوالقاسم پاينده با دربار مربوط بود، معلوم شد او را مامور
كرده اند كه چون آخوندها را ميشناسد يك متن را به اسم كمونيستها تنظيم
كند و بفرستد و با اين كار آنان را مرعوب كند، توده نفتي ها با پول انگلستان
و حمايتهاي دربار تحريك ميشدند تا مردم را از دولت دكتر مصدق و
چپ روي بترسانند و مردم متوسل به دربار و شاه بشوند و مثلا بگويند صد
رحمت به شاه . همين " تقي فداكار " كه آن زمان از اصفهان وكيل مجلس شد،
معروف بود كه ميگفتند انگليسي است و از توده ايهاي نفتي است . قضاياي غارت
دكانهاي نجف آباد را هم همينها سازمان دادند.
موضع آيت الله بروجردي در برابر دولت آقاي مصدق و دربار
س : راجع به دولت دكتر مصدق و سقوطآن اشاره اي فرموديد، اگر
امكان دارد مواضع آيت الله بروجردي را نيز در برابر دولت آقاي مصدق
و كودتاي 28 مرداد سال 1332 بيان فرماييد.
ج : ظاهرا در ذهن آيت الله بروجردي رفته بود كه دولت آقاي دكتر
مصدق نسبت به مذهب لابشرط است . من شنيده بودم كه ميگفت حكومت
نسبت به مذهب نبايد لابشرط (بي تفاوت) باشد، بخصوص اينكه در آن
زمان توده ايها پر و بال گرفته بودند، ايشان دلش ميخواست حكومت
نسبت به مذهب لابشرط نباشد و مروج مذهب باشد.
يك وقت از طرف حكومت يك فرماندار فرستاده بودند قم، آقاي
بروجردي همان جا با او برخورد كرد. آيت الله بروجردي اين جوري بود،
گاهي از اوقات با اينها دعوا هم ميكرد،گاهي آنها را راه نمي داد يا اگر راه
ميداد به آنها تشر ميزد، دعوا ميكرد. يك وقت دكتر اقبال آمده بود
خدمت آيت الله بروجردي گزارشي داده بود راجع به قوام السلطنه كه او
مثلا چكار كرده، آقاي بروجردي گفته بود خدا رگ حياتش را قطع كند.
بالاخره گاهي اين جور برخوردهايي ميكرد، و آنها هم حساب ميبردند. آيت الله
بروجردي با قضيه اصلاحات ارضي نيز مخالف بود با اينكه با
خانها هم موافق نبود ولي عقيده اش اين بود كه بالاخره بعضي از اينها
حلال و حرام را رعايت ميكنند و نمي شود بدون اجازه در زمينهاي آنها
تصرف كرد،از بعضي شنيدم كه شاه براي ايشان پيغام داده بود كه "همه دنيا
اين كار ( اصلاحات ارضي) را انجام داده اند ما هم ناچاريم انجام دهيم و
الادست بر نمي دارند"،آقاي بروجردي پيغام داده بودند به ايشان بگوييد:
"دنيا كارهاي ديگر هم كردند، آنها سلطنت را هم كنار گذاشتند و جمهوري
به وجود آوردند، كار دنيا چكار دارد به مسائل ديني ؟" -مي خواست
بگويد اگر ميخواهي به جاي ديگر نگاه كني اين يكي هم بايد باشد و
سلطنت به جمهوري تبديل شود- و به همين جهت تا وقتي كه آيت الله
بروجردي زنده بود شاه لوايح شش گانه را اعلام نكرد.
دو خاطره از مرحوم آيت الله العظمي بروجردي
1 - ايشان گاهگاهي خيلي عصباني ميشدند، نقل شد كه زماني در
بروجرد نذر كرده بودند كه اگر عصباني شدند يك سال روزه بگيرند و
تصادفا روزي عصباني شدند و يك سال روزه را گرفتند.
2 - روزي در درس فقه در قم در برابر اشكال يكي از شاگردان كه مرد
محترمي بود عصباني شدند تا جايي كه به طرف فرمودند برو اين حرفهاي
لاطائل را در حاشيه امثله بنويس، فرداي آن روز روي منبر از طرف
عذرخواهي كردند و فرمودند: من از عصبانيت خودم بسيار عصباني شدم،
شما مرا ببخشيد، و شنيده شد مبلغ دويست تومان -به پول آن روز- براي
ايشان فرستادند.
نظريه آيت الله بروجردي درباره موضع آخوند خراساني در انقلاب مشروطه
س : مرحوم آيت الله بروجردي در ارتباط با انقلاب مشروطيت كه در
دوران جواني ايشان به وقوع پيوست اگر اظهار نظر خاصي داشتند و
حضرتعالي در خاطر داريد بيان فرماييد.
ج : من خاطره اي از مرحوم آيت الله بروجردي در اين ارتباط به ياد
دارم كه براي شما نقل ميكنم . ايشان يك روز در صحبتهايشان فرمودند:
جريان مشروطه كه پيش آمد من در نجف بودم، مرحوم آخوند خراساني
كه در جريان مشروطه وارد شد با اينكه استاد من بود من ديگر به منزل
ايشان رفت و آمد نكردم تا اينكه يك روز ايشان مرا در كوچه ديدند و
خيلي با من گرم گرفتند و حال و احوال و معانقه كردند كه شما كجا بوديد،
تشريف نداشتيد و... گفتم آقا من جايي نبودم، همين جا بودم ! ولي از اين
برخورد خيلي شرمنده شدم كه چرا در آن مدت به منزل آخوند نرفته ام .
گو يا ايشان (آقاي بروجردي) در آن موقع ميخواسته اند از جريانات
سياسي كنار باشند و در دسته بنديهاي موافقين و مخالفين مشروطه دخالت
نكنند.
باز يك روز ديگر خدمت ايشان بوديم صحبت از مرحوم آخوند و
جريان مشروطه پيش آمد. البته الان يادم نيست چه كسي مساله را مطرح
كرد، آقاي فاضل -پدر همين آقاي فاضل لنكراني - با لهجه تركي گفتند: در
جريان مشروطه مرحوم آخوند قاصر بودند نه مقصر، ايشان توجه نكردند،
باز آقاي فاضل اين جمله را تكرار كردند، ايشان فرمودند: "چه ميگويي !
مرحوم آخوند نه قاصر بودند نه مقصر، مرحوم آخوند فداكاري كردند،
منتها ديگران با ايشان همراهي نكردند، دنياي آن روز داشت عوض
ميشد و شرايط زمانه ديگر اجازه نمي داد كه يك شاه قلدر و ديكتاتور
بخواهد داروندار مردم را در اختيار داشته باشد و خودسرانه عمل كند،دنيا
داشت عوض ميشد و در ايران هم بايد يك تحولي به وجود ميآمد،
مرحوم آخوند و علما هم فكر ميكردند در اين تحول كه ميخواهد به
وجود بيايد آنها هم نقش داشته باشندتا بتوانند موازين اسلام را پياده
كنند،نظر آقايان اين بود، اينكه اشكالاتي پيش آمد مطلب ديگري است ولي
نظر آنان خدمت بود و حسن نيت داشتند".
البته در همان وقت اين مطلب در ذهن من خطور كرد كه از ايشان بپرسيم
اگر جريان به اين شكل است پس چرا شما آن روز به منزل آخوند
رفت و آمد نمي كرديد و كنار كشيديد؟ البته بعد خودمان جواب ميداديم كه
شايد آن روز هنوز مسائل بر ايشان روشن نبوده و بعدا روشن شده است،
بالاخره ايشان گفتند مرحوم آخوند نه قاصر بودند و نه مقصر بلكه ايشان
فداكاري كردند.
س : آن زمان نظر آيت الله بروجردي نسبت به خواندن زبانهاي خارجي،
تاسيس مجلات و موسسات جديد و كلا اصلاحات حوزوي چه بود و
عملا در اين زمينه كاري انجام دادند و تحولي ايجاد كردند يا خير؟
ج : راجع به خواندن زبانهاي خارجي كه ايشان برنامه اي داشته باشند من
يادم نيست ; نسبت به مجلات هم آن زمان " مجله مكتب اسلام " بود كه آقاي
مكارم و آقاي دواني دست اندركار آن بودند با اينكه معروف بود كه اين
مجله تقريبا مربوط به آقاي شريعتمداري است، اينها مجله را كه خدمت
آيت الله بروجردي ميآوردند ايشان تشويقشان ميكردند، البته آن وقت
انتشار مجلات و نشريات خيلي رايج نبود، ولي ايشان نسبت به وضع
حوزه خيلي گله داشتند و ميفرمودند يك كاري بايد كرد و از بي نظمي
حوزه خيلي رنج ميبردند، گاهي در بعضي مسائل از ناراحتي داد و فرياد
ميكردند، بالاخره اشخاصي مثل آيت الله خميني و عده اي ديگر به ايشان
پيشنهاد كرده بودند كه شما مثلا اختيارات بدهيد تا ما از طلبه ها امتحان
بگيريم و سر و سامان به حوزه بدهيم،نظر اين آقايان اين بود كه با امتحان
به طلبه ها شهريه بدهند به مشكلات طلبه ها رسيدگي كنند و نظم و انضباطي
را در حوزه به وجود بياورند، و بالاخره ايشان چيزي در اين زمينه نوشته
و به آنها داده بودند كه اختيار در اين گونه مسائل با آنها باشد،بالاخره
در حوزه امتحان داير شد; ايشان روي امتحان گرفتن از طلبه ها خيلي عنايت
داشتند، حتي در نجف كه تا آن وقت روي امتحان را به خود نديده بود
ايشان به مرحوم حاج شيخ نصرالله خلخالي كه شهريه ايشان را در نجف
ميداد گفته بودند از طلبه ها امتحان بگيرند و مطابق امتحان به آنها شهريه
بدهند، البته اين موضوع در نجف قدري سرو صدا پيدا كرده بود، آنها كه
ميخواستند زير بار امتحان نروند مخالفت ميكردند. معروف بود كه
آيت الله سيد ابراهيم اصطهباناتي امتحان را تحريم كرده بود و مخالفت با
امتحان در حقيقت مخالفت با آيت الله بروجردي بود، و در اثر تحريم
ايشان بعضي ها نرفتند امتحان بدهند و شهريه هم نگرفتند،ولي اين برنامه
تحريم شكست خورد. آن وقت بعضي ها در قم به صورت مزاح ميگفتند: معلوم
ميشود آقاي اصطهباناتي درس خواندن را حرام كرده براي اينكه
اگر كسي درس خوانده باشد امتحان هم ميدهد، بالاخره اين تحريم اثر
نكرد و برنامه امتحان تثبيت شد، از طلبه هاي حوزه امتحان گرفته شد و
كسي هم كه تازه به قم ميآمد بايد امتحان ميداد. ايشان سه حوزه
امتحاني داير كردند: يك حوزه براي شرح لمعه، يك حوزه براي رسائل و
مكاسب و كفايه، و يك حوزه براي درس خارج . من از طرف آيت الله
بروجردي جزو ممتحنين درس خارج بودم، افراد را خود ايشان مشخص
ميكردند، براي حوزه درس خارج پنج نفر بوديم ; من، آقاي حاج آقا علي
صافي گلپايگاني، آقاي حاج شيخ عبدالجواد جبل عاملي، آقاي فكور
يزدي و آقاي حاج آقا رضا سيد صفي بهاء الديني . امتحان خارج هم به
اين شكل بود كه بايد سطح مكاسب و كفايه را امتحان بدهند و بعد خلاصه
يك روز درس خارج خود را همانجا بنشينند بنويسند. گاهي اوقات
بعضي افراد ميآمدند خود را از جهت درسي خيلي بالا ميگرفتند و به
ممتحنين بي اعتنا بودند، مثلا من يادم هست يكي از آقايان از تهران تازه
آمده بود -مثل اينكه بخشي از مباحث فلسفه را در تهران خوانده بود و
ميخواست به قم بيايد- با يكي از ممتحنين جر و بحثش شد، بعضي
ميخواستند او را رد كنند كه مثلا اين خيلي خودش را ميگيرد و
بلندپروازي ميكند،من گفتم نه چرا به اين دليل ميخواهيد او را رد كنيد
در صورتي كه از محسنات يك طلبه است كه روحيه استقلال و اعتراض
داشته باشد. بالاخره گاهي از اين شكل برخوردها پيش ميآمد. منظور
اين است كه آقاي بروجردي خيلي به امتحان علاقه مند بود و روي امتحان
اصرار داشت و شهريه را هم بر همين اساس ميداد.
مراقبت از وضعيت اخلاقي طلبه ها و رسيدگي به مشكلات آنان
يادم هست يك دفعه كه خانه ايشان بودم مرا صدا زدند گفتند بيا اين
پول را بگير و ببر بده به آقاي صاحب الداري -آقاي صاحب الداري در مدرسه
فيضيه بود- به ايشان بگو اين پول پيش شما باشد -پول نسبتا زيادي بود-
اگر يك وقت طلبه هايي را ديدي كه نيازمند و بيچاره اند مقداري از اين
پول را به آنان بده . من آن پول را آوردم به آقاي
صاحب الداري دادم، ايشان گفتند شما چيزي از آن را ميخواهيد؟ گفتم نه، با اينكه نياز هم
داشتم، ميخواستم عفت به خرج بدهم ; خوب تصادفا آن روز آقاي
بروجردي آن پول را به من دادند كه به ايشان بدهم لابد وقتهاي ديگر هم
اين برنامه ها را داشته اند.
از جمله اينكه به ايشان خبر داده بودند كه طلبه ها بعضي وقتها كارهاي
زشتي انجام ميدهند مثلا با مردم درگير ميشوند يا بددهني ميكنند يا
گدابازي در ميآورند، ايشان دستور داده بودند كه افرادي مامور سري
باشند كه ضمن اينكه درسشان را ميخوانند در حوزه بگردند و اين تيپ
افراد را شناسائي كنند و گزارش بدهند. آن وقت من يادم هست كه مرحوم
حاج آقا عبدالله كه اهل تهران بودند -پدر خانم آقاي يثربي امام جمعه
كاشان - روزي جمعي را دعوت كردند كه من هم يكي از آنها بودم، آقاي
مولايي هم -كه مدتي متولي آستانه حضرت معصومه (س) بود- يكي از آنها
بود، گفت آقا فرموده اند طلبه هايي محرمانه در ميان طلبه ها بگردند و كسي
هم نداند و اگر كارهاي خلافي از آنها ديدند گزارش بدهند، من همانجا
اشكال كردم كه اين سياست شما با آنچه آقاي بروجردي ميخواسته جور
در نمي آيد، براي اينكه شما ميخواهيد كسي آنها را نشناسد، ما پنج شش
نفر الان همديگر را ميشناسيم و "كل سر جاوز الاثنين شاع " (هر رازي كه
از دونفر تجاوز كرد فاش ميشود)، و كافي است يكي از ما به رفيقش
بگويد. قاعده اش اين بود كه به هر يك از ما جداجدا ميگفتيد به نحوي كه
هر يك گمان كند او تنهاست و كس ديگري نيست . آن قضيه بعد به هم
خورد; اما يك چنين چيزهايي در ذهن آيت الله بروجردي بود.
تشكيل هيات حاكمه براي رسيدگي به تخلفات روحانيون
اگر يك وقت طلبه اي از ناحيه دولتي ها تحت تعقيب قرار ميگرفت
ايشان خيلي ناراحت ميشد، به همين جهت خود ايشان يك هيات
حاكمه اي مركب از پنج شش نفر درست كرده بود و در مدرسه فيضيه مستقر
بودند كه اگر از طلبه اي گزارشي رسيد كه تخلفي انجام داده آن هيات
حاكمه او را بخواهد و در درجه اول
نصيحتش كند و اگر موثر واقع نشد آن وقت در نهايت به قطع شهريه هم برسد.ايشان معتقد بود كه دولتي ها نبايد
در كار روحانيت دخالت كنند، بايد حيثيت روحانيت محفوظ باشد و
تخلفات صنفي آنها را خودشان رسيدگي كنند.
من شنيدم آقاي حاجي احمد گفته : من يك روز ديدم آقاي بروجردي
عصباني است ميگويد ديگر زندگي براي من تلخ است، زندگي براي من
حرام است، گفتيم آقا چه شده ؟ گفتند در تهران آشيخ مصطفي رهنما را
گرفته اند، گفتيم شما كه از روش آشيخ مصطفي رهنما خوشتان نمي آمد
-چون بعضي كارهاي خلاف قاعده ميكرد- گفتند آشيخ مصطفي رهنما
بالاخره يك روحاني است و اينكه بخواهند به حريم روحانيت حمله كنند
براي من غير قابل تحمل است . آيت الله بروجردي نسبت به شئون
روحانيت تا اين حد حساس بود، به همين جهت ميگفتند حريم روحانيت
در نظر مردم نبايد شكسته شود، بايد هميشه عظمت روحانيت محفوظ
باشد. البته همين هيات حاكمه با فدائيان اسلام و مرحوم نواب و
طرفدارانش درگير شد، و من يادم هست در مدرسه فيضيه يكي از
روحانيون به مناسبتي روي حجرالانقلاب ايستاده بود صحبت ميكرد و
در اعتراض به برخورد با فدائيان اسلام دستش را به طرف اطاق هيات
حاكمه تكان ميداد و ميگفت : اي هيات حاكمه ظالمه مدرسه فيضيه ... و با
تعبير "ظالمه " از اين هيات ياد ميكرد. البته آيت الله بروجردي با هدف
اصلاح و خيرخواهي اين هيات را تشكيل داده بودند، و موثر هم بود و
طلاب از آن حساب ميبردند.
اين بود شيوه مرحوم آيت الله بروجردي نسبت به روحانيت، ولي
متاسفانه در جمهوري اسلامي با تشكيل دادگاه به اصطلاح "ويژه
روحانيت " به بهانه حمايت از روحانيت و حفظ حريم آن به طور كلي
حريم روحانيت را شكستند و حتي بيوت بزرگان و مراجع تقليد را نيز -به
بهانه هاي صددرصد سياسي - مورد هجوم قرار دادند، و چه بسيار افراد
غير روحاني نيز به بهانه ارتباط با يك روحاني از حملات آنان در امان
نماندند.
علل به سردي گراييدن روابط آيت الله خميني و آيت الله بروجردي
س : كساني كه آيت الله بروجردي براي اصلاح حوزه به آنها حكم داده
بود - و بعد اين حكم از آنها پس گرفته شد- چه كساني بودند، و آيا اين
حركت در روابطآنان با آيت الله بروجردي تاثير گذاشت يا خير؟
ج : اين افراد شخصيتهايي مانند آيت الله خميني و آيت الله داماد
بودند آقاي صاحب الداري هم گو يا با آنها بود، اما آيت الله خميني از همان
اول اصرار داشتند كه ايشان اگر بخواهند ما اين كار را انجام دهيم بايد آن
را بنويسند، و ايشان هم به صورت حكمي آن را نوشت ولي بعدا وسوسه گران
ايشان را پشيمان كردند و نوشته را پس گرفتند; و از همانجا روابط
آيت الله خميني و آيت الله بروجردي رو به سردي رفت . آيت الله خميني
از كساني بود كه از همان اول كه آيت الله بروجردي به قم آمدند تقريبا
خودش را وقف ايشان كرده بود، ايشان در هر دو درس آقاي بروجردي
شركت ميكردند و خيلي هم از آن تعريف ميكردند و ميگفتند: "درس
ايشان جوري است كه طلبه ها غير مستقيم مجتهد و ملا ميشوند، ايشان
بيست سال دير به حوزه علميه قم آمدند". من يادم هست ايشان درس
اصول آيت الله بروجردي را هم مينوشتند و مرتب به منزل آيت الله
بروجردي رفت و آمد ميكردند و تقريبا در مسائل از ايشان دفاع هم
ميكردند; از باب نمونه يك روز عصر بعد از آنكه درس آيت الله
بروجردي تمام شد و براي نماز ميرفتند چند نفر هم اطراف ايشان بودند
من جلو رفتم و از ايشان پرسيدم آقا اگر كسي در صحت قرائت امام
جماعت شك كند ميتواند به او اقتدا كند -من مساله كلي ميپرسيدم و
نظري نداشتم - آقاي بروجردي يك نگاهي به من كردند و گفتند: شما به
امامي كه در قرائتش شك داريد اقتدا نكنيد برويد به امامي كه قبولش
داريد اقتدا كنيد!من با ناراحتي گفتم آقا اين مساله است ميپرسم،گفتند
بله مانعي ندارد; بعد آقاي خميني به من گفتند آخه اين مساله را چرا از
ايشان ميپرسي ؟ مگر نمي دانيد بعضي ها شايع كرده اند كه آقاي بروجردي
قرائتش درست نيست -چون ايشان در نماز دندانهايش را در ميآورد،
شبهه وجود اجزاي غير ماكوله در آن ميكرد، آن وقت قرائتش يك جور
مخصوص ميشد- گفتم من چه ميدانستم كه
چنين چيزي را شايع كرده اند من ميخواستم مساله بپرسم . منظورم اين است كه آقاي خميني خيلي
دنبال ايشان بود، آن وقت به دنبال جريان پس گرفتن نوشته يك مقدار
ايشان سرد شدند، بعد در جريان مرحوم نواب صفوي و فدائيان اسلام هم
در ذهن آيت الله بروجردي القا كرده بودند كه آقاي خميني محرك و مويد
فدائيان اسلام است با اينكه اين گونه نبود، و لذا ايشان ديگر به منزل
آيت الله بروجردي كمتر رفت و آمد ميكرد، البته درس ميآمدند ولي به
منزل ايشان رفت و آمد نمي كردند; آقاي حاج سيد محمدصادق لواساني كه
از دوران نوجواني رفيق آيت الله خميني بود و كاملا از جهت قيافه شبيه
يكديگر بودند و از وكلاي آيت الله بروجردي در تهران بود براي من نقل
كردند كه يك بار من ميخواستم بروم منزل آيت الله بروجردي آقاي
خميني گفتند من هم مدتي است نرفته ام خوب است شما كه ميروي من هم
به دنبال شما باشم و خيلي با ايشان قهر نباشيم، آقاي لواساني گفت :
دوتايي رفتيم منزل آقاي بروجردي، اتاق بيروني آقاي بروجردي
نشستيم اصحاب آقاي بروجردي داخل بودند، بعد از يك مدتي كه ما
نشستيم آقاي آقا محمدحسن آقازاده آن مرحوم آمد يك نگاهي كرد و
رفت، بعد حاج ميرزا ابوالحسن آمد يك نگاه و سلام عليكي كرد و رفت،
خلاصه هيچ كس به ما نگفت بفرماييد برويد پيش آقاي بروجردي -با
اينكه ميدانستند آقاي لواساني گاهي پول و وجوهات ميآورد- خلاصه
ما تا مغرب نشستيم خبري نشد، آقاي خميني به من گفت : بلند شو برويم
شما هم امروز چوب ما را خوردي ! ايشان ميگفت آقاي خميني در دالان
ايستاد و گفت من ديگر پايم را دم اين خانه نمي گذارم !و شايد تا آن وقت
كه آقاي بروجردي زنده بود ايشان به آنجا رفت و آمد نكرد; منظور اين
است كه كار به اينجاها كشيد، ولي براي اينكه كسي سوء استفاده نكند در
درس ايشان تا اين اواخر شركت ميكردند.
تفتين عليه اينجانب نزد آيت الله بروجردي
س : گو يا عليه حضرتعالي هم يك زماني نزد آيت الله بروجردي تفتين
كرده بودند، در اين مورد اگر توضيحي بفرماييد بجاست .
ج : اين قضيه برمي گردد به جريان آقاي صاحب الداري كه با يك طلبه اي
برخورد بد كرده بود و من با او برخورد كردم و اين قضيه را آيت الله
بروجردي هم مطلع شدند; و داستان آن هم به اين شكل بود كه يك طلبه اي
بود اهل كهك، طلبه درسخواني بود با آقاي محمد فاضل لنكراني هم
مباحثه بود، ايشان با يك طلبه خرم آبادي كه قدري خويشاوندي هم با
آقاي صاحب الداري داشت در حجره بر سر يك مساله جزئي نزاع كرده
بودند، طلبه خرم آبادي به آقاي صاحب الداري شكايت اين طلبه را كرده
بود، آقاي صاحب الداري گفته بود از مدرسه بيرونش كنيد، به شهرباني هم
بگوييد كه از قم بيرونش كند. حالا اگر يك مساله اخلاقي يا چيزهايي از
اين قبيل بود ميشد پذيرفت كه يك طلبه را از قم بيرون كنند ولي سر يك
مساله جزئي كه نمي شود آبروي يك طلبه را برد و او را از قم بيرون كرد;
بالاخره حكم تندي بود، من در جريان قرار گرفتم رفتم پيش آقاي
صاحب الداري گفتم شما كه اين حكم را كرده ايد آيا آن شيخ را خواسته ايد
از او چيزي بپرسيد؟ گفت نه، من متولي هستم ايشان بايد برود; خلاصه
يك مقدار با ايشان حرفمان شد، ايشان هم رفته بود خدمت آقاي
بروجردي و گفته بود من استعفا ميدهم، ما آمده ايم در حوزه ميخواهيم
اصلاحاتي بكنيم فلاني آمده عليه ما رجاله راه انداخته است، و خلاصه
خيلي عليه من با آقاي بروجردي صحبت كرده بود; تا اينكه چند روز بعد
من رفتم خدمت آقاي بروجردي كه جواب يك مساله را بپرسم ديدم
ايشان خيلي ناراحت است، در جلوي جمع رو به من كرد و گفت :
آشيخ حسينعلي من چقدر از شما تعريف كرده بودم، من به تو علاقه داشتم،
شما به طور كلي از اعتبار پيش من ساقط شديد، شما رجاله راه مياندازيد
ميرويد تهديد ميكنيد; من گفتم آقا كي من تهديد كردم ؟ كي رجاله راه
انداختم ؟ خلاصه ديدم ايشان خيلي ناراحت هستند گفتم خيلي خوب شما
فرمايشتان را فرموديد جواب مساله من را بفرماييد، بالاخره ايشان
جواب مساله را گفتند و من از خدمت ايشان آمدم بيرون و تصميم گرفتم
كه ديگر به منزل ايشان نروم ;تا اينكه يك روز در كوچه آيت الله خميني به
من رسيدند و گفتند كه بله عليه شما به ناحق پيش آيت الله بروجردي
مطالبي را گفته اند و من رفته ام با ايشان صحبت كرده ام، -اين جريان قبل
از سرد شدن روابط آيت الله بروجردي و آيت الله خميني اتفاق افتاده بود-
بعد شنيدم كه پدر آقاي فاضل هم كه در تشكيلات آقاي بروجردي بود در
مورد من با آقاي بروجردي صحبت كرده بود كه فلاني
در اين جريان تقصير نداشته و ميخواسته است از يك طلبه اي كه مظلوم واقع شده دفاع كند.
من اين مطلب كلي را همينجا عرض كنم كه قدرت وقتي يك جا متمركز
ميشود گاهي افراد انحصار طلب كه فقط منافع خودشان را ميخواهند از
روي حسادت يا انگيزه هاي ديگر شروع ميكنند نزد آن فرد قدرتمند از
افراد ديگر بدگويي و مذمت كردن، در اينجاست كه افراد صاحب قدرت
بايد به صرف شنيدن مطالبي عليه اشخاص به آن ترتيب اثر ندهند و تحقيق
بيشتري بكنند، با خود طرف صحبت كنند; حتي اين قبيل افراد هنگامي كه
اسلام پيشرفت كرد اطراف پيامبر (ص) را هم گرفته بودند، در اطراف
پيامبر (ص) علي (ع)، سلمان و ابوذر بودند، عمر و ابوبكر و عبدالرحمن بن
عوف هم بودند، پيامبر اكرم (ص) آنها را هم طرد نمي كرد اما اين گونه نبود كه
اگر مثلا عايشه ميآمد عليه علي (ع) چيزي به او ميگفت به گفته وي ترتيب
اثر دهد بلكه يك مقدار بيشتر هم احترام اميرالمومنين (ع) را رعايت
ميكرد; خلاصه ممكن است افراد روي جهاتي عليه يكديگر حرفهايي
بزنند ولي آن قدرتمند بايد روي اعصابش مسلط باشد و به گفته هر كس
ترتيب اثر ندهد و با مسائل عاقلانه برخورد كند; بالاخره آيت الله
بروجردي هم بشري بود مثل ساير انسانها و اين گفته ها در ايشان اثر
گذاشته بود.
نمايندگي آيت الله العظمي بروجردي در نجف آباد
من مدتي خدمت آيت الله بروجردي نرفتم تا اينكه مرحوم حجه الاسلام
آقاي آشيخ ابراهيم رياضي كه عالم معروف نجف آباد بودند به رحمت خدا
رفتند، تعدادي از رجال و شخصيتهاي نجف آباد با يك اتوبوس آمده
بودند خدمت آيت الله بروجردي كه مرا ببرند نجف آباد، البته من درس
ميرفتم ولي منزل آقاي بروجردي نمي رفتم، آقاي بروجردي پيش آنها
خيلي از من تعريف كرده بود كه ايشان چنين و چنان است و براي
نجف آباد زياد است و حيف است ايشان در نجف آباد بمانند و از اين
حرفها; بعد آنها اصرار كرده بودند آقاي بروجردي فرموده بودند پس
برويد ايشان را بياوريد تا من با او
صحبت كنم،آنها آمدند به من گفتند، گفتم من تعهد كرده ام كه منزل آقاي بروجردي نروم، آقاي بروجردي
فرموده بودند خير به هر شكل هست برويد ايشان را بياوريد; خلاصه مرا
بردند منزل آيت الله بروجردي ايشان با شوخي فرمودند قهر كرده بوديد؟
تعهد كرده بوديد كه به اينجا نياييد؟! بالاخره خيلي دلجويي كردند و
فرمودند شما فعلا مدتي به نجف آباد برويد و كارهاي مردم و حوزه علميه
آنجا را زير نظر داشته باشيد; و در همين ارتباط بود كه من مدتي به
نجف آباد رفتم، من گاهي قم بودم و گاهي نجف آباد، و بعد مرحوم حاج
شيخ نصرالله قضايي را در آنجا ترويج و تقويت كردم و پس از مدتي
كارها را به دست ايشان سپردم و خودم دو باره به قم برگشتم .
ملاقات با دكتر اقبال (نخست وزير)
س : جنابعالي كه از طرف مرحوم آيت الله بروجردي به نجف آباد رفتيد
با مسئولين دولتي نيز تماس داشتيد؟
ج : در آن زمان تماس علما با مسئولين دولتي امر رايج و لازمي بود،
البته آنها هم ناچار بودند احترام علما را حفظ كنند.از جمله اتفاقاتي كه
ياد دارم اينكه در يك سالي هيات دولت وقت به نخست وزيري آقاي دكتر
اقبال تصميم گرفته بودند جمعا به نقاط مختلف كشور سفر كنند و از نزديك
با مشكلات مناطق مختلف آشنا شوند. در تابستان كه من در نجف آباد
بودم اتفاقا به استان اصفهان آمده و يك روز هم به نجف آباد آمدند،در آن
زمان استاندار اصفهان آقاي سرلشگر گرزن بود و ميگفتند مرد خوبي
است، او هم همراه مقامات به نجف آباد آمده بود. بنا شد علماي نجف آباد
در ساختمان شهرداري با هيات دولت ملاقات كنند، حدود ده پانزده نفر از
آقايان علما بودند و من و مرحوم حاج آقا عطاء مرتضوي در دو طرف
دكتر اقبال قرار گرفتيم . آقاي حاج شيخ نعمت الله صالحي نيز بنا شد
سخنگو باشد و خير مقدم بگويد. ايشان پس از سخناني مشتمل بر خير مقدم
و تذكرات گفتند كه من از نامه مولا اميرالمومنين (ع) به مالك اشتر هديه اي
به شما تقديم ميكنم، حضرت ميفرمايند: "و ليكن احب الامور اليك اوسطها
في الحق و اعمها في العدل و اجمعها لرضا الرعيه فان سخط العامه
يجحف برضا الخاصه،و ان سخط الخاصه يغتفر مع رضا العامه "(1) دكتر اقبال خيلي
خوشش آمد. بعد من به دكتر اقبال گفتم كه به نمايندگي از طرف حضرت
آيت الله العظمي بروجردي متصدي حوزه علميه نجف آباد هستم و ما از
دولت براي حوزه ها چيزي نمي خواهيم ولي انتظار داريم جاهايي را كه
براي سكونت طلاب علوم دينيه وقف كرده اند دولت آنها را تصاحب نكند،
در نجف آباد مكاني هست كه براي سكونت طلاب و عزاداري حضرت
سيد الشهداء(ع) وقف شده و سالهاست كه آموزش و پرورش آن را تصرف
كرده است و هرچه اقدام كرده ايم نتيجه اي گرفته نشده است . در همان
جلسه آقاي دكتر اقبال به آقاي دكتر مهران وزير آموزش و پرورش
دستور داد اقدام كنيد و او هم يادداشت كرد و با يك مرتبه رفتن من به
معيت مرحوم شهيد مطهري نزد وزير آموزش و پرورش در تهران او
دستور داد محل را تخليه و تحويل دهند و در پيچ و خم اداري گرفتار
نشديم، هرچند مسئولين آموزش و پرورش نجف آباد در آن وقت
نمي خواستند تحويل دهند و كارشكني ميكردند. در همان جلسه
كمبودهاي نجف آباد و خواسته هاي مردم نيز به نخست وزير تذكر داده شد.
بعد دكتر اقبال گفت كه نجف آباد را از بخشداري به فرمانداري ارتقاء
داديم ومن به او گفتم "ان شاء الله كل الصيد في جوف الفرا"اميدواريم ساير
خواسته ها نيز انجام شود. بعدا شنيدم دكتر اقبال گفته بود علماي اصفهان
به ما زياد تملق گفتند و تنها جايي كه به ما تملق نگفتند و خواسته هاي
خودشان را مطرح نمودند و ما را نيز نصيحت كردند نجف آباد بود.
كمك به زلزله زدگان لار و بوئين زهرا
همچنين هنگامي كه در نجف آباد بودم زلزله معروف لار رخ داد، در آن
زلزله چندين هزار نفر كشته شدند و قسمت زيادي از لار قديم خراب شد.
خانه هاي اطراف مسجد جامع شهر به طور كلي در هم كوبيده شده بود و
بسياري از ساختمانهاي مدرن جديدالاحداث نيز شكافهاي عميق برداشته
بود. من كمكهاي مردمي را كه به صورت
نقد بود جمع آوري كردم و به همراهي مرحوم پورنمازي و مرحوم سيد روح الله كشفي كه رئيس اوقاف
نجف آباد و مرد فاضل و متعهدي بود به لار رفتيم . آن هنگام با اينكه
ارديبهشت بود هوا در لار بسيار گرم بود، ورود ما در باغ آقاي حاج سيد
عبدالعلي آيت اللهي بود كه توزيع كمكهاي مردمي در آنجا انجام ميشد.
در زلزله بوئين زهرا نيز كمكهاي مردمي مردم خير نجف آباد را
جمع آوري كردم و به همراهي آقاي لقماني شهردار وقت نجف آباد -كه مرد
متعهد و با كفايتي بود- و مرحوم پورنمازي و مرحوم حاج شيخ غلامرضا
سلطاني اشتهاردي -كه در جريان سقوط هواپيماي عازم جبهه با جمعي از
آقايان ديگر به شهادت رسيد- به بوئين زهرا رفتيم و كمكهاي مردمي را به
مستحقين آنها رسانديم .
