" دفتر دوم "
به مناسبت رحلت
فقيه و مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمي منتظري
(رضوان الله تعالي عليه)
مردي كه دامان شريفش ، پاكيزه تر از آسمان بود
در قطره اشكش محبت ، تابيده چون رنگين كمان بود
با دولت وارستگي ها، در منتهاي خستگي ها
آيات مهر و حكم عدلش ، تا مرز بي مرزي روان بود
بخشيد معني را تكامل ، چونان كه بخشد غنچه را گل
زيرا وجودش نيم ديگر، از خطه نيم جهان بود
واگشتنش را دوست دارم ، بر جراتش حرمت گذارم
با آن كه بنيان كهن را، خود از نخستين بانيان بود
او ماند و آن درهاي بسته ، با آن دل از جور خسته
رنجيده از نامهرباني ، با مهربانان مهربان بود
با فقر صاحب جاه بودن ، در كنج عزلت شاه بودن
آيين انساني چنين است ، اين فخر انسان آنچنان بود
مكتب به مسند وانهشتن ، از بهره دنيا گذشتن
در خورد هر بي دست و پا نيست ، آنكس كه اين شد قهرمان بود
اسطوره اي از استواري ، اعجوبه اي از مهر و ياري
هرگز نمرده است و نميرد، مردي كه سر تا پاش جان بود
1388/9/30
سقراط و آيت الله منتظري
آه ! از غروب آفتاب
عقيقي شدن گونه هاي شفق
گيسو پريشي "سپيده "
شبنم ريزي "مژگان "
سفيد گشتن زلف "سحر"
آه ! از غروب آفتاب كه "جان و جهان " تيره ميشود و خدا نيز هم ...
در غروب اوست كه "ناهيد" انار احساسش را خون ميكند.
غروب آفتاب سهمگين واقعه تاريخ است .
"او" آفتاب بود، "جهان انديشه " را.
"كوثر" بود "مزرعه حيات " را.
منهجش "نهج علي " بود و "طريق الاسراء محمد".
چون "مسيح " معلم "تجريد و تفريد" بود.
چنان "داوود" زره باف روح بود و "سليمان "وار فرمان رواي "آب و آتش ".
"موساي " زمان بود و سينه اش "سينا" و خانه اش "وادي ايمن ".
"حلم " از او جامه بر تن داشت و "علم " از كامش "شراب " مينوشيد.
شب را با "قرآن " به سر ميكرد و سحر "صحيفه " بر سر ميگرفت و خدايش
"صحف " ميبخشيد.
"طريقت " را از "متن شريعت " به "بلد الامين حقيقت " راهبر بود.
به "عرفان زبان برهان " ميداد و "برهان را قرآن " ميآموخت .
نامش "حسينعلي " بود و آئينش انتظار و "مكتب اعتراض ".
پيشانيش "بوسه گاه خدا" بود و "قافستان قدسيان ".
"قلم " از "موژه" او "رقصي به سوي خدا" آموخت .
چين شقيقه هاي او تاريخ را جغرافيا بود.
گلبرگ گونه هايش "قاره هاي نامكشوف روح " را ميمانست .
"مجمع الجزاير" فضيلت ها و پاكي ها بود.
"خردستيزان " سنگ بر پيشانيش زدند و او "بال رحمت " فرش راهشان نمود.
كوثر نوشان علمش "ساغر" بر فرقش شكستند.
او از خدا عذر تقصيرشان به اجابت خواست .
نامش "حسينعلي " بود و آئينش انتظار و "مكتب اعتراض ".
"نامردي ها و مرارت ها" را با "مروت " پاسخ ميداد.
"تهمت "ها را "تهم تن " وار تحمل ميكرد و بر "تهمت پراكنان " "حكمت " هديه
ميداد.
"يار مظلومان " بود و دعوتگر جبابره و طواغت به سوي حق .
چون "علي " سر در "چاه " ميكرد و "وحدت امت " را "شيرازه " ميبست .
نامش "حسينعلي " بود و آئينش "سلام و سلم ".
نامش "حسين " و آئينش شهادت و خود "پدر شهيد".
پاره نامش "علي " بود و آئينش "مدارا و مروت " كه "مولايش علي " بود.
زبانش "زبان قرآن " بود و تن پوشش "روايت و درايت ".
