منزل ايشان ديدم دوتا ماشين سواري جلوي منزل ايشان ايستاده است، گفتند آقا مي‎خواهد برود روضه، تا ايشان چشمش به من افتاد گفت شما هم بياييد برويم روضه، من نشستم توي ماشين آقاي كاشاني، بعد چند نفر ديگر هم سوار شدند، رفتيم در محله آب منگل تهران آنجا در يك خانه اي روضه بود -اين در وقتي بود كه آقاي كاشاني بروبيايي پيدا كرده و رئيس مجلس شده بود- وقتي ما اول كوچه رسيديم ديديم شايد دهها هزار نفر جمعيت داخل خيابان و كوچه ها ايستاده اند، همه جا را چراغاني كرده اند كه آقاي كاشاني مي‎خواهد بيايد روضه، آقا را با سلام و صلوات بردند، پليسها هم اطراف آقا را گرفته بودند و من در لابلاي جمعيت عقب ماندم، فكر كردم برگردم شايد به ايشان بربخورد از آن طرف من هم كه نمي توانستم خودم را بچسبانم به آقا، بالاخره ايشان را بردند و ما مانديم، شايد تا آن خانه سيصد متر مانده بود و همه كوچه پر از جمعيت بود، من هم شايد نيم ساعت طول كشيد تا خودم را رساندم به آن خانه، وقتي به در خانه رسيدم ايشان كه آن بالا روي يك ايوانچه نشسته بود بلند شد و گفت : آقاي منتظري، آقاي منتظري، تشريف بياوريد. سبك آيت الله كاشاني اين بود كه از اهل علم هر كس مي‎خواهد باشد ولو مريدش هم نبود پيش مردم تجليل مي‎كرد، يك طلبه كه يك گوشه مي‎ديد بلند مي‎شد يا الله مي‎گفت تجليل مي‎كرد، مردم تا ديدند آقاي كاشاني از آن بالا صدا مي‎زند راه را باز كردند، آن شب اصلا مجلس روضه شده بود مجلس تجليل از آقاي كاشاني، مداحها و روضه خوانها همه شعر در مدح آيت الله كاشاني مي‎خواندند، همان موقع كه پهلوي ايشان نشسته بودم ديدم دكتر مظفر بقايي هم آمد و آن طرف آقاي كاشاني نشست، من اين طرف ايشان نشسته بودم آقاي دكتر بقايي هم آن طرف ايشان، بعد يكدفعه ديديم عكاسها آمدند عكس و فيلم بگيرند، من پيش خودم گفتم اگر اين عكس را بگيرند لابد فردا در همه روزنامه ها منعكس مي‎شود، و در بيت آيت الله بروجردي مساله درست مي‎شود كه تو اينجا پيش آقاي بروجردي هستي آنجا هم هستي ! تا ديدم دارند مقدمات فيلم و عكس را فراهم مي‎كنند گفتم آقا من بايد بروم، در مدرسه را شب مي‎بندند، ايشان گفتند بنشين آشيخ حسينعلي، گفتم آقا در مدرسه را مي‎بندند من تا ديرنشده بايد بروم، خلاصه من جلسه را ترك كردم .
        ج1 - 151