اعضاي بيت آيت الله بروجردي و نقش هر يك از آنان
س : اعضاي بيت مرحوم آيت الله بروجردي مشخصا چه كساني بودند و
چه كساني در تخريب روابط ميان ايشان و ديگران نقش داشتند، آيا
حاج احمد را ميتوان در ايجاد اين جو موثر دانست ؟
ج : من شخصي را نمي توانم متهم كنم حتي حاج احمد را، در بيت آيت الله
بروجردي آقاي حاجي احمد در ايشان موثر بود، حاج ميرزا ابوالحسن
موثر بود، حاج محمدحسين احسن (رحمه الله عليه) كه مقسم شهريه بود موثر
بود، ديگران نيز موثر بودند، حاج محمد حسين احسن امين بيت المال و
نامه هاي ايشان بود خيلي هم در بيت ايشان كار ميكرد، ايشان اوايل در
بروجرد كاسب بود و بعد از نماز آقاي بروجردي مساله ميگفت ; داستاني
را هم در همينجا به مناسبت از اخلاق آقاي بروجردي بگويم بد نيست، آن
وقت كه من بروجرد بودم همين آقاي حاج محمدحسين احسن در مسجد
پس از نماز آيت الله بروجردي مساله ميگفت، آيت الله بروجردي هم
گاهي پاي صحبت ايشان مينشست و اتفاقا آن شب نشسته بود، آقاي
حاج محمدحسين شروع كرد به مساله گفتن، ايشان فتواي مرحوم
آسيد ابوالحسن اصفهاني را ميگفت فتواي آقاي بروجردي را هم ميگفت، اتفاقا در مساله اي فتواي
آسيد ابوالحسن را گو يا ناقص نقل كرد، آيت الله
بروجردي با اينكه رقيب آسيد ابوالحسن بود بدون اينكه تكبر كند با صداي
بلند خيلي با احترام از همانجا كه نشسته بود فرمودند نه خير
آيت الله اصفهاني با اين قيد ميفرمايند. بالاخره آقاي حاج محمدحسين آدم
بسيار مقدس و امين و متديني بود، بعد كه آقاي بروجردي آمدند قم و سر
ايشان شلوغ شد از ايشان خواستند كه به قم بيايد. ايشان به عنوان محرر
در بيت بود، نامه ها را ميخواند و جواب ميداد، وجوهات را ميگرفت و
به مقسمين براي پرداخت شهريه تحويل ميداد، بالاخره خيلي كار ميكرد
و شبانه روز مشغول بود، و واقعا مرد بي آزار و متديني بود.
حاج احمد بيشتر كارهاي بيروني آقاي بروجردي را انجام ميداد، مثل
وزير خارجه ايشان بود، آقاي بروجردي به شاه ميخواست پيغام بدهد يا
با علماي شهرستانها كاري داشت يا پيش كسي ميخواست پيغامي بفرستد
آقاي حاج احمد را ميفرستاد، در بيت ايشان هم تنظيم كننده امور بيت
بود. افراد ديگري كه بودند: حاج ميرزا ابوالحسن اشعري شيرازي كه الان
مرحوم شده است، حاج شيخ محمود اردكاني -كه مدتي هم مباحثه من
بود- شوهر خواهر آقاي فاضل لنكراني، حاج شيخ محمدعلي كرماني كه
خودش درس ميگفت، آسيد مصطفي خوانساري، دوتا برادرهاي صادقي
-آميرزا مهدي صادقي و آميرزا حسين صادقي - اينها تقريبا جزو حواريين
آيت الله بروجردي بودند، البته افراد ديگر هم كم و بيش در كارهاي ايشان
موثر بودند; اما اينكه چه كسي در ارتباط با القاي اين گونه مسائل در ذهن
ايشان موثر بوده من كسي را نمي توانم متهم كنم .
س : رساله توضيح المسائل فارسي را هم در ابتدا آقاي حاج
محمدحسين احسن تنظيم كردند؟
ج : نه، توضيح المسائل را آقاي حاج شيخ علي اصغر علامه كرباسچيان كه
در تهران است و مدارس علوي را به راه انداخت تنظيم كرد; البته از ساير
افراد هم كمك ميگرفت، حتي گاهي اوقات به من ميگفت اين عبارت
چطور است .
توجه آيت الله بروجردي به فعاليتهاي تبليغي در خارج از كشور
س : تا آنجا كه ما اطلاع داريم مرحوم آيت الله بروجردي به خارج از
كشور هم مبلغاني اعزام ميكردند و در آنجا موسساتي به وجود ميآوردند
نظير مركز اسلامي هامبورگ، آيا در آمريكا و فرانسه و ساير كشورها هم
اقدام مشابهي انجام دادند؟ آيا هدف ايشان صرفا جنبه هاي تبليغي بود يا
در نظر داشتند پايگاههايي را براي آينده درست كنند؟
ج : آيت الله بروجردي در اين جهت فكرش خيلي فكر وسيعي بود، همين
جهت كه بايد با دنيا مربوط بود بايد به مسلمانهاي جاهاي ديگر هم رسيد.
با طرح مساله شيعه وسني هم خيلي مخالف بود، ايشان معتقد بود كه بايد
كاري كرد كه اصل اسلام مطرح باشد; منتها آن وقت امكانات كم بود، كسي
كه زبان بلد باشد كم بود، مثلا آقاي محققي از باب اينكه يك مقدار علوم
جديد ميدانست آدم روشنفكري محسوب ميشد، ما پنج شنبه و جمعه ها
پيش ايشان هندسه ميخوانديم، شايد چندتا كلمه انگليسي هم بلد بود آدم
خوبي هم بود، در ميان طلبه ها اين جور افراد كم بودند. در همان زمان
صحبت شد كه مرحوم آيت الله بروجردي مرحوم آيت الله بهشتي را به
خارج بفرستند، اما نظر ايشان اين بود كه ايشان جوان است ; عقيده آقاي
بروجردي اين بود كه از افرادي كه سن بيشتري دارند استفاده شود، در اين
رابطه مرحوم مطهري ميگفت آقاي بروجردي پير پرست است ; به هر
حال اشخاصي را كه بشود به خارج فرستاد كم بودند و الافكر ايشان اين
بود كه بايد در اين زمينه ها كار كرد. مسجد هامبورگ را در آلمان ايشان
بنا كرد و آقاي حاج شيخ محمد محققي را كه علاوه بر علوم حوزوي به
علوم جديد نيز آشنا بود به آنجا فرستاد، آقاي محققي در آنجا نماينده
ايشان بود و از تاييد و كمك به ايشان هم دريغ نمي كرد. آيت الله
بروجردي نسبت به وحدت شيعه و سني هم خيلي عنايت داشت . من قبلا
عرض كردم كه آشيخ محمدتقي قمي كه در مصر بود در حقيقت پايگاهش
در ايران آيت الله بروجردي بود، رابط بين شيخ شلتوت و آيت الله
بروجردي آشيخ محمدتقي بود و ظاهرا آيت الله بروجردي براي آنها
كمك پولي ميفرستاد، فتواي معروف شيخ شلتوت در حقيقت به واسطه فعاليت
آيت الله بروجردي صادر شد. بالاخره ايشان روي اين جهات
خيلي عنايت داشتند; آقاي حسينعلي محفوظ را كه در اول كتاب
اصول كافي نامش ديده ميشود من ديده بودم، يك فرد متتبع بود كه در
خارج از كشور در نشر معارف اسلامي فعاليت ميكرد، آيت الله بروجردي
خيلي از ايشان تجليل ميكرد، و از اين گونه كارهاي تتبعي و تحقيقي
خوشش ميآمد.
س : مگر آيت الله بهشتي نماينده آيت الله بروجردي در آلمان نبودند؟
ج : ظاهرا ايشان پس از رحلت مرحوم آيت الله بروجردي از طرف
آيت الله ميلاني و آيت الله خوانساري به آلمان رفتند.
تاسيس مسجد اعظم در قم
س : انگيزه آيت الله بروجردي از تاسيس مسجد اعظم چه بود، آيا
ضرورت ويژه اي را در تاسيس آن ميديدند يا به خاطر سالم سازي
اطراف حرم و تخريب خانه ها و مقبره هاي قديمي اطراف آن بود؟ شنيده
شده كه به هنگام خراب كردن اين خانه ها و مقبره ها بعضي به ايشان
اعتراض كردند كه به چه مجوزي اين كار را ميكنند، فرموده بودند پس
استفاده از ولايت فقيه كجا رفته ؟ آيا اين كلام صحت دارد يا نه ؟
ج : تاسيس مسجد اعظم در اين مكان در آن زمان واقعا لازم بود، چون
ميخواستند نماز جماعت بخوانند جا نبود، درس ميخواستند بگويند جا
نبود، البته مسجد اعظم باني داشت هر قسمت از مخارج آن را افرادي به
عهده ميگرفتند، ولي موسس آن ايشان بود. در مكان اين مسجد مقبره بود
چند خانه بود مدرسه باقريه بود همه اينها را خراب كردند و جزو مسجد
انداختند. من هم اين جمله را كه ايشان در اعتراض بعضي افراد به تخريب
اين مكانها فرموده "پس ولايت فقيه كجا رفته، يا ولايت فقيه براي كجاست "
مانند شما از بعضي افراد شنيده ام ولي اينكه آيا دقيقا اين جمله را فرموده
يا نه نمي دانم . من يادم هست اگر كسي از بيرون ميآمد و توالت
ميخواست برود اطراف حرم جايي وجود نداشت، ايشان اين توالتها را
در كنار مسجد اعظم ساخت . ما
يك وقت در زمان شاه ميرفتيم برويم اصفهان در بين راه در ماشين ديدم كسي كه قيافه مخصوصي به خودش
گرفته بنا كرد به آخوندها و به آقاي بروجردي بدگفتن، كه اين پولها را
برداشته اينجا مسجد ميسازد، ميخواست به جاي اين مسجد مثلا يك
كارخانه اي تاسيس كند كه توليدات كشور بالا رود! مردم هم به حرفهاي
او گوش ميدادند، من گفتم : جنابعالي مثل اينكه در اين كشور نيستي ؟ همه
مسجد اعظم را كه بگذاريم كنار، همين مستراحهاي مسجد اعظم چقدر
مشكل مردم را حل ميكند، همين مستراحهاي مسجد اعظم از آن مجلس
سناي شما در تهران كه اين همه پول خرجش كرده ايد كه شصت آدم خائن
بروند آنجا بنشينند و كشور را بفروشند و خارجيها را بر كشور مسلط كنند
بسيار با ارزشتر است، مردم با تعجب نگاه ميكردند كه اين بچه طلبه چه
ميگويد، يك كسي آمد گفت اين آقا سرهنگ است كه لباس شخصي
پوشيده، گفتم هر كس ميخواهد باشد، تازه بهتر.
بالاخره اين مسجد براي نماز خواندن، براي درس گفتن، براي برگزاري
مجالس و عبادت زوار در كنار حرم مطهر حضرت معصومه (س) بخصوص
در آن زمان خيلي لازم بود و خدمت بزرگي محسوب ميشد.
مبارزه جدي آيت الله بروجردي با مسلك ساختگي بهائيت
س : در ارتباط با نقش آيت الله بروجردي در مبارزه با مسلك بهائيت و
فعاليتهايي كه حضرتعالي در اين زمينه داشتيد اگر خاطره اي داريد بيان
فرماييد.
ج : مرحوم آيت الله بروجردي خيلي ضد بهايي بود، مثلا در طرفهاي يزد
يك بهايي را كشته بودند و بنا بود قاتل را اعدام كنند، آن هم در روز
پانزده شعبان، آقاي بروجردي در اين قضيه خواب نداشت و ميخواست به هر
قيمتي كه هست از اعدام او جلوگيري كند، دائما حاجي احمد را به اين
طرف و آن طرف ميفرستاد; گو يا اين شخص پس از قتل فرار كرده بود به
عراق و دولت عراق او را گرفته بود و به دولت ايران تحويل داده بود و
بالاخره آن شخص ظاهرا اعدام نشد. خلاصه آيت الله بروجردي با بهاييها
خيلي بد بود، گو يا يك سال ماه رمضان كه آقاي فلسفي از راديو صحبت
ميكرد آقاي بروجردي به او گفته بود كه عليه بهائيت صحبت كند، آيت الله كاشاني هم با اين معنا
موافق بود; آقاي فلسفي در آن ماه رمضان شروع
كرد عليه بهاييها صحبت كردن، صحبت آقاي فلسفي در آن سال خيلي گل
كرد و مردم همه اطراف راديوها جمع ميشدند صحبتهاي آقاي فلسفي را
گوش كنند، بعد يكدفعه دولت به دستور شاه جلوي سخنراني آقاي فلسفي
را گرفت ; در همان زمان مشخص بود كه مشوق آقاي فلسفي آيت الله
بروجردي است و مخالفت شاه با پخش سخنراني آقاي فلسفي مخالفت
شاه با آيت الله بروجردي تلقي ميشد. در همان ايام من براي نماز و تبليغ
ديني ميرفتم به نجف آباد چون نجف آباد بهايي زياد داشت، من از
آيت الله بروجردي راجع به معاشرت و خريد و فروش و معامله با بهاييها
سئوالي كردم و ايشان در جواب مرقوم فرمودند: "بسمه تعالي، لازم است
مسلمين با اين فرقه معاشرت و مخالطه و معامله را ترك كنند، فقط از
مسلمين تقاضا دارم آرامش و حفظ انتظام را از دست ندهند،
حسين الطباطبائي ";بعد براي اينكه اين نوشته اثر عميقتري در ميان مردم بگذارد
آقاي حاج انصاري را از قم دعوت كرديم كه بيايند نجف آباد چند جلسه
صحبت كنند و مقدمه چيني كنند بعد حكم و نظريه آيت الله بروجردي را
براي مردم بخوانند. اعلاميه در سطح شهر پخش شد و تبليغات زيادي در
مساجد و جاهاي ديگر انجام گرفت كه حاج انصاري براي سخنراني به
نجف آباد ميآيد و حكم مهمي هم از آيت الله بروجردي به همراه دارد،
جمعيت زيادي پاي منبر حاج انصاري ميآمدند، البته حاج انصاري
خودش اين حكم را نخواند او منبر رفت و زمينه را فراهم ساخت و آقاي
حاج شيخ ابوطالب مصطفايي حكم را خواند، با خوانده شدن اين حكم جو
گسترده اي عليه بهائيت در نجف آباد ايجاد شد. آن وقت كاري كه من كردم
اين بود كه تمام طبقات و اصناف نجف آباد را دعوت كردم و همه عليه
بهائيت اعلاميه دادند،مثلا نانواها نوشتند ما به بهاييها نان نمي فروشيم،
راننده ها امضا كردند كه ما ديگر سوارشان نمي كنيم، از همه علماي
نجف آباد و افرادي كه با صنفهاي مختلف مربوط بودند كمك گرفتيم،
خلاصه كاري كرديم كه از نجف آباد تا اصفهان كه كرايه ماشين يك تومان
بود يك بهايي التماس ميكرد پنجاه تومان بدهد و او را نمي بردند،البته
همه اين نبردنها هم از روي ايمان نبود خيلي ها از ديگران و از جو عمومي
جامعه ميترسيدند كه آنها را سوار كنند; بالاخره با اين حركت آنها در
نجف آباد متلاشي شدند. پيش از اين قضيه، بهاييها در نجف آباد خيلي
قدرت داشتند، تاجرهايشان در بازار همه كاره
بودند، تبليغات آنان وسيع شده بود، اما بعد از اين قضيه متفرق شدند و در همه جا از چشم مردم خود
را مخفي ميكردند و در حقيقت اين اتحاد و هماهنگي مردم نجف آباد
تقويت آيت الله بروجردي و روحانيت بود در مقابل دولتيها; بعد اين قضيه
را ما به اصفهان هم كشانديم و خطاب به مردم اصفهان در جهت مبارزه با
بهائيت اعلاميه داديم و حكم آيت الله بروجردي را پخش كرديم، تعدادي
از علماي اصفهان هم با ما همراهي كردند، در آنجا هم سرو صداي
گسترده اي عليه بهائيت بر پا شد.
نخستين احضار اينجانب به خاطر مبارزه با بهائيت
بالاخره پس از مدتي مشخص شد كه موسس و محرك اين جريان من
هستم، روي اين اصل مرا از استانداري اصفهان احضار كردند. استاندار
اصفهان در آن زمان شخصي بود به نام " محمد ذوالفقاري " اهل زنجان، به
بخشدار نجف آباد گفته بود به اين شيخ بگوييد بيايد اينجا، حالا در آن
موقع من به اصطلاح مجتهد نجف آباد و نماينده آيت الله بروجردي بودم،
من پيش از رفتن به استانداري رفتم اصفهان منزل آقاي حاج سيد حسن روضاتي
كه از علماي معروف اصفهان بود و با دستگاه هم مربوط بود و
نفوذ هم داشت، به او گفتم استاندار مرا احضار كرده شما در جريان باشيد
ببينيد قضيه از چه قرار است، بعد از آنجا رفتم به استانداري، گفتند:
استاندار الان كميسيون دارند همه روسا هستند، گفتم بالاخره به من
گفته اند بيا، به او بگوييد فلاني آمده، رئيس دفترش رفت و برگشت و گفت
بفرماييد داخل، من وارد اطاق شدم ديدم اطاق "غاص باهله " گوش تا گوش
همه نشسته اند، استاندار هم آن بالا نشسته بود، تا مرا ديد شروع كرد به
صحبت كردن و تهديد كردن كه آقا كشور نظام دارد! كشور امنيت دارد! شما
آمده ايد اينجا اخلال كرده ايد! ميخواهيد كشور را داغون كنيد! امنيت
مردم را از بين ببريد! دولت قدرت دارد واز اين گونه صحبتها،بعد بنا كرد
توپ و تشر رفتن ; من گفتم : "صبر كن آقا! خيال كردي من يك بچه طلبه
هستم كه مرا تهديد ميكني، من آدمي نبودم كه با گفتن شما بيايم اينجا،
اينكه ميبينيد من حاضر شده ام كه به اينجا بيايم به خاطر اين است كه من
خدمت آيت الله بروجردي بودم ايشان فرمودند كه
محمد ذوالفقاري آمده است برود اصفهان آمده پيش من و از من خواسته كه سفارش او را به
علماي اصفهان بكنم، از فرمايش آيت الله بروجردي نتيجه گرفتم كه در
شما يك رگ مذهبي وجود دارد روي اين اصل حاضر شدم اينجا بيايم و
الامن آدمي نيستم كه اينجاها بيايم،بزرگتر از تو هم از من دعوت كند من
نمي روم، چهارتا بهايي آمده اند بيخ گوش شما چهارتا كلمه حرف زده اند،
فكر ميكني من امنيت كشور را به هم زده ام، از ماه رمضان كه آقاي فلسفي
سخنراني كرده مردم خو نشان به جوش آمده و تا حالا هم امنيت اين منطقه
و نجف آباد را من حفظ كرده ام و الامردم ميخواستند بريزند خانه هاي
بهاييها را خراب كنند همه را بكشند امنيت آنها را من حفظ كرده ام، اصلا
من ديگر به نجف آباد نمي روم از همين جا ميروم به قم، از اين به بعد
امنيت آن منطقه باشما اگر توانستيد با همه نيروها و قواي مسلحتان امنيت
آن منطقه را حفظ كنيد! خداحافظ شما!" اين را گفتم و بلند شدم كه بيايم
بيرون . با اين برخورد يكدفعه او جا خورد، انتظار چنين برخوردي را
نداشت، گفت آقا من كه غرضي نداشتم، من مخلص شما هستم، بفرماييد
بنشينيد و خلاصه كوتاه آمد. بعد گفتم چهارتا بهايي آمده اند اينجا براي
شما جو درست كرده اند شما هم باورتان آمده است، اگر من نبودم مردم تا
حالا خانه هاي اينها را خراب كرده بودند، هر تكه گوشت بهاييها دست
يك كسي بود، من جلوي آنها را گرفتم، حالا عوض اينكه از من تقدير و
تشكر بكنيد اين جور برخورد ميكنيد! بالاخره جلسه جالبي بود.
در آن زمان بيشتر افراد در مقابل اينها خاضع بودند، آن جلسه جلسه
مهمي بود چندتا سرهنگ و سرتيپ در آن جلسه بودند، گو يا سران شهر
اصفهان در آنجا كميسيون داشتند، بالاخره در نهايت معذرت خواهي
كردند گفتند ما ميخواهيم يك وقت آشوب و خونريزي نشود، گفتم ما هم
همين را ميخواهيم، ما در حفظ امنيت از شما سهم بيشتري داريم، اگر شما
دزدها را ميگيريد ما راهي را به مردم ياد ميدهيم كه كسي دزدي نكند.
البته بعدا معلوم شد سران بهاييها در ارتباط با جريان نجف آباد خيلي
اعتراض كرده بودند و بعضي از سران و امراي ارتش كه بهايي بودند به شاه
نامه نوشته بودند كه فلاني اوضاع نجف آباد را به هم زده است .
س : مرحوم آيت الله بروجردي از فعاليتهاي شما در اصفهان تا چه
اندازه آگاهي يافت و حمايت نمود؟
ج : ايشان كاملا در جريان بودند و از فعاليتهاي من خوشحال بودند.
س : حظيره القدس بهاييها در نجف آباد را چه كساني و در چه تاريخي
آتش زدند؟
ج : من يادم نيست حظيره القدس را دقيقا كي آتش زدند، بالاخره در
همان روزها بود، شب رفته بودند آنجا را آتش زده بودند، تعدادي از
بچه ها تحريك شده بودند رفته بودند آنجا را شبانه آتش زده بودند، خود
بهاييها بيشتر اين جريان را بزرگش كردند تا مظلوم نمايي كنند.
همراهي ساير علما و مراجع با حكم آيت الله بروجردي
س : در آن زمان ساير علما و مراجع چه موضعي نسبت به بهائيت داشتند،
عكس العمل يا همراهي آنان نسبت به حكم آيت الله بروجردي در اين
زمينه چگونه بود؟
ج : پس از اينكه حكم آيت الله بروجردي در نجف آباد به اجرا گذاشته
شد من به اصفهان آمدم و با علماي اصفهان صحبت كردم، آقاي حاج شيخ
محمدحسن نجف آبادي همراهي كردند و با چند نفر ديگر از علما يك متن
كوتاهي عليه بهائيت صادر كردند; بعد از علماي نجف استفتاء كردم، در
ميان آنها مرحوم آيت الله آقاي حاج سيد جمال گلپايگاني خيلي خوب
جواب داده بودند. متن جواب ايشان چنين بود:
"بسم الله الرحمن الرحيم، معاشرت و مخالطه و معامله با اين طائفه
ضاله مضله كه ضرر آنها به دين و ملت و دولت و منحرف كردن آنها مردم را از
طريق حق بيان كردني نيست، به انواعها و اقسامها حرام است و اجتناب از
آنها لازم است كما اينكه حضرت آيت الله بروجردي متعنا الله و جميع
المسلمين بطول بقائه مرقوم فرمودند، و حكم آن بزرگوار لازم الاتباع و
مخالفت ايشان حرام و در حد شرك بالله است .
26 ع 1375/1 - الاحقر جمال الموسوي الگلپايگاني "
اين متن از كسي كه خودش مرجع تقليد و معاصر آيت الله بروجردي بود
خيلي متن جالبي بود و از خلوص و هضم نفس آن بزرگوار حكايت
ميكرد، و اين متن را من به آيت الله بروجردي نشان دادم خيلي خوشحال
شدند. آيت الله حاج سيد محمود شاهرودي هم چيزي نوشته بودند ولي به
اين استحكام نبود، آيت الله آسيد عبدالهادي هم پاسخ نوشته بودند كه
پاسخ بدي نبود. من همه اين استفتائات را جمع كرده بودم ولي يك آقايي
از من گرفت كه در جايي درج كند متاسفانه ديگر به من برنگردانيد و من
هم شخص او را فراموش كرده ام . يك روز هم به ما گفتند مرحوم آيت الله
آقاي حاج شيخ مهدي مسجد شاهي با بعضي از علما روزهاي پنج شنبه
جلسه دارند، با اميد زيادي من در جلسه آنها شركت كردم و حكم آيت الله
بروجردي را براي آنها خواندم و جريانهاي نجف آباد را نقل كردم و گفتم
بجاست شما هم در اصفهان اقدام كنيد، يك وقت مرحوم حاج شيخ مهدي
گفت مگر نجف آباد بهايي دارد؟ گفتم بله ! گفت آقا موعظه شان كنيد،
جمعشان كنيد به آنها بگوييد ميرزا حسينعلي نمي تواند خدا باشد! و
بالاخره از برخورد ايشان بي اعتنايي به مساله انتزاع ميشد، بعد هم
عصايش را برداشت و رفت .
ضمنا در اين رابطه با كمي امكانات يك اعلاميه جامع و بلندبالا خطاب
به مردم اصفهان در سطح وسيعي پخش كرديم بدين مضمون كه مگر فقط
مردم نجف آباد مقلد و پيرو آيت الله بروجردي هستند، چرا شهر اصفهان
پناهگاه بهاييان فراري نجف آباد شده ; و مرحوم پورنمازي آن را در سطح
وسيعي در اصفهان پخش كرد، و در اين رابطه مدتها مامورين دولت
درصدد پيدا كردن عاملين پخش اين اعلاميه بودند و ذهنشان روي
نجف آباد و اينجانب منعطف شده بود.
نقل سه خواب درباره آيت الله العظمي بروجردي
من سه بار مرحوم آيت الله العظمي بروجردي را در خواب ديده ام :
1 - شبي ايشان را در خواب ديدم كه در باغ بزرگي مملو از درختهاي
نوچه بودند، با حالت ذوق و شعف به من فرمودند: آشيخ حسينعلي، ببين
چقدر من در اين باغ درخت كاشته ام ؟!
ظاهرا تعبير خواب شاگردان زيادي است كه ايشان تربيت كردند و در قم
و ساير بلاد متفرق ميباشند.
2 - شبي ايشان را در خواب ديدم كه به عنوان تدريس روي يك صندلي
نشسته اند و حدود پنجاه نفر حضور داشتند از جمله مرحوم امام خميني،
من در عالم خواب توجه داشتم كه آيت الله بروجردي فوت كرده اند و مثل
اينكه دو باره زنده شده اند، من به مرحوم امام گفتم : آقاي بروجردي
شانزده سال در قم تدريس كردند و متاسفانه يك نوار درسي به عنوان
يادگار از ايشان گرفته نشد، خوب است ضبط صوتي تهيه كنيم و درس
ايشان را ضبط كنيم، مرحوم امام فرمودند: خوب گفتي، سريع ضبطي تهيه
كن و بياور، كه من دويدم و ضبطي حاضر كردم و درس ايشان را ضبط
نمودم .
3 - شبي ايشان را در خواب ديدم كه در منزلشان به ديوار تكيه كرده
بودند و دامن ايشان پر بود از اسكناس، چشم ايشان كه به من افتاد
فرمودند:آشيخ حسينعلي، بيابه تو پول بدهم، گفتم : نه آقا من لازم ندارم،
بالاخره اصرار كردند و يك مشت پر به من پول دادند، و ظاهرا پولها
شماره نداشت و درهم بود.
فصل چهارم " امام خميني و نهضت روحانيت " (1345 - 1340 ه. ش)
وفات آيت الله العظمي بروجردي و عزاداري چهل روزه مردم
س : از در گذشت مرحوم آيت الله العظمي بروجردي و تحولاتي كه در
حوزه در ابعاد اجتماعي، فرهنگي و سياسي مخصوصا در مساله مرجعيت
پيش آمد چنانچه خاطراتي داريد بفرماييد.
ج : مساله وفات مرحوم آيت الله بروجردي خيلي عجيب بود ايران
يك پارچه عزا شد،(1) در خارج از كشور هم برنامه عزاداري بود، اما در
ايران عزاداري به اين گستردگي را كسي پيش بيني نمي كرد. در همه شهرها
دسته جات راه افتاد، شعرا در عزاي ايشان نوحه هاي سينه زني و عزاداري
ميسرودند. من يادم هست از نجف آباد يك دسته دو سه هزار نفري به
طرف قم راه افتاد، يك حسن آقا نساج داشتيم كه الان هم حيات دارند،
ايشان اين شعر را ميخواند و همه ميخواندند:
ما نجف آباديان با ناله و آه آمديم
از براي درك فيض آيت الله آمديم
مردمان شهر قم كو سيد و سالار ما
از براي ديدنش ما اين همه راه آمديم
در آن زمان افكار ماركسيستي كمونيستي در جامعه زياد مطرح بود.
شركت مردم در اين جلسات و برگزاري اين عزاداري گسترده و اقبال
مردم به روحانيت در واقع يك نوع تودهني به تبليغات ماركسيستي
كمونيستي آن وقت بود. مردم ميفهميدند كه آنها چيزي نيستند و جنبه هاي
مذهبي خيلي در مردم نمود پيدا كرد.البته اين تجليل و ابراز تاسف و تاثر
مردم از فوت مرحوم آيت الله بروجردي يك چيز طبيعي و خود جوش
بود، اين گونه نبود كه تصنعي و ساختگي باشد، مردم بي اختيار راه
ميافتادند، دسته جات درست ميكردند، به سر و سينه ميزدند، گريه
ميكردند و مرثيه ميخواندند. تقريبا چهل روز ايران ماتم داشت و در
جاهاي مختلف مراسم فاتحه برگزار ميشد. بعضي افراد در آن زمان
ميگفتند فوت مرحوم آيت الله بروجردي
[1] آيت الله العظمي بروجردي در دهم فروردين ماه 1340 شمسي (شوال 1380) به رحمت ايزدي پيوستند و در مسجداعظم قم مدفون گرديدند.
در واقع چهل سال دين و مذهب را جلو آورد و مرام كمونيستي چهل سال عقب رفت .
س : عكس العمل شاه و دستگاه حاكميت در مقابل در گذشت آيت الله
بروجردي چگونه بود؟
ج : آنان نيز به حسب ظاهر تجليل كردند، ولي شاه به مرحوم آيت الله
حكيم تلگراف زد تا مرجعيت به نجف منتقل شود و آنان در ايران مزاحم
نداشته باشند.
تعدد مرجعيت پس از در گذشت آيت الله بروجردي
پس از در گذشت آيت الله بروجردي مرجعيت از حالت تمركز خود
خارج شد و ميان چند نفر از علما پخش گرديد. در آن زمان كساني كه در
قم مطرح بودند آيت الله گلپايگاني و آيت الله شريعتمداري و آيت الله
مرعشي نجفي بودند ولي بسياري از خواص به آيت الله خميني نظر داشتند،
ما نظر مان به مرجعيت ايشان بود. رساله توضيح المسائل و حاشيه عروه
ايشان هنوز چاپ نشده بود و ايشان اباداشت از اينكه رساله شان چاپ بشود.
يادم هست در همان وقت من رفتم منزل آقاي گلپايگاني -منزل ايشان
در بازار بود- مردم زيادي آنجا اجتماع كرده بودند، و ايشان را با
دسته جات زيادي آوردند براي فاتحه آيت الله بروجردي، كوچه ها پر از
جمعيت بود و با تشريفات و اسكورت ايشان را آوردند در مجلس ; ولي
شب همان روز من رفته بودم منزل آيت الله خميني نماز مغرب و عشا را با
ايشان خواندم و حدود يك ساعت و نيم نشستيم با ايشان درددل كرديم و
راجع به فوت آيت الله بروجردي و مسائل آن روز صحبت كرديم حتي
يك نفر نيامد آنجا سر بزند! من راجع به مرجعيت با ايشان صحبت ميكردم
و اينكه چه كسي براي اين موضوع مناسب است ; مثلا نظر ايشان را راجع
به آيت الله حكيم پرسيدم ايشان گفتند من آيت الله حكيم را نديده ام ولي
اگر آيت الله حكيم فقط همين مستمسك (العروه الوثقي) باشد چيز مهمي
نيست، به نظر ايشان مستمسك خيلي مهم نمي آمد.
منظور اين است كه بسياري از خواص فضلا و طلبه ها به آيت الله خميني
نظر داشتند اما جو موجود در حوزه با آيت الله گلپايگاني و آيت الله شريعتمداري بود و
جمعي از مردم قم نيز به آيت الله مرعشي نظر داشتند،
ولي خوب آيت الله حكيم و آيت الله خوئي و آيت الله شاهرودي هم كم و
بيش در جامعه مطرح بودند، مرحوم آسيدعبدالهادي زياد مطرح بود. من
يادم هست در نجف آباد اكثريت به مرحوم آيت الله حاج سيد
عبدالهادي شيرازي مراجعه كردند، و احتياطهاي ايشان را از آيت الله خميني تقليد
ميكردند; خلاصه مرجعيت آسيدعبدالهادي در سطح وسيعي مورد توجه
واقع شد، آيت الله حكيم و آيت الله خوئي و آيت الله گلپايگاني هم مقلد
داشتند ولي به طور پراكنده، در منطقه خراسان بيشتر آيت الله شاهرودي
مطرح شد، در منطقه آذربايجان بيشتر آيت الله شريعتمداري و آيت الله
خوئي مطرح بودند. بالاخره مرجعيت پراكنده و منطقه اي شد. اما بيشتر
مقدسين از آيت الله آسيد عبدالهادي تقليد ميكردند با اينكه ايشان
چشمهايشان نابينا بود، ايشان بعد از مرحوم آيت الله بروجردي يكي
دو سال بيشتر زنده نبودند و از دنيا رفتند.
پس از فوت آيت الله بروجردي از روزنامه ها آمده بودند با طلبه ها
راجع به مراجع مصاحبه ميكردند. ما آيت الله خميني را هم مطرح كرديم
و روزنامه ها نام ايشان را هم جزو مراجع نوشتند. همه مراجع براي
آيت الله بروجردي فاتحه گرفتند و هر كدام به تناسب موقعيت خود زودتر
اعلام فاتحه ميكردند. آيت الله خميني شايد نفر پانزدهم شانزدهم بود كه
اعلام فاتحه كردند. البته اين جلسه را هم شاگردان ايشان ترتيب دادند،
ايشان در اين گونه مسائل خودش را جلو نمي انداخت، و ميفرمود الان
بحمد الله "من به الكفايه " "به ميزان كفايت " هست و خودش را از سرو صداها
كنار ميكشيد، رساله ايشان هم با اصرار و پيگيري ما به چاپ رسيد.
س : مرجعيت آيت الله ميلاني تا چه اندازه مطرح بود؟ همچنين مرجعيت
آيت الله سيد احمد خوانساري يا آيت الله داماد؟
ج : آيت الله داماد به عنوان مرجع تقليد مطرح نبودند، ولي آيت الله
خوانساري و آيت الله ميلاني نسبتا مطرح بودند البته بيشتر در تهران و
مشهد . در تهران جمعي از آيت الله حاج سيد احمد خوانساري تقليد
ميكردند و آيت الله ميلاني هم در مشهد مورد توجه بودند.
س : شنيده شده است آيت الله شيخ عبدالكريم زنجاني هم در آن زمان
-حتي از زمان آيت الله بروجردي - به عنوان مرجع تقليد مطرح بوده اند;
آيا اين مطلب صحت دارد؟
ج : ايشان به عنوان يك رجل سياسي مطرح بودند. وقتي مرحوم آشيخ
عبدالكريم زنجاني از عراق به ايران آمد دولت ايران از او استقبال و
تجليل كرد، بعد كه ميخواست به قم بيايد آيت الله بروجردي به عنوان
مسافرت از قم بيرون رفت تا مجبور نشود با او ملاقات كند. البته خدا
رحمتش كند ميگويند آدم خوبي بوده ولي آن زمان مارك وابستگي به
دولت به او خورده بود.
س : در اهواز و خوزستان هم آيت الله بهبهاني به عنوان مرجع مطرح بود؟
ج : بله مرحوم آيت الله بهبهاني هم در اهواز و آن منطقه مطرح بودند،
البته ايشان در رامهرمز بودند و بعد به اهواز آمدند و يك عده اي هم
اطرافشان بودند;آيت الله نبوي هم در دزفول بودند و تعدادي مقلد داشتند و
ميگفتند يك تعدادي هم در العماره عراق از ايشان تقليد ميكنند. در جاهاي
ديگر هم افراد صاحب رساله وجود داشتند. البته در آن زمان و در آن شرايط
اين پراكندگي مرجعيت هم تا اندازه اي طبيعي بود; از طرف ديگر رژيم
شاه هم از پراكنده شدن مرجعيت و پيشگيري از تمركز آن در يك مرجع
قوي بدش نمي آمد، خصوصيات قومي و روحيات ناسيوناليستي هم به اين
قضيه كمك ميكرد; مثلا يادم هست اين داستان را مرحوم امام براي من
نقل كردند، ايشان فرمودند: مرحوم آسيد ابوالحسن اصفهاني كه فوت شد
علماي مشهد جمع شدند كه مرجع معين كنند، يكي از آقايان در آن جلسه
ميگويد آقاي حاج آقا حسين قمي براي مرجعيت خوب است ولي
ريشش دست پسرش آسيد مهدي است، آقاي بروجردي هم خوب است
اما ريشش دست حاج آقا روح الله است، ما بياييم آسيد
محمود شاهرودي را معين بكنيم كه در اختيار خودمان باشد! اين را يكي از
آقايان در مجلس علماي مشهد گفته بود. مرحوم آيت الله آقاي حاج
ميرزا مهدي اصفهاني (رحمه الله عليه)درآن جلسه گفته بودند پس اين جلسه ما
از جلسه سقيفه كمتر نيست ! ما آمده ايم ببينيم چه كسي اعلم و لايق است يا
اينكه ببينيم چه كسي ريشش دست ماست ؟! آخه اين چه جور برخوردي
است كه شما ميكنيد! اين داستان را مرحوم امام براي من نقل كردند.