عمامه محمد در سر داشت و "ذوالفقار علي " در كام و "حلم حسن " در "سينه ".
شارح "خطبه زهرا" بود و "اصول " را "كافي " و "فقه " را "روضه ".
"رايت " ولايت بود و "نبي " نبوت و "جامع الشرايع ".
خدايش "خداي رحمت گستر گل فروش " بود نه خداي "خنجر و تيغ و تبر".
قرآني ميخواند كه به انسان حقوق اساسي ميبخشد.
دين او دين تكليف انديش تقديرمدار نبود كه دين رسالت و هدايت بود.
آزاده و نستوه بود چون "شاخه طوبي "
راست و صادق بود چون سپيده و شفق .
"زلال " بود چون عصمت اشك "ساكنان حرم سر و عفاف ملكوت ".
او راز سر به مهر بود و آئينه خدانما.
آري او "عبد صالح " بود و "حسين علي ".
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
پلكي نمي زنند هزاران هزار چشم ، در شوق ديدن روي دوباره ات !
دانم نمي شود اما يك آرزو، از آسمان كاش به زمين باز ميشدي !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
جويي ز اشك و خون ، شد آب پشت پا، گرچه اميد به برگشتنت نبود !
ديدم به چشم خويش كه تابوت جسم تو، چونان نگين انگشتري خلق گشته بود !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
ميشد و ميشود شنيد كه دل هاي مردمان ، از داغ هجر تو فرياد ميكشند !
اي پير رهنما، يار هماره مردم نظاره كن ، كاين مردمند همه نالان ز رفتنت !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
يار هميشه مردم نگاه كن ، نك مردمند كه ناباور فراق ، تو را ضجه ميزنند !
ده ها كرور شيفتگان هميشه ات ، وز گمرهان كه به خود آمدند و دير !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
نامت حسينعلي ، چه زيبا بود كه تو، معجوني از حسين بودي و از علي !
اينك دريغ و صد افسوس رهبرا، خسته ز جور زمان خفته تن به گور !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
آري تنت به گور ولي تو نمرده اي هگز، بل زنده اي به تمام زمانه ها !
از مردمان آگه و دلخون رفتنت ، فرياد زنده بودن خود را تو گوش كن !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
در سوگ تلخ تو پر شد ز اشك و خون ، چشمان مردم آگاه پاك دل !
گرچه فسوس كه ياران ديو و ديو را، درسي از اين همه پيغام دل نشد !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
اي افقه زمان ، اي اعدل زمان ، اي نائب امام ، اي در جهاد تك !
وين را توان كه ديد، خوب ، در پرده شب تاريك فرقت روي تو رهبرا !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
اينك تو رفته اي اما نمرده اي ، باباي خوب و پر از مهر سبز ما !
ما رخ به رخ در آبگين راستي ، روي تو را به تماشا نشسته ايم !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
تو زنده اي به كالبد آزادگي ، پدر، تو زنده اي در تن دلدادگي ، پدر !
در نام سوگ تو اما به سوگ خويش ، اينك نشسته ايم و بس !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
از بهر تازه كردن پيمان دراز كن ، دستي ز عالم بالا كه رفته اي !
پيمان در پي آزادگي شدن ، پي پاكي بدن ، صفا و عشق !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
ما را رها مكن ، رهبر بمانمان ، هر چند به پيروي ات سست بوده ايم !
با ما بمان كه اينك مصمميم ، بر پايش افق ، كز آن شيد سر زند !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
در سينه پر مهر تو كين كس ، دانم پدر كه جاي نشستن نيافته !
وين را توان ديد، خوب ، در مهر ناب تو بر گمرهان پيش !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
اما به ما مگير، كه به ياد روي تو، اي پاك دل ، مظلوم كينه ها !
نفرين كنيم به ديوان پر فريب ، اهريمنان ، به رخساره آدمي !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
بغضم نمي دهد امان و اشك ، بي اختيار سرازير گشته است !
بر ما ببخش و بخواه از خداي نيز، بخشد كه پيرو در خور نبوده ايم !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
سوم چه هست ، هفتم چه باشد، چهلم چه هست ، سال چيست ؟!
در سينه هاي پاك تا ابد، سوگ تو اي بزرگ ، پايدار خواهد بود !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
وينك من "عارف "م ، مريد هماره اي ، كه خونش به دل شده !
