من چون به تحصيل علم علاقه داشتم و با وضع بد اقتصادي كه داشتيم
از دواج را مانع از تحصيل ميپنداشتم لذا به طور كلي ذهن خود را از آن
منصرف ميكردم تا اينكه پس از آشنايي و رفاقت كامل با مرحوم شهيد
مطهري، براي گذراندن تعطيلي تابستان به اصفهان رفتيم و در مدرسه
نيم آورد يك حجره گرفتيم و علاوه بر بحثهاي رايج حوزوي، در درس
نهج البلاغه مرحوم حاج ميرزا علي آقا شيرازي شركت ميكرديم . يك روز
مرحوم مطهري صحبت از از دواج كرد -ايشان دو سه سال از من بزرگتر
بود- و گفت تجرد امر غلطي است، تصميم بگيريم براي سال تحصيلي هر
دو مزدوجا وارد قم شويم، من وضع بد اقتصادي را به عنوان مانع ذكر
كردم، ولي ايشان گفتند خدا رزاق است . بالاخره يك صبح جمعه در
مدرسه نيم آورد من به قرآن تفال زدم، اين آيه آمد: والذين يقولون ربنا
هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قره اعين و اجعلنا للمتقين اماما
(1)، بعد
تفال زدم كه آيا مانع از تحصيل من نمي شود،اين آيه از سوره يوسف آمد: و
كذلك يجتبيك ربك و يعلمك من تاويل الاحاديث و يتم نعمته عليك
(2)،
تفال زدم براي موردي در اصفهان اين آيه آمد: فجعلنا عاليها سافلها
(3)
و براي مورد ديگري در نجف آباد اين آيه آمد : تلك الجنه التي نورث من
عبادنا من كان تقيا
(4) كه آيه ها همه دلگرم كننده بودند. بالاخره من به
طرف نجف آباد و مرحوم مطهري به طرف مشهد و هر دو به قصد از دواج حركت
كرديم، من به قرارداد عمل كردم ولي ايشان عمل نكردند و عذرهايي ذكر
كردند. من پس از تاخيري دو ماهه از سال تحصيلي با همسر به قم آمدم و
با زحمت زياد يك اطاق كوچك اجاره اي به ماهي سه تومان با زندگي
خيلي ساده به سختي تهيه نمودم -اصلا همه شهريه من در ماه چهل و پنج
ريال بود-. مرحوم مطهري ميگفت تو هميشه سعي ميكني در اردا نقاط قم
اطاق اجاره كني، و من ميگفتم با كمبود بودجه چاره اي جز اين نيست ; و بالاخره
[1] سوره فرقان (25)، آيه 74
[2] سوره يوسف (12)، آيه 6
[3] سوره حجر (15)، آيه 74
[4] سوره مريم (19)، آيه 63
ج1 - 89 