س : چگونگي چاپ رساله آيت الله خميني را اگر در نظر داريد بفرماييد.
ج : همين اندازه من يادم هست كه ايشان مايل نبود رساله اش به چاپ
برسد. آقاي مولايي آمد به من متوسل شد كه بالاخره بايد كاري كرد كه
رساله ايشان به چاپ برسد. ايشان هم حاشيه بر "عروه " داشت هم حاشيه
بر "وسيله " و هم رساله فارسي ظاهرا به اسم "نجاه العباد" كه آن وقت از
ايشان گرفته شد و به همراه حاشيه عروه به صورت جداگانه به چاپ
رسيد.
بعد از رحلت مرحوم آسيدعبدالهادي، در نجف آباد تقريبا مرجعيت
آيت الله خميني تعين پيدا كرد. ظاهرا در آن موقع در شهرهايي كه
مرجعيت ايشان به صورت گسترده مطرح بود يكي در نجف آباد بود و
ديگري در رفسنجان، اما در شهرهاي ديگر از ايشان خيلي تقليد
نمي كردند. پس از فوت مرحوم آسيد عبدالهادي در نجف آباد يك جلسه
فاتحه گرفتيم و آقاي حاج آقا باقر تدين درآن جلسه منبر رفت و به طور رسمي
اعلام كرد كه نظر ما براي تقليد به آيت الله العظمي حاج آقا روح الله
خميني است و بالاخره مرجعيت ايشان در ميان مردم نجف آباد تثبيت شد.
ما عنايت داشتيم كه آيت الله خميني به طلبه ها شهريه بدهند اما ايشان
ميفرمود ما چه داعي داريم كه پول قرض بگيريم و شهريه بدهيم، ولي ما
عنايت داشتيم كه شهريه ايشان هميشه پا برجا باشد، چه در همان اوايل
مرجعيت ايشان و چه در زمان زندان و زمان تبعيد ايشان كه بعدا پيش آمد.
آقاي غيوري ميگفت ما يك مقدار از تهران راه مياندازيم، ما هم از
نجف آباد و جاهاي ديگر مقداري جور ميكرديم و به هر شكلي بود شهريه
ايشان را راه ميانداختيم، عقيده ما اين بود كه شهريه ايشان بايد
محفوظ باشد.
توطئه شاه براي انتقال مرجعيت به خارج از كشور
س : حضرتعالي اشاره فرموديد كه شاه پس از فوت آيت الله بروجردي
به آيت الله حكيم تلگراف زد تا مرجعيت ايشان را به رسميت بشناسد، به اين معنا كه
ميخواستند مرجعيت را از ايران و قم به نجف منتقل كنند و
به عقيده خودشان از شر اينها خلاص شده باشند، و كساني كه آگاه بودند
خلاف اين را ميخواستند عمل كنند. حضرتعالي و ديگران چه نقشي در
تثبيت مرجعيت در قم به ويژه در حضرت امام داشتيد؟
ج : بله واقعش اين بود كه چون مرحوم آيت الله بروجردي راجع به
تقسيم اراضي و بعضي كارهاي شاه و مساله اسرائيل يك برخوردهايي با
شاه و دولت داشت اينها نمي خواستند كه در قم و در ايران مزاحم داشته
باشند! اين را همه فهميده بودند، اينكه شاه به آقاي حكيم تلگراف زد
ميخواست بگويد مرجعيت برود نجف كه اينها اينجا فارغ البال باشند. آن
وقت امثال ما اين جهت را توجه داشتيم و حتي المقدور كاري ميكرديم كه
اين توطئه خنثي بشود. من يادم هست در فاتحه مرحوم آيت الله
بروجردي در نجف آباد دولتيها هم شركت كردند و رئيس شهرباني اصرار
داشت كه شما در منبرها اسم آيت الله حكيم را بياوريد. معلوم بود كه چون
شاه تلگراف زده رئيس شهرباني هم از آيت الله حكيم ترويج ميكند. من
گفتم : وظيفه شما نيست كه در اين مسائل دخالت كنيد اين وظيفه علماست
كه در اين مسائل نظر بدهند. البته از سوي ديگر شاه از تمركز مرجعيت در
يك نفر هم واهمه داشت، چون در اين صورت قدرت مرجعيت متمركز
ميشد و ممكن بود براي حاكميت شاه مشكل آفريني كند; بنابر اين
سياست شاه و اطرافيانش اين بود كه اولا مرجعيت پراكنده و منطقه اي
شود و ثانيا حتي الامكان از ايران خارج و به نجف منتقل گردد.
سابقه آشنايي با آيت الله خميني و مقام علمي معظم له
س : آشنايي حضرتعالي با حضرت امام (ره) دقيقا از چه زماني شروع شد و
چه كتابها و درسهايي را خدمت ايشان خوانده ايد؟
ج : همان گونه كه قبلا عرض كردم من قبل از اينكه آيت الله بروجردي به
قم بيايند با درس اخلاق ايشان مانوس بودم، بعد به همراه شهيد مطهري و
جمعي ديگر از اول منظومه تا آخر الهيات را پيش ايشان خوانديم، آن
دوره از درس منظومه ايشان از
بيست نفر تجاوز نمي كرد، مدتي هم در درس اسفار ايشان شركت ميكرديم . بعد چون از بيان ايشان خوشمان
ميآمد به ايشان اصرار كرديم كه يك درس اصول شروع كنند.
من و مرحوم شهيد مطهري دونفري جلد دوم كفايه را پيش ايشان شروع
كرديم ; ايشان در ابتدا فكر ميكردند كه ما ميخواهيم سطح كفايه را
بخوانيم، مقداري از عبارات كفايه را خواندند و گذشتند ما بنا كرديم به
اشكال كردن، ايشان گفتند به اين شكل مطلب پيش نمي رود، ما گفتيم پيش
نرود، گفتند مگر سطح كفايه را نمي خواهيد بخوانيد، گفتيم نه، سطح آن
لازم نيست ; بالاخره به اين شكل ايشان خارج كفايه را شروع كردند و اين
دوره درس ايشان -از اول جلد دوم تا آخر آن - هفت سال طول كشيد، فكر
و استعداد ايشان خيلي خوب بود ولي حافظه ايشان خيلي قوي نبود.
من و مرحوم شهيد مطهري پيش مطالعه ميكرديم و مرتب سر درس
اشكال ميكرديم و ايشان ناچار ميشدند بيشتر مطالعه كنند و مطالب بكر و
مفيدي را براي ما بياورند، درس به اين شكل كم پيش ميرفت ولي براي
ما خيلي مفيد بود. يك عده ما را تخطئه ميكردند و ميگفتند اين درس
سياسي است . در ابتدا من و مرحوم شهيد مطهري بوديم ; ولي بعد آقاي
شيخ اسدالله نوراللهي آمد، آشيخ علي اصغر شاهرودي هم آمد البته او بعد
از مدتي به نجف رفت، بالاخره تا آخر دوره هفت هشت نفر بيشتر نشده
بوديم . مرحوم شهيد بهشتي هم قسمتي از استصحاب را ميآمد، آقاي
حاج شيخ عبدالحميد شربياني تبريزي كه در مسجد گوهرشاد نماز
ميخواند كمي آمد، آقاي شيخ جعفر سبحاني و مرحوم آشيخ علي كاشاني
-كه استاد آقاي هاشمي نژاد بود و شعر هم خوب ميگفت - نيز شركت
ميكردند. افراد باورشان نمي آمد كه ايشان درس اصول بگويند، ميگفتند
ايشان در فلسفه واردند نه در فقه و اصول و ما را تخطئه ميكردند! در
همان ايام روزي يكي از آقايان گفت شما پيش آقاي خميني چه
ميخوانيد؟ گفتم اصول، گفت : اصول ؟! گفتم بله، گفت خوب بيا پيش من
بخوان ! گفتم من خودم بهتر از شما بلدم .
منظور اين است كه آقايان قضاوتشان اين بود، ولي آقاي مطهري
ميگفت درس حاج آقا روح الله در حوزه جا باز ميكند چون هم
خوش فكر است و هم خوش بيان .
ايشان حرفهاي مرحوم نائيني را مطرح ميكردند و به رد و ايراد آن ميپرداختند، بعضي از نجفيها كه شنيده
بودند ايشان به حرفهاي نائيني ورمي رود از دست ايشان عصباني بودند، چون
مرحوم نائيني از نظر علمي براي آنان خيلي اهميت داشت . بالاخره اين
دوره اصول ايشان تمام شد و ما ديگر در درس اصول ايشان شركت
نكرديم . ايشان در دوره بعد كفايه جلد اول را شروع كردند، و اين درس
ايشان يكدفعه شلوغ شد، تعداد شاگردان ايشان به پانصد ششصد نفر هم
رسيد، آقاي سبحاني هم كه تقريرات درس ايشان را نوشته است همين
قسمت جلد اول را نوشته است، من از درسهاي ايشان مباحث استصحاب
و تعادل و تراجيح را نوشته ام ولي به صورت خطي است و چاپ نشده
است . بعد من و آقاي مطهري و سه چهار نفر ديگر در منزل ايشان كتاب
"الزكات " را شروع كرديم، البته حدود دو ماه بيشتر طول نكشيد، در اين
درس آقاي احمدي ميانجي و آقا موسي صدر هم شركت ميكردند، محل
اين درس همان اطاقي بود كه ايشان قبلا درس اسفار ميگفتند. من يك بار
با ايشان شوخي كردم گفتم آقا اين اطاق از بس از كفريات فلسفه به درگاه
خدا ناليد عاقبت بخير شده و الان فقه آل محمد(ص) در آن تدريس ميشود!
گاهي از اين شوخيها با ايشان ميكرديم و ايشان ميخنديدند. من مبحث
زكات ايشان را هم نوشته ام كه پنجاه شصت صفحه است و مربوط است به
اوايل زكات، البته بعدا اين درس تعطيل شد. ما از مباحث فقه پيش ايشان
همين قسمت از بحث زكات را خوانديم .
آميختگي عرفان با فلسفه در درسهاي فلسفه آيت الله خميني
س : حضرتعالي كه طي سالها ارتباط علمي نزديكي با حضرت امام
داشتيد جنبه عرفاني ايشان را چگونه يافتيد، آيا درس عرفان نيز پيش
ايشان خوانديد يا نه ؟
ج : چنانكه قبلا گفتم من پيش امام منظومه را خواندم تا اول "طبيعيات "،
مبحث "نفس " اسفار را هم تا آخر پيش ايشان خواندم ; ولي درس مرحوم
امام به شكلي بود كه فلسفه را با عرفان با هم ميگفت مخصوصا در اسفار
كه فلسفه و عرفان با هم مخلوط است، و چون ايشان ذوق عرفاني داشت
طبعا به مناسبت مسائل عرفاني هم مطرح
ميشد، اما من مستقيما پيش ايشان درس عرفان نخواندم ; البته من خيلي عقيده به عرفان مصطلح
نداشتم، حتي يك بار به كتاب فتوحات احتياج پيدا كردم -در ارتباط با
قضيه بهائيت - من اين كتاب را نداشتم رفتم از مرحوم امام به امانت
گرفتم، كه آن هم داستان جالبي دارد.
س : چه ارتباطي بين قضيه بهائيت و فتوحات وجود داشت ؟
ج : من كتابهاي بهاييها را به خاطر اينكه با آنها درگير بودم زياد
ميديدم، در كتاب " فرائد " گلپايگاني مطلبي را از كتاب " اليواقيت والجواهر "
شعراني به نقل از " فتوحات مكيه " ي ابن عربي نقل كرده بود، در عبارتي كه
آنجا درباره امام زمان (عج) نوشته يك جمله "مرج عكا" آمده است و بهاييها از
اين كلمه خواسته اند استفاده كنند كه چون ميرزا حسينعلي بهاء در عكا بوده
اين جمله ابن عربي در ارتباط با بهاء الله است !
حساس شدم كه بروم كتاب اليواقيت و الجواهر را پيدا كنم، از هر كس
سراغ گرفتم كسي اين كتاب را نداشت . رفتم خدمت مرحوم آيت الله
مرعشي نجفي كه در كتابشناسي و كتابداري معروف بودند، ايشان گفتند من
اصلا اسم اين كتاب را هم نشنيده ام ! از آيت الله بروجردي هم سراغ
گرفتيم ايشان هم اظهار داشتند كه اين كتاب را ندارند، تا اينكه يك
كتابفروشي بود در كنار پله هاي بازار قم به نام حاج شيخ حسينعلي
كتابفروش، من از ايشان پرسيدم شما كتاب اليواقيت و الجواهر داريد؟
گفت بله، گفتم چقدر ميشود، گفت بيست و پنج تومان -آن وقت بيست و
پنج تومان خيلي پول بود- من هم اين پول را نداشتم، رفتم از مرحوم
آيت الله بروجردي اين مبلغ را به عنوان اينكه كتاب را براي ايشان
خريداري كنم گرفتم . بالاخره كتاب را خريداري كردم پس از مراجعه
معلوم شد در همانجا كه "مرج عكا" را ميگويد، نام و خصوصيات
امام زمان (عج) را به تفصيل به نقل از باب سيصد و شصت و شش فتوحات
نقل ميكند كه مهدي (ع) در سامرا در سنه 255 هجري به دنيا آمده و
مينويسد: "هو: م، ح، م، د، ابن الحسن العسكري، ابن علي النقي،ابن
محمدالتقي و..." دوازده امام را ميشمارد; بعد اين انگيزه را پيدا كردم
كه بروم فتوحات را پيدا كنم، از مرحوم امام پرسيدم كه شما فتوحات را
داريد؟ گفتند بله، گفتم ميشود يك شب به من امانت بدهيد، گفتند
بله، فتوحات را آوردم مقابله كردم با كمال تعجب ديدم اين فتوحات را كه در
مصر چاپ كرده اند راجع به امام زمان (ع) دارد ولي اين قسمت نام امام زمان
و دوازده امام را حذف كرده اند و به صورت تحريف شده چاپ كرده اند!
بعد اين دو كتاب را بردم خدمت آيت الله بروجردي، اتفاقا آيت الله
خميني هم كنار آيت الله بروجردي نشسته بود، كتابها را به ايشان نشان دادم و
ماجرا را نقل كردم، ايشان خيلي تعجب كردند كه اينها چه تحريفهايي
ميكنند. از اوايل كتاب اليواقيت استفاده ميشود كه اعتماد شعراني بر
نسخه اي از فتوحات بوده كه از روي نسخه مصنف موجود در قونيه
استنساخ شده است .
بعد كتاب اليواقيت را به آيت الله بروجردي و فتوحات را به آيت الله
خميني تحويل دادم، البته بعدا اين كتاب اليواقيت را دو باره چاپ كردند،
والان من آن را دارم و دوازده امام (ع) در آن آمده است . البته به نظر من
به محي الدين با توجه به چيزهايي كه عليه شيعه دارد اعتراضهاي زيادي
وارد است ; بعضي از عرفا هم گاهي حرفهايي ميزنند كه با ظواهر كتاب و
سنت مطابق نيست، مگر اينكه باب تاويل را باز كنيم .
اهميت طرح مسائل كلام جديد در حوزه ها
س : با توجه به پديد آمدن مكاتب جديد فلسفه و كلام در غرب و
سرازير شدن شبهات تازه عليه معتقدات ديني و كافي نبودن فلسفه و كلام
قديم براي پاسخگويي به شبهات، حضرتعالي براي تدريس فلسفه و كلام
در زمان كنوني چه پيشنهادي داريد؟
ج : در زمينه فلسفه به نظر من اين گونه نيست، مسائل فلسفه قديم هنوز
هم زنده است و در دانشگاههاي دنيا مورد توجه است، منتها چيزي كه هست
يك مسائل جديدي به آن ضميمه شده است ; متاسفانه در حوزه هاي ما به
طور كلي به اين مسائل كمتر توجه ميشود، كلام و فلسفه در حوزه ها
غريب واقع شده است و ريشه آن هم از مشهد شروع شد، حتي بعضي افراد
كه با آيت الله خميني هم خوب بودند به گرايش ايشان به فلسفه اعتراض
داشتند. يك زماني در تهران به همراه مرحوم شهيد مطهري
رفته بوديم پاي منبر آقاي حاج شيخ محمود حلبي، ايشان روي منبر به مرحوم
صدر المتالهين توهين كرد، پس از منبر ما با ايشان درگير شديم كه اين چه
تعبيرهايي است كه ميكنيد!. من يك بار خدمت آقاي خميني بودم به
مناسبت گفتم : ملاصدرا، ايشان ناراحت شدند كه چرا ميگوييد ملاصدرا;
گفتند: آيا شما به آيت الله آخوند خراساني (صاحب كفايه) ميگوييد
ملاكاظم ؟! ما بايد اسم بزرگان را با احترام ببريم .
به نظر من مسائل عقلي بايد مورد توجه قرار گيرد ولي متاسفانه مورد
مخالفت و بي مهري برخي بزرگان واقع گرديد و با آن مخالفت كردند به
گونه اي كه اين گونه علوم در حوزه ها غريب ماند; از جمله كساني كه با
فلسفه ميانه خوبي نداشتند مرحوم آيت الله داماد بودند. واقعا بعضي از
خطبه هاي نهج البلاغه را اگر انسان اطلاعي از مسائل فلسفه نداشته باشد
نمي تواند درك كند، از برخي آيات قرآن هم مسائل فلسفي استفاده
ميشود; اگر در دنيا مسائل جديدي هم مطرح ميشود زيربناي آن همان
مسائل قديم است . البته در مسائل كلامي اين گونه نيست و مسائل خيلي
عوض شده است ; ديگر مسائل معتزله و اشاعره مطرح نيست، امروز بايد
مسائل و شبهات كلامي جديد مورد بررسي حوزه ها باشد.
جريان آب كشيدن ظرف حاج آقا مصطفي خميني
س : در جريان مخالفتهايي كه در حوزه با حضرت امام ميشد، شنيده ايم
كساني گفته بودند استكان حاج آقا مصطفي را آب بكشند; اينها چه كساني
بودند و جو ضديت با فلسفه از طرف چه كساني دامن زده ميشد؟
ج : اين جريان در ارتباط با درسهاي فلسفه امام بود، ايشان در درس
حرفهاي محي الدين عربي و ساير عرفا را هم نقل ميكردند، و در مقابل
بعضي با فلسفه و اين جور مباحث مخالف بودند و حتي گاهي فلاسفه را
كافر ميدانستند; من آن آقايي را كه گفته بود ظرف حاج آقا مصطفي را
آب بكشند ميشناسم، بعد هم گفته بود: خوب مادرش كه فيلسوف نيست و
ان شاء الله فرزند تابع اشرف ابوين است !
س : لطفا بفرماييد اين شخص چه كسي بود؟
ج : يك آقايي بود، يك شيخي بود.
س : ميخواهيم براي تاريخ معلوم بشود؟.
ج : چه لزومي دارد نام او معلوم بشود، يك شيخ مقدسي بود و اتفاقا
مرحوم امام هم از او خوشش ميآمد و ميفرمود من از اين آقا خوشم
ميآيد، چون از روي عقيده اش حرف ميزند، فرد حقه بازي نيست .
انس و الفت خصوصي اينجانب و شهيد مطهري با آيت الله خميني
س : در طول سالها روابط فكري و ارتباط علمي حضرتعالي با امام
خميني (ره)، آيا در زمينه هاي مسائل سياسي -اجتماعي هم تبادل نظر
داشته ايد؟ اگر در اين زمينه هم مطلبي به خاطر داريد بفرماييد.
ج : بله من و آقاي مطهري تا اندازه اي مغزمان سياسي بود، گاهي
مينشستيم در مسائل سياسي با هم بحث ميكرديم، آن وقت با آقاي
خميني هم خيلي خودماني شده بوديم ; ويژگي آقاي خميني اين بود كه در
جلسات خيلي رسمي برخورد ميكرد و اشخاص نوعا جرات نمي كردند با
ايشان حرف بزنند، و اگر هم كسي چيزي ميپرسيد ايشان در يك كلمه
جواب ميداد و ساكت ميشد، اما من و آقاي مطهري با ايشان خصوصي
شده بوديم . گاهي ميرفتيم دوساعت با ايشان كلنجار ميرفتيم، گاهي
روزهاي عيد كه ايشان براي ديد و بازديد مينشست ما ميرفتيم چيزي
ميگفتيم يك شوخي ميكرديم يك فرع فقهي مطرح ميكرديم و آن ابهت
جلسه را ميشكستيم . من يادم هست يك وقت با آقاي مطهري راجع به
مساله چگونگي رهبري در زمان غيبت امام زمان (عج) مباحثه ميكرديم،
بحث بدينجا رسيد كه اهل سنت ميگويند امامت در اسلام با انتخاب مردم
است و ما شيعيان ميگوييم ائمه دوازده گانه (عليهم السلام) از سوي خداوند
متعال و توسط پيامبر اكرم (ص) مشخص و معين شده اند ولي در زمان غيبت
امام زمان (عج) چگونه بايد باشد؟ بالاخره ما به اين نتيجه
رسيديم كه در عصر غيبت، امامت و رهبري جامعه بر اساس ضوابط و ملاكهاي مشخص
شده از سوي اسلام توسطانتخاب مردم صورت ميگيرد، و اين خلاف
مذهب تشيع هم نيست . تا وقتي كه امام منصوب هست، امام منصوب ; ولي
هنگامي كه دستمان از امام منصوب كوتاه است شايسته ترين فرد براي
رهبري در چهارچوب ضوابط شرعي توسط مردم انتخاب ميشود،
بالاخره ما در بحث به اين نتيجه رسيديم . بعد اين نظر را با مرحوم امام
مطرح كرديم، گفتيم نظر ما اين است كه اين قول ثالثي است، اهل سنت
ميگويند خلافت به انتخاب است، شيعه ميگويد به نصب است، ما
ميگوييم با هر دو است، تا مادامي كه امام منصوب هست، امام منصوب ;
وقتي كه نيست و غايب است امام منتخب، و امام منتخب بايد مجتهد
جامع الشرايط باشد.
آن وقت مرحوم امام گفتند نه اين جوري نيست -گو يا ايشان ميخواستند
با ما جدل كنند- گفتند: مذهب تشيع اين است كه امام بايد معصوم و
منصوب باشد. در زمان غيبت تقصير خود مردم است كه امام غايب است،
خواجه هم ميگويد: "وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا"(1) حالا
ما هم لايق نبوده ايم كه امام غايب است، ما بايد شرايط را فراهم كنيم تا
امام زمان (عج) بيايد. ما گفتيم پس در زمان غيبت بايد هرج ومرج باشد،
فرمود اين تقصير خود مردم است، خداوند نعمت را تمام كرده ما بايد
لياقت آمدن امام زمان (عج) را در خود فراهم كنيم، نظر شيعه اين است كه
امام فقط بايد منصوب و معصوم باشد; اين بود اظهارات ايشان در آن
وقت، و اشاره اي هم به ولايت فقيه نكردند.
بعدا كه ايشان به نجف رفتند در آنجا دوازده جلسه راجع به ولايت فقيه
و حكومت اسلامي بحث كردند و همان نوارها پياده شد و مقدمه اي براي
تشكيل حكومت اسلامي در ايران گرديد.
س : آن گونه كه شنيده ايم مرحوم امام معاشريني داشتند كه تقريبا محدود
بودند، افرادي مانند آيت الله حاج آقا روح الله كمالوند و آيت الله حاج
سيد احمد زنجاني ; اگر حضرتعالي افراد ديگري را ميشناسيد و يا
خاطره اي از جلسات و محافل و هم مباحثه ايهاي ايشان داريد بيان
فرماييد.
ج : حاج آقا روح الله كمالوند در خرم آباد بود، بعد كه آيت الله
بروجردي آمدند قم ايشان هم آمدند و با مرحوم امام دوست شدند و از معاشرين
امام محسوب ميشدند. ولي آنچه يادم هست اين است كه مرحوم امام با آقاي
حاج سيد احمد زنجاني -پدر آقاي حاج آقا موسي زنجاني - و مرحوم
آقاي داماد يك مباحثه سه نفري داشتند، و حاج ميرزا مهدي بروجردي
-پدر خانم آيت الله گلپايگاني - هم گاهي در مباحثه آنان شركت ميكرد،
اين مباحثه عصرها در مدرسه فيضيه بود يكي دو ساعت هم طول
ميكشيد، مباحثه بيشتر بين مرحوم آقاي داماد و مرحوم امام بود،گاهي
اوقات صدايشان در همه مدرسه ميپيچيد. از ديگر كساني كه با ايشان
رفيق بودند حاج آقا ريحان الله گلپايگاني بود، حاج شيخ
حسن فريد گلپايگاني بود كه او هم آدم فاضلي بود، حاج داداش -برادر خانم آيت الله
مرعشي - بود، آشيخ محمدحسين بروجردي پسر حاج ميرزا
مهدي بروجردي بود; اينها با مرحوم امام رفيق و هم مجلس بودند و گاهي با هم
به گردش ميرفتند.
س : حاج آقا بهاء الديني چطور؟
ج : ايشان در آن زمان هم مباحثه امام نبودند، ايشان در حوزه تدريس
ميكردند; من و شهيد مطهري خدمت ايشان يك مقدار از رسائل را
خوانده بوديم .
تلاش براي تثبيت مرجعيت و پرداخت شهريه آيت الله خميني
س : همان گونه كه فرموديد حضرت امام از ورود به عرصه مرجعيت و
پرداخت شهريه در حوزه پرهيز داشتند و بر همين اساس پس از رحلت آيت الله العظمي
بروجردي دفتر شهريه اي به نام ايشان داير نگرديد، ولي
سرانجام با تلاش گسترده حضرتعالي و جمعي از ياران امام مرجعيت
ايشان تثبيت گرديد و در اوج مبارزات روحانيت بر ضد انجمنهاي ايالتي
و ولايتي اقشار مختلفي از مردم به ايشان مراجعه نمودند. حضرتعالي به
عنوان شخصيتي كه در اين زمينه نقش اصلي و اساسي را ايفا نموديد
درباره چگونگي تثبيت مرجعيت امام و پرداخت شهريه از سوي ايشان چنانچه
خاطراتي به ياد داريد بيان فرماييد، و نيز بفرماييد از چه تاريخي شهريه
ايشان آغاز شد و مقدار آن در مقايسه با مراجع ديگر به چه ميزان بود؟
ج : همان گونه كه قبلا گفتم بعد از وفات آيت الله بروجردي، آيت الله
گلپايگاني و آيت الله شريعتمداري و تا اندازه اي آيت الله مرعشي در قم
مريد و سلام و صلواتي داشتند اما آيت الله خميني نه، من عرض كردم شب
بعداز وفات آيت الله بروجردي من رفتم منزل امام نماز مغرب و عشا را با
هم خوانديم و حدود يك ساعت و نيم نشستيم با ايشان گپ زديم، يك نفر
هم نيامد آنجا، در صورتي كه من صبح همان روز رفتم منزل آيت الله
گلپايگاني جمعيت زيادي آنجا بود و ايشان را با سلام و صلوات آوردند
به مجلس فاتحه آيت الله بروجردي . غرض اينكه ايشان به طور كلي در
اين واديها نبودند، حتي رساله چاپ شده هم نداشتند من و آقاي مولايي با
اصرار رساله ايشان را گرفتيم و داديم چاپ كردند; من يادم هست حتي
خانه ايشان تلفن هم نداشت، براي ايشان يك خط تلفن لازم بود، ما با
ايشان صحبت كرديم، ايشان ميگفتند تلفن ميخواهم چه بكنم، بالاخره
بعضي از تهرانيها با مخارج خودشان يك خط تلفن در منزل ايشان كشيدند.
ايشان اصلا در وادي مرجعيت نبودند و طبعا كسي پول هم به ايشان
نمي داد، اما در جريان انجمنهاي ايالتي و ولايتي ايشان از همه تندتر و
داغتر به صحنه آمدند و اعلاميه هاي ايشان همه جا - تهران و جاهاي
ديگر- حسابي پخش شد. كم كم مردم به ايشان روي آوردند بخصوص از
تهران جمعيت زيادي به خانه ايشان ميآمدند و كم كم پول هم به ايشان
ميدادند. در همان ابتدا من و آقاي غيوري كه الان در هلال احمر هستند به
ايشان اصرار كرديم كه شهريه بدهند، ايشان ميگفتند من پول ندارم،
ميگفتيم ما ميرسانيم چون آن وقت من دستم به نجف آباد بند بود و آقاي
غيوري هم تعهد كرد كه از تهران قسمتي از آن را جور كند، ايشان گفتند ماههاي بعد چي ؟
گفتيم قرض ميكنيم، گفتند نخير من قرض نمي كنم، از
هيچ كس قرض نمي كنم . گفتيم خوب قرض نكنيد، بگذاريد ما اين ماه را
بدهيم تا بعد...، بالاخره به زور شهريه را گردن ايشان گذاشتيم، مقداري
از آن را من تامين كردم مقداري را هم آقاي غيوري، بعدا از كاشان داماد
مرحوم آيت الله آقاي حاج ميرزا سيد علي يثربي آمدند يك دستمال پول
آوردند دادند به آقاي خميني و كم كم اوضاع خوب شد، شهريه ايشان
تثبيت شد و ماههاي ديگر هم رسيد. وقتي هم ايشان را بازداشت كردند من
مصر بودم كه هم فتواي ايشان گفته شود و هم شهريه ايشان ادامه پيدا كند،
لذا به افرادي كه ميترسيدند اسم ايشان را ببرند يا براي آزادي ايشان دعا
كنند ميگفتيم :بابا نمي خواهد اسم ايشان را ببري و دعا كني فقط مساله كه
ميگويي فتواي ايشان را هم نقل كن ; اين كار اثر خودش را دارد. وقتي كه
ايشان را گرفتند من رفتم تهران با همين آقاي عسگراولادي و يك عده از
بازاريهاي تهران صحبت كردم و گفتم به هر قيمتي كه هست بايد شهريه
ايشان در غياب ايشان هم داده شود.
سختگيري آيت الله خميني در مصرف وجوهات
مرحوم آيت الله خميني در مصرف وجوهات خيلي احتياط ميكردند،
مثلا اگر به ايشان ميگفتي پول تلفن را بدهد مشكلش بود. بعضي
اعلاميه ها و اين جور چيزها را اصلا پول نمي دادند، رساله مجاني به كسي
حاضر نبودند بدهند.
من يادم هست، كشف الاسرار ايشان چاپ شده بود، ناشري كه چاپ
كرده بود چهل نسخه به عنوان حق التاليف به ايشان داده بود، ايشان اين
چهل نسخه را ميفروختند، يكي از آنها را به من فروختند به ده تومان، با
اينكه خيلي وضعمان بد بود ولي چون به آقاي خميني ارادت داشتيم
خريديم ; از اين جور سختگيريها ايشان خيلي داشت . مثلا يك طلبه اي بعد
از ماه رمضان هزار تومان براي ايشان آورده بود، ايشان چهل تومان به او
داده بود، آن طلبه آمد پيش من گله كرد; من رفتم به ايشان گفتم آقا خيال
كرديد اين طلبه سوار ماشين كه شده ميآمده قم يكي به او گفته اين هزار
تومان را بگير بده به آقاي خميني، كه شما چهل تومان به او ميدهيد! اين بيچاره از
اول تا آخر ماه رمضان اين قدر گفته مردم وجوهات بدهيد،
حوزه خرج دارد، آيت الله خميني چنين و چنان، كه حنجره اش پاره شده
تا اين هزار تومان را جمع كرده، اقلا مبلغ بيشتري به ايشان بدهيد خرج
كند، آخه اين چه جور برخوردي است كه داريد؟! البته فقط من بودم كه با
آقاي خميني اين جور حرف ميزدم، كسي ديگر جرات اين را نداشت،
ايشان هم از من ناراحت نمي شدند. من با مرحوم آيت الله بروجردي نيز
صريح و روشن صحبت ميكردم و ايشان تحمل ميكرد، چنانكه اصحاب
پيامبر و ائمه معصومين (عليهم السلام) نيز با آنان صريح و روشن صحبت
ميكردند و آنان علاوه بر تحمل با افراد متملق و ثناگو برخورد ميكردند.
لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي و قيام روحانيت در برابر آن
س : در باره انجمنهاي ايالتي و ولايتي و موضع گيري مراجع و روحانيون
در برابر آن، چنانچه خاطره اي داريد بيان فرماييد.
ج : بعد از رحلت آيت الله بروجردي شاه كه زمينه را آماده ديده بود در
سال 1340 مجلسين سنا و شوراي ملي را منحل كرد، و در همان سال
توسط علي اميني كه نخست وزير بود لايحه اي درباره تشكيل چيزي به نام
" انجمنهاي ايالتي و ولايتي " در هيات دولت مطرح گرديد. بعد اين لايحه
در دولت علم - دولت اميني سقوط كرده بود- در 92 ماده و 17 تبصره به
تصويب رسيد كه از جمله مواد آن حذف قيد سوگند به قرآن مجيد براي
نمايندگان و به جاي آن سوگند به كتاب آسماني ذكر شده بود و نيز حذف
قيد اسلام براي نمايندگان و نيز حذف قيد ذكوريت بود كه روحانيت در
برابر آن قيام كرد كه به " نهضت دو ماهه روحانيت " معروف شد. در اين
زمينه آقاي دواني يك كتابي نوشته به نام " نهضت دو ماهه روحانيون " كه
اين جريان را اجمالا نوشته و آن كتاب به چاپ رسيده است، نقش عمده
را در اين جريان مراجع داشتند و مدرسين و فضلاي حوزه هم با آنها
همراهي ميكردند، مدرسين و فضلا رابط بودند بين مراجع و شهرستانها، در
آن زمان شهرستانها خيلي مهم بود، من يك شب رفتم منزل امام -حالا
يادم نيست در اين جريان بود يا در جريان رفراندوم - امام فرمودند من ديشب
نخوابيده ام، نشسته ام تا صبح صدتا نامه نوشته ام براي علماي
شهرستانها، آن وقت مساله فتوكپي و اين جور چيزها نبود، ايشان خودشان
با دست نوشته بودند، با پست هم نمي شد اين نامه ها را فوري براي
شهرستانها بفرستي، به همين جهت بعضي از فضلا اين نامه ها را ميگرفتند
راه ميافتادند در شهرستانها تا به دست علما برسانند. آنها را هماهنگ
ميكردند و برنامه ريزي ميكردند كه آنها هم به مراجع تلگراف بزنند، بعد
ما مدرسين را هماهنگ ميكرديم كه بروند منزل آيت الله خميني، آيت الله
گلپايگاني و آيت الله شريعتمداري و از آنها پيگيري مسائل را بخواهند.
تقريبا هسته اوليه جامعه مدرسين همان وقت تشكيل شد.
خودداري شاه و دولت از پاسخ به تلگراف آيت الله خميني
س : در ارتباط با ضديت با لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي، مراجع
تقليد قم خطاب به شاه و نخست وزير وقت تلگرافهايي فرستادند، شاه نيز
در تاريخ 24 مهرماه همان سال براي همه آنان بجز امام پاسخ فرستاد; به
نظر حضرتعالي كه در متن جريانات آن زمان بوديد دليل اين عمل چه
ميتوانست باشد، آيا اين به معناي ضديت و ناراحتي شاه از امام خميني
نبود؟
ج : بله تلگراف آيت الله خميني خيلي تند بود، ولي تلگراف سايرين
تقريبا محترمانه و در بعضي از آنها تعبير " خلدالله ملكه " و "مقام رفيع "
نيز وجود داشت در حالي كه تلگراف ايشان به نخست وزير با جمله "جناب
آقاي علم نخست وزير" شروع ميشد و حتي دعا هم به او نكرده بود، به
همين جهت به آنها برخورده بود، تازه آنها هم به ساير مراجع كه پاسخ داده
بودند تعبير "حجه الاسلام والمسلمين " نوشته بودند، "آيت الله " ننوشته
بودند. شاه با اين كار گو يا ميخواست آيت الله خميني را از سايرين جدا
كند و بقيه را براي خود نگه دارد، ولي همين كار دقيقا آيت الله خميني را
به مردم معرفي كرد.من در ملاقاتي كه با آيت الله حكيم داشتم همين معنا را
به ايشان گفتم كه به طور كلي ايشان در وادي مرجعيت نبود ولي همين كه
ايشان در جريان انجمنهاي ايالتي و ولايتي عليه رژيم با تندي برخورد
كرد مردم ايشان را شناختند و به سراغ ايشان
آمدند، ايشان انصافا اين جور بود، از ناحيه ايشان فعاليتي براي مرجعيتشان صورت نمي گرفت .