در خلوتم تو هستي و در جلوتم تويي ، اشكم گواه من و اين آه سينه ام !
اي مرغ عشق ، طائر سرمست زندگي ، با ما بگو به كجا پر كشيده اي ؟!
2 و 3 دي ماه 1388
نعمت پر فيض ما از دست رفت
مرجع دلسوز ما از دست رفت
عالم علم الهي در ميان خيل ياران
استاد علم و عرفان و ادب از دست رفت
پيشواي مخلص خوبان در اين زمان
در ميان خوب خوبان از دست رفت
كس ندانست حق اين انسان كامل را چه بود
هر چه بود ماند گردن ما و از دست رفت
آن فقيهي كه دل خوبان همه همراه اوست
ما يتيمان ديده گريان پدر از دست رفت
زنده ام ياد توام اي تو ياد جملگان
در دلم آتش نهان است كه يار از دست رفت
انس گرفتي با فقيران در تمام عمر خود
اشك ريزانند فقيران يار ما از دست رفت
در نواي تو چنان سوزم نه شب دارم نه روز
ناله ها كردم دلارام ما از دست رفت
پر توان مردي نديدم اين زمان
اين چنين روزي خدايا يار ما از دست رفت
مرد خدا مجاهد عالي مقام رفت
با پاكي و صلابت و با احتشام رفت
داناي پاكباز و شجاع و ستم ستيز
با عزت خدايي و با احترام رفت
آن تالي حقيقت عصمت ، مدار دين
آن نايب به حق نبي و امام رفت
آن محور عدالت و آزادگي و عشق
آن مقتدا و مفتي شيرين كلام رفت
آن سمبل مقاومت و جلوه جهاد
آن حوزه را ستون و شرف را تمام رفت
آن مرجع مسلم و آن روح انقلاب
آن حافظ شريعت و يار امام رفت
او خار چشم دشمن و حامي انقلاب
آيينه تمام نماي امام رفت
بنياد عدل و نهضت و ايمان و مردمي
در راه عشق دوست ، به حق مستدام رفت
اندر مسير حق و حقيقت قدم نهاد
فارغ ز خويش و زمزمه ننگ و نام رفت
مسند نشين حكمت و تفسير و فلسفه
فقه و اصول و سنت و علم كلام رفت
حق در وجود او متجلي و معرفت
آن پايگاه خدمت بر خاص و عام رفت
با قلب مطمئن به سوي دوست ره سپرد
از تن عروج كرد و به دارالسلام رفت
آن شاهباز سدره نشين مقام قرب
چون ارجعي شنيد به ملك سلام رفت
دنياي عشق و معرفت و همت و وفا
زان جاودانه گشت و به دارالمقام رفت
آن شاهد مجسم تقوي و علم و جهد
آن رايت فضيلت و فيض مدام رفت
مظلوم گشت و تن به قضا داد و صبر و حلم
همراه رنج خلق و بدان اهتمام رفت
يك عمر همچو شير، به زندان و حصر بود
پر زد به عالم ملكوت و ز دام رفت
ايام انتظار منتظري چون به سر رسيد
فزت و رب كعبه در دل و لب بي كلام رفت
صدها سلام باد به روح بلند او
كو در مقام دوست ، رخ لعل فام رفت
ديديم يار خلق چسان با حضور خلق
بر روي دست مردم صاحب مرام رفت
جان را فداي جان حسين عزيز كرد
شايسته محرمي كه به ماه حرام رفت
جايش درون سينه آزادگان بود
يادش به خاطر همه پاكان مدام رفت
نامش به پايداري و آزادگي بماند
جاويد گشت و به مردانگي بماند
88/10/1 - اصفهان
(زندگينامه آيت الله العظمي منتظري )
اعلم و اتقاي فقيهان ، عادل ، منتظري
اصدق و اشجع منتظران صابر، منتظري
عالمي عامل و كامل ، ناياب ، منتظري
بر هر مرام و مسلكي امام و مقتدا، منتظري
سندي زرنگار و به تاريخ ماندگار، منتظري
ستيز با ظالمان و ياور مظلومان ، منتظري
عاقبت آزاد شد از دار فنا، منتظري
به رب كعبه چو حسين ، علي رستگار، منتظري
احرار جملگي همه سوزند از غم فقدان ، منتظري
