حاجي نوري، حاجي نوري رواياتي را جمع آوري كرده بود به او داد، او خيلي خوشحال شد و گفت باز هم هست
؟! گفت بله، بالاخره حاجي نوري وقت گذاشت و رواياتي را كه راجع به
تحريف قرآن است جمع آوري كرد، اين سيد هم ميآمد اينها را ميگرفت،
يك نسخه از آن را هم حاجي نوري ميفرستاد به تهران پيش يك كسي،
اين گذشت تا اينكه سردار كابلي ميگويد من يك وقتي ميخواستم
مسافرت بكنم به خارج، رفتم به سفارت انگليس در بغداد گذرنامه ام را
ويزا كنم، ديدم يك كسي چپ چپ به من نگاه ميكند بعد آخر كار گفت من
را ميشناسي ؟ من فكر كردم يادم نيامد، گفت من آسيد فلان هستم، ديدم
همان سيدي است كه پيش حاجي نوري آمد و الان با ريش تراشيده جزو
مامورين سفارت است ! معلوم شد كه اين فرد مامور انگليس بوده به
صورت سيد درآمده و حاجي نوري را تحريك كرده كه چنين چيزي را
گردآوري كند. اساس دين ما قرآن است، اگر بنا بشود قرآن تحريف شده
باشد همه چيز فرو ميريزد، سياست انگليس ميخواهد اختلاف درست
كند و قرآن را از سنديت بيندازد. البته بعد حاجي نوري هم پشيمان شد و
كسي را فرستاد به تهران كه آن كتاب را چاپ نكنند، اما بعد از فوت ايشان
آن كتاب چاپ شد و الان هم اين كتاب از مستندات مغرضان و دشمنان
اسلام است، بالاخره حاجي نوري با آن قدس و تقوا يك كسي بايد به
صورت يك سيد نزد ايشان بيايد و براي مولا اميرالمومنين (ع) اظهار تاثر
كند و حاجي را تحريك كند تا يك چنين كتابي بنويسد.
يك داستان ديگر كه من آن را زياد شنيده ام و ظاهرا مسلم است اين
است كه در زمان حكومت عثماني كه حكومت مقتدر و مهمي بوده و
انگليسي ها ميخواسته اند آن را متلاشي كنند و آخر هم در جنگ جهاني
اول آن را متلاشي كردند، در كنار سفارت عثماني ( سفارت تركيه) در
تهران مسجدي بوده كه مامورين سفارت كه سني مذهب بوده اند در آن
مسجد صبحها نماز ميخوانده اند، در اين مسجد يك شيخي هر روز صبح
روضه حضرت زهرا(س) و اينكه خليفه دوم در را به پهلوي حضرت زهرا زد
و... ميخوانده، يك كسي ميگويد من گفتم اينكه اين شيخ هر روز اين روضه را در