س : اگر از بازتاب و آثار نهضت روحانيت در مخالفت با لايحه
انجمنهاي ايالتي و ولايتي در حوزه علميه قم، اصفهان يا شهرهاي ديگر
حضرتعالي خاطره جالبي داريد بفرماييد، و اينكه در آن مقطع فعاليتهاي
شما در رابطه با نهضت چه بوده است ؟
ج : همان گونه كه عرض كردم وقتي اين لايحه مطرح شد مراجع قم
اعتراض كردند اما خيلي دست به عصا و با احتياط، كسي كه خيلي تند و
تيز مطرح ميكرد آقاي خميني بود، روي همين اصل هم ايشان از همان
روز معروف شد، اصلا شناخت نسبت به ايشان در بازار تهران و در مردم
به واسطه همان اعلاميه بود، علماي شهرستانها هم انصافا خوب آمدند در
نتيجه دولتيها عقب زدند و حرفشان را پس گرفتند، تقريبا دو ماه اين
نهضت طول كشيد بعد مردم در تهران و قم و جاهاي ديگر چراغاني كردند
و اين يك پيروزي براي روحانيون محسوب ميشد، علما اول خيلي با
دلسردي وارد كار شده بودند ولي وقتي اين پيروزي را ديدند خوشحال
شدند و ديدند كه اگر هماهنگي باشد خيلي ميشود كار كرد، و علما و
روحانيون نزد مردم بسيار محترم شدند. بعد مدتي گذشت و جريان
رفراندوم و لوايح شش گانه مطرح شد.
طرح لوايح شش گانه و رفراندوم از مردم
هنگامي كه لوايح شش گانه مطرح شد بعضي از آقايان مثل اينكه با
سستي ميخواستند وارد بشوند، ميخواستند بگويند آن دفعه ما پيروز
شديم ولي اگر اين دفعه شكست بخوريم خيلي بد ميشود و ديگر اينكه آن
روز علم مطرح بود حالا شاه مطرح است -چون خود شاه لوايح شش گانه
را مطرح كرده بود- ميگفتند نخست وزير حرفش را پس ميگيرد اما شاه
حرفش را پس نمي گيرد، شاه در ذهنشان خيلي عظمت داشت ; ولي در
عين حال بنا شد نماز جماعتها را در شهرها تعطيل كنند، قم تعطيل شد، من
و مرحوم آيت الله قديري رفتيم اصفهان منزل يكي از علماي مهم
اصفهان كه مثلا نماز جماعت را تعطيل كنند، ايشان ميگفت اگر من نماز نروم يك
وقت ميآيند ميگويند چرا نماز نرفتي ؟ گفتيم خوب بگو نمي خواهم بروم
بگو اعتراض دارم ... ميگفت آخه يك وقت يك پاسباني از شهرباني
ميآيد ما را ميگيرد ميبرد شهرباني ! از پاسبان خيلي وحشت داشتند.
بالاخره زيربار نرفتند و ما رفتيم نجف آباد خودمان جماعتها را تعطيل
كرديم ولي در اصفهان نتوانستيم همه علما را موافق بكنيم .بالاخره دولتيها
براي لوايح راي گيري كردند و علما هم تقريبا راي ريزي را تحريم كردند،
ولي مع ذلك آنها سعي كردند كه راي حسابي بگيرند. يادم هست كه
فرماندار نجف آباد در يك جلسه ميگفت در نجف آباد فلان مقدار راي
گرفته شد! من گفتم نجف آباد اين قدر جمعيت دارد كه تو اين قدر راي
گرفتي ؟ ميگفت دارد، گفتم من نجف آباديم ميدانم كه نجف آباد اين قدر
راي ندارد، پيدا بود كه همين طور در صندوقها راي ريخته اند.
س : شما به فرمانداري رفته بوديد؟
ج : نه، ماه رمضان بود در منزلي افطاري رفته بوديم فرماندار هم آمده
بود، در نجف آباد موقعيت من جوري بود كه اگر يك كسي به عنوان
فرماندار ميآمد خواهي نخواهي مجبور بود -ولو در جاي ثالثي - بيايد
اظهار ارادت كند، چون مردم با ما بودند.
مخالفت آيت الله خميني با اصل رفراندوم نه با لوايح شش گانه
س : در قضيه لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي آيا روحانيت احساس
ميكردند كه سرنخ اين قضيه به آمريكا و يا خارج از كشور مربوط است يا
اينكه شخص شاه و دولت را مقصر ميدانستند؟
ج : در قضيه انجمنهاي ايالتي و ولايتي اينكه آمريكا دست داشته باشد
مطرح نبود خود شاه هم مطرح نبود، علم نخست وزير وقت را مقصر
ميدانستند، البته نخست وزير بدون نظر شاه كاري انجام نمي داد; ولي در
رفراندوم تقريبا براي همه مسلم بود كه
دست آمريكا در كار است . مطرح بود كه آمريكاييها از اين راه ميخواهند شاه را محبوب كنند، چون مثلا
تقسيم اراضي ظاهرا به نفع قشر كشاورز بود و لذا خيلي ها ميگفتند چرا
روحانيت با اين جهت مخالفت ميكند، اينها ميگويند از اين اربابهاي
ظالم ميخواهيم زمين را بگيريم بدهيم به يك عده كشاورز بدبخت اين
كار بدي نيست و مخالفت ندارد، يا مثلا سپاه دانش كه ميخواهند سربازها
را بفرستند در دهات بچه هاي مردم را درس بدهند خوب اين چه بدي
دارد؟ يا مثلا سپاه بهداشت كه براي تامين سلامتي مردم است، و اين جور
چيزها يك قدري براي افراد روشنفكر جاذبه داشت ; به ياد دارم در آن
وقت از آيت الله حاج ميرزا محمد باقر كمره اي جزوه اي در تاييد لوايح
شش گانه گرفته بودند و به چاپ رساندند و مورد تعجب ما شده بود. لذا من
يادم هست كه آيت الله خميني هم روي اين جهت اصرار داشت كه اصل
لوايح را نبايستي زير سئوال برد و به آن اعتراض كرد; و مرحوم آيت الله
آقاي حاج سيد احمد خوانساري هم كه در يك صحبت يا نوشته -كه حالا
دقيقا يادم نيست - گفته بود اين اصلاحات ارضي غلط است و زمينها
غصب است و نمي شود در آن نماز خواند و از اين راه وارد شده بودند،
آيت الله خميني خيلي ناراحت شدند و در يك شب كه ما پنج شش نفر
منزل ايشان بوديم گفتند برويد هر جوري هست به آقاي حاج سيد احمد
بگوييد اين چه وضعي است، ايشان با اين كار خود به اين نهضت ضربه زد
براي اينكه فردا كشاورزان را عليه ما ميشورانند، اينكه ما بگوييم
اصلاحات ارضي خلاف شرع است راه مبارزه نيست، اينكه ميخواهند
بروند بچه هاي مردم را درس بدهند ما نبايد بگوييم نرويد درس بدهيد، ما
بايد با اصل رفراندوم مخالفت كنيم براي اينكه كشور ما قانون دارد مجلس
دارد، بازكردن باب رفراندوم صحيح نيست چون ممكن است اينها فردا
بيايند بگويند ما ميخواهيم مذهب را لغو كنيم و يك رفراندوم ساختگي
راه بيندازند و از اين طريق بخواهند مقاصد خود را عمل كنند، ما با اصل
رفراندوم مخالفيم زيرا يك بدعت تازه است ; آيت الله خميني تاكيد داشتند
كه روي اين جهت بايد تاكيد كرد و مواد لوايح را هيچ نبايد مورد حمله
قرار داد، و الااينها با اين شعارها كشاورزان و مردم را عليه ما
ميشورانند.
س : اين نكته كه حضرتعالي فرموديد مرحوم امام در قضيه رفراندوم
نظرشان راجع به اصل اصلاحات ارضي منفي نبوده است يك خاطره
جالبي بود، اكنون سئوال اين است كه آن زمان عده اي از علما مثل حاج
آقا محسن اراكي يا آيت الله بني صدر در همدان يا كسان ديگري بودند كه
در واقع خود يا بچه هاي اينها جزو بزرگ مالكها محسوب ميشدند آن
وقت اين شايعه بوده كه علما چون خودشان ملاكند يا با مالكها زد و بند
دارند با اصلاحات ارضي مخالفند، اين معنا تا چه اندازه در حوزه مطرح
بود؟ ديگر اينكه راجع به آزادي زنان و حق شركت در انتخابات كه
حضرت امام در تلگرافشان به شاه آن را مطرح كرده بودند اصولا نظر
ايشان و ساير مراجع چگونه بود، با اينكه خود ايشان بعد از انقلاب
موافقت فرمودند كه زنان در مجلس به عنوان نماينده شركت كنند؟
ج : اين جهت كه بعضي از علما خودشان ملاك بوده اند يا اينكه آيت الله
بني صدر ملاك بوده اند و تاثير آن در مخالفتها را من خبر ندارم، آشنايي
من با آيت الله بني صدر پس از اين بود كه آيت الله خميني را گرفته بودند
و علماي شهرستانها به عنوان اعتراض مهاجرت كرده بودند به تهران، من در
آنجا با ايشان آشنا شدم، در مسائل هم وارد بود و شجاعانه برخورد
ميكرد ولي در اين مسائل عمدتا مراجع قم مطرح بودند، مراجع قم هم
چون شاه مطرح بود براي شركت در مبارزه خيلي تمايل نشان نمي دادند و
ميگفتند شاه حرفش را پس نمي گيرد و ما شكست ميخوريم، و آيت الله
خميني اصرار داشتند كه نخير اگر ما درست عمل كنيم موفق ميشويم، البته
پس از اينكه مرحوم آيت الله حاج سيد احمد خوانساري مساله اصلاحات ارضي
را در تهران مطرح كرده بودند مزاحمتي براي ايشان ايجاد شده بود،
عده اي در بازار ايشان را هل داده بودند و عمامه ايشان افتاده بود و به
ايشان اهانت شده بود و تقريبا ايشان در همان جريان ديگر عقب زدند و
به اين نتيجه رسيدند كه نمي شود كاري كرد، و براي خيلي افراد اين جور
مطرح شده بود كه وقتي با آيت الله خوانساري با آن موقعيت كه در جامعه
داشت و دستگاه و دولت هم با ايشان بد نبود اين گونه عمل بشود و عمامه ايشان
بيفتد و به ايشان اهانت بشود، ديگر تكليف ما روشن است و ما
زورمان نمي رسد و... ولي آيت الله خميني عقيده اش اين بود كه هر چه از
اين كارها بكنند ما بايستي محكمتر بشويم . اما در مورد چگونگي و
محدوده فعاليت اجتماعي زنها اين خود يك مساله مشكلي است، در آن
زمان نه نفراز علما اعلاميه اي امضا كردند كه زنها نبايد انتخاب شوند و نظر
امام هم همين بود و خود ايشان هم اعلاميه دادند، ولي بعدا چون شرايط
عوض شد شايد به اين جهت نظر ايشان هم عوض شده باشد.
"پيوست شماره 5"
تشكيل جامعه مدرسين در حوزه علميه قم
س : حضرتعالي به تشكيل هسته اوليه جامعه مدرسين در جريان مبارزه
عليه انجمنهاي ايالتي و ولايتي اشاره فرموديد; لطفا درباره چگونگي
تشكيل اين جامعه و اهدافي كه در اين زمينه دنبال ميكرديد توضيح
بفرماييد.
ج : تلاش ما در آن زمان اين بود كه مراجع را از يك طرف و مدرسين را
از طرف ديگر هماهنگ كنيم، و اين هماهنگي علما در آن زمان خيلي مهم
بود. من يادم هست آقاي وحيد خراساني كه آن زمان تازه از نجف آمده
بود يك روز من را ديد و گفت : "من در يك مجلس ديدم آيت الله
گلپايگاني آمد، آيت الله شريعتمداري آمد، آيت الله نجفي آمد، آيت الله
خميني آمد همه اين مراجع در يك جا جمع شدند، من بهتم زد، در نجف كه
بودم اصلا محال بود كه مثلا آيت الله حكيم با آيت الله سيد
محمود شاهرودي يا آيت الله خوئي در يك مجلس جمع شوند، حتي در يك مجلس
فاتحه وقتي آن يكي ميآمد آن ديگري ميرفت و اين خيلي نعمت بزرگي
است كه اين بزرگان در يك جلسه مينشينند و با هم تفاهم ميكنند".
روي اين اصل ما منزل مراجع ميرفتيم و از آنها درخواست ميكرديم
كه هفته اي يك بار هرچند براي چاي خوردن هم كه شده كنار يكديگر
بنشينند و همين تجمع باعث ميشد كه شاه و دولت روي آنها حساب كنند.
ما به آقايان ميگفتيم وقتي شما متفرق باشيد آنها ميگويند اينها نيرويي
نيستند ولي وقتي جلسه هفتگي داشته باشيد يك قدرتي ميشويد و آنها مجبورند روي شما
حساب كنند و از بعضي تصميم هاي خطرناك
صرف نظر كنند. ما در جلسه مدرسين تصميم ميگرفتيم و تقسيم كار
ميكرديم و مثلا بنامي شد هر پنج نفر منزل يكي از مراجع بروند و كارها را
با هم هماهنگ بكنند و نظرات و اعلاميه هاي آنها را پيگيري كنند;و انصافا
در جريان انجمنهاي ايالتي و ولايتي مراجع خيلي خوب آمدند، مدرسين
هم خيلي خوب فعاليت كردند و اين تلاشها سبب شد كه دولت شكست
بخورد و عقب نشيني كند، و مردم در آن وقت كه دولت لايحه را پس
گرفت احساس پيروزي كردند، در قم جشن گرفتند و چراغاني كردند
تهران همه جا را چراغاني كردند، و اين محكي بود براي آمادگي مردم و
زمينه اي بود براي مبارزات و حركتهاي روحانيت در آينده .
البته مدرسين هم مختلف بودند بعضي ها در اين جريانات خيلي
هماهنگ بودند، بعضي ها هم ملاحظه كار بودند و محافظه كاري ميكردند،
ميآمدند در جلسه و چيزي نمي گفتند، من الان اسم نمي خواهم بياورم،
بعضي اصلا يك كلمه حرف نمي زدند حتي يك چيزي را كه ميخواستيم
امضا كنند به زحمت امضا ميكردند. از كساني كه در امضا گرفتن خيلي
نقش داشت مرحوم محمد ما بود با اينكه آن وقت جوان بود اين اعلاميه ها
را بر ميداشت ميبرد در خانه آقايان و به عناوين مختلف از آنها امضا
ميگرفت و به خاطر همين امضا گرفتنها يكي دو مرتبه بازداشت شد و يك
مرتبه سي و دو روز در زندان ماند و بعد آزاد شد.(1)
يك نكته تاريخي
من يك نكته را در همين جا به عنوان اينكه در تاريخ بماند بگويم :
البته به عنوان تنقيص نمي گويم به عنوان اينكه يك واقعيت است عرض ميكنم
و آن اينكه در جلسه مدرسين حوزه علميه قم نوعا آقاي اميني، آقاي
خامنه اي، آقاي هاشمي رفسنجاني، آقاي آذري، آقاي ابطحي، آقاي
مكارم، آقاي سبحاني و ديگر آقايان شركت ميكردند،
[1] حجه الاسلام والمسلمين مرحوم حاج شيخ محمد منتظري در روز هفتم تيرماه 1360 در انفجار دفتر مركزي حزب جمهوري اسلامي به شهادت رسيد و در حرم حضرت معصومه (س) در قم به خاك سپرده شد.
مرحوم آقاي قدوسي هم شركت ميكرد، ولي آقاي قدوسي از طرح مسائل انقلاب در
مدرسه حقاني كه يك مدرسه با برنامه محسوب ميشد و مسئوليتش به
عهده ايشان بود به شدت پرهيز ميكرد و اجازه نمي داد مسائل انقلاب و
حرفهاي آقاي خميني به آنجا راه پيدا كند و اينها را به ضرر مدرسه
ميدانست و گاهي حتي از تدريس رساله آيت الله خميني و نقل فتواهاي
ايشان در مدرسه جلوگيري ميشد، و اين از چيزهايي بود كه ما را زجر
ميداد. البته مدرسه رضويه هم كه زير نظر آقاي شرعي اداره ميشد تقريبا
به همين شكل بود و طلبه ها يي را كه در مسائل سياسي وارد ميشدند و يا
حتي روزنامه ميخواندند بسا از مدرسه اخراج ميكردند، و به طور كلي
در تمام دوران قبل از انقلاب آقايان نوعا با طرح اين مسائل و شركت
طلبه ها در مسائل مربوط به مبارزه و انقلاب مخالف بودند، لابد نظرشان
اين بوده كه دولت روي مدرسه آنها حساس نشود; ولي الان جمعي از
طلاب آن دوره هاي مدرسه حقاني شده اند صددرصد انقلابي و اكثر
پستهاي حساس انقلاب را به عنوان انقلاب و به عنوان طرفداري از امام
خميني در دست گرفته اند. در حقيقت مسئولين مدرسه حقاني در آن زمان
به مرحوم آيت الله ميلاني بيشتر توجه و عنايت داشتند و با امام خميني و
حركتهاي ايشان نوعا موافق نبودند.
س : اساسا تشكيل جامعه مدرسين به ابتكار چه كسي بود و كدام يك از
آنان نقش اصلي را به عهده داشتند؟
ج : تشكيل جامعه مدرسين احساس مسئوليتي بود كه كرديم و كسي ما را
به اين كار امر نكرد، منتها ما اطراف آقاي خميني بوديم و با
موضع گيريهاي ايشان موافق بوديم و احساس ميكرديم به سهم خود
كاري بايد انجام بدهيم، همه از روي اخلاص و احساس وظيفه در اين كار
وارد شده بودند، خودمان پول روي هم ميگذاشتيم و افراد را به اين طرف
و آن طرف ميفرستاديم يا اعلاميه ها را چاپ ميكرديم، حتي خود
آقايان مراجع ميگفتند اگر فعاليت شماهانبود اين كار به نتيجه نمي رسيد،
بلكه يك جلسه يازده نفري هم كه بعدا تحت عنوان "اصلاح برنامه هاي
حوزه " تشكيل شد تا اندازه اي متاثر از تشكيل جامعه مدرسين بود كه
ميخواستيم يك كارهاي اساسي تري انجام بدهيم .
س : آيا فعاليتهايي كه حضرتعالي و ديگر آقايان براي هماهنگي مراجع و
مدرسين حوزه انجام ميداديد با نظر امام خميني انجام ميگرفت و يا
اينكه ابتكار خودتان بود؟
ج : فعاليت جامعه مدرسين در قضيه انجمنهاي ايالتي و ولايتي و بعدش
در رفراندوم بود كه ميخواستيم كمك مراجع باشيم، به اصطلاح
نامه هايشان را برسانيم يا خودمان در تاييد و پشتيباني از آنها اعلاميه
بدهيم و آنها را چاپ و توزيع كنيم و از اين نوع كارها كه آن وقت خيلي
هم مشكل بود، چون آن وقت چاپخانه يا دستگاه تكثير در اختيار ما نبود
تا بخواهيم مخفيانه چاپ يا تايپ و تكثير كنيم و به افراد مطمئني بدهيم
آنها را به دست افراد ديگر برسانند. همه اين كارها نيرو ميخواست و
نيروهايش مدرسين حوزه و افراد مرتبط با آنها بودند و تشكل آنان به
ابتكار خودشان بود.
س : چه كساني آن وقت جامعه مدرسين را تشكيل ميدادند، از آن ميان
چه كساني فعاليت بيشتري داشتند؟
ج : البته الان همه آنها يادم نيست ولي من بودم، آقاي رباني شيرازي و
آقاي آذري قمي، آقاي هاشمي رفسنجاني و آقاي خامنه اي بودند، آقاي
سلطاني و حاج آقا مرتضي حائري بودند كه گاهي از آنها ميخواستيم
شركت ميكردند. اعضاي ديگر آن آقاي حاج شيخ محسن حرم پناهي،
آقاي حاج آقا مهدي حائري تهراني كه الان ظاهرا در مسجد ارك نماز
ميخوانند، آقاي حاج شيخ ابوالفضل خوانساري، آقاي ابطحي كاشاني،
آقاي سيد مهدي روحاني، آقاي مشكيني، آقاي احمدي ميانجي، آقاي
اميني، آقاي مكارم شيرازي، آقاي سبحاني، آقاي فاضل لنكراني، آقاي
محمد شاه آبادي، آقاي تقديري، آقاي محفوظي، آقاي رباني املشي،
آقاي نوري همداني، آقاي گرامي، آقاي طاهري خرم آبادي، آقاي
طاهر شمس، آقاي محمدي گيلاني، آقاي خزعلي، آقاي جنتي، آقاي محصلي و
افراد ديگري بودند، منتها بعضي ها مقيد و فعال بودند و مرتب ميآمدند و
بعضي ها همين كه در جلسه شركت ميكردند و راضي ميشدند امضايشان
در ورقه باشد ما خوشحال ميشديم و گاهي اوقات هم براي اينكه از آنها
تجليل شده باشد امضايشان را در اول امضاها ميگذاشتيم، من و آقاي
رباني شيرازي و آقاي آذري و آقاي هاشمي تقريبا از بقيه فعالتر بوديم ; و
بالاخره تشكيل جامعه مدرسين به خاطر پيشبرد اهداف حوزه و مراجع
بود و انصافا ارگان فعالي بود، ولي پس از پيروزي انقلاب بتدريج تقريبا
استقلال خود را از دست داد و به صورت يك ارگان نيمه وابسته به دولت
در آمد و چنين نيست كه صددرصد جنبه حوزوي داشته باشد.
جلسه يازده نفره تحت عنوان اصلاح برنامه هاي حوزه
س : حضرتعالي در بيانات خود به جلسه يازده نفره اي اشاره داشتيد كه
تحت عنوان " اصلاح برنامه هاي حوزه " تشكيل شده بود; بفرماييد آيا اين
همان جلسه جامعه مدرسين بوده يا با آن تفاوت داشته است ؟ همچنين
بفرماييد اين يازده نفر چه كساني بودند و چه اهدافي را در نظر داشتيد؟
ج : آن جلسه يازده نفره به طور كلي غير از جلسه جامعه مدرسين و يك
كار ديگري بود، ما در حقيقت احساس ميكرديم كه كار اساسي بايد كرد;
در حقيقت جلسه يازده نفري يك جلسه سري بود براي اهداف بزرگ، و
زير پوشش اينكه ميخواهيم برنامه هاي حوزه و كتابهاي درسي را اصلاح
و بررسي كنيم تشكيل داده بوديم در حالي كه جنبه سياسي داشت ; البته
خود اصلاح حوزه هم يك قسمت از برنامه بود. برنامه هايش را بايد تنظيم
كرد، كتابهاي درسي بايد تغيير كند و اينكه هر كس به حوزه ميآيد بايد
كنترلي بر كارهاي او باشد، پرونده درسي و اخلاقي داشته باشد، جاسوس
ممكن است بيايد، كمونيست ممكن است بيايد، اين فكرها در مغز ما بود
ميگفتيم حوزه خودش را بايد اصلاح كند تا جامعه را اصلاح كند، اسلام
بايد همه جا پيشرفت كند و اين نياز به برنامه دارد.
بالاخره بر اساس اين مسائل اين جمع را تشكيل داده بوديم كه
تعدادشان به يازده نفر ميرسيد: من، مرحوم آقاي رباني شيرازي، آقاي
مشكيني، آقاي آذري قمي، آقاي اميني، مرحوم آقاي قدوسي، آقاي
هاشمي رفسنجاني، آقايان خامنه اي (آسيد علي آقا و آسيد محمد آقا)،
آقاي مصباح يزدي، و مرحوم آقاي حيدري نهاوندي يا
حاج آقا مهدي حائري تهراني (ترديد از من است) كه مجموعا يازده نفر ميشديم، آقاي
مصباح يزدي منشي جلسه بود. آقاي محمد خامنه اي با افرادي همفكري
كرده و يك اساسنامه خيلي مفصل با سيستم تشكيلاتي چهل پنجاه صفحه
نوشته بود و به عنوان پيش نويس براي طرح در جلسه آورده بود كه بعد از
لورفتن قضايا و افتادن اين اساسنامه به دست ساواك براي ما خيلي
دردسر درست كرد. در اين اساسنامه كميته هاي مختلف، كميته شهرستانها،
كميته هاي امور درسي و كتابهاي حوزه، كميته اطلاعات و ضد اطلاعات و
از اين قبيل موارد آمده بود و با خط خيلي زيبا و خط كشي شده هم نوشته
شده بود،چند نسخه از آن را تكثير كردند و در اختيارافراد گذاشتند،اتفاقا
بعدا كه از طرف ساواك آمدند منزل مارا گشتند يكي از آنها هم در خانه ما
بود ولي پيدا نكرده بودند، بعد از مدتي يك نسخه از آن را در مغازه
كتابفروشي آقاي آذري ( دارالعلم) پيدا كرده بودند و به خاطر اين قضيه ما
را بازجويي كردند و با آقاي آذري مواجهه دادند و در دادگاه هم يك
نسخه از آن را روي پرونده ما گذاشته بودند.
س : الان متن آن نزد شما موجود است ؟
ج : الان من متن آن را ندارم، جزوه جالبي بود، حدود چهل پنجاه صفحه
بود شايد در پرونده هاي ساواك موجود باشد يا بعضي آقايان داشته
باشند. مرحوم آقاي قدوسي نقل ميكرد آن را با سنجاق طلا نزد شاه
برده اند و روي آن معركه گرفته اند.
تاسيس " دارالترويج " از طرف حكومت براي مقابله با روحانيت
س : در همان زمانها در حوزه علميه قم موسسه اي به نام " دارالترويج " از
طرف رژيم شاه تاسيس شده بود، چه كساني از علما در ارتباط با آن فعال
بودند و آيا " دارالتبليغ " مرحوم آيت الله شريعتمداري هم به اين قضيه
مربوط ميشد با توجه به تشابه اسمي بين آنها، و آيا حضرتعالي در
خنثي كردن دارالترويج فعاليتي داشتيد يا خير؟
ج : " دارالترويج " اصلا خيلي چيز مبتذلي بود، اين را همه ميدانستند
متكي به يك مرجع و يا پايگاهي در روحانيت نبود، چهارتا آخوند را راه
انداخته بودند كه ببرندشان تهران نشان بدهند كه آخوندها هم باما هستند،
چهارتا آخوند را پيدا ميكردند كه به استقبال شاه ببرند و در مراسم شاه
شركت كنند، دارالترويج پيش همه بدنام بود حتي آقاي شريعتمداري هم با
آن موافقت نداشت، از اوقاف يك كمكي به آنها ميكردند و بعد هم چون
بي ريشه بود از بين رفت .
تاسيس " دارالتبليغ " توسط آيت الله شريعتمداري
اما " دارالتبليغ " خيلي آبرومند بود سر و صورت خيلي خوب داشت،
مخالفت آيت الله خميني هم با دارالتبليغ به اين معنا كه موسسه اي براي
تربيت مبلغ وجود داشته باشد نبود، ايشان عقيده اش اين بود كه طرح آن
در شرايط فعلي يك كانال انحرافي است، در وقتي كه ما داريم با نظام شاه
و دولت مبارزه ميكنيم مطرح كردن اين معنا كه ما ميخواهيم مبلغ تربيت
بكنيم سبب ميشود كه افكار يك عده در اين مسير قرار بگيرد و از اصل
مبارزه غفلت بكنند. نظير مساله انجمن حجتيه كه آن هم همين اشكال را
داشت و آنهايي كه در مبارزه بودند ميگفتند وقتي داريم با نظام و با رژيم
شاه مبارزه ميكنيم مساله عمده كردن مبارزه با بهاييها يك خط انحرافي
است، ميخواهند افكار جوانها را بيندازند در يك كانال انحرافي و سرشان
را بند كنند به اينكه حالا داريم با فلان بهايي مبارزه ميكنيم و ديگر با
رژيم كاري نداشته باشند و همين طور هم بود، بسياري از اين جوانهاي داغ
و تندي كه افكار انقلابي داشتند و دنبال اين بودند كه كاري انجام بدهند
افتادند در مسير مبارزه با بهاييها و بالنتيجه در مخالفت با رژيم كوتاه
آمدند، و بلكه به آنها تلقين ميشد كه اگر ميخواهيم در راهمان پيروز
بشويم بايستي حالا با رژيم كاري نداشته باشيم تا اينكه بتوانيم ريشه
بهائيت را بكنيم، آيت الله خميني هم نظرشان به دارالتبليغ يك چنين
چيزي بود; آن وقت در افتتاح دارالتبليغ -از قرار منقول - رئيس ساواك
وقت هم شركت كرده بود. روي اين جهت آقاي خميني مخالف بود و ما هم
كه در مسير مبارزه قرار داشتيم با آن مخالفت
ميكرديم . البته دارالتبليغ سر و صورتش خيلي خوب بود، آقاي شريعتمداري ميگفتند ما از همه جاي
دنيا، از آفريقا، از آمريكا، از اروپا ميخواهيم طلبه بياوريم تربيت
كنيم و به آنجاها مبلغ بفرستيم ; جوري بود كه يك عده كه ميخواستند
كاري كرده باشند -از علما و مدرسين قم - افتادند در مسير تدريس در
دارالتبليغ، ميگفتند عمل مثبت اين است، مخالفت با رژيم شاه به جايي
نمي رسد، شكست ميخوريم، مبارزه با شاه مشت روي سندان كوبيدن
است . ما ميگفتيم اين افكار انقلابي كه در جوانها ايجاد شده است بايد در
مسير مبارزه با شاه و رژيم فاسد او جهت پيدا كند، با اين قضيه طلبه ها و
مدرسين و فضلا و علماي قم دو دسته شدند، يك عده طرفدار آقاي
شريعتمداري بودند كه در دارالتبليغ تدريس ميكردند و در حقيقت از
مبارزه با رژيم جدا شدند، و عده اي ديگر در مسير مبارزه با شاه و دستگاه
حاكم قرار گرفته و از آقاي خميني جانبداري ميكردند;در صورتي كه در قضيه
انجمنهاي ايالتي و ولايتي همه اينها باهم بودند . به هر حال دارالتبليغ
سبب شد كه حوزه دو دسته شود، كساني كه ميخواستند سرشان را درد
نياورند و اسمش هم اين باشد كه دارند كاري اسلامي ميكنند و مبلغ تربيت
ميكنند، دلشان به همين جهت خوش بود، در حقيقت ميشد بگويي كه اين
كار ضربه اي به مبارزه با رژيم بود.
مجله مكتب اسلام
س : حضرتعالي كه فرموديد علت مخالفت شما با دارالتبليغ اين بوده
است، چطور شد كه همفكر شما يعني مرحوم آيت الله مطهري و افراد
ديگري از اين قبيل در بعضي از برنامه هاي دارالتبليغ شركت ميكردند و
در مجله " مكتب اسلام " مقاله مينوشتند؟
ج : مساله مجله " مكتب اسلام " يك مساله جدا بود، اين مجله مربوط به
دارالتبليغ نبود اگر چه آقاي شريعتمداري موسس آن بودند، آقاي
شريعتمداري يك سنخ كارهاي روشنفكري داشتند، ذاتا اصلاح طلب
بودند; اما شجاعت آن معنا را كه بخواهند با شاه در بيفتند نداشتند ولي
دلشان ميخواست كار اصلاحي بكنند، مكتب اسلام را آقاي
مكارم و آقاي سبحاني و بعضي ديگر از فضلا اداره ميكردند و آقاي شريعتمداري
پشتيباني ميكرد، مجله ارتباطي به دارالتبليغ نداشت، مجله اي بود كه در
آن وقت كه اصلا طلبه ها در كار مقاله نوشتن و اين جور چيزها نبودند از
حوزه منتشر ميشد و در آن زمان اين كار تازگي داشت و يك چيز جالبي
بود كه حوزه علميه هم يك مجله تبليغي دارد. مكتب اسلام آن وقت يك
چيز آبرومندي به نظر ميآمد و به نفع حوزه بود. اين مجله در زمان آقاي
بروجردي شروع شده بود و ايشان نيز آن را تاييد ميكردند، ولي دارالتبليغ
همان گونه كه عرض كردم وقتي آغاز به كار كرد كه مبارزه شروع شده بود
و قضيه لوايح شش گانه و رفراندوم مطرح بود و به نظر ميرسيد در اين
شرايط يك كانال انحرافي است،اما ظاهرش خيلي خوب بود، اسمش اين بود كه
ما ميخواهيم مبلغ تربيت بكنيم، ما بايد كار زير بنايي بكنيم، ما بايد
در همه جا مبلغ و ايادي داشته باشيم و تبليغ اسلام بكنيم، اگر طلبه هاي
مبلغ خوب داشته باشيم بالنتيجه قدرت پيدا ميكنيم و ميتوانيم كاري
بكنيم . آقاي مطهري هم از وقتي رفته بود تهران ديگر خيلي در جريان
مبارزات به صورت مستقيم نمي توانست باشد، در دانشگاه اگر چه استقلال
خودش را حفظ كرده بود اما نمي توانست مثل ما در مبارزات شركت كند،
ايشان عقيده اش اين بود كه بايد كارهاي علمي و تربيتي كرد، ايشان در
دانشگاه كارهاي تربيتي ميكرد ميگفت بايد كج دار و مريز رفت كه بتوانيم
خودمان را حفظ كنيم و كار كنيم . دارالتبليغ هم براي تربيت مبلغ و
پياده كردن اسلام و رساندن صداي اسلام به آفريقا و اروپا و ساير كشورها
يك اساسي را پي ريزي ميكرد و آقاي خميني هم با اصل اين كار مخالف
نبودند ما هم مخالف نبوديم، ولي ميگفتيم چرا حالا كه ما دستمان به يك
كار اساسي بند شده اينها كانال انحرافي درست كرده اند و نيروها را به آن
مسير سوق ميدهند؟البته آقاي شريعتمداري اين جور نبود كه با رژيم يا با
شاه ساخته باشند، اما آن شجاعتي را كه مثل آقاي خميني بخواهد با رژيم
در بيفتد نداشت .