بارالها مهديت ، يا صبري بزرگ جاي منتظري
(به بهانه درگذشت پدر معنوي جنبش سبز)
مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند
نظارت فقيه و مباني فقهي حقوق بشر
شكست صولت بيداد را شجاعت تو
هزار مرتبه تعظيم بر صداقت تو
به روزگار سكوت و تغافل و تقصير
بلند، بانگ تو بود و بلند، همت تو
دلير بودي و تنها ميان معركه ها
فراز شد سر آزادگي ز رايت تو
در اين زمانه تاراج دين و عقل و شرف
پناه برده شريعت به كوي حرمت تو
چنان به خاك زدي پشت اهرمن را سخت
كه قد نكرد دگر راست ، پيش قامت تو
دليل خصم كه دشنام بود دشنه و زور
چه پست باشد و بيهوده پيش حجت تو
نمانده بود ز تقوا و زهد ديگر اثر
بدون دامن سبز تو و طهارت تو
شكست قامت عدل و فتاد رايت داد
كجاست دست نوازشگر حمايت تو؟
تو مرهم و، تو حكيم و، تو ياور مظلوم
حقير، هر چه جز اين بود پيش عزت تو
چنان كه جاري و سر سبز بودي و سرشار
شكوه مطلع نوروز باد هجرت تو
30 آذرماه 1388
بيست و نه آذر هشتاد و هشت
مرد خدا منتظري درگذشت
منتظري رفت ولي رو سپيد
خنده كنان سوي خدا پر كشيد
مرغ دلش از قفس آزاد شد
نعره مستانه زد و شاد شد
پير سفر كرده سلام عليك
سينه سپر كرده سلام عليك
مرجع محبوب دل ملتي
دشمن ظلم و ستم و ذلتي
رفتي و از رفتنت آزرده ايم
بعد تو ما زخم نمك خورده ايم
زخم نمك خورده ما را ببين
چهره پژمرده ما را ببين
اي نفس گرم نگاه تو سبز
بعد تو آينده راه تو سبز
اي تو دل آزرده ز اهريمنان
خون جگر خورده ز اهريمنان
مرجع با جهد و جسارت تويي
رفته به تبعيد و اسارت تويي
عمر تو هر چند به زندان گذشت
با دل خون و لب خندان گذشت
اي شرف و عزت روحانيت
فقه تو بر پايه انسانيت
اي غمت آزادي ايرانيان
مرگ تو از غصه زندانيان
بر سر سجاده سبز اميد
روز و شب از چشم تو خون ميچكيد
عارضه قلبيت هر چند بود
رفتن تو لطف خداوند بود
خون خدا باز به جوش آمده است
بار دگر حق به خروش آمده است
راه تو راه شهدا بود و بس
گسترش دين خدا بود و بس
قصد تو جز بسط عدالت نبود
قصد اهانت به ولايت نبود
مدعيان ، فتنه به پا كرده اند
خون به دل خلق خدا كرده اند
ما همه ديديم كه حق با تو بود
مدعيان را همه رسوا نمود
ما همگي حصر تو را ديده ايم
پاره اي از عصر تو را ديده ايم
مصلحت انديش نبودي پدر
گمشده در خويش نبودي پدر
اي زده آتش به دل و جان ما
رفتي و شد شام غريبان ما
ما ز مريدان قديم توايم
ما همه طفلان يتيم توايم
درد تو دوري ز رياست نبود
فاصله دين ز سياست نبود
نام تو آلوده گندم نشد
لحظه اي در پرده شب گم نشد
نام تو در دفتر تاريخ ، سبز
در نظر و باور تاريخ سبز
ثلاثة اليوم محرم رسيد
منتظري دعوت حق را شنيد
زود بشد، سوي خدا پر كشيد
جام وصال خود و حق سر كشيد
منتظري رفت ولي بي ريا
عرش بدو گفت بيا و بيا
منتظري چشمه اي از نور بود
از دغل و كذب و ريا دور بود
منتظري نور دل ناس بود
خط و حساب و منشش راست بود
ديدن او بود بهشت برين
منتظري ، روي زمين بهترين
منتظري ، منتظر يار بود
معني تام اولوا الالباب بود
بيت چه احزان شده بي بوي او
خانه چه ويران شده بي روي او
ريش شد از دوري او قلب ما
نيست دگر قرص قمر پيش ما