محمد ذوالفقاري آمده است برود اصفهان آمده پيش من و از من خواسته كه سفارش او را به
علماي اصفهان بكنم، از فرمايش آيت الله بروجردي نتيجه گرفتم كه در
شما يك رگ مذهبي وجود دارد روي اين اصل حاضر شدم اينجا بيايم و
الامن آدمي نيستم كه اينجاها بيايم،بزرگتر از تو هم از من دعوت كند من
نمي روم، چهارتا بهايي آمده اند بيخ گوش شما چهارتا كلمه حرف زده اند،
فكر ميكني من امنيت كشور را به هم زده ام، از ماه رمضان كه آقاي فلسفي
سخنراني كرده مردم خو نشان به جوش آمده و تا حالا هم امنيت اين منطقه
و نجف آباد را من حفظ كرده ام و الامردم ميخواستند بريزند خانه هاي
بهاييها را خراب كنند همه را بكشند امنيت آنها را من حفظ كرده ام، اصلا
من ديگر به نجف آباد نمي روم از همين جا ميروم به قم، از اين به بعد
امنيت آن منطقه باشما اگر توانستيد با همه نيروها و قواي مسلحتان امنيت
آن منطقه را حفظ كنيد! خداحافظ شما!" اين را گفتم و بلند شدم كه بيايم
بيرون . با اين برخورد يكدفعه او جا خورد، انتظار چنين برخوردي را
نداشت، گفت آقا من كه غرضي نداشتم، من مخلص شما هستم، بفرماييد
بنشينيد و خلاصه كوتاه آمد. بعد گفتم چهارتا بهايي آمده اند اينجا براي
شما جو درست كرده اند شما هم باورتان آمده است، اگر من نبودم مردم تا
حالا خانه هاي اينها را خراب كرده بودند، هر تكه گوشت بهاييها دست
يك كسي بود، من جلوي آنها را گرفتم، حالا عوض اينكه از من تقدير و
تشكر بكنيد اين جور برخورد ميكنيد! بالاخره جلسه جالبي بود.
در آن زمان بيشتر افراد در مقابل اينها خاضع بودند، آن جلسه جلسه
مهمي بود چندتا سرهنگ و سرتيپ در آن جلسه بودند، گو يا سران شهر
اصفهان در آنجا كميسيون داشتند، بالاخره در نهايت معذرت خواهي
كردند گفتند ما ميخواهيم يك وقت آشوب و خونريزي نشود، گفتم ما هم
همين را ميخواهيم، ما در حفظ امنيت از شما سهم بيشتري داريم، اگر شما
دزدها را ميگيريد ما راهي را به مردم ياد ميدهيم كه كسي دزدي نكند.
البته بعدا معلوم شد سران بهاييها در ارتباط با جريان نجف آباد خيلي
اعتراض كرده بودند و بعضي از سران و امراي ارتش كه بهايي بودند به شاه
نامه نوشته بودند كه فلاني اوضاع نجف آباد را به هم زده است .
"پيوست شماره 4"