در همين جا بجاست براي روشن شدن تفاوت ديدگاههاي آيت الله
خميني و آيت الله شريعتمداري و روحيات آنها، به ماجراي ريختن
كماندوها به مدرسه فيضيه اشاره كنم . ايام عيد نوروز و روز وفات
امام صادق (ع) "سال 1342" بود من صبح زود داشتم ميرفتم منزل آيت الله
خميني روضه، ديدم از دبيرستان حكيم نظامي قم شايد حدود هزار نفر
آمدند بيرون و آمدند منزل آقاي خميني و منزل ديگري را كه كنار منزل
ايشان بود پر كردند، كوچه و اطراف پر از جمعيت شد مشخص بود كه اينها
آمده اند اينجا برنامه اي را اجرا كنند، كاملا مشخص بود كه اينها افراد
عادي نيستند، افسر و كماندو بودند كه كلاههايشان را برداشته بودند و خط
كلاهها به جلوي سرشان پيدا بود، همه آنها سر برهنه بودند. من در آنجا
كنار آقاي خميني نشسته بودم، به ايشان گفتم گو يا اينها منظوري دارند،
ايشان گفتند بله علي القاعده آمده اند جلسه را به هم بزنند.آن وقت ايشان
آقاي خلخالي و آقاي موحدي كرماني را -ظاهرا- فرستادند كه در منبر
آنها را تهديد كنند و فرمودند: اعلام كنيد اگر چنانچه اينجا كسي صلوات
بيجا بفرستد يا كاري بكند كه بخواهد مجلس را به هم بزند من راه ميافتم
ميآيم در صحن حرفهايم را ميزنم ; خيال نكنيد كه من از اين چيزها
وحشت دارم، من به جاي اينكه اينجا حرف بزنم بلند ميشوم ميآيم در
صحن حضرت معصومه (س) و در جامعه حرفهايم را ميزنم، مواظب باشيد
دست از پا خطا نكنيد و كسي صلوات بيجا نفرستد. با اين تهديدها آنها در
آنجا نتوانستند كاري بكنند;بعد كه روضه تمام شد اين عده بلند شدند رفتند
مدرسه حجتيه، آقاي شريعتمداري در آنجا روضه داشت -روز وفات امام
جعفر صادق (ع) بود- آنجا هم برنامه اجرا نكرده بودند تا اينكه عصر رفتند
مدرسه فيضيه و برنامه خودشان را كه ايجاد رعب در روحانيت بود در
آنجا اجرا كردند و آن فاجعه مدرسه فيضيه را به بار آوردند. يكي از
مسائلي كه در ذهن من خلجان دارد اين است كه روضه آيت الله
گلپايگاني در روز وفات امام صادق (ع) در مدرسه فيضيه را كه آن فاجعه در
آن به وجود آمد چه كسي پيشنهاد كرده بود، روضه آيت الله گلپايگاني در
مدرسه فيضيه تا آن سال سابقه نداشت، ايشان صبحها در خانه اش روضه ميگرفت همان
سال هم در خانه اش روضه گرفت، آقاي خميني در
خانه اش روضه ميگرفت آقاي شريعتمداري هم در مدرسه حجتيه روضه
ميگرفتند، آقاي گلپايگاني هم صبح طبق معمول در خانه اش روضه گرفته
بود، اما تشكيل روضه عصر در مدرسه فيضيه به چه انگيزه اي بوده و چه
كسي آن را پيشنهاد كرده بود نمي دانم ! بالاخره تا آن سال ايشان در
مدرسه فيضيه روضه نگرفته بود، در آن روز عصر از طرف ايشان مجلس
روضه برقرار شده بود و خود ايشان هم شركت كرده بودند و مجلس خيلي
مفصلي بود، و آقاي حاج انصاري منبر رفت و بالاخره كماندوها كه حدود
هزار نفر بودند به فرماندهي سرهنگ مولوي در مدرسه فيضيه مجلس را به
هم زدند و آن صحنه فجيع و تاسف بار را درست كردند، جمع كثيري از
طلبه ها را كتك زدند و عده زيادي مجروح شدند، و اموال و كتب را آتش
زدند و گفته شد بعضي كشته شدند، به مراجع و علما و طلاب و حوزه علميه
زياد اهانت كردند. آقاي شريعتمداري از اين قضيه حسابي ترسيده بود،
در همان ايام من رفتم منزل آقاي شريعتمداري ايشان گفتند شما آقاي
خميني را ميبينيد؟ گفتم بله، گفت من شنيده ام كه ايشان ميخواهند
صحبت كنند يا اعلاميه بدهند، شما از قول من به ايشان بگوييد اينها
برنامه شان اين است كه شما و من را از ميان بردارند،اينها دستور دارند،
براي من از تهران اطلاع آمده كه اينها براي اين كارها دستور دارند، و
بالنتيجه همه چيز خراب ميشود، شما به ايشان بگوييد كه يك بار تند
رفتند يك بار هم ملاحظه بكنند، اينها الان كه با اين وضع آمدند و اين جور
طلبه ها را زدند و به اين شكل كتك كاري كردند دستور داشته اند و الان
جاي صحبت و اعلاميه نيست بايستي يك قدري صبر كنيم تا مشورت كنيم
ببينيم چه بايد كرد، شما اين پيغام را از من به ايشان برسانيد . من رفتم
به آقاي خميني مطالب ايشان را گفتم، آقاي خميني گفتند ايشان ترسيده
است ! تازه الان وقت كار است، اينها فاجعه مدرسه فيضيه را درست
كردند، الان وقت بهره برداري و روضه خواني است ما بياييم ساكت
بنشينيم ! آن وقت ايشان يك اعلاميه دادند خطاب به علماي تهران با
عنوان شاه دوستي يعني غارتگري ! شاه دوستي يعني ضربه زدن به پيكر
قرآن و اسلام، شاه دوستي يعني كوبيدن روحانيت ...، كه خيلي اعلاميه
تندي بود، در همان وقت مرحوم آقاي لواساني هم از تهران آمده بود قم و
گفته بود براي پيشگيري از تهاجم كماندوها به منزل آقاي خميني در منزل
ايشان را ببنديد كه آقاي خميني خيلي
ناراحت و عصباني شده بودند و گفته بودند چه كسي گفته در خانه من را ببنديد؟ نخير در خانه من هميشه
باز است، هر كه ميخواهد بيايد من مهيا هستم ; ضمنا فاجعه مدرسه فيضيه
روز بعد نيز تكرار شد و هدف آنان به خيال خودشان مرعوب كردن مراجع
و علما بود ولي با اعلاميه مرحوم امام آبروي شاه و دولتيان رفت .
شايعه فرار شاه
س : ظاهرا بعد از اين قضايا حضرتعالي با اصرار مانع رفتن مرحوم امام
به حرم مطهر شده ايد و به اين وسيله توطئه اي را خنثي نموديد؟
ج : جرياني كه به آن اشاره كرديد از اين قرار است : سر شب من در خانه
نشسته بودم كه كسي آمد و گفت : شايع است كه شاه فرار كرده ! من
بلافاصله به سرعت از منزل به قصد منزل آيت الله خميني حركت كردم، در
راه نيز شايعه شنيده ميشد، به منزل ايشان كه رسيدم ديدم جمعي از جمله
آقاي اميني، آقاي حاج سيد محمد حسين لاله زاري و سرهنگ اشرفي
-در حالي كه لباس شخصي به تن داشت - نشسته اند و همان شايعه مطرح
بود و گفته ميشد كه از شهرباني قم سئوال شده آنها هم اظهار ترديد و
بي اطلاعي كرده اند، ايام هم ايام زيارتي بود و قم شلوغ بود، در اين اثنا
بعضي مصر بودند كه آيت الله خميني به حرم مشرف شوند و غرض در
حقيقت شعار و تظاهرات بود ولي به نظر، مساله مشكوك و مورد شبهه بود
و احتمال توطئه ميداديم، من و آقاي اميني با تشرف ايشان به حرم
مخالفت كرديم و گفتيم در اين شرايط و شلوغي صحن و حرم تشرف شما
صلاح نيست، ايشان اول قبول نمي كردند ولي بالاخره با اصرار ما منصرف
شدند، آقاي اميني ميگفت من به قدري ناراحت بودم كه تصميم داشتم اگر
ايشان منصرف نشوند قباي ايشان را بگيرم و بكشم ولو موجب پرت شدن
ايشان باشد.
كمك دكتر واعظي رئيس بهداري قم به مجروحان مدرسه فيضيه
در اينجا يك جريان را نقل كنم كه داستان شنيدني است و آن اينكه يك
روز من با مرحوم آقاي حاج شيخ عبدالجواد جبل عاملي در منزل آن
مرحوم مشغول بحث بوديم كه شخصي آمد و گفت من " محمدعلي واعظي "
هستم، مرا وزير بهداري فرستاده براي بهداري قم و دستور داده قم كه
ميروي چون پايگاه روحانيت است به ديدن مراجع برو، به ترتيب اول
منزل آيت الله شريعتمداري، دوم منزل آيت الله گلپايگاني، سوم منزل
آيت الله مرعشي و چهارم منزل آيت الله خميني، حالا چون من آشنا
نيستم شما مرا ببريد و به آقايان معرفي كنيد.من ايشان را بردم به آقايان
معرفي كردم ولي چون من با آقاي خميني مربوط بودم ايشان هم در
حقيقت مريد آقاي خميني شد.
س : چطور شد ايشان خدمت شما رسيدند و اين امر چه تاثيري در
حوادث سياسي قم داشت ؟
ج : ايشان يك آدم مذهبي بود، آخوندزاده هم بود اهل سده اصفهان
( خميني شهر) پسر مرحوم حاج شيخ حسن و باجناق دكتر وحيد بود و لابد
از جايي شنيده بود كه ما با آقايان بخصوص با آقاي خميني مربوط
هستيم، خلاصه آن روز كه كماندوها ريختند در مدرسه فيضيه اين آقاي
دكتر واعظي مسئول بهداري قم بود، پنجاه شصت تا طلبه شايد هم بيشتر
مجروح شده و در بيمارستان بستري بودند، ما هم به ديدن آنها رفتيم و
مردم هم گروه گروه به ديدن آنها ميآمدند، مرحوم آقاي دكتر واعظي
ميگفت سازمان امنيت به من فشار ميآورد و مرا مورد عتاب و خطاب قرار
ميدهد كه چرا اينها را از بيمارستان بيرون نمي كني ؟ چون مردم دسته
دسته از قم و تهران و جاهاي ديگر به عيادت آنها ميآمدند و به دولت و
سرهنگ مولوي بد و بيراه ميگفتند و اين وسيله تبليغاتي عجيبي شده بود،
آقاي دكتر واعظي رفته بود تهران در وزارتخانه و گفته بود من ديگر به قم
نمي روم اين چه برنامه اي است كه سازمان امنيت به من فشار ميآورد كه
اين همه مجروحين را از بيمارستان بيرون كنم، هميشه در جهان بهداشت و
درمان از سياست جداست، بايد هر كس مجروح است ولو اينكه او را از جبهه جنگ
بياورند معالجه شود، من با اين كار تا اندازه اي مردم را از
ناراحتي بيرون ميآورم، من اگر بخواهم اينها را از بيمارستان بيرون كنم
مردم من را تكه تكه ميكنند. بالاخره با اصرار به او گفته بودند تو برگرد
برو سر كارت ما براي تو تقديرنامه هم ميفرستيم، خلاصه مرحوم دكتر
واعظي در اين جريان خيلي شجاعت به خرج داد و در مقابل فشار
سازمان امنيت ايستاد.
س : آقاي دكتر واعظي همان كسي است كه بعد از انقلاب مدتي استاندار
اصفهان شد؟
ج : بله ايشان بعد از انقلاب استاندار اصفهان شد. رابطه ما با ايشان
خيلي صميمي بود، آقاي خميني هم به ايشان علاقه داشت و تقريبا محرم اسرار
ايشان هم بود، قبل از پيروزي انقلاب مرحوم محمد ما هر وقت ميرفت
تهران پاتوق او منزل دكتر واعظي بود، ما هر وقت ميرفتيم تهران
ميرفتيم منزل دكتر واعظي، منزل ايشان شده بود مركز سياست و انقلاب،
خانم ايشان هم -خدا خيرش بدهد- اگر اعلاميه داشتيم اعلاميه ها را
ميگرفت و در خانه ها ميانداخت و در جريان انقلاب فعال بود. يك وقت
مرحوم محمد يك بقچه اعلاميه به پشت انداخته بود و ساعت يك و نيم
بعد از نصف شب رفته بود خانه دكتر واعظي، دكتر واعظي گفته بود من
چيزيم نيست اما اين چه وضع آمدن است ! من نمي گويم نيا اما يك جوري
بيا كه موجب سوء ظن پليس نشود!
تبليغات عليه روحانيت و به سربازي بردن طلاب
س : از آمدن شاه به قم و تحريم بيرون آمدن طلاب از خانه و حضور در
صحنه استقبال توسط مراجع، و نيز از جريان سربازي بردن طلاب به
دستور شاه پس از قضيه مدرسه فيضيه، اگر حضرتعالي خاطراتي داريد يا
فعاليت خاصي داشته ايد بفرماييد.
ج : در جريان مبارزات عليه لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي كار روحانيت رونق پيدا
كرده بود و دولتيها شكست خورده بودند، وضعشان
خوب نبود; بر اين اساس در جريان لوايح شش گانه شاه شخصا وارد
صحنه شد، و از آنجا كه مركز مبارزه در قم بود شاه به اين نتيجه رسيد كه
خودش بيايد قم و روحانيت را له كند و آن را تحت الشعاع قدرت خود
قرار دهد، براي اينكه زمينه آمدن شاه فراهم شود يك عده از لاتها را جمع
كرده بودند و در ماشينها نشانده بودند و در خيابانها عليه روحانيت شعار
ميدادند، من يادم هست جلوي مسجد امام حسن قم هفت هشت نفر از
همين او باش به آخوندها متلك ميگفتند و فحش ميدادند، آدمهايي كه
خوب و با شخصيت بودند رفته بودند درون خانه هايشان، در خيابانهاي
مسير شاه براي استقبال يك عده از آنهايي كه ميخواستند دستشان به دم
گاو بند باشد -چون براي ثوابش كه نيست اينها ميخواهند كاسبي كنند-
طاق نصرتهاي زيادي زده بودند، اتفاقا شاه از يك طرف ديگر آمد و
يكدفعه در ميدان آستانه پيدايش شد، همه طاق نصرتها هم هدر رفت !
تيمسار اويسي هم كارگردان قضيه بود، و ما نشنيديم كه آخوندها براي
تماشا يا استقبال دور و برش رفته باشند، همه آخوندها رفته بودند درون
خانه هايشان، بالاخره شاه براي اينكه اظهار قدرت كرده باشد و آن قدرت
و صولتي را كه براي روحانيت پيدا شده بود بشكند يك چنين مسافرتي به
قم كرد، ولي آمدن شاه خيلي به نفعشان نشد. بعد از رفتن شاه بود كه
حوادث بعدي اتفاق افتاد و به مدرسه فيضيه -حدود دو ماه بعد- حمله شد
و بعد از آن هم طلبه ها را براي سربازي گرفتند; و اين آخرين تيري بود كه
در تركش داشتند، هر آخوندي را كه ميديدند به درد سربازي ميخورد
ميگرفتند ميبردند، از جمله همين آقاي هاشمي رفسنجاني را هم بردند
سربازي ; بعد ما يك وقتي پيش آيت الله خميني نشسته بوديم، گفتم
طلبه ها را به سربازي ميبرند، ايشان گفتند اتفاقا چيز بدي نيست براي
اينكه اين آخوند جماعت تا ميبيند يك كسي يك اسلحه به دوشش است
وحشت ميكند، اينها بروند آنجا با سلاح و با اين جور چيزها سر و كار
داشته باشند شجاع و ورزيده ميشوند، آدم بايد تيراندازي بلد باشد، يك
وقت اگر چيزي پيش آمد بايد جنگ بلد باشد، بعد خود ايشان به مناسبت
گفتند من تيراندازي خوب بلدم، جنگ هم كرده ام، يك وقتي خوانين
آمدند خمين را غارت كنند من از آنهايي بودم كه اسلحه دست گرفتم و
رفتم با آنها مبارزه كردم، اين درست نيست كه آخوندها با اسلحه و با
سلاح روز آشنا نباشند، بگذار طلبه ها هم بروند
دستشان با سلاح آشنا بشود شجاع و ورزيده بشوند; خلاصه يك عده را گرفتند بردند ولي بعضي
از آنها از جمله آقاي هاشمي رفسنجاني از سربازي فرار كردند.
س : انعكاس اين عمل در بين مردم چگونه بود؟
ج : مردم حمل بر مظلوميت آخوندها ميكردند، آن وقتها مردم به نفع
روحانيت قضاوت ميكردند.
ارعاب متولي مسجد اعظم براي تعطيلي درس مراجع در اين مسجد
س : پس از هجوم به مدرسه فيضيه و ارعاب حوزه علميه قم گو يا مدتي
درب مسجد اعظم را به روي حضرتعالي و مرحوم امام و آيت الله
شريعتمداري بسته بودند، علت آن چه بود؟
ج : در آن زمان هم درس آقاي خميني و هم درس آقاي شريعتمداري در
مسجد اعظم بود، از جمله كارهايي كه آنها كرده بودند ترساندن متولي
مسجد اعظم بود، بعد ايشان هم گفته بود كه بروند درهاي مسجد را ببندند
كه آقايان نروند درس و در نتيجه وقتي درهاي مسجد اعظم بسته شد
آقايان درس را در صحن حضرت معصومه (س) شروع كردند، هم آقاي
خميني و هم آقاي شريعتمداري، در آن زمان من خودم براي تشجيع و
ترغيب ديگران در درس آقاي خميني شركت ميكردم و ديگران را هم
تشويق ميكردم كه در درس ايشان و درس آقاي شريعتمداري كه در
صحن كوچك برگزار ميشد شركت كنند. اتفاقا يك روز در همان ايام
آقاي خميني داشت مساله "قصر و اتمام " را مطرح ميكرد كه مثلا كساني كه
كاسب هستند و هفته اي يك بار يا دو بار ميروند تهران و ميآيند نمازشان
شكسته است، و من اشكال كردم كه نماز آنها تمام است و مقداري سر اين
مساله بحث شد. البته بعد حاجي احمد يا آقاي آقا محمدحسن رفته بود
پيش آقاي خميني كه خلاصه اشتباه شده و عذرخواهي كرده بود و آقاي
خميني گفته بودند من جايي كه كسي اختيار دارش باشد نمي روم درس
بگويم، من جايي ميروم كه مال خدا باشد، بعد بالاخره با اصرار زياد
ايشان را راضي كرده بودند كه در همان مسجد اعظم درس بگويند.
بر سر ما هم يك بار اين بازي را در آوردند، در سالن مسجد اعظم را بر
روي ما بستند، من هم آمدم بيرون پشت در سالن مسجد درس گفتم، يكي
دو روز همين شكل بود بعد در را بر روي ما باز كردند، خوب متولي
مسجد اعظم را گاهي تهديد ميكردند گولش ميزدند، خدا ايشان را هم
رحمت كند.
جمع آوري كمكهاي مردمي براي بازسازي مدرسه فيضيه
س : گو يا قرار بود مدرسه فيضيه پس از حمله رژيم در دوم فروردين
1342 به اين مدرسه توسطامام بازسازي بشود و مبالغي نيز جمع آوري
شده بود، كم و كيف اين قضيه را اگر يادتان هست بفرماييد.
ج : بله، اين بيشتر جنبه شعاري و مبارزه تبليغاتي داشت، البته آن روز
اسم امام و آقاي شريعتمداري با هم بود، بنا شد كساني كه ميخواهند
كمك بكنند اقلا دو تومان (بيست ريال) بدهند، اول از طرف دولت و از
طرف ساواك يك تهديدي شده بود كه بانكها حساب باز نكنند ولي
مع ذلك بانكها مقاومت كردند و به عنوان كمك به بازسازي مدرسه فيضيه
حساب باز كردند، هم تهران هم قم و هم جاهاي ديگر، افراد كه ميآمدند
نقل ميكردند گاهي اوقات دويست سيصد نفر مردم در صف ايستاده بودند
پول به حساب بريزند، يك جنبه شعاري پيدا كرده بود و به حساب اين
دونفر يعني به حساب امام و آقاي شريعتمداري پول زيادي جمع شده بود،
خلاصه هر كس ميخواست به رژيم دهن كجي بكند به اين حساب پول
ميگذاشت، حتي در تهران زنهاي بدحجاب و بي حجاب هم داخل صف
بودند و پول به حساب بازسازي مدرسه فيضيه ميگذاشتند، اين خودش
يك وسيله همبستگي ملي بود.
س : آيت الله گلپايگاني چرا كنار بودند؟
ج : ايشان وارد اين صحنه نمي شدند، در آن زمان محور امام بود بعدش
هم آقاي شريعتمداري، وقتي كه امام را بازداشت كردند ديگر محور آقاي
شريعتمداري شده بود.
تحصن در مسجد بازار نجف آباد در اعتراض به بازداشت امام
س : ظاهرا در اعتراض به بازداشت امام در خرداد سال 1342، به
پيشنهاد حضرتعالي مردم و علماي نجف آباد تحصن هفت روزه اي را
ترتيب دادند; اگر ممكن است جزئيات آن را توضيح دهيد.
ج : آيت الله خميني در عاشوراي همان سال "سيزدهم خرداد 42" در
مدرسه فيضيه سخنراني كوبنده اي عليه دستگاه انجام دادند. آن زمان در
ايام محرم و صفر و ماه رمضان من ميرفتم نجف آباد، در نجف آباد شنيدم
كه ايشان در مدرسه فيضيه سخنراني داغ و تندي كرده و ايشان را
بازداشت كرده اند; بلافاصله رفتم در مسجد بازار، ائمه جماعت را خبر
كردم آمدند، گفتيم اينها به حريم مرجعيت اهانت كرده اند ما از اين مسجد
تكان نمي خوريم تا اينكه خبري از آقاي خميني و علماي ديگر كه
گرفته اند به دست بياوريم، آقاي قمي را هم از مشهد گرفته بودند، آقاي
محلاتي را هم از شيراز گرفته بودند، بعضي از علما و فضلاي ديگر را هم
گرفته بودند، بالاخره ما در مسجد بازار نجف آباد متحصن شديم و مردم
هم به دنبال ما آمدند، همه طبقات حتي اداريها و فرهنگيها هم در آن
تحصن شركت كردند و اجتماع عجيبي بود، هفت شبانه روز ما در مسجد
بوديم، مسجد پر از جمعيت بود، همه چيز ميگفتيم، منبريها منبر ميرفتند
و به عنوان نصيحت خطاب به دستگاه ميگفتند شما اشتباه ميكنيد روحانيت
و مرجعيت است كه هميشه كشور را حفظ كرده اسلام را حفظ كرده، و الان
به حريم مرجعيت اهانت شده است، آقاي حاج آقا باقر تدين آن روز يك
منبر داغ رفت، يك روز هم من مشغول صحبت بودم از اصفهان حدود
صدنفر يا بيشتر كماندو آمدند يكدفعه داخل مسجد شدند، من ديدم مردم
دارند وحشت ميكنند و به آنها نگاه ميكنند، فورا گفتم مردم اينها هم
مسلمانند، اينها هم ايراني هستند،اينها هم از اينكه ميبينند كشور به اينجا
رسيده و روحانيت و دين دارد زير پا گذاشته ميشود ناراحتند، اينها هم
مثل شما عزادار امام حسين (ع) هستند، و با اين صحبتها ترس مردم را
ريختم ; آنها هم مقداري نشستند و جرات نكردند چيزي بگويند و رفتند.
براي مردم اين تحصن آن قدر قداست پيدا كرده بود كه يكي از رعيتها آمد و گفت آقا آب كشاورزي
من هرز ميرود بروم آبياري بكنم ؟ من گفتم
حالا يك جوري كه كسي نفهمد برو باغت را آب بده و برگرد. تمام
مغازه ها بسته بودند، مسجد بازار با پشت بامش پر از جمعيت ميشد، ما
شام و ناهارمان را همان جا ميخورديم، چند حلب خرما ميخريديم با
نان و پنير و چيزهاي ساده و همان جا ميخورديم، بعضي ها ميرفتند منزل
چيزي ميخوردند و برمي گشتند; سرو صداي اين تحصن در اصفهان و
خميني شهر (سده) و ساير شهرستانهاي اطراف پيچيد تا جايي كه استاندار
اصفهان به تعبير خودشان گفته بود تحصن نجف آباد استان اصفهان را آلوده
كرده است . رئيس شهرباني به طور پنهاني و سري ميگفت ما را تحت فشار
گذاشته اند كه اين قضيه را تمام كنيم، بعد گفت در استانداري اصفهان
كميسيون امنيت تشكيل دادند و همه نظرشان اين بود كه بايستي فلاني را
بازداشت كرد، بعد ميگفت من گفتم : من اين قدر به متانت فلاني عقيده مندم
كه اگر بخواهد خونريزي هم بشود خود ايشان جلوي خونريزي را
ميگيرد، اما اگر بخواهيد او را بازداشت كنيد اقلا صد نفر كشته ميشوند،
من اين كار را نمي كنم من از رياست شهرباني استعفا ميدهم و بعد شما هر
كاري كه ميخواهيد بكنيد. اين را به من گفت، من تحقيق كردم ديدم راست
ميگفته، آدم خوبي بود، فاميلي او " كشميري " بود، درجه او سرگرد و اهل
شيراز بود. در مسجد صحبت ميشد بعضي ها ميگفتند برويم محله بهاييها
را آتش بزنيم، من گفتم اين كار انحرافي است، الان اگر يك چنين كاري
بكنيد بهانه پيدا ميكنند ميآيند همه را بازداشت ميكنند،ما بايد كاري
بكنيم كه خون از دماغ كسي ريخته نشود، كتك كاري و دعوا و جنگ
نشود، فقط حرفمان اين است كه چرا به حريم مرجعيت و روحانيت حمله
شده ؟ و بالاخره با آقاي شريعتمداري تماس گرفتيم، من به وسيله
فرستادن آقاي احمد آقا دري از نجف آباد جريان را به ايشان اطلاع دادم
و چون خانه ايشان هم محاصره و كنترل بود و افراد را تفتيش ميكردند
ايشان نامه اي را زير كتابي صحافي كرده فرستاده بودند بدين مضمون كه
ما داريم با رژيم صحبت ميكنيم و قول مساعد دادند كه متعرض مراجع
نشوند، شما مردم را دلگرم كنيد و به تحصن خاتمه دهيد; بالاخره ما مردم
را در جريان گذاشتيم و گفتيم چون آقايان مراجع از ما خواسته اند فعلا ما
تحصن و اعتصابمان را تعطيل ميكنيم و اگر خواسته هايمان عملي نشد
دوباره از نو تحصن خود را شروع ميكنيم و به اين شكل پس از هفت روز
تحصن را ختم كرديم . اين قضيه در همه جا صدا كرد، من نشنيدم جاي
ديگر اين كار را كرده باشند، من در اين هفت شبانه روز از مسجد بيرون
نرفتم و علما هم با مريدهايشان بودند،من كارم اين بود كه راه ميافتادم
در مسجد ميرفتم احوال علما را ميپرسيدم و با آنها صحبت و گفتگو
ميكردم ; در آن مدت هر چه به من اصرار كردند آنجا براي همه نماز
جماعت بخوان نخواندم، براي اينكه همه پيش نمازها آمده بودند و من
نمي خواستم تصور شود كه من ميخواهم بر آنها آقايي كنم . البته در همان
زمان يك اعلاميه هم نوشتيم و آن را چاپ كرده و در ميان مردم منتشر
كرديم و اهداف خودمان از اين تحصن را در آن نوشته بوديم كه تاثير
بسيار خوبي داشت، و بالاخره در آن تحصن از دين و روحانيت و علما و
شخص امام خيلي ترويج شد.
قيام مردم در پانزده خرداد
س : از حوادث پانزده خرداد سال 1342 و كشتار مردم در شهرهاي
مختلف ايران از جمله قم، تهران، ورامين، كاشان و... اگر خاطره اي
داريد بفرماييد.
ج : آن زمان كه آقاي خميني را بازداشت كردند و به دنبال آن حادثه
پانزده خرداد بوجود آمد من در نجف آباد بودم و همان گونه كه گفتم ما در
آنجا هفت روز در مسجد بازار تحصن كرديم و مردم مغازه ها را و
كشاورزان كار را تعطيل كردند. من آن وقت قم نبودم اما جريان را شنيديم
كه به اين شكل بوده، از پايين شهر قم مردم حركت كردند بخصوص زنها
خيلي نهضتشان عجيب بوده، يكي از آقايان به نام آقاي حاج آقا علي
چهل اختراني سردسته آنها بود، مردم را به حركت در آورده و همه را
آورده بودند در صحن، ماموري تيراندازي كرده و داخل كوچه ها بعضي
را گير انداخته بودند، قيام قم خيلي عجيب بود بخصوص قيام زنهاي قم،
كساني كه تعريف ميكردند ميگفتند زنها به سر و سينه خودشان ميزدند و
شعر و نوحه ميخواندند. حاج آقا علي بعد مورد تعقيب قرار گرفت و فرار
كرد و مدتها در نجف بود; آقايان مراجع هم در نهضت قم نقش داشتند.
تهران هم كه جريانش معروف است، آنجا هم عده زيادي را كشتند، هم در قم
افرادي را كشتند هم در تهران . سر پل باقرآباد ورامين جمعيت
زيادي را كه براي استقبال از مردم ورامين آمده بودند به رگبار بستند،
بالاخره خيلي شهرها تكان خوردند، پانزده خرداد نهضت عجيبي بود.
س : قضيه مرحوم طيب و اعدام شدنش در محافل چگونه توصيف ميشد؟
ج : همه مردم دستگاه را محكوم ميكردند، ميگفتند طيب جلوتر با شاه
بوده ولي بعدا تو به كرده، در حقيقت به آنها بستند كه يك فردي به نام
"توفيق قيسي " آمده به اينها پول داده كه شورش كنند، ولي با اينكه
روزنامه ها همه مينوشتند در ذهن مردم جا نمي افتاد،مي فهميدند كه اينها
بازي است و دارند پرونده سازي ميكنند. مرحوم طيب و حاج
اسماعيل رضايي را كشتند، مردم از اين قضيه خيلي ناراحت بودند، يك عده زيادي
را گرفتند، ما كه بعد به زندان قصر رفتيم با بعضي از آنها بوديم، اينها
از ميدانيهاي تهران و طرفداران طيب بودند افرادي مثل " حسين شمشاد " و
" محمد باقريان " و دو تا برادر بودند به نام " عباس شيرزاد " و
" حسين شيرزاد " كه در ميدان بار فروش بودند و در جريان طيب دستگير شده بودند
و بعضي از آنها بچه هاي خوبي بودند،روي علاقه و ايمان راه افتاده بودند.
در زندان قصربا بعضي از آنها مانوس شديم، آن وقت كه ما اينها را ديديم
سال 47 بود، محمد ما هم آنجا بود، آقاي انواري و متهمين به قتل منصور
در بند سه بودند و ما در بند چهار.
دستگيري علماي شهرستانها
س : در جريان پانزده خرداد سال 42 آيت الله محلاتي را در شيراز و
آيت الله قمي را در مشهد دستگير كرده بودند، آيا بازداشت اينان با
بازداشت آيت الله خميني رابطه اي داشت و به صورت يكجا تصميم گيري
شده بود؟
ج : اين نهضت يعني نهضت روحانيت جا افتاده بود، مردمي هم بود، اگر
از روحانيون افرادي هم مخالف بودند فوقش ساكت بودند، كسي عليه اين
نهضت آن وقت حرفي نمي زد، در آن زمان آقاي محلاتي خودش در
شيراز محور بود، آقاي قمي
هم در مشهد محور بود، منبرهاي آقاي قمي از منبرهاي آقاي خميني هم داغتر بود، در حقيقت استان خراسان را آقاي
قمي رهبري ميكرد، آقاي محلاتي هم در شيراز همين طور بود، در همان
وقتي كه اينها تصميم گرفتند آقاي خميني را بازداشت كنند احتمال
ميدادند كه جاهاي ديگر هم سرو صدا شود، به همين جهت در دو شب
تعداد زيادي را بازداشت كرده بودند، حدود شصت نفر از علما را از سراسر
ايران بازداشت كرده بودند منحصر به آقاي محلاتي و آقاي قمي نبود، در
همان شيراز حاج آقا مجدالدين پسر آقاي محلاتي را هم بازداشت كرده
بودند، آقاي قاضي طباطبايي را در تبريز گرفته بودند، افرادي مثل آقاي
مطهري و آقاي مكارم و آقاي خلخالي و آقاي فلسفي و كساني ديگر را
هم از تهران و شهرستانها گرفته بودند، به نظر خودشان افرادي را گلچين
كرده بودند; من را هم بنا بود بازداشت كنند اما همان گونه كه عرض كردم
چون من در نجف آباد بودم و در مسجد تحصن كرديم و جمعيت زيادي هم
آنجا بود براي آنها گران تمام ميشد، و چنانكه گفتم كميسيون امنيت
تشكيل داده بودند و گفته بودند اگر فلاني را بخواهيم در اين وضعيت
بازداشت كنيم حداقل صدنفر كشته خواهند شد و رئيس شهرباني نجف آباد
تهديد به استعفا كرده بود و گفته بود اگر فلاني آزاد باشد خودش مسائل را
كنترل ميكند و خون از دماغ كسي بيرون نمي آيد، و بالاخره بازداشت من
در كميسيون امنيت استان تصويب نشده بود. منظور اين است كه آن سه نفر
در راس بودند و الاتعداد زيادي از علما را هم دستگير كرده بودند، از
رشت آقاي ضيابري و علم الهدي را گرفته بودند و همه اينها را برده بودند
در زندان شهرباني تهران، آقاي مطهري ميگفت در زندان اين قدر جاي ما
تنگ بود كه به پشت نمي توانستيم بخوابيم مجبور بوديم به پهلو بخوابيم،
همه اينها را در ظرف دو شب گرفته بودند، تعدادي را در همان شب پانزده
خرداد و تعداد ديگري را در شب بعد، هر كس را كه ممكن بود حرفي بزند
دستگير كرده بودند، البته حدود دو ماه بعد همه را آزاد كردند، آن روزي
كه آقاي مطهري را آزاد كردند من تهران بودم و به ديدنش رفتم .
س : از خاطرات زندان ايشان -كه در ديدار با حضرتعالي بيان داشتند-
اگر چيزي را به ياد داريد بفرماييد.
ج : آقاي مطهري (1) ميگفت در آنجا ما خوش بوديم، يكي از آقايان
تهراني كه آدم خوشمزه اي بود، در آنجا معركه ميگرفت و ما را ميخنداند،
اين شعر را با صداي بلند ميخواند و بقيه دم ميگرفتند:
"گفتي كه نان ارزان شود كو نان ارزانت
عمه ات به قربانت ... گفتي كه گوشت ارزان ... و..."
ايشان ميگفت : يكي از بركات اين زندان اين بود كه ما آقاي حاج شيخ
حسين لنكراني را شناختيم، اول فكر ميكرديم او آدم بي ديني است بعد
ديديم خيلي آدم متعبد و فهميده اي است و خلاصه مريد حاج شيخ حسين
لنكراني شده بود. آقاي فلسفي ميگفت در آن زمان كه ما آنجا بوديم و
نمي گذاشتند اخبار بيرون به دست ما برسد آقاي محمدتقي مطهري برادر
آقاي مطهري در بيرون يك قسمت از هندوانه را ميبريد و اعلاميه و
اخبار بيرون را داخل هندوانه ميگذاشت و آن را در پلاستيكي گذاشته و
براي ما ميآورد. آقاي مطهري ميگفت من مرتب ميگفتم تابستان است
ما اينجا تشنه ميشويم براي ما هندوانه بياور و ايشان از آن هندوانه ها
براي ما ميآورد! آقاي خلخالي هم كه در همين جريان بازداشت شده بود
ميگفت : وقتي ما را به زندان بردند مامور شروع كرد لباسهاي مرا گشتن،
گفتم اصل كاري را نگشتي، گفت چطور! گفتم اين گوشه قباي من را، من
در اينجا چند تا بمب ساعتي جاسازي كرده ام ! گفت آشيخ ما را دست
نينداز; روحيه آنها به اين شكل بود.
مهاجرت علماي شهرستانها به تهران در اعتراض به بازداشت امام
س : پس از جريان پانزده خرداد و دستگيري حضرت امام و خوف از
محاكمه و اعدام ايشان، بزرگاني از شهرستانها به تهران مهاجرت كردند،
لطفا حضرتعالي جزئيات كامل اين قضيه و نتايجي كه از آن حاصل شد و
اينكه طراح اين فكر چه كسي بود و حضرتعالي چقدر در آن نقش داشتيد
را بيان فرماييد.
ج : من از اولين كساني بودم كه با آقاي اميني از نجف آباد رفتيم به تهران و جزو
[1] مرحوم آيت الله شهيد مرتضي مطهري در روز دوازدهم ارديبهشت سال 1358 توسط گروه فرقان به شهادت رسيدند و در حرم مطهر حضرت معصومه (س) به خاك سپرده شدند.
كارگردانان بوديم، به اين معنا كه اعلاميه تنظيم كنيم،
بعد از آقايان امضا بگيريم .
