پس آقا اجازه دهيد من به جاي منظومه يك اشارات درس بگويم -و منشا اشارات گفتن من اين شد-، طالبش هم قهرا كم است، گفتند باشد من كه با فلسفه مخالف نيستم آخه اين جور كه حالا چهارصد نفر سر يك درس فلسفه بيايند... و نمي داني چقدر از مشهد فشار آورده اند و... دو باره مشهد را گفتند; ايشان از حرفهاي مشهد خيلي ناراحت شده بود و اينكه طلبه ها چيزهاي عرفاني و درويشي را درك نمي كنند، گفتم پس اجازه بدهيد من خودم اشارات درس بگويم و به آقاي طباطبايي هم بگويم كتاب شفا يا يك كتاب ديگر كه جاذبه داشته و حرفهاي درويشي نداشته باشد بگويند، گفتند ايشان اطاعت نمي كند; گفتم نه آقا همه مطيع شما هستند چه كسي تخلف مي‎كند؟ گفتند اگر قبول كند كه خيلي خوب است .

بعد رفتم منزل مرحوم علامه طباطبايي -خدا رحمتش كند ايشان در خانه زير كرسي نشسته بودند اتفاقا چند روز هم بود مريض بودند اواخر ماه رجب بود- جريان را به ايشان گفتم، ايشان اول ناراحت شد و فرمود: "اين چه وضعي است ! با فلسفه كه نمي شود مخالفت كرد! من شاگردهايم را بر مي‎دارم مي‎روم كوشك نصرت "محلي در خارج از قم " آنجا درس مي‎گويم "; گفتم آقا ببينيد طلبه هايي كه آمده اند قم فقط براي اسفار شما كه نيامده اند اينها درس خارج آقاي بروجردي هم مي‎خواهند، شهريه هم مي‎خواهند، آخر كوشك نصرت در بيابان اين كه عملي نيست ! شما عنايت بفرماييد من هم به آقاي بروجردي گفتم كه ايشان از نظر شما تخلف نمي كنند، شما حالا كه مريض هستيد نزديكيهاي ماه رمضان هم كه طلبه ها مي‎روند، آن وقت بعد از ماه رمضان درس "شفا" بگوييد، ايشان گفتند آخر انسان مطالب را چگونه ... گفتم باباجان در اين كتاب شفا يك جا لفظ "وجود" هست، شما در اين لفظ هرچه مبنا و نظريه راجع به وجود داريد بفرماييد، بالاخره ايشان مرجع ما و رئيس حوزه علميه است و بايد با هم بسازيم ; در نهايت ايشان به زور قبول كردند و به همين شكل هم عمل كردند، ايشان به عنوان مريضي تا ماه مبارك رمضان درس نگفتند، و بعد از ماه رمضان هم شفا شروع كردند و كسي هم نفهميد كه منشا آن چه بود! ما هم در مسجد امام كتاب اشارات را شروع كرديم . يك روز يك شخصي زير گذرخان به من برخورد كرد و گفت : آشيخ حسينعلي شنيدم در مسجد امام دو باره اشارات شروع كرده اي ! اگر به گوش آقاي بروجردي برسد! گفتم من از خود آقاي بروجردي اجازه گرفتم،بالاخره
        ج1 - 138