آن وقت اول صحبت بود از قم آيت الله گلپايگاني، آيت الله شريعتمداري
و آيت الله نجفي به تهران بيايند، بعد گفتند آقاي شريعتمداري رفته است،
آن وقت ما به آقاي شريعتمداري اعتراض كرديم كه آقاي گلپايگاني گله
كرده و گفته ما بنا بود با هم به تهران برويم چطور ايشان تك روي كرده و
خودشان به تنهايي رفته اند، ايشان گفتند :"من حركت خودم را به ايشان
اطلاع دادم، با هم بياييم يعني در يك ماشين بنشينيم ؟! " بعد هم
آيت الله مرعشي آمدند منزل آيت الله خوانساري، آيت الله ميلاني هم از
مشهد يك دفعه آمده بود كه ايشان را برگردانده بودند بعدا بي سرو صدا
آمد، از اصفهان آيت الله خادمي آمده بود، از رشت آقاي ضيابري به همراه
آقاي علم الهدي كه چند روز قبل از زندان آزاد شده بودند آمده بودند،
آقاي كفعمي از زاهدان آمده بود، آقاي حاج سيد نصرالله بني صدر به
همراه آخوند همداني از همدان آمده بودند، از تبريز آقاي حاج سيد
احمد خسروشاهي و آقاي مجتهدي و هفت هشت نفر ديگر آمده بودند كه اطراف
آقاي شريعتمداري بودند، آقاي شريعتمداري در " باغ ملك " شهر ري با
اطرافيان خود بودند، آقاي حاج آقا مرتضي حائري از قم و آقاي كمالوند
از خرم آباد، از شيراز آقاي سيد محمد امام و آقاي سيد محمود علوي و
آقاي سيد احمد پيشوا كه الان در شيراز است آمده بودند البته ايشان از
كازرون آمده بود سابقا ايشان كازرون بود، آقاي صدر الدين حائري برادر
آقاي محي الدين حائري آمده بود، آقاي صدوقي از يزد و آقاي خاتمي از
اردكان، آشيخ محمد هاشميان از رفسنجان، آقاي سيد ابوالحسن رفيعي از
قزوين، آقاي نبوي از دزفول، آقاي جزايري و آقايان علم الهدي پدر و
پسر (حاج آقا مرتضي و حاج آقا مصطفي) از اهواز آمده بودند، آسيد
حسين رودباري از علماي رشت، آقاي صالحي از كرمان و بالاخره چهل
پنجاه نفر از علماي شهرستانها آمده بودند، البته همه اينها آمده بودند
ويك كسي لازم بود كه از وجود اينها استفاده كند، در اين ميان من و آقاي
اميني و آقاي حاج آقا مرتضي تهراني به مناسبت چهلم شهداي پانزده
خرداد يك چيزي را تنظيم كرديم كه از آقايان امضا بگيريم .
تنظيم اعلاميه براي چهلم شهداي پانزده خرداد و بازداشت اينجانب
س : جريان اين اعلاميه چه بود؟ آيا آقايان آن را امضا كردند؟
ج : جريانش از اين قرار بود كه ما ديديم آقايان مرتب با علماي تهران
جلسه ميگيرند، ديد و بازديد ميكنند اما بي فايده است و نتيجه اي حاصل
نمي شود و آمدن و هدفشان منعكس نمي شود; من و آقاي اميني آمديم
منزل آقاي حاج آقا مرتضي تهراني -حاج آقا مرتضي و حاج آقا مجتبي
پسرهاي مرحوم حاج ميرزا عبدالعلي تهراني هستند- ما تا وقتي كه تهران
بوديم گاهي ميرفتيم منزل ايشان و گاهي ميرفتيم مدرسه فيروزآبادي،
بالاخره نشستيم و يك اعلاميه به مناسبت چهلم شهداي پانزده خرداد
تنظيم كرديم،اعلاميه داغ و تندي بود،گفتيم اين را بدهيم علما امضا كنند و
منتشر كنيم ; و خودمان احتمال داديم اين اعلاميه به اين تند و تيزي را
علما امضا نكنند، لذا براي درجه بعد تلگرافي تنظيم كرديم به عنوان
احوالپرسي خطاب به آقاي خميني و آقاي قمي و آقاي محلاتي، گفتيم اگر
آن اعلاميه امضا نشد براي اين تلگراف امضا ميگيريم، بعد رفتيم مجلسي
كه بنا بود در منزل آقاي حاج سيد نورالدين طاهري در قلهك تشكيل
شود، اكثر علما آمدند، گفتيم : شما علما از شهرستانهاي مختلف آمده ايد به
تهران و مشخص نيست براي چه منظوري آمده ايد، در ميان مردم درست
منعكس نيست كه شما به عنوان اعتراض به بازداشت آقايان در اينجا جمع
شده ايد -با توجه به اينكه بعضي ها را ساواك تهديد كرده بود و گفته بود
چرا به تهران آمده ايد؟ گفته بودند مثلا چشممان درد ميكرد براي معالجه
آمده ايم - بعضي ميگويند آن يكي آمده چشمش را معالجه كند ديگري
آمده گوشش را معالجه كند ديگري ميخواهد برود مشهد در راه مشهد
است، بايد معلوم بشود جمع شما كه آمده ايد تهران به عنوان اعتراض به
عمل دولت آمده ايد; گفتند خوب حالا چكار كنيم ؟ گفتيم ما يك اعلاميه
تنظيم كرده ايم براي چهلم شهداي پانزده خرداد آقايان اين را امضا بكنند
تا پخش شود. خدا رحمتش كند، مرحوم آيت الله حاج آقا مرتضي حائري
(طاب ثراه)گفتند:ما آمده ايم اينجا كار كنيم، ما نيامده ايم اينجا اعلاميه
بدهيم ! گفتم : كار شما چيست ؟ شما كه نه تفنگ داريد نه مسلسل داريد، با دولت كه نمي خواهيد
جنگ بكنيد! كار شما همين است كه اعلاميه بدهيد تا
حداقل بفهمند براي چه به تهران آمده ايد. بالاخره من اعلاميه را خواندم،
گفتند: نه اين تند است و نمي شود آن را منتشر كرد - ما همان را كه
ميگفتند تنداست بعدا برديم خدمت مرحوم آيت الله مرعشي نجفي ايشان خودش
تنها آن را امضا كرد و خودش هم آن را منتشر كرد-. بعد ما گفتيم پس يك
تلگراف بزنيم، گفتند خيلي خوب است، من متن تلگراف را خواندم كه با
اين عنوان شروع شده بود: "محضر مبارك آيت الله العظمي آقاي خميني
مرجع عاليقدر تقليد، رونوشت : حضرت آيت الله محلاتي و حضرت
آيت الله قمي دامت بركاتهم "، يكي از آقايان گفت ايشان كه مرجع تقليد
نيست، چه كسي از ايشان تقليد ميكند؟ گفتم من ! من از ايشان تقليد
ميكنم ! بعد گفتند: اين تلگراف كه به دست ايشان نمي رسد، گفتم : غرض
رسيدن به دست ايشان نيست غرض اين است كه انعكاس پيدا كند و
دستگاه بفهمد كه اينها بي صاحب نيستند، كمك و همراه دارند. در آن
جلسه آقاي حاج سيد نصرالله بني صدر -خدا بيامرزدش - نيز از ما حمايت
كرد و گفت چيز خوبي است، اما مرحوم آخوند ملاعلي همداني (طاب ثراه)
يكدفعه دست به عصا شد و گفت : "پاشيم برويم !" يعني ديگر جلسه به هم
بخورد! من جلوي در را گرفتم -از اين سه دريها بود، دو درب آن بسته
بود- گفتم من نمي گذارم برويد آقا،تا بگوييد كه كجاي اين تلگراف اشكال
دارد؟! اگر ميخواهيد آن را اصلاح كنيد. بالاخره ايشان را نشانديم و
امضا گرفتيم، اول هم ايشان امضا كرد: "الاحقر علي بن ابراهيم همداني "
-خدا رحمتش كند-. البته در اين جلسه علماي تبريز نيامده بودند با اينكه
قاعدتا بايد ميآمدند، هفت هشت نفر بودند و بايد از شهر ري ميآمدند،ما
اينجا امضاها را گرفتيم و گفتيم عصر ميرويم منزل آقاي شريعتمداري از
علماي تبريز هم امضا ميگيريم .
عصر همان روز با آقاي اميني رفتيم باغ ملك در شهر ري كه از آنها امضا
بگيريم، حدود صد و پنجاه نفري آنجا دور آقاي شريعتمداري بودند. از
قيافه ها پيدا بود كه ساواكي هم در بين آنها هست، آنجا نزديك ساواك
شهر ري بود، من رفتم جلوي آقاي شريعتمداري نشستم گفتم : آقا يك
چنين چيزي را ما تنظيم كرده و متنش را امضا كرده ايم (احتراما به ايشان
گفتم چون مراجع خودشان جداگانه اعلاميه ميدادند)، گفتند خوب است،
گفتم اجازه بفرماييد من به آقايان بگويم امضا كنند،گفتند مانعي
ندارد. من رفتم جلوي آقاي حاج سيد احمد خسروشاهي نشستم، صداي ايشان بلند
بود "جهوري الصوت " بود، گفت : آخر چطور اين به آقاي خميني ميرسد؟
من گفتم يواش صحبت كنيد، ولي فهميدم كه تقريبا قضيه لو رفت، خلاصه
ما از آقاي حاج سيد احمد خسروشاهي و بعضي آقايان ديگر امضا گرفتيم
كه مجموعا سي و دو يا سي و سه امضا شد -در بعضي از جاها ديدم نوشته
است بيست و دو امضا كه غلطاست، ظاهرا سي و سه امضا بود- بعد
يواشكي به آقاي اميني گفتم : "من جلوي هفت هشت نفر نشستم امضا گرفتم
و اين قضيه لو رفت ممكن است متن تلگراف با امضاها از دستمان برود، ما
را بگيرند به جهنم اما ما با زحمت و خون دل اين امضاها را گرفته ايم "،
يواشكي كه كسي نفهمد آن را گذاشتم در جيب آقاي اميني و گفتم از من
فاصله بگيرد. اتفاقا پيش بيني من درست درآمد، از جلسه كه بيرون آمديم
از هم جدا شديم، من جلوتر رفتم در صحن حضرت عبدالعظيم، آنجا مرا
گرفتند، بردند ساواك گفتند: شما در منزل شريعتمداري اعلاميه پخش
ميكرده ايد، مرا تهديد به شلاق كردند، البته شلاق نزدند، توپ و تشر و
فحش و اين جور چيزها زياد بود، بعد با همان لباسهايم مرا به داخل يك
حمام داغ بردند، يك سرهنگ به نام " سرهنگ رحماني " بازجوي من بود
اول گفت حمام را داغ كردند، آن قدر بخار كرده بود كه تمام لباسهايم به
بدنم خيس شد،مرا به آن حمام برد و رفت، پسري آنجا بود در سوراخي را
باز كرد، يك ظرف آب آورد، گفت اين ظرف آب را بگير تشنه ات
ميشود، آب را داد. حدود يك ساعت و نيم بعد دو باره سرهنگ آمد مرا
زياد تهديد كرد و گفت آن رفيق تو را گرفتيم آورديم، گفتم رفيقم كيه ؟
گفت او همه چيز را گفته و تو هم بايد بگويي ! گفتم من چيزي ندارم بگويم
-مي دانستم اينها يك دستي ميزنند- گفت او همه چيز را گفته، گفتم ما
چيزي نداشتيم كه بگويد،اگر هم گفته بيخود گفته و به من ربطي ندارد.گفت
خانه شريعتمداري با چه كسي سلام و عليك ميكردي ؟ گفتم همه
آخوندها با هم سلام و عليك ميكنند، گفت هفت هشت هزار جمعيت همه
با هم سلام و عليك ميكنند؟ همه همديگر را ميشناسند؟ گفت رفيقت همه
مطالب را گفته،من ته دلم گفتم نكند آقاي اميني را گرفته باشند اما منكر
شدم، خلاصه ديدند چيزي به دست نياوردند من را با مقدمات و
گفتگوهايي آزاد كردند. آقاي اميني بعدا گفت من تا ديدم تو را گرفتند
رفتم داخل مدرسه لاله زاري و تلگراف را لابلاي يكي از درختهاي
شمشاد مدرسه مخفي كردم، ما رفتيم آن تلگراف را از زير شاخه هاي
شمشادها برداشتيم، متاسفانه آن زمان يك دستگاه فتوكپي نداشتيم كه اقلا
آن را فتوكپي كنيم . متن آن را داديم به آقاي حاج شيخ
عبدالجواد جبل عاملي سدهي (خميني شهري) خدا رحمتش كند، گفت من ميبرم
تلگرافخانه، پنج شش نفر از جوانهاي علاقه مند سده هم با ايشان بودند.
آنها آقا را بردند تلگرافخانه كه جرات نكنند تلگراف را قبول نكنند
و تلگراف را قبول كردند.
س : سرانجام آن اعلاميه چه شد و آيا موفق به انتشار آن شديد؟ اثرات
آن پس از انتشار در جامعه چگونه بود؟
ج : درآن وقت ما براي انتشار آن امكانات نداشتيم و منظور فقط انعكاس
آن در بين مسئولين بالاي كشور بود، و داراي سي و دو يا سي و سه امضا
از علماي بزرگ آن وقت البته غير از مراجع تقليد بود.
(پيوست شماره 6)
اعلاميه مراجع تقليد در تاييد مرجعيت آيت الله خميني
س : فرموديد مراجع تقليد هم جدا اعلاميه دادند؟ آن را خودشان تنظيم
كرده بودند؟
ج : بله، آنها به عنوان خودشان اعلاميه دادند، آنها در تهران چهارنفر
بودند، چون صحبت بود كه ميخواهند آيت الله خميني را محاكمه كنند و
مطابق قانون اساسي آن زمان مرجع تقليد را نمي توانستند محاكمه كنند،لذا
بر حسب آنچه گفته شد حضرات آيات آقاي شريعتمداري، آقاي ميلاني،
آقاي مرعشي نجفي و آقاي حاج شيخ محمدتقي آملي يك چيزي نوشتند
و آيت الله آقاي خميني را به عنوان مرجع معرفي كردند تا از اعدام ايشان
پيشگيري كنند.
س : چرا آيت الله گلپايگاني و آيت الله سيد احمد خوانساري در ميان
امضا كنندگان نبودند؟
ج : آيت الله گلپايگاني در قم بودند و به تهران نيامدند، آيت الله
خوانساري هم چيزي را در آن وقت امضا نمي كردند. به ياد دارم در آن
وقت رفقا از باب متلك ميگفتند اگر در يك ورقه فقط "لااله الاالله " را
بنويسيد مع ذلك ايشان حاضر نيستند امضا كنند.
ملاقات برخي علما با دكتر بقايي و امتناع اينجانب
س : اگر خاطره ديگري از آن دوران داريد بفرماييد.
ج : از جمله خاطرات آن زمان اين است كه يك شب آيت الله خادمي اصفهاني
به من گفتند: امشب ساعت يازده بناست يك جايي برويم شما هم
با من بيا، من گفتم كجا؟ گفت يك جايي است، گفتم من تا نفهمم كجاست
نمي آيم، گفت منزل آقاي دكتر بقايي، گفتم من نمي آيم، گفت چرا؟ گفتم
اينها الان دنبال هستند كه يك بهانه و سوژه اي از ما بگيرند،ما كارمان كار
آخوندي است، دكتر بقايي يك فرد سياسي و حزبي است و ظاهرا با شاه و
دولت بد است و ملاقات ما با او يك بهانه ميشود، گفت اينها هم حرف
دارند، گفتم حرفهايشان را به صورت مستقل مطرح كنند، گفت ما كه قول
داده ايم و ميرويم، گفتم من نمي آيم ; ايشان يك مقدار ناراحت شد،
بالاخره ايشان آيت الله اصفهان بود ولي مع ذلك من آن شب با آقاي
خادمي منزل آقاي دكتر بقايي نرفتم . البته بعدا دكتر بقايي جزوه خوبي
راجع به آقاي خميني و مرجعيت ايشان نوشت . ولي به هر حال آن شب
من حاضر نشدم به منزل ايشان بروم، چون مثل مور و ملخ دور و بر ما
ساواكيها بودند. يك روز هم علما منزل مرحوم آقاي حاج شيخ
محمدرضا صالحي كرماني نزديك ميدان امام حسين (ع) جلسه داشتند، تقريبا سي نفري
ميشدند و من هم بودم، آنجا را محاصره كردند و ميخواستند علما را
بگيرند كه بالاخره نگذاشتيم جلسه تشكيل شود و همه متفرق شديم، يكي
دو دفعه هم بعضي علما را بردند ساواك ولي چيزي طول نكشيد و زود رها
كردند.
يك روز پاكروان (رئيس ساواك وقت) به يكي از جلسات علما آمده
بود -البته من در آن جلسه نبودم - خيلي توپ و تشر رفته و علما را تهديد
كرده بود، تا جايي كه بعضي ميگفتند آقاي ميلاني و آقاي شريعتمداري در
مقابل تهديدهاي او جا خورده بودند; در آن جلسه آقاي حاج سيد
نصرالله بني صدر خيلي حسابي جلوي او ايستاده بود. پاكروان ميخواسته
آنها را به ملاقات شاه ببرد،به آنها گفته بود شما اين همه آمده ايد تهران
بياييد با اعليحضرت صحبت بكنيد و حرفهايتان را به اعليحضرت بزنيد;
منظورش اين بوده كه آنها را ببرد و يك قداستي براي شاه درست كند و
بگويد علما آمدند خدمت شاه و شاه مثلا آقاي خميني را مورد عفو قرار
داد و با اين نقشه علما را به دربار بكشاند، گفته بود: اعليحضرت شاه
مملكت است و شما بياييد حرفتان را با او بزنيد. آن طور كه براي من
تقريبا به صورت متواتر نقل كردند در آن جلسه آقاي ميلاني و آقاي
شريعتمداري از برخورد با او طفره رفته بودند، ولي آقاي حاج سيد
نصرالله بني صدر گفته بود ما با اعليحضرت قهريم، گفته بود چرا قهريد؟
او شاه مملكت است، گفته بود: "اعليحضرت در نطق كرمانش گفته "اينها
حيوانات نجسند!" و نسبت به روحانيت يك چنين تعبيري كرده و كسي كه
نسبت به روحانيون و بزرگان بگويد حيوانات نجس ما بياييم با او ملاقات
بكنيم ؟ اعليحضرت بايد اولا عذرخواهي كند و بگويد من اشتباه كردم،
ثانيا علما منحصر به ما نيستند همين آقاي خميني از علماي مهم است،
آقاي قمي و آقاي محلاتي از علماي بزرگند، اينها را آزاد كند و اگر بناست
بياييم با هم بياييم و بنشينيم مسائل كشور را حل كنيم ".
س : يك سئوال كه جوابش داده نشد اين است كه قضيه مهاجرت علما از
شهرهاي مختلف به تهران را چه كسي سازمان دهي كرد؟ چه كسي به آنان
خبر داد كه در يك روز معين به تهران بيايند؟ كي براي آنها جا و امكانات
فراهم ميكرد؟
ج : من پيش از اين گفتم،در اوايل كار ما در نجف آباد بوديم و تقريبا اين حركت
خودجوش بود، همه احساس ميكردند بايد كاري بكنند. در همان
اوايل كه ما شنيديم بعضي رفته اند به تهران با آقاي اميني خودمان را
رسانديم به تهران، علما هم يكدفعه نيامدند بتدريج آمدند، ولي ميشد
بگويي از پيش قدمها آقاي شريعتمداري و آقاي ميلاني بودند، منتها آقاي
ميلاني را اول برگرداندند و ايشان دو باره آمدند، آقاي گلپايگاني هم بنا
بود بيايند ولي نيامدند، آقاي مرعشي نجفي هم ديرتر آمدند،علما هم وقتي
شنيدند كه آقاي شريعتمداري از قم و آقاي ميلاني از مشهد و ساير علما به
تهران آمده اند آنها هم طبعا ميآمدند،البته بعضي هارا هم دعوت ميكردند
بيايند، آقاي شريعتمداري جمعي را دعوت كرده بود، طبعا مراجع هرجا
باشند بايد كساني دور و برشان باشند تا قدرتي به شمار آيند; از جمله
كساني كه دير آمد آقاي خادمي از اصفهان بود كه از ايشان دعوت كردند
بعد آمد، اينها بتدريج جمع شدند. از سوي ديگر مردم واقعا از اينكه علما
را گرفته بودند ناراحت بودند و طرفدار اين معنا بودند كه بالاخره يك
كاري بشود، مثلا يك روز من يك اعلاميه بردم پيش مرحوم آيت الله
حاج سيد ابوالحسن رفيعي گفتم اين را امضا بفرماييد، ايشان گفتند پس
مراجع ديگه چي ؟ گفتم آنها مثل اينكه براي خودشان اعلاميه ميدهند.
شايد ميخواست بگويد من هم جزو مراجع هستم، گفتم خوب شما امضا
نكنيد، گفت آخه شما فردا اين را چاپ ميكنيد بعد ميرود در قزوين مردم
به من فشار ميآورند كه تو چرا امضا نكردي ؟ گفتم خوب شما خودتان
جدا يك اعلاميه بدهيد ما چاپ ميكنيم ;بالاخره مردم به علما فشار
ميآوردند و از آنها انتظار داشتند كه حركتي انجام بدهند.
ملاقات آيت الله خوانساري با آيت الله خميني در زندان
س : پس از بازداشت آيت الله خميني بنا بود آيت الله حاج سيد احمد
خوانساري از طرف علما به ديدن ايشان برود، آيا اين ملاقات صورت
گرفت ؟ چگونگي آن را بيان فرماييد.
ج : بله، مردم و علما فشار ميآوردند و دستگاه هم موافق بود يك نفربه
ديدن ايشان برود و خبر سلامتي آقايان را براي مردم بياورد، بنا شده بود آقاي خوانساري به ديدن
ايشان بروند. خود آقاي خميني بعدا به من
گفتند: "وقتي سر و كله آقاي حاج سيد احمد پيدا شد من خيلي اوقاتم تلخ
شد گفتم ايشان الان ميرود احساسات مردم را خاموش ميكند و آبها از
آسياب ميافتد". آقاي خوانساري تقريبا دو سه دقيقه رفته بود ايشان را
ديده بود، در حد سلام و احوالپرسي . ايشان به ديدن آقاي محلاتي و آقاي
قمي هم رفته بود چون اين سه نفر شاخص بودند. آنها را برده بودند زندان
عشرت آباد، بعدها آقاي خوانساري آمد خبر سلامتي امام را آورد، آقاي
خميني وقتي كه آزاد شد ميگفت : "من را در يك اطاق حبس كرده بودند و
آقاي قمي و آقاي محلاتي را هم در اطاقهاي ديگر، من صداي دعا
خواندن آقاي قمي را ميشنيدم، در همين يك اطاق صبحها مقيد بودم كه
نيم ساعت قدم بزنم، يك حوض هم بود كه در آن خودمان را شستشو
ميداديم، يك راديو هم براي ما آورده بودند كه جريان رفراندوم و
تبليغاتي را كه به نفعشان بود بشنويم، و راجع به جريان حوادث بيرون به
من گفتند يك پاسبان كشته شده و بيش از اين خبردار نشديم ".
آزادي آيت الله خميني از زندان و محصور شدن در خانه آقاي نجاتي
س : پس از آزاد شدن حضرت امام از زندان و محصور شدن در منزل
شخصي به نام آقاي روغني در منطقه قيطريه تهران، شنيده ايم كه
حضرتعالي در اولين فرصت با معظم له در آن منزل ملاقات كرديد و
اوضاع و اخبار جديد كشور و كشتاري را كه توسط شاه صورت گرفته بود
به ايشان رسانديد; در اين رابطه اگر مطلبي در خاطر داريد بفرماييد.
ج : اين جور كه شما بيان كرديد نيست،همان وقت كه علما در تهران بودند
من گاهي در تهران منزل آقاي دكتر واعظي و گاهي به جاهاي ديگر
ميرفتم، آن روز منزل دكتر واعظي بودم يكدفعه تلفن كردند گفتند آقاي
خميني الان آزاد شده و منزل عباس نجاتي است، آقاي عباس نجاتي پسر
مرحوم حاج آقا حسين قمي بود، و معروف بود كه آقاي نجاتي با آقاي
هندي (برادر آقاي خميني) و پاكروان با هم رفيقند. آقاي نجاتي در تهران
دفتر داشت و يك منزل در داوديه داشت نه در قيطريه، و احتمالا
منزل مال آقاي نجاتي هم نبوده است . آقاي دكتر واعظي گفت الان تلفن كردند
و گفتند آقاي خميني را آزاد كردند، منزل آقاي نجاتي است و مردم دارند
به ديدن ايشان ميروند، من تعجب كردم فوري دويدم خودم را به آنجا
رساندم . ساواك آقاي قمي و آقاي محلاتي و آقاي خميني را آورده بود
در آن خانه و رفت و آمد مردم را آزاد گذاشته بود، بعد از يكي دو ساعت
ديده بودند كه مردم خيلي رفت و آمد ميكنند تصميم آنها عوض شده بود، و
شروع كرده بودند به كنترل كردن . سرهنگ وثيق رئيس پليس تهران را
مامور كنترل ايشان كرده بودند و گفته بودند كساني كه مثلا شخصيتي
هستند مثل آقاي شريعتمداري اينها بروند، اما از رفت و آمد بقيه مردم
جلوگيري كنند. وقتي من رسيدم دو سه ساعتي گذشته بود، وثيق آنجا
ايستاده بود و افراد خاصي را كه آيت الله بودند ميگذاشتند بروند و چون
قيافه من آيت اللهي نبود نگذاشتند وارد منزل شوم، پاسبانها مردم را
متفرق ميكردند،من آنجا كنار يك درخت ايستادم و تعدادي از طلبه ها كه مرا
ميشناختند اطراف من جمع شدند، يكي از پاسبانها آمد گفت آشيخ برو!
گفتم كجا بروم ؟! گفت چرا اينجا ايستاده اي ؟ گفتم خيابان است كنارش
ايستاده ام، گفت من ميگم برو، گفتم خوب بگي، بعد ديد يك عده اطراف
من هستند، خلاصه سرو صدا شد، خود سرهنگ وثيق آمد و گفت برويد،
گفتم خيابان مال توست يا مال كشوره ؟ تو نمي گذاري برويم خانه آقاي
خميني من ميخواهم همين جا بايستم، گفت چكار داري ؟ گفتم هيچي
ميخواهم اينجا بايستم تماشا كنم . خلاصه ديد من اينجا باشم يك عده
ديگر را هم تحريك ميكنم، گفت آشيخ تو هم بيا برو تو، من وارد منزل
شدم و دو سه روز آنجا ماندم . در آنجا يكي از پذيرايي كنندگان شخصي
بود به نام "سروان حسين عصار " كه در بازداشت امام راننده ايشان از قم به
تهران بوده است ميگفت : "وقتي كه ما آقاي خميني را گرفتيم با يك
فولكس داشتيم ميآمديم تهران، من يك گوسفند نذر كردم براي حضرت
عباس كه اين ماموريتم را بتوانم خوب انجام بدهم و آقاي خميني را تا
تهران بتوانم برسانم !" ميگفت : "در بين راه آقاي خميني اصرار ميكرد كه
براي نماز صبح نگه دارم ولي من نمي توانستم، فقط يك جا نگه داشتم
ايشان دستش را روي خاك زد و تيمم كرد و راه افتاديم !".
در اين چند روز كه ما آنجا بوديم غذا از بيرون ميآوردند، و هر دفعه سي چهل نفر
بوديم ; در آن مدت آقاي نجاتي مرتب از طرف پاكروان
براي آيت الله خميني پيام ميآورد.
انتقال آيت الله خميني به خانه آقاي روغني
آنها مرتب پيغام ميدادند كه خودتان يك جا پيدا كنيد، تا اينكه يك
تاجر اصفهاني كه طرفدار آقاي خميني بود به نام آقاي حاج
غلامحسين روغني اصفهاني پيشنهاد داد كه منزل خود را كه در قيطريه بود در اختيار
آقاي خميني بگذارد، براي هر يك از آقايان قمي و محلاتي هم يك منزل
پيدا شد و آقايان به آن خانه ها انتقال پيدا كردند و از آن به بعد ديگر
محدودتر شدند و فقط خانواده هاي آنها ميتوانستند با آنها ملاقات كنند و
گاهگاهي تك تك افرادي هم به آنجا ميرفتند، البته من به منزل آقاي
روغني نرفتم .
س : در آن چند روزي كه با امام بوديد آيا ايشان از چگونگي برخورد
خود با بازجوها و برخورد آنها با ايشان چيزي برايتان تعريف نكردند؟
ج : هنگامي كه ما خدمت ايشان رسيديم معلوم شد ايشان به طور كلي در
جريان كشتارهاي پانزده خرداد و مسائل خارج زندان نبودند، فقط به
ايشان گفته بودند مردم مقداري سرو صدا كردند و يك پاسبان كشته شده
است . من جريانات و اخبار بيرون و جريان كشتارهاي قم و تهران و
جاهاي ديگر را براي ايشان گفتم، البته بعضي از نزديكان ايشان هم
ناراحت ميشدند و ميگفتند اين اخبار ناراحت كننده را به ايشان ندهيد
ولي من در ظرف اين دو سه روز همه جريانات و مسائلي را كه گذشته بود
براي اين سه بزرگوار گفتم . در اين چند روز لحظه به لحظه حلقه محاصره
تنگتر ميشد، مثلا يك روز آقاي شريعتمداري به ديدن آقاي خميني آمد،
فرداي همان روز كه با چند نفر از علماي تبريز آمده بودند اجازه ملاقات
به ايشان نداده بودند، و اينكه مرتب پيغام ميدادند كه خانه اي براي خود
پيدا كنيد هدفشان اين بود كه دايره محاصره را تنگتر كنند.
آقاي خميني ميگفتند: "من در آنجا بازجويي پس نمي دادم، به آنها
ميگفتم من شما را قبول ندارم، تشكيلات شما را تشكيلات حق و قانون
نمي دانم، شما هر كاري ميخواهيد بكنيد، فوقش ميخواهيد اعدامم كنيد،
اعدام كنيد من يك كلمه هم جواب نمي دهم، ميگفتند نخير بايد جواب
بدهيد، گفتم خير من جواب نمي دهم براي اينكه قانون و عدالتي در كار
نيست، گفتند چرا قانون در كار نيست ؟ گفتم آيا وزارت دادگستري اين
وظيفه را نداشت كه در حادثه مدرسه فيضيه لااقل بيايد يك پرونده
درست بكند، بگويد يك عده آمدند اينجا طلبه ها را زدند و آن فجايع را به
بار آوردند، چطور شما از كنار اين قضيه گذشتيد؟ پس معلوم ميشود اين
همه تشكيلات دادگستري شما همه اش تشريفات است، هيچ عدالت و
قانون در آن نيست، چرا شما جريان مدرسه فيضيه را تعقيب نكرديد ولو به
قول شما كشاورزان بودند! بالاخره يك مساله اي در اين كشور اتفاق
افتاده است، تا جواب مرا ندهيد من به شما جواب نمي دهم، باز هم اصرار
كرد من با تشر گفتم پاشو برو! او هم برخاست و رفت ".
باز ايشان پس از آمدن به قم ميگفتند: "در منزل آقاي روغني يك روز
پاكروان آمد پيش من و گفت : آقا شما يك آقايي، يك مرجع تقليدي، يك
بزرگواري، يك روحاني هستي، سياست و اينها را بگذاريد مال ماها،
سياست يعني پدرسوختگي، دروغ، تزوير و...، شان شما نيست كه خودتان
را به سياست آلوده كنيد! من به او گفتم : اگر سياست به اين معناست كه تو
ميگويي البته ما اهل آن نيستيم آن مال خودتان باشد، اما اگر سياست
معنايش اداره امور اجتماعي و رسيدگي به كارهاي مردم است اين اصلا
جزو برنامه اسلام است و جزو قانون مشروطه است، مواظب باش اين
حرف را جايي نگويي، اگر به كسي بگويي در سياست دخالت نكند اين
جرم است، زيرا بر خلاف حكومت مشروطه است ; الان يك دستگاه عادله
ميتواند تو را محكوم كند براي اينكه معناي مشروطه اين است كه تمام
مردم در سياست كشور دخالت كنند، نماينده معلوم كنند كه برود مسائل
سياسي اجتماعي مردم را بررسي كند، اينكه تو داري ميگويي خلاف
مشروطه است و كسي را كه خلاف مشروطه قدم بردارد بايد محاكمه كرد".
ايشان ميگفتند اين حرفها را به پاكروان گفتم .
ديدار با آيت الله ميلاني و نقشه كودتاي سرلشكر قرني
س : گو يا هنگامي كه حضرتعالي در تهران بوديد با آيت الله ميلاني هم
ملاقاتي داشته ايد و ايشان در ارتباط با كودتاي سرلشكر قرني مطالبي را
به شما گفته بودند، لطفا در اين باره هم توضيحاتي بفرماييد.
ج : البته من در مدتي كه تهران بودم مرتبا با آيت الله ميلاني ملاقات
داشتم، ولي پس از اينكه آيت الله خميني از زندان آزاد شدند و ما
ميخواستيم به اصفهان برگرديم رفتيم با بعضي از علمايي كه براي آزادي
آقاي خميني به تهران مهاجرت كرده بودند و هنوز در تهران بودند
خداحافظي كنيم، از جمله براي خداحافظي به منزل آيت الله ميلاني رفتيم،
هنگامي كه ما بلند شديم ايشان فرمودند من با شما يك كاري داشتم، گفتم
بفرماييد، گفتند همين روزها يك حوادث و اتفاقاتي پيش ميآيد، شما
مواظب استان اصفهان باشيد، گو يا ميخواستند بگويند آن منطقه در
اختيار شماست ; ما اين طور استنباط كرديم كه ايشان از يك برنامه كودتا
مطلع هستند و به اين شكل دارند به ما توصيه ميكنند كه نظم آن منطقه را
كنترل كنيم . البته پس از مدتي به ما خبر رسيد كه سرلشگر قرني و آقا
مرتضي جزايري و خبازان را بازداشت كرده اند و بعدا شنيديم كه پاكروان
رئيس ساواك به مشهد رفته و با آيت الله ميلاني صحبت كرده، در واقع از
ايشان بازجويي كرده، بالاخره معلوم شد كه برنامه اي بوده است كه
سرلشكر ولي الله قرني كودتايي را ترتيب بدهد -همين سپهبد قرني كه پس
از پيروزي انقلاب نخستين رئيس ستاد مشترك ارتش جمهوري اسلامي
ايران شد و بعدا توسط گروه فرقان ترور شد و به شهادت رسيد(1) و
آيت الله ميلاني هم در جريان اين كودتا بوده است و بنا بوده در صورت
موفقيت از ايشان حمايت و پشتيباني بكند، كه بعدا جريان اين كودتا لو
رفته است . آن وقت قرني را گرفتند و به سه سال زندان محكوم كردند، آن
زمان معروف بود كه آمريكاييها از قرني حمايت ميكرده اند و به همين
جهت فقط به او سه سال زندان داده بودند، آقا مرتضي جزايري را هم به يك سال زندان محكوم
[1] مرحوم سپهبد ولي الله قرني در روز سوم ارديبهشت ماه 1358 شمسي توسط گروه فرقان به شهادت رسيد و در صحن مطهر حضرت معصومه (س) به خاك سپرده شد.
كرده بودند، خبازان هم مدتي در زندان بود; ولي
جزئيات اين جريان براي ما خيلي روشن نشد كه چگونه بوده است .
بازگشت آيت الله خميني به قم و بازديد اقشار مختلف از ايشان
س : آزادي امام خميني از حصر قيطريه چگونه بود، و آيا آزادي ايشان
نتيجه فشار افكار عمومي در داخل بود يا اينكه از خارج هم توسط
مخالفين شاه تلاشي در اين زمينه صورت ميگرفت و يا عوامل ديگري در
اين قضيه موثر بوده است ؟
ج : من از تبليغات خارج اطلاعي ندارم ولي افكار عمومي داخل شديدا
عليه دستگاه بود، مردم همه ناراحت بودند; شايد رژيم هم خيال ميكرد
چندين ماه كه ايشان را آنجا نگاه داشته است ايشان قانع شده باشند و
ديگر به مبارزه ادامه ندهند، و از طرف ديگر دستگاه با آزادي ايشان
افكار عمومي را به طرف خود جلب كرده باشد. بالاخره شبانه ايشان را به
قم آوردند، در آن شب من و جمعي از دوستان در صفائيه مهمان يكي از
رفقا بوديم كه خبر رسيد ايشان را به قم آورده اند،همه از خوشحالي رفتيم
و ديديم جمعيت سرازير منزل ايشان شده اند. به محض اينكه ايشان را
"پس از ده ماه حبس و حصر در مورخه 43/1/18 " آوردند يادم هست
دكتر صدر كه وزير كشور بود آمد قم، تقريبا به دنبال ايشان آمده بود و
دستور داد آن منطقه و كوچه هاي اطراف را چراغهاي نوراني نصب كنند،
بعد هم خودش جلوي آقاي خميني نشسته بود و ميگفت آقا شما هر امر و
نظري داشته باشيد بفرماييد تا نظر شما اجرا شود، گو يا ميخواست
دلجويي بكند -دكتر صدر پسر صدر الاشراف بود و اينها از اطراف محلات
بودند و با خميني ها نزديك بودند، آقاي خميني هم خانواده آنها را
ميشناخت، صدر الاشراف نسبتا آدم خوش نامي هم بود، آن وقت اين
دكتر صدر مثل اينكه تازه وزير كشور شده بود- بالاخره او دنبال امام آمد
قم خيلي تواضع ميكرد و شايد در ذهنشان اين بود كه آقاي خميني مدتي
آنجا مانده خسته شده و حالا اگر مقداري تواضع و كرنش بكنند ايشان
ديگر دنبال قضايا را رها ميكند، تا اينكه ايشان پس از ملاقات با خانواده
شهداي پانزده خرداد و شنيدن فجايعي كه دولتيها به بار آورده بودند آن
سخنراني كوبنده را راجع به پانزده خرداد كردند و اين سخنراني تقريبا
تمام رشته هاي آنها را پنبه كرد و
اين خلاف انتظار آنان بود و حتي شنيدم كه پاكروان گفته بود بنا نبود كه ايشان اين جور تندي بكند.
علماي شهرستانها گروه گروه به ديدن ايشان ميآمدند، نه فقط علما بلكه
مردم هم در اكيپهاي پانصد نفري، هزار نفري از همه شهرها ميآمدند، از
مشهد از تهران از اصفهان ; يك بار يادم هست مرحوم آقاي خادمي با
مرحوم گازر كه از تجار اصفهان بود آمده بودند به ديدار آيت الله خميني و
بنا بود آيت الله خميني بيايند بازديد ايشان، منزل ما را معين كردند،
منزل ما طرف خاكفرج بود، شب آمدند آنجا منزل ما بازديد ايشان ...; خلاصه
آن روزها فعاليت خيلي زياد بود، به مناسبتهاي مختلف اعلاميه صادر
ميشد. من و مرحوم آقاي رباني شيرازي و بعضي از افراد جامعه مدرسين
در اين مسائل فعال بوديم، بخصوص مرحوم محمد ما براي امضا گرفتن
خيلي جسور بود، من متاسفانه اين چيزها را نگهداري و يادداشت نكردم،
شايد كساني باشند كه اعلاميه هاي آن روزها را جمع آوري و آن جريانات
را يادداشت كرده باشند.
تاثير واقعه پانزده خرداد بر روند جنبش
س : در مجموع حادثه پانزده خرداد چه تاثيري -منفي و يا مثبت در
روند مبارزات در حوزه هاي علميه و روحيه مردم گذاشت ؟ به نظر
حضرتعالي آيا اين حادثه توانست آن گونه كه ايادي رژيم ميخواستند در
وحدت بين امام و ساير مراجع خللي ايجاد كند؟
ج : اين قضيه روي هم رفته مردم را خيلي از دستگاه متنفر كرد. مردم در
پانزده خرداد شهيد دادند، هم در تهران شهيد زياد بود هم در قم و هم
جاهاي ديگر، و اين باعث تنفر و جدايي مردم از رژيم شد و تقريبا
روحانيون نوعا با امام و با جنبش انقلابي از لحاظ فكري همراه شده
بودند،البته يك عده هم مخالف بودند و تا اين اواخر ميگفتند اين خونهاي
پانزده خرداد تقصير چه كسي است ؟ چرا خونريزي شده ؟ روحانيون از آن
اول باورشان نمي آمد كه به خونريزي بكشد، وقتي كه به خونريزي كشيد
بعضي ها از روي ترس يا دلايل ديگر يك مقدار عقب كشيدند، اما نوع
مردم از رژيم متنفر شدند و روي هم رفته واقعه پانزده خرداد به ضرر رژيم شد. مردم به
خانواده هاي شهداي پانزده خرداد محبت ميكردند، از آنها
دلجويي ميكردند، اين جور نبود كه مردم حالا كه شهيد دادند عقب بزنند.
من يادم هست آن وقت خانواده هاي شهدا خيلي مورد احترام مردم بودند،
خيلي از آنان دلجويي ميشد، مردم به خانه هايشان ميرفتند، ما خودمان
در صحنه بوديم از كساني پول ميگرفتيم به خانواده هاي نيازمند شهدا
ميداديم، بالاخره جوري نبود كه مردم مرعوب بشوند و عقب بزنند، مردم
امتحان خوبي در پانزده خرداد پس دادند.
تدريس خارج كتاب صوم و كتاب خمس
س : در فاصله قيام پانزده خرداد و قيام بر ضد كاپيتولاسيون،حضرتعالي
به چه نوع فعاليتهايي مشغول بوديد؟
ج : من در آن زمان درس ميگفتم مدرس حوزه بودم، قبلا هم مدتها بود
كه دروس سطح را ميگفتم و تازه درس خارج شروع كرده بودم، اولين
درس خارج من كتاب صوم بود بعد خمس را شروع كردم كه بعدا كتاب
خمس چاپ شد.
ماجراي كاپيتولاسيون و قيام مجدد آيت الله خميني
س : لطفا بفرماييد ماجراي كاپيتولاسيون (1) چه بود، چگونه خبر آن با
اينكه يك مساله سري بود به امام و حوزه هاي علميه رسيد؟
[1] "كاپيتولاسيون " به همه پيمانهاي حقوق قضاي كنسولي و ياحقوق قضاي برون مرزي داخل يك كشور به كشور اطلاق ميشود. مطابق اين پيمان اتباع بيگانه از شمول قوانين جزايي و مدني كشور ميزبان مستثني ميشوند، و رسيدگي به دعاوي حقوقي و محاكمه آنها در موارد اتهام با دادگاههاي كشور خودشان ميباشد. به موجب قانون كاپيتولاسيون و طبق پيمان وين، علاوه بر ماموران سياسي و ديپلماتها و مستشاران و ماموران نظامي آمريكايي، خانواده هاي آنان نيز از مصونيت سياسي و قضايي برخوردار گرديدند. حضرت امام خميني (ره)درسخنراني مورخ 1343/8/4 در رابطه با كاپيتولاسيون (قضاوت كنسولي) پرده از رسواييهاي شاه و اعمال نظر آمريكا برداشتند. لازم به يادآوري است كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي (ارديبهشت 1358) دولت موقت بر اساس ماده واحده اي كه به تصويب شوراي انقلاب رسيد استفاده مستشاران نظامي آمريكا در ايران را لغو كرد.
ج : يك شب من و آقاي خزعلي دوتايي رفتيم پيش امام، راجع به
مسائل انقلاب صحبت بود و كارهايي كه رژيم ميكند; يكدفعه ديدم
آيت الله خميني گفتند مساله تازه اي كه هست اين است كه اينها يك وامي
ميخواهند بگيرند دويست ميليون دلار و آمريكاييها شرط كرده اند كه
مستشاران نظامي آمريكا در ايران بايد مصونيت سياسي داشته باشند و
اين خيلي چيز بدي است، بعد ايشان گفتند معمولا هميشه قوانين اول در
مجلس تصويب ميشد بعد ميرفت به مجلس سنا، ولي اين دفعه برعكس
كرده اند، آمده اند شب در مجلس حدود شصت سناتور را حاضر كرده اند و
گفته اند اعليحضرت امر كرده اين لايحه تصويب بشود، و اين پول را
گرفته اند كه بيشتر صرف مخارج نظامي بكنند و قرار گذاشته اند كه ظرف
ده سال بتدريج سيصد ميليون دلار پس بدهند. آقاي خميني گفتند يكي از
سناتورها متن لايحه را كه قرار شده موضوع را ملحق كنند به " قرارداد وين "
با جزوه قرارداد وين براي من فرستاده و اين خيلي مساله مهم و تازه اي
است و ممكن است دستمان را بند كند. اتفاقا فردا يا پس فرداي آن شب
آن جزوه را يك نفر براي من هم آورد و از مضمون آن اطلاع پيدا كردم .(1)س : آن جزوه چه بود؟ و بفرماييد "قرارداد وين " چه قراردادي بود؟
ج : "قرارداد وين " قراردادي بود بين همه كشورها كه تمام رجال سياسي
از سفرا و كنسولها مصونيت سياسي دارند، آن وقت اينها آمدند گفتند
مستشاران نظامي آمريكا كه بناست به ايران بيايند هم ملحق به قرارداد
وين باشند و نظير كنسولها و سفرا مصونيت سياسي داشته باشند، كه در اين
صورت حتي يك گروهبان نظامي آمريكا
[1] لايحه "كاپيتولاسيون " در سوم مرداد ماه 1343 به تصويب سناتورهاي مجلس سنارسيد ودرتاريخ 1343/7/21 به تصويب نمايندگان مجلس شوراي ملي رسيد. متن لايحه به اين صورت بود: "ماده واحده - با توجه به لايحه شماره 18_2291_2157_25_11_1342 دولت و ضمايم آن كه در تاريخ 42/11/21 به مجلس سنا تقديم شده،به دولت اجازه داده ميشود كه رئيس و اعضاي هياتهاي مستشاري نظامي ايالات متحده را در ايران كه به موجب موافقتنامه هاي مربوطه دراستخدام دولت شاهنشاهي ميباشند، از مصونيتها و معافيتهايي كه شامل كارمندان اداري وقت، موصوف در ماده اول قرارداد وين كه در تاريخ 18 آوريل 1961 مطابق 29 فروردين ماه 1340 به امضا رسيده است، ميباشد برخوردار نمايد".
هم در حكم يك ديپلمات بود.(1) در اين رابطه آيت الله خميني هم اعلاميه داد و هم سخنراني كرد،
اعلاميه هاي ايشان به وضع خوبي پخش شد، آن روز شصت هزار از
اعلاميه ايشان چاپ شد، شصت هزار آن روز خيلي بود، و اكيپهايي آنها را
در همه جا پخش كردند، در تهران شبانه در همه خانه هاي كله گنده ها،
سرهنگها و سرلشكرها و سرتيپها و همه امراي ارتش انداختند، آن روز
رژيم خيلي وحشت كرده بود، براي هر محله اكيپهايي تعيين شده بودند.
آقاي حاج مهدي بهادران (2) از افرادي بود كه در اين جريان خيلي فعال
بود.
و اين گونه نبود كه به يك نفر مثلا صدتا اعلاميه بدهند، به يك نفر پنج تا
ميدادند بعد كه آنها را پخش ميكرد تعداد ديگري به او ميدادند . در
اين سخنراني آمده بود اگر چنانچه يك گروهبان آمريكايي شاه ايران را زير
بگيرد مصونيت سياسي دارد، اما اگر شاه ايران يك سگ آمريكايي را زير
بگيرد مصونيت ندارد. خلاصه اين اعلاميه خيلي اعلاميه جامعي بود، و
آنچه مهمتر بود اين كه در يك شب در همه خانه هاي كله گنده ها اعلاميه
آقاي خميني پخش شده بود، اين كار حكايت از يك تشكيلات خيلي
وسيع ميكرد كه آنها خيلي از آن وحشت داشتند، روي اين اصل ديگر آنها
نتوانستند تحمل كنند و آقاي خميني را به تركيه تبعيد كردند.
س : وقتي اين بار آيت الله خميني را دستگير كردند قم و جاهاي ديگر
شلوغ نشد؟
ج : نه، چندان شلوغ نشد حتي آقاي خميني را هم كه گرفتند مثل آن دفعه
مردم قيام نكردند، البته مردم خيلي ناراحت بودند اما به آن معنا كه در
خيابانها بريزند نشد.
[1] پس از جنگ دوم جهاني،سازمان ملل متحد كميسيون حقوق بين الملل خود را مامور تهيه يك قرارداد عمومي و جهاني در خصوص روابط سياسي بين دول جهان نمود پس از سالها بحث و بررسي،طرح پيشنهادي اين كميسيون مشتمل بريك مقدمه و 53 ماده و 2 پروتكل (نحوه اجراي عهدنامه) از طريق مجمع عمومي شركت كننده در كنفرانس وين، با عنوان "پيمان وين " به تصويب اعضا رسيد و از تاريخ پنجم مارس 1965 مطابق با 1343/12/14 در مورد ايران لازم الاجراء گرديد. كاستيهاي پيمان وين در سال 1967 باحفظ طرح كلي مرتفع گرديد و در 79 ماده از جانب سازمان ملل متحد پيشنهاد داده شد و به تصويب رسيد. دو ماده از اين پيمان جديد مورد اعتراض حضرت امام خميني (ره) قرارگرفت .
[2] مرحوم حاج مهدي بهادران از چهره هاي فعال هياتهاي موتلفه اسلامي در سال 1343 بود كه بعد از اعدام انقلابي حسنعلي منصور مدتها متواري شد. ايشان در سال 1376 پس از يك دوره طولاني انزوا ازدنيارفت و حضرت آيت - الله العظمي منتظري نيز براي خانواده ايشان پيام تسليتي ارسال داشتند.
س : محل سخنراني امام (ره) كجا بود؟ در مدرسه فيضيه بود يا در منزلشان
و يا در حرم مطهر؟
ج : سخنراني در منزلشان بود منتها بلندگو گذاشتند در كوچه، و يك باغ
اناري كنار منزل ايشان بود كه همه اينجاها پر از جمعيت شده بود،آن وقت
كه ايشان سخنراني ميكردند من در منزل كنار ايشان بودم .
س : حضرت امام در اين رابطه فقط سخنراني كردند يا علاوه بر آن پيام
هم دادند؟
ج : امام در اين رابطه هم اعلاميه دادند و هم سخنراني كردند، همان روز
كه امام اعلاميه دادند من و آقاي هاشمي رفسنجاني صبح زود خدمت
ايشان رسيديم، گفتند من ديشب اين اعلاميه را نوشته ام و متن آن را براي
ما خواندند و بعدا آن اعلاميه پخش شد.
سخنراني آيت الله شريعتمداري و آيت الله نجفي در ارتباط با كاپيتولاسيون
س : در رابطه با همين قضيه كاپيتولاسيون و موضع قاطع مرحوم امام و
سخنراني ايشان و تاثير آن بر روند مبارزه و نيز موضع ساير مراجع و
مدرسين حوزه و نيز بازداشت و تبعيد امام به خارج كشور اگر چيزي به
ياد داريد يك مقدار مفصلتر بيان بفرماييد.
ج : پس از اينكه آيت الله خميني در منزلشان راجع به اين موضوع
صحبت كردند شرايط جوري بود كه آقاي شريعتمداري و آقاي
مرعشي نجفي هم بايد صحبت ميكردند، وقتي صحبت امام تمام شد من
داشتم ميرفتم ديدم آقاي شريعتمداري هم در خانه شان دارد صحبت
ميكند، بلندگو گذاشته بودند و مردم در كوچه داشتند گوش ميكردند،
جمعيت مثل خانه امام نبود و صحبت ايشان هم نرمتر از امام بود و به
عنوان نصيحت ميگفتند: استقلال كشور را بايستي حفظ كرد، اين لايحه خلاف
استقلال كشور است و... آقاي مرعشي را هم گفتند صحبت كرده اما
آقاي گلپايگاني را من يادم نيست صحبت كردند يا نه . در آن زمان مجلس
هم با يك قيام و قعود اين لايحه را تصويب كرده بود البته با يك اكثريت
خيلي كم، خيلي از نمايندگان حتي آنها هم كه با روحانيت نبودند با اين
لايحه مخالف بودند، گو يا با زور و تهديد امضا گرفته بودند، شايد بعضي
هم متوجه مضار و نتايج و عواقب خطرناك آن نشده بودند.
س : راي گيري در مجلس بعد از صحبت امام بود يا قبل از آن ؟
ج : نه، قبلش بود; همان وقت كه مجلس سنا تصويب كرده بود، خبر به
امام رسيد و تا رفت قضيه پخته شود و امام اعلاميه را مهيا كنند مجلس
شوراي ملي هم تصويب كرده بود.
س : اعلاميه امام غير از تهران در جاهاي ديگر هم پخش شد؟ چه كساني
آنها را پخش ميكردند؟
ج : بله در جاهاي ديگر هم پخش شد، اما پخش اين اعلاميه در تهران
بخصوص در شمال شهر خيلي مهم بود; در آن زمان اعلاميه براي
شهرستانها به وسيله اشخاص فرستاده ميشد، يك نفر به مشهد ميرفت و
تعدادي ميبرد، يكي به شيراز و اصفهان ميرفت تعدادي ميبرد و در آنجا
توسطافراد علاقه مند پخش ميشد، جامعه مدرسين در آن روز بازوي
اجرايي امام و مراجع محسوب ميشد و در پخش اين اعلاميه ها نقش
فعالي داشت .
تبعيد امام خميني به تركيه و ادامه مبارزه در ايران
س : پس از قضيه كاپيتولاسيون كه امام به تركيه تبعيد شدند(1) چه نوع
اقدامات و عكس العملهايي نظير: ارسال پيام، تلگراف يا احيانا تظاهرات از طرف
[1] امام خميني در شب سيزده آبان 1343 توسط صدها كماندو كه از در و ديوار وارد خانه ايشان شده بودند بازداشت و سپس به تركيه تبعيد شدند.
حوزه علميه و مراجع يا از طرف شخص حضرتعالي صورت
گرفت، و آيا قضيه امام در تركيه مسكوت ماند يا از طرف روحانيون و
مردم روي آن كار ميشد؟
ج : وقتي كه امام را گرفتند براي اينكه خانه امام خالي نباشد شاگردان
ايشان وظيفه خود ميدانستند كه اطراف حاج آقا مصطفي جمع شوند و
خانه امام را خلوت نگذارند، بالاخره ايشان پسر امام بود و بعلاوه مرد
فاضل و عاقل و متديني بود و اهل هوي و طالب مقام نبود، حاج آقا
مصطفي هم با اسكورت راه افتاد خانه آقاي گلپايگاني و آقاي
شريعتمداري و آقاي مرعشي به عنوان استمداد كه آنها را به حركت
بيندازد، من او را بر اين كار تشويق ميكردم . دستگاه ديد حاج آقا مصطفي
دارد فعاليت ميكند، ما خانه امام را پر ميكرديم،مي گفتيم حالا لازم است
خانه امام خالي نماند كه آنها بگويند اينها را شكست داديم،خانه امام از
آن وقت كه خود امام بودند بيشتر شلوغ ميشد، ما وظيفه مان ميدانستيم
برويم آنجا، بالاخره حاج آقا مصطفي را هم بازداشت كردند و بردند گو يا
زندان قزل قلعه تهران و پس از 57 روز ايشان را موقتا آزاد كردند تا با
خانواده اش خداحافظي كند و برگردد و چون برنگشت دو باره او را
بازداشت كردند و فرستادند تركيه نزد والدشان . آن وقت پرداخت شهريه
امام براي ما خيلي مهم بود، سعي كرديم به هر شكل شده شهريه امام را
تامين كنيم، راه افتاديم اين طرف و آن طرف تهران و جاهاي ديگر از
افراد مختلف پول ميگرفتيم كه شهريه ايشان داده شود. آقاي حاج آقا
شهاب اشراقي (داماد امام) و آقاي حاج شيخ محمدصادق تهراني و آقاي
حاج شيخ علي اكبر اسلامي تربتي (پدر خانم آقاي مرواريد) خانه امام
مينشستند و آنجارا اداره ميكردند. در اين اثنا آقاي اشراقي را هم به
همدان تبعيد كردند; آنها ميخواستند خانه امام از هم بپاشد ولي ما
نمي گذاشتيم، ما حتي المقدور سعي خودمان را ميكرديم .
سخنراني اينجانب در مدرسه فيضيه
پس از اينكه مدتي از تبعيد امام گذشت كم كم نام و ياد ايشان هم داشت
متروك ميشد، ما براي زنده نگاه داشتن قضيه و نيز به عنوان اعتراض به دستگاه پيشنهاد
كرديم يك جلسه اي در مدرسه فيضيه گرفته شود، در آن
جلسه اول بنا بود بعضي از فضلا منبر بروند كه گو يا راي آنها را زدند،در
نتيجه آقاي حسين نوري و آقاي مشكيني و من منبر رفتيم . تا آن موقع من
مدرس بودم و در حوزه كسي مرا به عنوان منبري نمي شناخت، جمعيت
زيادي هم جمع شده بودند و در تاييد صلوات ميفرستادند، پشت بام
مدرسه فيضيه هم از نيروهاي شهرباني پر شده بود، اسلحه هاي خود را
طوري گرفته بودند مثل اينكه ميخواستند الان ما را به رگبار ببندند،آنها
با اين كارها ميخواستند رعب و وحشت ايجاد كنند. ابتدا آقاي نوري يك
منبر كوتاه رفت ; آقاي مشكيني هم يك منبر عربي، فارسي و تركي رفت،
چون در حوزه قضيه ترك و فارس مطرح شده بود و فارسها به آقاي
شريعتمداري اعتراض ميكردند كه شما كوتاهي ميكنيد و تقريبا داشت
جنگ ترك و فارس شروع ميشد، ظاهرا آقاي كروبي و بعضي ديگر در
اعتراض به آقاي شريعتمداري نقش داشتند و در حوزه عكس العمل پيدا
كرده بود، آقاي مشكيني ميخواست در اين اثنا جنگ ترك و فارس راه
نيفتد و يك ارتباطي بين افراد ايجاد نمايد و دفاعي هم از آقاي
شريعتمداري شده باشد; بالاخره آقاي مشكيني هم يك منبر اين جوري
رفت . بعد من رفتم منبر و خطبه امام حسين (ع) در تحف العقول را خواندم،
گفتم من منبري نيستم اما به عنوان وظيفه اين خطبه را براي شما ميخوانم،
آن وقت به مناسبت مضامين خطبه راجع به امر به معروف و نهي از منكر
صحبت كردم و گفتم : " حوزه علميه قم كه روح الله در آن نباشد روح ندارد،
اكنون حوزه يك پيكر بي روح است، روح خدا بايد در حوزه باشد، چرا
ساكت نشسته ايد، خميني بايد برگردد!" جمعيت هم صلوات ميفرستادند;
بعد گفتم : " وظيفه همه است كه ساكت نمانند، "مجاري الامور بيد العلماء
بالله الامناء علي حرامه و حلاله " و شما وظيفه خود را ترك كرده ايد و براي
همين است كه شكست ميخوريد". خلاصه منبر را تمام كردم و آمدم
پايين، جمعيت اطراف مرا گرفت و از طريق كتابخانه مدرسه فيضيه مرا
فراري دادند; چند شب هم به منزل نرفتم تا بعدا آبها از آسياب افتاد.
البته آن وقت مرا نگرفتند ولي اين منبر جزو پرونده من شد و بعدا كه
مرا بازداشت كردند از انگيزه تشكيل اين جلسه و مطالب آن سخنراني
بازجويي ميكردند.
س : پس از تبعيد آيت الله خميني به تركيه علاوه بر برگزاري اين جلسه
سخنراني كه فرموديد آيا اقدام ديگري براي بازگرداندن ايشان صورت
نگرفت ؟ اگر مطلبي در اين زمينه در خاطر داريد بفرماييد.
ج : به عنوان اعتراض به تبعيد ايشان تصميم گرفتيم چند روز حوزه را
تعطيل كنيم، در همين رابطه جلسه گرفتيم كه جلسه اول آن منزل من بود،
جلسه بعد منزل آقاي مشكيني بود. در اين جلسات بعضي با تعطيل درسها
مخالف بودند و بعضي موافق، ما ميخواستيم حوزه را تعطيل كنيم و
منعكس كنيم كه اين تعطيلي به عنوان اعتراض به تبعيد امام است . در اين
جلسات اكثر مدرسين حوزه بودند، شب دوم كه منزل آقاي مشكيني بوديم
بنابر اين شد كه برويم منزل مراجع و از آنها بخواهيم درسهاي خود را
تعطيل كنند. آن شب بنا شد من و آقاي فاضل لنكراني و آقاي
محمدي گيلاني و حاج آقا مهدي حائري تهراني برويم منزل آقاي
شريعتمداري، ما چهارنفر رفتيم منزل آقاي شريعتمداري . هفت هشت نفر
از علماي تبريز هم دور آقاي شريعتمداري بودند، من هم به عنوان سخنگو
تعيين شده بودم ; پس از سلام و احوالپرسي به آقاي شريعتمداري گفتم :
"آقاي خميني در تبعيد است بالاخره بايستي يك اقدامي كرد، حالا كاري
از ما برنمي آيد ما به نظر مان آمده كه چند روز حوزه را به عنوان اعتراض
تعطيل كنيم ". در آن ايام عليه دارالتبليغ آقاي شريعتمداري اعلاميه هايي
پخش شده بود و در ذهن ايشان اين بود كه محمد ما در اين اعلاميه ها
دست دارد، بالاخره با اينكه ايشان مرد حليمي بود آن شب يكدفعه
عصباني شد و گفت : "بله آنجا نشسته ايد براي خودتان تصميم ميگيريد،
ميخواهيد بياييد عقايدتان را به ما تحميل كنيد، آن زمان گذشت كه
آقايان مدرسين ميآمدند عقايدشان را به ما تحميل ميكردند -مثل اينكه
ميخواستند بگويند ما آن وقت مجبور بوديم نظرات شما را اجرا كنيم،
حالا ديگر اجباري نداريم - من اصلا اين جور چيزها را حرام ميدانم، اين
كارها كه نظم را به هم بزند من حرام ميدانم ".
گفتم : "ماكه نيامده ايم ا ز شما استفتاء كنيم كه حرام ميدانيد يا حلال
اين درسهايي كه شما خوانده ايد ما هم خوانده ايم، ما كه از پشت كوه
نيامده ايم، اين چه برخوردي است كه ميكنيد؟." حاج آقا مهدي حائري هم
يكي دو كلمه گفت، بعد آقاي شريعتمداري گفت :
"شما اگر راست ميگويي جلوي پسرت را بگير، اين پسر شما عليه دارالتبليغ
ما اعلاميه ميدهد"; گفتم : "من خبر ندارم، بر فرض هم پسر من اعلاميه
داده باشد ربطي به من ندارد، آنچه ما ميخواهيم به شما بگوييم اين
است كه آقاي خميني بالاخره مرجع تقليد است از قم تبعيد شده و شما با
ايشان هم دوره هستيد بالاخره يك اعتراضي بكنيد، و تعطيلي حوزه يك نوع
ابراز انزجار از اين كار است ما چيز ديگري نخواستيم ".
بالاخره آن شب ايشان تند شد ما هم تند شديم و زمينه بازداشت من هم
تقريبا از همين جا شروع شد، يكي از آقايان تبريز كه آنجا بود نيز به من
ميگفت مزاحم آقا نشويد! فرداي آن شب آقاي شريعتمداري رفته بودند
براي درس و روي منبر گفته بودند:"بله آمده اند به من تحميل كنند كه حوزه
را تعطيل كنيم ". ساواكيها هم مرتب اطراف خانه آقاي شريعتمداري بودند
و اوضاع بحراني بود. دولتيها ميدانستند كه خبري هست، جلسه خانه ما و
جلسه خانه آقاي مشكيني به آنها گزارش شده بود. اينكه ميديدند مثلا
بيست و سه چهار نفر از مدرسين جمع ميشوند در منزل يك نفر، براي آنها
مساله بود. رفتن ما به منزل آقاي شريعتمداري هم از ديد ساواك پنهان
نبود; آقاي شريعتمداري هم كه با صحبت كردن خود سر درس مساله را
آفتابي كرد و تقريبا خود را كنار كشيد، ايام نزديك عيد نوروز بود و
بالاخره روز عيد آمدند مرا بازداشت كردند و پرونده من از اينجا شروع
شد كه شما ميخواسته ايد حوزه علميه را به هم بزنيد.
ضمنا يادآور ميشود آن شب براي رفتن به منزل آيت الله شريعتمداري
من و آقايان فاضل لنكراني و حائري تهراني و محمدي گيلاني، و براي
منازل آيات ديگر آقايان ديگري تعيين شدند، و اينكه در برخي نوشته ها
براي منزل آقاي شريعتمداري نام آقاي هاشمي هم ذكر شده صحيح نيست
و ممكن است وقتي ديگر بوده است .
س : در جلسه هايي كه منزل حضرتعالي و آقاي مشكيني تشكيل شده بود
گو يا بعضي افراد اعتراض داشته اند كه قضيه كاپيتولاسيون يك چيز
مردمي نيست و مردم چيزي از آن نمي فهمند و نمي توان به عنوان يك
شعار مذهبي روي آن تكيه كرد; آيا اين مطلب صحت دارد؟
ج : بله، بعضي صحبت ميكردند كه اين يك چيز مذهبي نيست، بنا شد اگر راجع
به دين و مذهب كوتاهي و اهانتي شد ما اقدام كنيم و اين مسائل
مربوط به دين نيست . من از اين مطلب خيلي عصباني شده بودم و ميگفتم
اينها استقلال كشور ايران را زير پا گذاشته اند و شما ميگوييد اين امر
مذهبي نيست ! آنها ميگفتند دولت ميخواهد به مستشاران آمريكا
مصونيت بدهد اين چه ربطي به اسلام و دين دارد؟ مسائل مربوط به
انجمنهاي ايالتي و ولايتي مربوط به مذهب بود اما اين يك مساله سياسي
است و هيچ ربطي به ما آخوندها ندارد، حتي شنيده ميشد بعضي از مراجع
هم اين حرف را ميزدند!.
اعلاميه ها و نامه هاي سرگشاده اقشار مختلف
س : از قرار اطلاع به دنبال تبعيد آيت الله خميني نامه هاي اعتراضيه اي
به صورت سرگشاده و به شكل طومار و با امضاهاي مختلف اصناف و
اقشار مردم و طلاب براي سفارتخانه هاي كشورهاي اسلامي در تهران
ارسال گرديد و گو يا مرحوم شهيد محمد هم در اين قضيه فعال بود، اگر
چيزي از جزئيات آن به ياد داريد بفرماييد.
ج : اجمالا بعد از تبعيد آيت الله خميني اعلاميه زياد داده شد، حتي شهر
به شهر هم اعلاميه ميدادند مثلا مشهدي ها، اصفهاني ها، قمي ها، فضلاي
هرجا به طور مستقل امضا ميكردند، مرحوم محمد ما هم در امضا گرفتن
خيلي نقش داشت، براي سفارتخانه هاي كشورهاي مختلف فرستاده
ميشد و اثر خوبي هم داشت ; اما جزئيات آن الان يادم نيست ميتوانيد از
كساني كه مطلع هستند بپرسيد، من شنيدم اعتراضيه هايي به سفارت تركيه
در تهران فرستاده شده است .
تماس با آيت الله حكيم براي رفع شبهات نسبت به آيت الله خميني
س : گو يا حضرتعالي در ارتباط با مرجعيت امام خميني مسافرتي به
نجف اشرف داشته و با آيت الله حكيم ملاقات و گفتگو نموديد، لطفا
مشروح اين ملاقات را بيان فرماييد.
ج : بله، من يك مسافرت به نجف داشتم، آن وقت كه آقاي خميني در
تركيه تبعيد بود، ميخواستم بروم خدمت آيت الله حكيم راجع به آيت الله
خميني با ايشان صحبت كنم، چون ميدانستم ذهن ايشان را نسبت به
آيت الله خميني خراب كرده اند، در نجف آقاي عميد زنجاني كه با هم رفيق
بوديم و قسمتي از اسفار را پيش من خوانده بود گفت من شما را پيش
ايشان ميبرم، آقاي عميد مرا نزد آيت الله حكيم برد و معرفي كرد كه
ايشان از مدرسين قم و از فضلا هستند و...; من گفتم : آقا من مسائلي راجع
به انقلاب ايران و آقاي خميني دارم كه وظيفه خود ميدانم خدمت شما
عرض كنم، به ايشان گفتم : درس آقاي خميني در زمان آيت الله بروجردي
از مهمترين درسها بود و حدود پانصد ششصد نفر شاگرد داشت و بعد از
فوت آيت الله بروجردي ايشان يك قدم هم براي مرجعيت خودش
برنداشت، به اصرار به او ميگفتند رساله تان را بدهيد چاپ كنند ايشان
حاضر نبود، تا اينكه مساله انجمنهاي ايالتي و ولايتي پيش آمد و مراجع
براي مقابله با آن احساس تكليف كردند و آيت الله خميني در اين امر از
همه فعاليت بيشتري داشت و اعلاميه هاي مهمي داد، در نتيجه مردم ايشان
را شناختند و به سراغ ايشان آمدند و اين ديگر ظاهرا براي ايشان گناه
نيست چون ايشان وظيفه شرعيش را انجام داده ; بعد به آقاي حكيم گفتم :
" جمعيت نهضت آزادي كه آقاي مهندس بازرگان در راس آنان است آمده
بودند قم نزد علامه طباطبايي اصرار كرده بودند كه شما يك وقت
خصوصي براي ما بگيريد كه برويم نزد آقاي خميني، در همان زمان من
رفتم خدمت علامه طباطبايي، ايشان به من گفتند آقاي خميني چرا
اين جور ميكند؟ گفتم چه كرده ؟ گفتند بله آقاي مهندس بازرگان و سران
نهضت آزادي آمدند اينجا به من گفتند براي صحبت كردن با آقاي خميني
براي ما وقت بگير، من هم به آقاي خميني گفتم، ايشان گفتند: "نه من وقت
خصوصي نمي دهم، اگر ميخواهند مثل بقيه مردم بيايند همراه با ديگران
ملاقات كنند". آخر اين چه اخلاقي است كه آقاي خميني دارد! من به
آقاي خميني گفتم كه علامه طباطبايي گله داشتند، آقاي خميني گفتند
ايشان بيخود گله داشتند، براي اينكه مبارزات ما مبارزات ديني و اسلامي
است و اين آقايان حزبي هستند و خلاصه يك جنبه سياسي دارند و اگر ما
به نهضتمان جنبه سياسي و حزبي بدهيم ما را ميكوبند و زمين ميخوريم،
من با اينكه اين آقايان را ميشناسم و آدمهاي خوبي هستند اما چون جنبه سياسي و حزبي دارند ما
نمي خواهيم بگويند نهضت ما وابسته به يك
حزب خاصي است، ما از آن جهت كه عالم ديني هستيم ميخواهيم وظيفه
ديني مان را انجام داده باشيم، لذا من گفتم اگر ما خصوصي با اينها ملاقات
كنيم يك بهانه ميشود براي دستگاه و ما را ميكوبند و ميگويند اينها يك
حزب سياسي هستند كه ميخواهند در مقابل حكومت قيام كنند; من گفتم
بسا آقايان نظرياتي قابل استفاده دارند، ايشان فرمودند نظرياتشان را
بنويسند يا به شما بگويند و شما به من منتقل كنيد";بالاخره من اين قضيه
را براي آيت الله حكيم گفتم، آقاي حكيم با تعجب گفتند عجيب، ايشان اين
جهات را هم رعايت ميكردند؟! گفتم بله . اين معنا براي آقاي حكيم خيلي
تازگي داشت، چون به ايشان گفته بودند كه تيپ " نهضت آزادي " و
" كمونيستها " هستند كه آقاي خميني را تحريك ميكنند و كار اينها جنبه
ديني ندارد. بالاخره من سه ربع ساعت با آقاي حكيم صحبت كردم و
ايشان هم دقيقا گوش ميداد، بعد آقاي حكيم بلند شد رفت، آقاي عميد
گفت خيلي خوب شد كه شما صحبت كرديد، بالاخره آقاي خميني را در
ذهن آقاي حكيم جا انداختيم و به او شناسانديم .
چند دقيقه بعد يك سيدي كه از علما و از حواريون آيت الله حكيم بود
آمد نشست، ايشان آقازاده يكي از علما بود و از اطرافيان آقاي حكيم به
حساب ميآمد، آقاي عميد من را به او معرفي كرد كه بله ايشان آقاي
منتظري از شاگردان آقاي بروجردي و آقاي خميني هستند، يكدفعه ديدم
سيد گفت :"خدا لعنت كند انگليسيها را خدا لعنت كند انگليسيها را،يك روز
يك سيد جمال الدين افغاني درست ميكنند مياندازند جلو، يك روز هم
يك سيد خميني ميآيد و روحانيت و دين و اينها را..."، من گفتم سيد اين
چه حرفهايي است كه ميزني ؟! گفت نخير شما نمي دانيد، بالاخره ديديم
اصلا نمي شود با او مباحثه كرد، به آقاي عميد گفتم پاشو برويم .
اين جور افراد پيش آقاي حكيم بودند و ذهن ايشان را مشوب
ميكردند، بالاخره دستهاي مختلف اين گونه جوسازي ميكردند، ولي من
تا اندازه اي ذهن آقاي حكيم را روشن كردم .
س : حضرتعالي چه مدت در نجف اشرف حضور داشتيد و آيا با علماي
ديگر هم ديدار فرموديد؟
ج : من چند روز در نجف و در منزل آيت الله آقاي حاج
ميرزا حسن صافي جلوس داشتم -ايشان از علماست و آدم ملايي است و در اصفهان
درس خارج ميگويند; ما از دوران طلبگي با هم آشنا و رفيق بوديم و در
نجف به دعوت ايشان به منزل ايشان وارد شدم و خود و خانواده ايشان
جدا مرا شرمنده كردند- (1) . در مدتي كه در منزل آقاي صافي بودم علما به
ديدن من ميآمدند، آيت الله خوئي هم آمدند; ولي از بيت آقاي حكيم
يك نفر هم نيامد، با اينكه آن شب آقاي حكيم خيلي حرفهاي مرا گوش
دادند،معلوم ميشود باز دو باره مطالبي را به ايشان گفته بودند.به آقاي
صافي گفتم بازديد علما برويم به منزل آيت الله حكيم هم برويم، ايشان
گفتند: نه من هرگز نمي آيم اينها بد كردند حتي يك نفر را هم براي ديدن
شما نفرستادند، گفتم با اينكه نفرستادند ولي من به عنوان وداع ميروم .
بالاخره شب آخر كه ميخواستم به ايران برگردم رفتيم منزل آقاي حكيم،
يادم هست جلسه "غاص باهله " گوش تا گوش مجلس افراد نشسته بودند
ايشان هم آن بالا نشسته بود، ما از در كه وارد شديم ايشان بلند شد و
فرمود بفرماييد اينجا، به اصرار مرا پهلوي خودش نشاند و يك بحث فقهي
مطرح شد بعد من گفتم فردا ميخواهم برگردم به ايران براي خداحافظي
آمده ام، ايشان گفتند چقدر زود! و خيلي احترام كردند و تا دم در ما را
همراهي كردند.
س : حضرتعالي با آيت الله حكيم كدام فرع فقهي را مطرح كرديد؟
ج : راجع به نماز و روزه دانشجو يان يا طلبه هايي كه براي سه چهار سال
ميآيند در حوزه يا دانشگاه درس ميخوانند، كه در اين مدت آيا اين
محل مانند وطن آنان محسوب ميشود و بايد نمازشان را تمام بخوانند يا
نه، به ايشان گفتم بعضي ها ميخواهند بگويند نمازشان تمام است، ايشان
گفتند عقيده من هم همين است، گفتم چرا؟ ايشان گفتند به نظر من "ان
بيوتهم معهم " شامل اينها هم ميشود، من گفتم به نظر ميرسد "ان بيوتهم
معهم، كساني كه خانه به دوش هستند" مربوط به كساني ميشود كه جاي
معيني ندارند، مانند كشتي بانها و چوپانها، ولي اينها
[1] مرحوم آيت الله حاج ميرزا حسن صافي در مهرماه 1375 شمسي در اصفهان دارفاني را وداع گفتند و در كنار علامه مجلسي به خاك سپرده شدند.
جل و پوستشان را پهن كرده اند و در محل تحصيل خود زندگي ميكنند. بعد به ايشان گفتم كه
خوب است اين گونه استدلال كنيم كه اصل در نماز، تمام خواندن است
مگر اينكه مسافر و "ضارب في الارض "بودن صدق كند، و آدمي كه سه
چهار سال در يك جا اطاق گرفته و جل و پوست انداخته و زندگي ميكند
به او ضارب في الارض نمي گويند و مسافر به او اطلاق نمي شود، و همين
كه كسي مسافر و ضارب في الارض نباشد براي تمام خواندن نماز كافي
است، لازم نيست صدق وطن بكند، مساله تماميت نماز دائرمدار صدق
وطن نيست بلكه دائرمدار مسافر نبودن است ; ايشان از اين استدلال
خوشش آمد و در رد آن هم چيزي نگفتند.
نامه هاي گسترده عليه آيت الله خميني به آيت الله حكيم
س : حضرتعالي آن زمان كه نجف تشريف برديد براي تقويت مرجعيت
امام غير از آيت الله حكيم با مراجع ديگر هم صحبتي داشتيد؟
ج : صحبت راجع به مرجعيت امام نه، آيت الله حكيم آن وقت تقريبا
مرجع عمده ايران بود و با توجه به ارتباط حكومت ايران با ايشان ذهن
ايشان را نسبت به آقاي خميني مغشوش كرده بودند; من يادم هست
يك بار آقاي حاج شيخ عبدالجليل جليلي كرمانشاهي كه از طرفداران
آقاي خميني بود گفت : من رفتم به آقاي حكيم اعتراض كردم كه آقا شما
چرا نسبت به آقاي خميني موضع همكاري و همراهي نداريد؟ آقاي حكيم
گفت نامه هارا بياوريد،27 تا نامه از 27 نفر از علماي مهم شهرستانها پيش
آقاي حكيم بود كه در آنها نوشته بودند شما گول حرفهاي آقاي خميني را
نخوريد، اينها يك عده نهضتيها و بچه ها هستند كه اطراف ايشان را
گرفته اند! و آن وقت كه من با آقاي حكيم صحبت ميكردم اين صحبت
آقاي جليلي در ذهنم بود كه قضيه برخورد آقاي خميني با نهضت آزادي
را براي آقاي حكيم نقل كردم . آقاي جليلي بعد از تبعيد امام به تركيه
اولين كسي بود كه از ايران به ديدن ايشان رفت و وقتي هم برگشت ما به ديدن
ايشان رفتيم و خيلي خوشحال شديم كه خبر سلامتي امام را آوردند.
س : لطفا بفرماييد علت انتقال آيت الله خميني از تركيه به نجف اشرف چه
بود؟ شنيده ايم كه دولت تركيه نسبت به اينكه كشورش تبعيدگاه ايران باشد
حساسيت نشان داده بود، اين مساله درست است يا نه ؟
ج : آنچه ما شنيديم اين بود كه نمايندگان پارلمان تركيه پس از اينكه
فهميده بودند آيت الله خميني در ايران موقعيت دارد و مردم به وي
علاقه مند هستند به دولت تركيه اعتراض كرده بودند كه مگر كشور تركيه
تبعيدگاه ايران است ؟ و دولت تركيه وقتي ديده بود كه اين قضيه به صلاح
آن كشور نيست به دولت ايران گفته بود ما ديگر نمي توانيم ايشان را نگه
داريم، لذا ناچار شدند آقاي خميني را فرستادند نجف .(1) آن وقت من يادم
هست كه مرحوم شهيد مطهري ميگفتند كه دكتر اقبال گفته بوده پيشنهاد
فرستادن آيت الله خميني به نجف از ناحيه من بود، من گفتم ما ايشان را
ميفرستيم نجف توي دهان اژدهاها و افعيها، هم ما از دست او نجات پيدا
ميكنيم هم چون آنجا فحول علما هستند ايشان شكست ميخورد و در
حوزه نجف هضم ميشود.
(پيوستهاي شماره 7 الي 10)
س : آيا بردن ايشان به عراق با هماهنگي دولت وقت عراق انجام گرفت ؟
ج : در آن زمان روابط دولت ايران و عراق خوب بود، دولت ايران
ميگفت ما ايشان را آزاد كرديم،نمي گفتند به آنجا تبعيد است، هدف آنها
اين بود كه ايشان در نجف در مقابل آيت الله حكيم و آيت الله شاهرودي و
آيت الله خوئي شكست بخورد و هضم بشود ولي اشتباه كرده بودند، چون
اولا استقبال شاياني در كربلا از ايشان شد و آيت الله آقاي حاج سيد
محمد شيرازي در كربلا جاي نمازش را به ايشان داده بود، در نجف هم
درس ايشان گل كرد، بعد كم كم شهريه هم شروع كردند، و در آنجا به عنوان
يكي از آيات عظام مورد توجه قرار گرفتند.
[1] حضرت امام خميني (ره) به همراه مرحوم حاج آقامصطفي (ره) در سيزده مهرماه 1344 از تركيه به عراق منتقل شدند.
در همان ايام نبودن امام در قم يك نامه از طرف امام براي من آمد كه
اين نامه خيلي مهم بود، مضمون اين نامه اين بود كه شما صاحب اختيار
تام منزل من هستيد، شما در منزل من بنشينيد و هر جور مصلحت ميدانيد
حوزه و ساير مسائل را اداره كنيد،نامه بلندبالايي بود.اين نامه را وقتي كه
ايشان از تركيه به نجف رفتند براي من فرستاده بودند.اين نامه اتفاقا تازه
رسيده و در جيب من بود و من داشتم در مسجد امام درس ميگفتم كه مرا
بازداشت كردند و بردند ساواك قم، من ديدم اگر اين نامه را بگيرند خيلي
بد ميشود، به عنوان دستشويي رفتم بيرون و آن را پاره كردم ريختم دور
و خيلي ناراحت بودم كه اين نامه از بين رفت .
مسافرت مجدد به نجف اشرف
س : حضرتعالي گو يا مسافرتي هم به نجف داشتيد؟
ج : من دو دفعه از ايران به طور قاچاق مسافرت به نجف داشتم، مسافرت
اول كه با مرحوم آيت الله حكيم ملاقات كردم همان وقت بود كه امام در
تركيه تبعيد بودند و پيش از اين جريان آن را به طور كامل نقل كردم،سفر
بعدي وقتي بود كه آقاي خميني در نجف بودند; و در سفر دوم علاوه بر
زيارت عتبات عاليات با آيت الله خميني ديدار داشتم و چند روز در كربلا
و نجف با ايشان بوديم .
اعلاميه دوازده نفري در تاييد مرجعيت امام خميني
س : مطرح است كه يكي از علل زنداني نمودن حضرتعالي تلاش شما
براي تثبيت مرجعيت آيت الله خميني و تنظيم اعلاميه دوازده امضايي بود،
بفرماييد چه كساني در گرفتن اين امضاها جديت به خرج ميدادند و چه
كساني باني اين قضيه بودند؟
ج : آن كس كه پايه گذار اين برنامه بود من و آقاي رباني شيرازي بوديم
البته در اين امضاها بعضي محكم و قاطع مينوشتند بعضي با احتياط و
ترس و لرز، مثلا آقاي رباني شيرازي با اينكه قبلا از طرفداران
آيت الله گلپايگاني بود و از ايشان ترويج ميكرد و به من هم اصرار ميكرد كه به
طرف آيت الله گلپايگاني بروم ولي چون انقلابي بود وقتي موضعگيريهاي
آيت الله خميني را ديد آمد به طرف آيت الله خميني و خيلي محكم دنبال
مسائل راه ميافتاد.-البته من و شهيد مطهري از همان ابتداي فوت آيت الله
بروجردي نظر مان به آيت الله خميني بود و ايشان را از نظر علمي از
ديگران قوي تر ميدانستيم - مرحوم آقاي رباني شيرازي (رحمه الله عليه)(1)
خيلي در مسائل محكم ميآمد، گاهي ما دونفره به اسم حوزه علميه قم
اعلاميه ميداديم، مرحوم محمد ما و آقاي غروي علياري كه در قم بودند
خيلي در امضا گرفتنها نقش داشتند، مرحوم محمد به شكلي برخورد
ميكرد كه بسا آنها جرات نمي كردند امضا نكنند.
البته يك اعلاميه ديگر هم در اين زمينه صادر كرديم ; اعلاميه اي بود كه
من و مرحوم آيت الله رباني شيرازي راجع به اعلميت مرحوم امام نوشتيم
(پيوست شماره 11) و منتشر نموديم .
پيوست شماره 12:
نظريه معظم له در ارتباط با مرجعيت آيت الله العظمي امام خميني
مورخه 1390/2/2 ه. ق
بسمه تعالي
با توجه به مراتب علمي و عملي حضرت آيت الله العظمي آقاي خميني
مدظله العالي و روشن بيني و مجاهدات معظم له، صلاحيت ايشان براي
مرجعيت و زعامت شيعه به نظر اينجانب محرز، و ترويج و تعيين ايشان به
صلاح اسلام و مسلمين ميباشد.
/2ع 1390/2 - حسينعلي منتظري
[1] آيت الله رباني شيرازي در سال 1360 به رحمت ايزدي پيوست و در حرم مطهر حضرت معصومه (س) به خاك سپرده شد.
به علاوه من راجع به مرجعيت معظم له به برخي از علماي بلاد نيز
نامه هايي نوشتم و از جمله به آيت الله خادمي در اصفهان و آيت الله
اشرفي اصفهاني در كرمانشاه .
(پيوستهاي شماره 13 و 14)
صدور اعلاميه به عنوان حوزه علميه قم
يك بار من و مرحوم آقاي رباني شيرازي تصميم گرفتيم براي شب نيمه
شعبان در مسجد اعظم به عنوان " حوزه علميه قم " جشني را اعلام بكنيم و
در آن جشن از آيت الله خميني تجليل بشود، يك اعلاميه هم به همين نام
پخش كرديم . اتفاقا جمعيت زيادي آمدند ما هم در يك گوشه نشسته
بوديم، مرحوم آقاي آقا محمدحسن فرزند مرحوم آيت الله بروجردي هم
شركت كردند. ساواكيها هم خيلي در اطراف پرسه ميزدند. يكدفعه آقاي
سيد محمود دعايي و جمعي از طلاب در حالي كه يك عكس بزرگ از
آيت الله خميني دستشان بود وارد مجلس شدند، جمعيت يكدفعه از جا
كنده شد و صلوات فرستادند، همه دنبال اين قضيه بودند كه " حوزه علميه قم "
كه اعلاميه را امضا كرده چه كساني هستند و مساله انعكاس عجيبي پيدا
كرد. فرداي آن روز ما در منزل مرحوم آقاي حاج شيخ
عبدالجواد جبل عاملي مباحثه داشتيم، ايشان گفت : " حوزه علميه قم " چه كساني
هستند؟ گفتم : مگر شما در مجلس نبوديد! همين كساني كه وقتي عكس
آقاي خميني آمد همه از جا بلند شدند و صلوات فرستادند، اينها همه
حوزه علميه قم هستند.
يك دفعه ديگر نيز به منظور تجليل از ايشان و ذكر نام ايشان مجلس
يادبود مرحوم آيت الله حكيم را به نام " حوزه علميه قم " در مسجد اعظم
اعلام كرديم و بنا بود آقاي گرامي منبر برود ولي ايشان عذر آورد چون
واقعا خطرناك بود و ساواك تعقيب ميكرد، اتفاقا در همان لحظه آيت الله
شريعتمداري وارد شدند و چون ديدند مجلس ساكت است به آقاي حاج
سيد صالح طاهري خرم آبادي گفتند منبر برود و مجلس ختم شد. بالاخره
ما با اين كارها تلاش ميكرديم اسم آيت الله خميني در زمان تبعيد ايشان
در حوزه علميه قم به فراموشي سپرده نشود.
س : در مورد اعلاميه ها و نامه هايي كه در آن زمان توسط علما و فضلاي
حوزه امضا ميشد عليرغم اينكه حضرتعالي شخصا بسياري از آنها را
تنظيم و افراد را به امضا كردن آن تشويق ميكرديد، اما در اكثر موارد
مشاهده ميشود نام حضرتعالي بعد از نام ديگران ذكر شده و در ابتدا قرار
ندارد، حتي در مواردي نام كساني كه از نظر علمي در رتبه هاي پس از
شما قرار دارند يا جزو شاگردان شما محسوب ميشوند جلوتر از شما
آمده است ; لطفا بفرماييد علت اين امر چه بوده است و آيا در اين زمينه
انگيزه خاصي داشته ايد يا به طور اتفاقي بوده است ؟
ج : من اساسا تعمد داشتم كه امضاي من به عنوان نفر اول نباشد، و اين
دلايل مختلفي داشت ; از جمله اينكه عنايت داشتم برخي افراد براي اينكه
تشويق شوند و به آنها احترام شده باشد اسمشان در اول قرار گيرد، مثلا
سعي ميكرديم امضاي آقاي حاج شيخ ابوالفضل نجفي خوانساري
حتي الامكان در ابتدا باشد. گذشته از اين ساواك نسبت به من حساسيت
زيادي داشت و اگر امضاي من در اول اعلاميه قرار ميگرفت ساواك
خيلي زود متوجه ميشد كه كار از كجا سرچشمه گرفته و به سرعت به
سراغ من ميآمد و در نتيجه كار ادامه پيدا نمي كرد يا روند آن كند ميشد،
ولي نسبت به برخي افراد چنين حساسيتي وجود نداشت و ساواك
ميدانست آنها اهل اين قبيل كارها نيستند; البته با همه اين احتياطها
عاقبت ساواك همه اين كارها را زير سر من و آقاي رباني شيرازي
ميدانست و در بازجويي ها مسئوليت آنها را متوجه ما ميكرد، ولي ما
ديگر كار خود را به انجام رسانده بوديم .
اما اينكه گفتيد برخي از امضا كننده ها از نظر علمي در رتبه هاي
پايين تري بودند، آن وقت اصلا اين مسائل مطرح نبود، قصد ما فقط خدا
بود و ميخواستيم كارها به خوبي پيش برود; علاوه بر اينكه عده اي وقتي
امضاي من را ميديدند ترغيب ميشدند و اين اعلاميه ها را امضا ميكردند.
س : گو يا آيت الله قمي پس از بازگشت از تبعيد در زمان رژيم شاه
سفري به قم داشتند و حضرتعالي ايشان را به منزل دعوت فرموده بوديد؟
ج : بله، آيت الله قمي در كرج تبعيد بودند، بعد به ايشان اجازه داده
بودند كه يك سفري به قم بيايند. ايشان در منزلي در محله صفائيه جلوس
داشتند، در آنجا ما به ديدن ايشان رفتيم . بعدا آقاي حاج احمد آقا-فرزند
امام - به ما پيغام داد كه بجاست شما از طرف امام از ايشان تجليل كنيد،
من ايشان را دعوت كردم كه يك روز براي ناهار به منزل ما تشريف بياورند.
وقتي آقاي قمي آمدند آقاي حاج آقا رضا صدر هم با ايشان بود -چون
آقاي قمي دايي حاج آقا رضا صدر بود، چنانكه حاج آقا رضا صدر هم
دايي خانم احمد آقا خميني بود- مرحوم حاج ميرزا علي محدث زاده پسر
مرحوم حاج شيخ عباس قمي (صاحب مفاتيح الجنان) هم همراه آنان آمده بود.
س : در اين جلسه چه چيزهايي مطرح شد؟
ج : عمده راجع به مسائل عمومي انقلاب بود، البته من شنيدم آقاي قمي از
من و مرحوم آقاي رباني هم خيلي دل خوشي نداشت و گفته بود كه آقايان
فقط به آقاي خميني توجه دارند و آقايان ديگر را در نظر نمي گيرند. اين
جلسات بيشتر براي تفاهم و ايجاد جو دوستانه بين نيروهاي انقلاب بود.
يادي از شهيد محمد منتظري
به همين مناسبت در اينجا مناسب است نامي از فرزند شهيدم مرحوم
محمد منتظري نيز برده شود، ايشان خيلي به زندگي ساده و بي تشريفات
مقيد بود. صبح روز دعوت از آيت الله قمي من به او گفتم ايشان امروز
مهمان ما هستند شما ظهر زودتر به خانه بياييد. بعدا مادرش گفت : محمد
قبل از ظهر به خانه آمد و ديد علاوه بر خورش سبزي -به سفارش حاج
احمد آقا خميني - دو عدد مرغ هم تهيه كرده ايم،
گفته بود: "اين زياده روي است و من در سر چنين سفره اي حاضر نمي شوم "، و به مدرسه برگشته بود.
موضوع ديگر اينكه در همان منزل سابقمان در محله عشقعلي ما يك
حمام ساده ساخته بوديم، مرحوم محمد به آن حمام نمي رفت و ميگفت :
"حمام در منزل جنبه اشرافي دارد و همه مردم تمكن آن را ندارند كه در
منزل حمام داشته باشند ولذا من از آن استفاده نمي كنم، زيرا در روح من
اثر سوء دارد".من ميگفتم حالا كه ساخته شده از نظر اقتصادي به نفع است
كه از آن استفاده كني ولي او نظر ديگري داشت و مقيد بود به ساده زيستن
و حذف تشريفات به طور كلي، و در اين جهت بسيار مصر بود;
رحمه الله عليه و حشره مع اوليائه المقربين .
محمد عاشق اسلام و انقلاب و مبارزه در راه حق و عدالت بود، و در اين
راه بيشترين مراحل عمر خود را در زندانها و غربت و آوارگي سپري نمود
و آخرالامر در حادثه دلخراش انفجار حزب جمهوري اسلامي در هفتم
تيرماه سال 1360 به معيت هفتاد و دو تن ديگر از شخصيتهاي ارزنده
انقلاب از جمله مرحوم آيت الله دكتر بهشتي به دست كج انديشان منحرف
به شهادت رسيد و ما عزادار شديم ; در اين رابطه مرحوم امام براي من پيام
تسليتي فرستادند كه من هم جوابيه اي براي ايشان ارسال كردم ;
(پيوستهاي شماره 15 و 16); و بايد گفت تنها چيزي كه تا اندازه اي
موجب تسليت بازماندگان است :
1 - اجر و ثوابي است كه خداوند كريم براي شهداي راه حق وعده داده
است .
2 - دو يادگار و فرزندان خوب و با ارزش آن مرحوم، وحيده خانم و
آقا زهير منتظري ; كه وحيده هنگام شهادت پدر يك ساله بود و زهير پس
از شهادت آن مرحوم به دنيا آمد، حفظهماالله تعالي و رزقهما خيرالدارين
بحق محمد و آله الطاهرين .
س : براي اينكه صحبت يك مسير منظمي داشته باشد چنانچه صلاح
بدانيد در اينجا بپردازيم به جريان تبعيدهاي متعددي كه حضرتعالي
داشتيد و بعد خاطرات دوره زندانها را مورد گفتگو قرار دهيم، لطفا
بفرماييد نخستين تبعيد حضرتعالي به كجا و به چه مناسبت انجام گرفت ؟
ج : اولين تبعيد من در ارتباط با تاجگذاري شاه بود، شاه در چهارم
آبان ماه 1346 تاجگذاري كرد، در ورقه اي كه در ساواك قم به من نشان
دادند مطلبي قريب به اين مضمون آمده بود: "چون ايام تاجگذاري
اعليحضرت است و احتمالا وجود فلاني در قم مضر به امنيت است مدت
سه ماه به مسجد سليمان تبعيد ميگردد و...".
من آن وقت تازه از زندان آزاد شده بودم، مرا اول بردند ساواك بعد
تحويل دوتا مامور دادند، از اين استوارهاي ژاندارمري، كه مرا با قطار
ببرند مسجد سليمان تحويل دهند; وقتي مرا سوار قطار كردند آقاي حاج
رستم رستمي كه همان جا اطراف ساواك مواظب بوده كه مرا كجا ميبرند
ديده بود كه مرا سوار قطار كردند -محل ساواك قم كنار ايستگاه قطار
است - خلاصه به يك زحمتي خودش را رساند و يك مقدار پول به من
داد، من هم به او گفتم بناست مرا به مسجد سليمان ببرند. در بين راه
ژاندارمها خيلي بد رفتاري ميكردند، براي نماز هر چه من اصرار كردم
پياده شويم گفتند نه، ميترسيدند فرار كنم، مجبور شدم همان جا در قطار
وضو بگيرم و نماز بخوانم، وقتي به دستشويي ميرفتم ميآمدند با
تفنگهايشان پشت در دستشويي ميايستادند. گاهي با من بحث ميكردند،
ميگفتند آقا شما از آب و هواي اين كشور استفاده ميكنيد چرا به
اعليحضرت دعا نمي كنيد، گفتم مگر آب و هواي كشور مال اعليحضرت
است، ميگفت بله، من گفتم اگر امنيت را بگويي يك چيزي است، ولي آب
و هوا كه مال اعليحضرت نيست ; خلاصه خيلي بد عمل ميكردند. به اهواز
كه رسيديم از قطار پياده شديم آنها ميخواستند براي رفتن به
مسجد سليمان اتوبوس بگيرند من معمم بودم و
آنها هم با دوتا تفنگ به همراه من، ديدم خيلي زننده است حالا مردم فكر ميكنند كه اين آشيخ
دزدي كرده است، من به آنها گفتم يك ماشين سواري بگيريد، گفتند ماشين
سواري پولش زياد است، گفتم پول آن را من ميدهم ; بالاخره يك ماشين
سواري گرفتند و كرايه آن را من دادم، خيلي خوشحال شدند كه حالا بر
ميگردند پول كرايه را هم ميگيرند، مرا بردند در فرمانداري
مسجد سليمان تحويل بدهند، وقتي وارد فرمانداري شديم ديدم يك نفر
آمد جلو و گفت : "آقاي منتظري به شهر ما خوش آمدي ! من "
جليلي كرمانشاهي " بخشدار اينجا هستم، فرماندار هم خيلي مرد خوبي است الان
ميآيد"; به آنها هم گفت ايشان را تحويل بدهيد و برويد. مامورين با آن
بد اخلاقيهايي كه باما كرده بودند خيلي جا خوردند، بعد آقاي جليلي كه از
جليلي هاي كرمانشاه بود تلفن كرد فرماندار هم آمد، شخصي بود به نام
" منوچهر تفضلي "، او هم خيلي احترام كرد و گفت من پسر خواهر دكتر
اقبال هستم، بعد گفت شما اينجا كسي آشنا نداريد؟ گفتم يك قوم و
خويشي اينجا داريم اما معلوم نيست خوششان بيايد من با اين شرايط به
خانه شان بروم، گفت نه شما بايد منزل يك اهل علم باشيد. ماشين لوكسي
هم داشت، مرا سوار ماشين كرد و برد خانه مرحوم آقاي حاج سيد
فخرالدين آل محمد كه يك سيد محترمي بود و آقا و روحاني شركت نفت
هم بود، از طرف شركت نفت در خانه اش گاز و آب كشيده بودند. آنجا
كسي از افراد عادي در خانه اش لوله كشي آب نداشت اما ايشان را چون
عضو شركت حساب ميكردند در خانه اش آب لوله كشي كرده بودند، آدم
بدي نبود، بالاخره به ايشان گفت آقا برايتان مهمان آورده ام . بعد يك روز
رفت تهران وقتي برگشت آمد به ديدن من و گفت من در اول ملاقاتي كه با
شما داشتم به شما ارادت پيدا كردم و الان من خيلي ارادتم زيادتر شد
چون آقاي مهاجري -داماد آقاي محمدي گيلاني - كه از دوستان من
ميباشد گفتند من شاگرد آقاي منتظري هستم و...; خلاصه فرماندار هر
روز يا يك روز در ميان ميآمد از من احوالپرسي ميكرد و مساله
ميپرسيد، يك روز با رئيس ساواك آنجا آمد، شخصي بود به نام "
سرهنگ سالاري "، او يك مقدار توهين كرد ولي ايشان مانع شد و گفت شما قدر اين
آقا را نمي دانيد، خلاصه همه جا از من دفاع ميكرد.
آقاي حاج سيد فخرالدين آل محمد يك اطاق بيروني داشت، من در
اطاق بيروني ايشان بودم، البته حالا فوت شده -خدا رحمتش كند- روزها ميآمد بحث طلبگي
ميكرد و مسائل ارث را ميپرسيد چون مراجعات
اين جوري زياد داشت، گاهي از شرح لمعه يك جايي را ميپرسيد، مرد
فاضلي بود. ايشان يك پسر برادر داشت به نام آقاي حاج آقا تقي كه در
شركت نفت پست بالايي داشت، او هم ماشين سواري داشت گاهي مرا
سوار ميكرد ميبرد اين طرف و آن طرف ميگرداند و خيلي گرم
ميگرفت، خدا خيرشان بدهد. كم كم ماه رمضان شد، افراد دعوت
ميكردند، علما و بزرگان ميآمدند و ما هم جزو مدعوين بوديم .
رئيس شهرباني آنجا خيلي آدم خشني بود، در همان روز اول آمد و
گفت : "آشيخ اينجا آخوندبازي در نياوري ! مقررات اين است كه هر روز
بايد بيايي شهرباني دفتر را امضا كني "، من هم جلوي فرماندار با او
برخورد كردم و گفتم : "اين قدر نمي خواهد تند بروي ! من اگر بچه حرف
شنويي بودم به اينجا نمي آمدم ! من پايم را دم شهرباني نمي گذارم !" و
بالاخره هيچ وقت به شهرباني آنجا نرفتم . خلاصه رئيس شهرباني و رئيس
ساواك آنجا تند بودند، اما فرماندار آنجا خيلي گرم ميگرفت .
حادثه اي عجيب در تبعيدگاه مسجد سليمان
در همين ايام كه من منزل آقاي حاج سيد فخرالدين آل محمد بودم يك
شب حادثه عجيبي پيش آمد و آن اين بود كه در اتاقي كه من بودم لوله
كشي گاز بود، يك روز اينها ميخواسته اند لوله اي را درست كنند گاز را
قطع كرده بودند، گو يا نقص فني بوده، بعد نصف شب گاز وصل ميشود و
چون گازكشي آنجا روي اصول فني نبود لذا اطاق من پر از گاز ميشود
من هم در اطاق خوابيده بودم . آقاي حاج سيد فخرالدين در اين دو ماه كه
من آنجا بودم هيچ شبي نيامد سراغ من، ولي آن شب يك ساعتي بعد از
نصف شب آمد در را باز كرد و گفت آقا پاشو پاشو ببينم چه خبر است !
گفت : من بي خوابيم افتاد ناراحت بودم آمدم در را باز كردم ديدم اتاق
پر از گاز شده، اگر من قدري ديرتر آمده بودم تو تلف شده بودي -من خواب
بودم و اتاق پر از گاز شده بود- ايشان ميگفت اين از جانب خدا بود كه من
بي خوابيم بيفتد و بيايم سري به شما بزنم و حادثه ناگواري اتفاق نيفتد.
باز حادثه ديگري كه چند شب بعد اتفاق افتاد فوت آقاي حاج سيد
فخرالدين بود. يك شب فرماندار و چند تن ديگر در منزل حاج سيد
فخرالدين به ديدن ما آمده بودند، ايشان هم بود، فرماندار گفت شما راجع
به ريش تراشي دليلي داريد، من از روي مزاح گفتم بله، به يك طلبه اي
گفتند چه دليلي داريم كه آدم بايد ريشش را بگذارد؟ گفت قرآن ميگويد:
"و ريشا و لباس التقوي "! بعد ديگري گفت خدا ميگويد: "ذلك خير" يعني
لازم نيست ريش بگذاريد، -خدا رحمتش كند- حاج سيد فخرالدين آن
شب خيلي خنديد، و بر حسب ظاهر سالم بودند ولي دو ساعت بعدش
بچه ها آمدند گفتند ايشان سكته كرد، همان شب در خانه شان ايشان سكته
كرد و از دنيا رفت، تشييع جنازه مفصلي از ايشان كردند; ايشان سيد
محترمي بود از اهواز و جاهاي ديگر زياد آمدند. من هم خيلي ناراحت
شدم كه در خانه ايشان بودم و ايشان از دنيا رفت .
بعد از اين جريان ديگر من در خانه ايشان نماندم،اثاثم را جمع كردم
رفتم در مسجد، مسجد يك اطاق كوچك داشت، گفتم من در همين جا
ميمانم، در آن وقت آقاي حاج شيخ محمد باقر رفيعي اراكي از طرف
آيت الله گلپايگاني آنجا بود و آقاي مسجد سليمان محسوب ميشد، آقاي
حاج سيد محمد علم الهداي خراساني هم به مناسبت ماه رمضان از طرف
آيت الله گلپايگاني آمده بود آنجا منبر ميرفت ; آقاي حاج سيد محمد به
آقاي رفيعي گفته بود كه فلاني آمده است در مسجد و درست نيست كه
ايشان آنجا باشد، بالاخره آمدند و اصرار كردند كه مرا به منزل ببرند،من
گفتم نه مزاحمت است و من در همين مسجد ميمانم . شام و ناهارمان را با
آقاي علم الهدي در منزل آقاي رفيعي ميخورديم و براي استراحت و
خواب در مسجد بودم . البته يك همشهري هم آنجا داشتم آقاي
حسن خزائلي پسر مرحوم حاج قنبر كه قبلا همسايه خانه ما بود و در شركت نفت
مقام بالايي داشت، ايشان هم گاهي اوقات ميآمد مرا دعوت ميكرد و به
منزل خود ميبرد و خيلي با محبت برخورد ميكرد، خلاصه حدود بيست
روزي به اين شكل بودم تا آمدند گفتند مدت تبعيد شما كه سه ماه بوده تمام
شده و ميتوانيد برگرديد. جالب اين كه من در همان اول به تبعيد خود اعتراض و به
دستگاه قضايي آن روز شكايت كردم ولي پس از انقضاي
مدت تبعيد و گذراندن آن نامه اي آمد كه شما براي رسيدگي به شكايت
خودتان به تهران بياييد و وكيل تعيين كنيد، كه فرماندار با خنده و تعجب
اين موضوع را به من ابلاغ كرد. عجبا به اين قبيل دستگاههاي قضاوت عادلانه
! كه البته الان هم متاسفانه بر همان روال ميباشد اگر نخواهيم
بگوييم كه بدتر شده است .
يك حادثه ديگر
يك شب من در منزل آقاي حاج سيد فخرالدين خوابيده بودم، ماموري
از شهرباني آمد و سراغ آقاي حاج سيد محمود دعايي را كه از دوستان و
از افراد مبارز و فعال بود از من گرفت، گفتم من ازايشان اطلاعي ندارم،
گفت : "ايشان فراري است و آمده است نزد شما"، گفتم : "شخص فراري
چگونه ممكن است بيايد نزد من تبعيدي كه زير نظر شما هستم ؟!".
بالاخره آنان رفتند و بعد از مدتها من اين داستان را براي مرحوم آقاي
قائمي كه عالم آبادان بود تعريف كردم، ايشان گفتند اين نان را من براي
شما پختم، آقاي دعايي در حال فرار آمده بود آبادان كه من ايشان را به
عراق بفرستم و ايشان در مدرسه ما بود و جريان نزد دولتيها لو رفته بود،
مامورين آمدند در مدرسه و از من سراغ ايشان را گرفتند در حالي كه
ايشان در مدرسه بودند و من براي اينكه ذهن آنان را منصرف كنم و به نقطه
خاصي متوجه كنم و ايشان را فراري دهم گفتم ايشان اينجا بودند ولي
رفتند مسجد سليمان نزد آقاي منتظري و بعد فورا ايشان را به عراق
فرستادم .
بازديد از آيت الله حاج شيخ محمدتقي شوشتري
در همان ايام آقاي حاج غلامعلي رستمي -داماد من - آمده بود براي
ديدن من كه خبر پايان يافتن دوران تبعيد را به ما دادند، من به همراه
ايشان حركت كردم براي قم، در بين راه رفتيم شوشتر بازديد آيت الله
آقاي حاج شيخ محمدتقي شوشتري ; چون
ايشان يك روز براي ديدن من آمده بودند مسجد سليمان اتفاقا من آن روز براي گردش رفته بودم بيرون
و موفق نشدم ايشان را ببينم، وقتي برگشتم آقاي آل محمد گفت : "آقاي
آشيخ محمدتقي از شوشتر بلند شده آمده بود براي ديدن شما"، و من از
اينكه در آن وقت در شهر نبودم و نتوانستم ايشان را زيارت كنم خيلي
متاسف شدم، بر همين اساس وظيفه بود كه به بازديد ايشان ميرفتم ; ايشان
با ديدن ما خيلي خوشحال شد و از ما پذيرايي كرد، رفتيم در مسجد پشت
سر ايشان نماز خوانديم، مدرسه شوشتر هم رفتيم آقاي آل طيب آنجا بود
خدمت ايشان رسيديم، ناهار پيش آقاي حاج شيخ محمدتقي بوديم،
بعداز ظهر هم رفتيم دزفول منزل آيت الله حاج سيد اسدالله نبوي از علماي
دزفول، ايشان صاحب رساله بود. ايشان هم خيلي احترام كرد پسرشان را
فرستادند برايمان بليط قطار گرفت و بعد از آنجا با حاج غلامعلي آمديم قم .
س : اكنون كه اسمي از آيت الله شوشتري به ميان آمد بجاست مطالبي هم
در رابطه با شخصيت علمي ايشا